https://eitaa.com/satsojen/7329
مامان من دروغگو نیست
تو اصلا نبودی و از هیچی خبر نداری
حتی وقتی فهمیدی بابا قبلا زن داشته تعجب کردی و حالا داری میگی همچیو میدونی
(😂)
#هیناتا
~~~~~~~
https://eitaa.com/satsojen/7330
بیا اگه میتونی بخور 🤡😂
#هیناتا
~~~~~~~
https://eitaa.com/satsojen/7331
من همه چیو درباره رابطه تو و مامان، دلیل جداشدنتون و..... میدونم
#هیناتا
~~~~~~~
نمیدونی
اون بهت دروغ های زیادی گفته
https://eitaa.com/satsojen/7333
ایش اصلا این مکالمه زیادی رمانتیکه به درد من نمیخوره نمیخوام😂
#امیلی
~~~~~~~
🤣🤣🤣🤣🤣
https://eitaa.com/satsojen/7296
سباستین ناسزایی زمزمه میکنه و با نفس هایی که کمی بریده بریده ان ماجرا رو تعریف میکنه. دلیل اومدنش به مسکو، باز نشدن چتر و... .
_که اینطور. چیزی هست که جا انداخته باشی؟
سباستین لحظه کوتاهی به دنده هاش فکر میکنه.
_نه. همش همین بود.
_باشه. شروع کنیم؟
سباستین جواب نمیده و فقط خیلی کوتاه سرشو تکون میده. چشماش سیاهی میرن ولی هوشیار میمونه. کل بدنش درد داره و در بعضی بخش ها درد ها وحشتناکن، ولی نه برای اون. سباستین بدتر از اینارو هم تجربه کرده.
#امیلی
~~~
کار ویکتور که تموم میشه دستاشو میشوره و بر میگرده کنار سباستین و میگه :« اون چی ؟»
_ شاگردمه قابل اعتماده نگران نباش .
_ نیستم.
_ میدونی یکم نوشیدنی میخوام .
_ میخوای مست کنی ؟
_ نه برای اون میگم.
_ که اینطور میگم بیارن .
_ احتمالا تا الان شنیدی چیشده.
_ اره و سوالم اینه چرا ؟
_ چی چرا ؟
_ به اندازه کافی برای اوت بچه دردسر درست نکردی ؟
_ چاره ای نداشتم.
_ داشتی.
_ ویکتور من تو شرایط بدی بودم.
_ هیچی بدتر از در خطر بودن جون اونا نیست.
_ من نمیتونستم کاری کنم. اون عوضی تهدید کرده بود میکشتش نمیتونستم بی حرکت بمونم و هیچ غلطی نکنم.
_ حالا میدونی کیه ؟
_ اره .
_ نکنه همون ...
_ آره خودشه .
_ کارت ساخته ست .
_ میدونم ازت ... کمک ... میخوام ....
_ تو ؟ اونم از من ؟اوه پسر فکرشو نمیکردم همچنین روزی برسه .
_ میخوام خواست به چند نفر باشه.
ویکتور سیگاری روشن کرد، پکیج به آن زد و گفت :« بگو . »
_ امیلی ، ساتسوجین، ریچارد و تئودور .
_ دقیقا میخوای چیکار کنم ؟
_ محافظت، همشون بلا استثنا.
_ باشه ، بسپارش به من امشب رو استراحت کن فردا راه بیفت .
ویکتور از روی مبل بر خاست به سمت در خروجی رفت قبل از اینکه خارج بشود سباستین گفت :« ویکتور ....ممنونم . »
ویکتور سر تکان داد و خارج شد .
https://eitaa.com/satsojen/7335
اون دروغ نگفته
چون هرچی که راجبت گفته بود رو من اینجا با چشمای خودم دیدم و فهمیدم حقیقته
#هیناتا
~~~~~~~
گاهی اوقات حتی اونی که جلوی چشمانم هم دروغه
https://eitaa.com/satsojen/7339
درسته ولی گاهی اوقات
#هیناتا
~~~
آره گاهی حقیقت رو میگه
دیگه خسته شدم واقعا خسته شدم بابا
از اینکه کدوم حرف تو و مامان و باور کنم و کدومش و نه به حرف کدوم یکیتون گوش کنم، از اینکه همش باید خودمو به مامان ثابت میکردم و الانم مجبورم اینکارو برا تو بکنم خستم
از اینکه هربار ازم میپرسن مرگ بنیا تقصیر من بوده و من هرچی بگم باور نمیکنن خستم
#هیناتا
(باز بیخوابی زده به سرم🤣🤣)
~~~
میتونی بهم اعتماد کنی چون من احساس ندارم ، من و مادرت عاشق هم بودیم اما بعد فهمیدیم نه نیستیم هر کس برای منافع ش اون یکی رو میخواست تا قبل از اینکه متوجه این بشم دوست داشتیم یه بچه داشته باشیم که تو رو آوردیم به خونه تو بچه زیبایی بودی و مادرت نگران بود تاریکی من زیبایی تو رو خراب کنه
(منم همینطور کم کم باید برم وگرنه صبح بیدار نمیشم 😔)
https://eitaa.com/satsojen/7343
میدونی راه چارهش چیه؟ نه به حرف بابات گوش کن نه مامانت، فقط من🤡
#امیلی
~~~~~~~
هههه