از بینی نفس میکشم…
آروم، هوا رو وارد ریههام میکنم.
و خیلی آروم
از دهان بیرون میدم:
هاااااااااا…
چند بار تکرار میکنم.
سرم سبکتر میشه.
بدنم همراهی میکنه.
و تهِ دل میگم:
خدایا شکرت 🤍
الان اگه بدنت میتونست حرف بزنه، چی میگفت؟
این لحظه، بیشتر از همه به چی نیاز داری؟
همین الان، یک نفس عمیق چه تغییری توی حالت میده؟
چطورین؟
عصرتون بخیر 🤍
الان از خونه مینویسم…
از همون آرامشی که توی خونه جریان داره.
خوب… خداروشکر 🤍
عمل بهخیر گذشت.
جونِ دلم براتون بگه
از افکار و داستانهایی که ذهنم برام ساخت :
موقع تزریق بیحسی خانم دکتر پرسید:
«با بیحسی مشکلی نداری؟»
گفتم: نه.
تزریق رو انجام دادن
و رفتن…
من تو ذهنم این بود
که نهایتاً
۵ دقیقه دیگه بی حسی اثر می کنه و عمل انجاممیشه
اما…
۵ دقیقه شد ۱۰ دقیقه
۱۰ دقیقه شد نیم ساعت
و تقریباً
یک ساعت گذشت
و کسی نیومد 😶🌫️
و اینجا بود که
ذهن من
شروع کرد به کار کردن…
ذهنم گفت:
نکنه اثر نکرده؟
نکنه درد بگیره؟
نکنه یادشون رفته؟
نکنه یه مشکلی هست
و بهم نمیگن؟
داستان پشت داستان…
بدون توقف 💭
جالب این بود که اول بدنم آروم بود
ولی ذهنم
سناریو میساخت.
نه از روی بدبینی
از روی
«عادتِ ذهن به کنترل» 🌱
یه جایی چند بار پرستار رو صدا کردم…
هیچ جوابی نیومد.....😔
نمیدونم چی شد
ولی یهو
یه موجِ نگرانی اومد بالا.
دوباره صدا کردم جوابی نیومد.....
و همونجا
بدنم واکنش نشون داد.
قلبم
مثل نفسِ ماهیای که از آب افتاده بیرون
تند تند میزد 🫀
نَفَسهام کوتاه شده بود
و یه فکر سمج
ولکن نبود:
«نکنه همینجا تموم بشه…»
اون لحظه نه درد بود
نه واقعا اتفاق بدی افتاده بود.
فقط
بدنم ترسیده بود
و ذهنم
بدترین سناریو ممکن رو دستش گرفته بود
اونجا به خودم گفتم:
الان لازم نیست
با فکرام بجنگم.
فقط باید
به بدنم برگردم.
دستمو گذاشتم روی سینهم
و آروم گفتم:
«میدونم ترسیدی…
من کنارتم.»
نفس…
آهسته…
یکی…
بعد یکی دیگه 🌬️
قلبم هنوز تند میزد
ولی دیگه تنها نبود.
و همین
کمکم
اوضاع رو عوض کرد 🤍
دم هوووووومممممممم
نگه دار
بازدم هااااااااااااااا......
چند نفس که اومد و رفت
دیدم قلبم هنوز تند میزنه
ولی دیگه تنها نیستم
من برگشته بودم
به «خودم»
نه اینکه ترس رفته باشه
نه
اما دیگه فرمان دستِ ذهنِ وحشتزده نبود
فهمیدم
اون لحظهای که جواب پرستار نیومد
ذهنم بدترین سناریوی خطر رو ساخت
و بدنم، فقط داشت ازم محافظت میکرد
نه حمله قلبی بود
نه پایان زندگی
یه موج ترس بود
که اومده بود و حالا داشت میگذشت
همونجا با خودم گفتم:
«بدنم ترسیده و داره با زبان تند،
ترسشو میگه»
و با هر بازدم
یه ذره فضا باز شد
یه ذره امنتر شدم
موج ترس اومد
و گذشت........
تو آخرین باری که
موج ترس اومد سراغت
چی کمکت کرد بگذره؟
برام بگو
🌿@Askhodbekhoda
صدای نرم درون🍃
مطالبمون در مورد نه گفتن از اینجا شروع میشه😊
با مطالب کانال همراه باشین❤️
شبتون به خیر دوستان
تبلیغات نیست
کانال یکی از دوستان هست ممنون میشم حمایتشون کنید 👇
🍗🥩 صبر کنید 👇👇👇
ما اینجا دنبال میانبُرهای صنعتی نیستیم؛
یعنی نه فسفات، نه پودرهای آماده، نه راهحلهای فوری.
👉 ما راه سختتر اما درستتر رو انتخاب کردیم
ژامبون و محصولات ما با گوشت گرم و تازه، نمک، ادویه و کلی دقت ساخته میشه.
🌱_________________🌱
بافت و طعم رو با صبر و تجربه میسازیم،
نه با افزودنیهای عجیب.
✔ بدون فسفات
✔ بدون افزودنی صنعتی
✔ بافت حرفه ای با مواد طبیعی
اگر غذای سالمِ واقعی میخوای،
اینجا جاشه 🤍👇#قم
جشنواره تخفیفی رمضانی ما در راهه
*~<<<🥩🌶🍗>>>~*
🄹🄾🄸🄽 ⇩
https://eitaa.com/narnje99