eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
68 دنبال‌کننده
308 عکس
758 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/7328 همین که سباستین گفت- ~~~~~~~
https://eitaa.com/satsojen/7329 مامان من دروغگو نیست تو اصلا نبودی و از هیچی خبر نداری حتی وقتی فهمیدی بابا قبلا زن داشته تعجب کردی و حالا داری میگی همچیو میدونی (😂) ~~~~~~~
https://eitaa.com/satsojen/7330 بیا اگه میتونی بخور 🤡😂 ~~~~~~~
https://eitaa.com/satsojen/7331 من همه چیو درباره رابطه تو و مامان، دلیل جداشدنتون و..... میدونم ~~~~~~~ نمیدونی اون بهت دروغ های زیادی گفته
https://eitaa.com/satsojen/7333 ایش اصلا این مکالمه زیادی رمانتیکه به درد من نمیخوره نمیخوام😂 ~~~~~~~ 🤣🤣🤣🤣🤣
https://eitaa.com/satsojen/7296 سباستین ناسزایی زمزمه میکنه و با نفس هایی که کمی بریده بریده ان ماجرا رو تعریف میکنه. دلیل اومدنش به مسکو، باز نشدن چتر و... . _که اینطور. چیزی هست که جا انداخته باشی؟ سباستین لحظه کوتاهی به دنده هاش فکر میکنه. _نه. همش همین بود. _باشه. شروع کنیم؟ سباستین جواب نمیده و فقط خیلی کوتاه سرشو تکون میده. چشماش سیاهی میرن ولی هوشیار میمونه. کل بدنش درد داره و در بعضی بخش ها درد ها وحشتناکن، ولی نه برای اون. سباستین بدتر از اینارو هم تجربه کرده. ~~~ کار ویکتور که تموم میشه دستاشو میشوره و بر میگرده کنار سباستین و میگه :« اون چی ؟» _ شاگردمه قابل اعتماده نگران نباش . _ نیستم. _ می‌دونی یکم نوشیدنی می‌خوام . _ میخوای مست کنی ؟ _ نه برای اون میگم. _ که اینطور میگم بیارن . _ احتمالا تا الان شنیدی چیشده. _ اره و سوالم اینه چرا ؟ _ چی چرا ؟ _ به اندازه کافی برای اوت بچه دردسر درست نکردی ؟ _ چاره ای نداشتم. _ داشتی. _ ویکتور من تو شرایط بدی بودم. _ هیچی بدتر از در خطر بودن جون اونا نیست. _ من نمی‌تونستم کاری کنم. اون عوضی تهدید کرده بود میکشتش نمی‌تونستم بی حرکت بمونم و هیچ غلطی نکنم. _ حالا می‌دونی کیه ؟ _ اره . _ نکنه همون ... _ آره خودشه . _ کارت ساخته ست . _ میدونم ازت ... کمک ... می‌خوام .... _ تو ؟ اونم از من ؟اوه پسر فکرشو نمی‌کردم همچنین روزی برسه . _ می‌خوام خواست به چند نفر باشه. ویکتور سیگاری روشن کرد، پکیج به آن زد و گفت :« بگو . » _ امیلی ، ساتسوجین، ریچارد و تئودور . _ دقیقا میخوای چیکار کنم ؟ _ محافظت، همشون بلا استثنا. _ باشه ، بسپارش به من امشب رو استراحت کن فردا راه بیفت . ویکتور از روی مبل بر خاست به سمت در خروجی رفت قبل از اینکه خارج بشود سباستین گفت :« ویکتور ....ممنونم . » ویکتور سر تکان داد و خارج شد .
https://eitaa.com/satsojen/7335 اون دروغ نگفته چون هرچی که راجبت گفته بود رو من اینجا با چشمای خودم دیدم و فهمیدم حقیقته ~~~~~~~ گاهی اوقات حتی اونی که جلوی چشمانم هم دروغه
https://eitaa.com/satsojen/7336 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 ~~~~~~~ وای
https://eitaa.com/satsojen/7339 درسته ولی گاهی اوقات ~~~ آره گاهی حقیقت رو میگه
دیگه خسته شدم واقعا خسته شدم بابا از اینکه کدوم حرف تو و مامان و باور کنم و کدومش و نه به حرف کدوم یکیتون گوش کنم، از اینکه همش باید خودمو به مامان ثابت میکردم و الانم مجبورم اینکارو برا تو بکنم خستم از اینکه هربار ازم میپرسن مرگ بنیا تقصیر من بوده و من هرچی بگم باور نمیکنن خستم (باز بیخوابی زده به سرم🤣🤣) ~~~ میتونی بهم اعتماد کنی چون من احساس ندارم ، من و مادرت عاشق هم بودیم اما بعد فهمیدیم نه نیستیم هر کس برای منافع ش اون یکی رو میخواست تا قبل از اینکه متوجه این بشم دوست داشتیم یه بچه داشته باشیم که تو رو آوردیم به خونه تو بچه زیبایی بودی و مادرت نگران بود تاریکی من زیبایی تو رو خراب کنه (منم همینطور کم کم باید برم وگرنه صبح بیدار نمیشم 😔)