این مردمی که من میشناسم، نه جهل را میدانند، نه حقیقت را میشناسند،
بلکه در تعهد به ندانستن خود، شکوهی بیمارگونه یافتهاند.
آنها با اشتیاق، با میلِ مطلق،
خود را به ورطهای میافکنند که عقل،
حتی در بالاترین اوج خود، توان مقاومت در برابرش را ندارد.
اینان حاضرند، با رضایت و غرور خام، تن به هر بلاهتی بدهند، تا هرگونه تلنگر به پوچی،
هر ضربه ای به تصویر رویایی خویش،
را از زندگی شان بیرون کنند.
زیرا حقیقت، نه قابل هضم است، نه بخشش دارد،
و مواجهه با آن،
همانند لمس آتشفشانی ست که زیر پوست جهان میجوشد.
"آنچه خرد را فرو میبلعد، تودهای است که خود را دانشمند میپندارد."
و من هر روز، این کلمات را در مردمی میبینم
که در هیاهوی اطمینانهای آماده،
آرامش را با نادانی اشتباه گرفتهاند.
آرامش، آنها را فریب داده است.
و جهل، نقاب زیبایی است بر خالیترین اعماق ذهنشان.
آنها عقل را نمیکشند.
او را درون صندوق های چرکین تعصب و پیش داوری حبس میکنند
و هر بار که صدا میزند،
با لبخندی سرد و نگاههایی پوچ،
خاموشش می کنند.
"بدترین شکل جنون، اعتقاد به دروغی است که خودت را آرام میکند."
و این مردم، در همین جنون، با وقار قدم میزنند،
با یقینهایی که چون زندانیان خودخواسته،
هرگونه پرسش را برمیتابند، اما هرگز به آن پاسخ نمیدهند.
سطحی بودنشان، نه نقص است، نه محدودیت، بلکه هنرِ تسلیم کامل در برابر بیمعنایی است.
ترس از درک، از عمق، از مواجهه با خالیترین خلأها،
آنها را به استادان توهمِ نظم و راحتی بدل کرده است.
و هولناکترین حقیقت این است:
این مرگ تدریجی عقل، بیصدا و بیهیاهو رخ میدهد.
نه انفجاری است، نه قیامی، فقط خاموشیِ آرامِ توانِ اندیشیدن که در سکوت،
آرام آرام،
کل وجودشان را از خود میزداید.
که گویی جهان،
تنها برای این ساخته شده است که عقل،
در تودهای از دروغ و توهم رنج بکشد.
هدایت شده از Íncomparable
سلام سلام خوشگلا.
این پیام رو فوروارد کنید تا من براتون آخرین نامهتون رو بنویسم
و به بعضیاتون رندوم یه بیت بدم
TAGS