eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
66 دنبال‌کننده
303 عکس
751 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/7330 بیا اگه میتونی بخور 🤡😂 ~~~~~~~
https://eitaa.com/satsojen/7331 من همه چیو درباره رابطه تو و مامان، دلیل جداشدنتون و..... میدونم ~~~~~~~ نمیدونی اون بهت دروغ های زیادی گفته
https://eitaa.com/satsojen/7333 ایش اصلا این مکالمه زیادی رمانتیکه به درد من نمیخوره نمیخوام😂 ~~~~~~~ 🤣🤣🤣🤣🤣
https://eitaa.com/satsojen/7296 سباستین ناسزایی زمزمه میکنه و با نفس هایی که کمی بریده بریده ان ماجرا رو تعریف میکنه. دلیل اومدنش به مسکو، باز نشدن چتر و... . _که اینطور. چیزی هست که جا انداخته باشی؟ سباستین لحظه کوتاهی به دنده هاش فکر میکنه. _نه. همش همین بود. _باشه. شروع کنیم؟ سباستین جواب نمیده و فقط خیلی کوتاه سرشو تکون میده. چشماش سیاهی میرن ولی هوشیار میمونه. کل بدنش درد داره و در بعضی بخش ها درد ها وحشتناکن، ولی نه برای اون. سباستین بدتر از اینارو هم تجربه کرده. ~~~ کار ویکتور که تموم میشه دستاشو میشوره و بر میگرده کنار سباستین و میگه :« اون چی ؟» _ شاگردمه قابل اعتماده نگران نباش . _ نیستم. _ می‌دونی یکم نوشیدنی می‌خوام . _ میخوای مست کنی ؟ _ نه برای اون میگم. _ که اینطور میگم بیارن . _ احتمالا تا الان شنیدی چیشده. _ اره و سوالم اینه چرا ؟ _ چی چرا ؟ _ به اندازه کافی برای اوت بچه دردسر درست نکردی ؟ _ چاره ای نداشتم. _ داشتی. _ ویکتور من تو شرایط بدی بودم. _ هیچی بدتر از در خطر بودن جون اونا نیست. _ من نمی‌تونستم کاری کنم. اون عوضی تهدید کرده بود میکشتش نمی‌تونستم بی حرکت بمونم و هیچ غلطی نکنم. _ حالا می‌دونی کیه ؟ _ اره . _ نکنه همون ... _ آره خودشه . _ کارت ساخته ست . _ میدونم ازت ... کمک ... می‌خوام .... _ تو ؟ اونم از من ؟اوه پسر فکرشو نمی‌کردم همچنین روزی برسه . _ می‌خوام خواست به چند نفر باشه. ویکتور سیگاری روشن کرد، پکیج به آن زد و گفت :« بگو . » _ امیلی ، ساتسوجین، ریچارد و تئودور . _ دقیقا میخوای چیکار کنم ؟ _ محافظت، همشون بلا استثنا. _ باشه ، بسپارش به من امشب رو استراحت کن فردا راه بیفت . ویکتور از روی مبل بر خاست به سمت در خروجی رفت قبل از اینکه خارج بشود سباستین گفت :« ویکتور ....ممنونم . » ویکتور سر تکان داد و خارج شد .
https://eitaa.com/satsojen/7335 اون دروغ نگفته چون هرچی که راجبت گفته بود رو من اینجا با چشمای خودم دیدم و فهمیدم حقیقته ~~~~~~~ گاهی اوقات حتی اونی که جلوی چشمانم هم دروغه
https://eitaa.com/satsojen/7336 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 ~~~~~~~ وای
https://eitaa.com/satsojen/7339 درسته ولی گاهی اوقات ~~~ آره گاهی حقیقت رو میگه
دیگه خسته شدم واقعا خسته شدم بابا از اینکه کدوم حرف تو و مامان و باور کنم و کدومش و نه به حرف کدوم یکیتون گوش کنم، از اینکه همش باید خودمو به مامان ثابت میکردم و الانم مجبورم اینکارو برا تو بکنم خستم از اینکه هربار ازم میپرسن مرگ بنیا تقصیر من بوده و من هرچی بگم باور نمیکنن خستم (باز بیخوابی زده به سرم🤣🤣) ~~~ میتونی بهم اعتماد کنی چون من احساس ندارم ، من و مادرت عاشق هم بودیم اما بعد فهمیدیم نه نیستیم هر کس برای منافع ش اون یکی رو میخواست تا قبل از اینکه متوجه این بشم دوست داشتیم یه بچه داشته باشیم که تو رو آوردیم به خونه تو بچه زیبایی بودی و مادرت نگران بود تاریکی من زیبایی تو رو خراب کنه (منم همینطور کم کم باید برم وگرنه صبح بیدار نمیشم 😔)
https://eitaa.com/satsojen/7343 میدونی راه چاره‌ش چیه؟ نه به حرف بابات گوش کن نه مامانت، فقط من🤡 ~~~~~~~ هههه
https://eitaa.com/satsojen/7343 نمیتونم بهت اعتماد کنم توهم احساس داری و شمادوتا عاشق هم بودین... هنوزم هستین و منافعتون دیگه مهم نیست براتون این از رفتاراتون معلومه. برای هزارمین بار اون "بنیا" بود نه من. بنیا زیبا بود ولی من نه من تاریکی تورو دارم روشنایی مامان رو هم دارم مهربانی مامان و دارم درحالی که بدجنسی و شرارت توروهم دارم ~~~~~~~ نه اینطور نیست من و تو اصلا شبیه هم نیستیم