eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
88 دنبال‌کننده
443 عکس
948 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/8416 ممنون، و خب ... فکر نکنم بتونم همراهت داستانو ادامه بدم ولی خوشحال میشم پارت هایی که براش مینویسی رو بخونم ~~~ حدسم درست بود ، اشکال نداره فدا سرت .
هدایت شده از خونـه درختے
روز سوم مهمونی
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
روز سوم مهمونی #دورهمی
ویلیام همراه الکس می دوید و می خندید، خوشحال بودند که بالاخره از مدرسه آزاد شده و می‌توانستند به خانه بازگردند . دلشان برای بوی گرم خانه تنک شده بود ، برای لبخند مادرشان برای خنده پدرشان . برای بوی خوش غذا و رایحه گرم اونیگیری ها که دهن را آب می انداخت. خوشحال بودند و خندان تا که به خانه رسیدند ، برادر بزرگتر مشغول در آوردن کفش هایش شد ولی برادر کوچکتر با نامنظم پرت کردن کفش هایش وارد خانه شد با صدای بلند سلام داد و گفت :« مادر غذا چی داریم؟» مادرشان که موهای قهوه ای اش را بالای سرش بسته بود با لبخند گفت :« این رازه ،تا پدرتون نیاد از غذا خبری نیست . » برادر بزرگتر وارد شد ، با لبخندی گرم رو به مادر گفت :« سلام ، پدر کی میاد ؟» مادر در حالی که داشت دیگش را با قاشقی هم میزد گفت :« زنگ زد گفت امروز زودتر میاد خونه .تا شما دست و روتون رو بشورید اونم میاد.» چند دقیقه ای نشده بود که دوباره زنگ در به صدا در آمد ، الکس زودتر از ویلیام برخواست و به سمت در دوید ‌. در را باز کرد و پدرش را با چهره ای خندان و خسته دید . سلام کرد، پدرش وارد شد کفش هایش را مرتب کرد و وارد خانه شد . سلامی گرم به همسرش داد . لباس هایش را عوض کرد و دست و صورتش را شست . حالا همه دور میز شام کنار هم جمع شده بودند . خندان و منتظر غذای سری مادر . مادر سر دیگ را برداشت و عطری وصف ناپذیر فضا را پر کرد که باعث شد چشمان الکس بدرخشد، دهان ویلیام آب بیفتد . مادر به اندازه سهم هر کدام برایشان در ظرف هایشان گذاشت و بعد همه شروع به خوردن کردند . ویلیام طعم دلپذیر غذا را در دهانش حس میکرد و در همان حین از مادرش تشکر میکرد . مادر لبخند میزد ، نور زرد رنگ آشپزخانه گرمی هوا را بیشتر می کرد الکس بی وقفه می خورد و پدر در حین تعریف و تمجید ها بشقابش را تمام کرده بود . ویلیام برای لحظه ای در خلسه افکارش فرو رفت ، این لبخند ها تکرار نشدنی اند این غذا بی مثال است این لحظه... باید قدر دانست اما کاش میشد این لحظات را قاب گرفت . مادر که ویلیام را در فکر دید پرسید :« چیزی شده ؟چرا تو فکری ؟» ویلیام به خود آمد لبخندی عمیق زد و گفت :« من خوبم مادر ، غذات خیلی خوشمزه ست. »
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑