https://eitaa.com/satsojen/8409
زنده ام تو چطوری
اره مدت حالم خوب نبود غیب شدم
#امیلی
~~~
بد نیستم .
الان بهتری ؟
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
https://eitaa.com/satsojen/8413
احتمالا یکم
سباستین راستی یه چیزیو باید بگم امیدوارم ناراحت نشی
#امیلی
~~~
امیدوارم بهتر بشی .
از قبل یه حدسایی دارم نگران نباش ، ناراحت نمیشم .
هدایت شده از سکوتنوشته_
وقتی یک قهرمان نیاز به کمک دارد، چه کسی کمکش خواهد کرد؟
وقتی یک نجات غریق در آب دست و پا میزند، چه کسی نجاتش میدهد؟
وقتی قلب یک آدم مهربان میشکند، چه کسی برای در آغوش گرفتن او تلاش میکند؟
هیچکس. همه میخواهند کسی باشند که زنده میماند.
هیچکس نمیخواهد برای یک قهرمان خودش را به خطر بیندازد. برای نجات غریق نجات غرق شود. برای در آغوش گرفتن یک قلب شکسته تلاش کند.
انسانیت، دارد، میمیرد.
_سکوت
https://eitaa.com/satsojen/8416
ممنون، و خب ...
فکر نکنم بتونم همراهت داستانو ادامه بدم
ولی خوشحال میشم پارت هایی که براش مینویسی رو بخونم
#امیلی
~~~
حدسم درست بود ، اشکال نداره فدا سرت .
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
روز سوم مهمونی #دورهمی
ویلیام همراه الکس می دوید و می خندید، خوشحال بودند که بالاخره از مدرسه آزاد شده و میتوانستند به خانه بازگردند . دلشان برای بوی گرم خانه تنک شده بود ، برای لبخند مادرشان برای خنده پدرشان . برای بوی خوش غذا و رایحه گرم اونیگیری ها که دهن را آب می انداخت.
خوشحال بودند و خندان تا که به خانه رسیدند ، برادر بزرگتر مشغول در آوردن کفش هایش شد ولی برادر کوچکتر با نامنظم پرت کردن کفش هایش وارد خانه شد با صدای بلند سلام داد و گفت :« مادر غذا چی داریم؟»
مادرشان که موهای قهوه ای اش را بالای سرش بسته بود با لبخند گفت :« این رازه ،تا پدرتون نیاد از غذا خبری نیست . »
برادر بزرگتر وارد شد ، با لبخندی گرم رو به مادر گفت :« سلام ، پدر کی میاد ؟»
مادر در حالی که داشت دیگش را با قاشقی هم میزد گفت :« زنگ زد گفت امروز زودتر میاد خونه .تا شما دست و روتون رو بشورید اونم میاد.»
چند دقیقه ای نشده بود که دوباره زنگ در به صدا در آمد ، الکس زودتر از ویلیام برخواست و به سمت در دوید . در را باز کرد و پدرش را با چهره ای خندان و خسته دید . سلام کرد، پدرش وارد شد کفش هایش را مرتب کرد و وارد خانه شد . سلامی گرم به همسرش داد . لباس هایش را عوض کرد و دست و صورتش را شست .
حالا همه دور میز شام کنار هم جمع شده بودند . خندان و منتظر غذای سری مادر . مادر سر دیگ را برداشت و عطری وصف ناپذیر فضا را پر کرد که باعث شد چشمان الکس بدرخشد، دهان ویلیام آب بیفتد . مادر به اندازه سهم هر کدام برایشان در ظرف هایشان گذاشت و بعد همه شروع به خوردن کردند . ویلیام طعم دلپذیر غذا را در دهانش حس میکرد و در همان حین از مادرش تشکر میکرد . مادر لبخند میزد ، نور زرد رنگ آشپزخانه گرمی هوا را بیشتر می کرد الکس بی وقفه می خورد و پدر در حین تعریف و تمجید ها بشقابش را تمام کرده بود .
ویلیام برای لحظه ای در خلسه افکارش فرو رفت ، این لبخند ها تکرار نشدنی اند این غذا بی مثال است این لحظه...
باید قدر دانست اما کاش میشد این لحظات را قاب گرفت .
مادر که ویلیام را در فکر دید پرسید :« چیزی شده ؟چرا تو فکری ؟»
ویلیام به خود آمد لبخندی عمیق زد و گفت :« من خوبم مادر ، غذات خیلی خوشمزه ست. »
#سباستینمککویین
#روزسوم
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑