#معرفی
#کتاب
#مجادله
#مقام_معظم_رهبری
#حلقه_کتابخوانی
پاییز را پای درس و نکته گوییٔ شیرین مقام معظم رهبری نشستیم.
گویا و زنده . عمیق که می شوی خودت را میان مستمعین میبینی.
آقا با آدم حرف می زند . این کتاب آداب زندگی یاد آدم می دهد.
بی صبرانه منتظر زمستان و حلقهٔ کتاب بعدی هستم...❄️
🌐 @SeratMotlagh
#موازی_خوانی
اگر این چند روز چند معرفی کتاب پشت سرهم داشتم صرفاً بخاطر این نیست که گوشه ای نشسته ام و شب از پی روز کتاب می خوانم . چند کتاب را باهم تمام کردم .
این معرفی ها حاصل مطالعهٔ لاکپشتی با مقرری مشخص و تلاش پیوسته طی چند هفته است که همه روزه در وقت خواب بچه هایم خوانده ام یا در حال شستشوی ظروف گوش داده ام و ... .
این روش را موازی خوانی می گویند .
نمی دانم این سبک کتابخوانی خوب است یا بد اما در حال حاضر آرامش بیشتری دارم تا وقتی که فقط یک کتاب را می خواندم و بعد کتاب دیگری را شروع می کردم. شاید فکر کنید لذت کتاب خواندن کم می شود اما من هنوز به این نتیجه نرسیده ام . شاید در آینده کنارش بگذارم شاید هم همچنان به این سبک دست دهم.
🌐 @SeratMotlagh
#شب_نوشت
زورم را زدم تا همگی را خواب کنم و بنشینم سر بازنویسی تمرین وصله پینه ام.
نمی خواستم از خواب شب ، خودم را بی بهره کنم اما از همان سر شب که شوهرم لفظ مهندس را به خیکم بست ، شروع شد . شام را همان دم به خوردشان دادم و چراغ ها را بی مسواک و بی دستشویی آخر شب خاموش کردم . طفلکی ها مثل مرغ خوابیدند. دهان خودم باز ماند از سرعت خوابشان. بماند که فقط پانزده دقیقه مهندسی متن کردم و با بیدار شدن پسرک هجده ماهه ، بنای هفت پادشاهی الباقی هم فرو ریخت روی سرم .
تا همین الان درگیر دوباره خواباندن سه تفنگدار بودم که فقط موفق شدم مذکرهاشان را خواب کنم و دخترک پا به پایم با چشمانی باز و سرحال نشسته است . از آنجایی که اکثر احوال رام است و کاری به کارم ندارد دست از سرش برداشتم و لالایی اش را قطع کردم.
خزیدم سمت گوشی و دفتر و دستکی که زیر رختخواب قایم کرده بودم . رو آوردمشان . قلم های رنگی ام را چیدم. در نور فقیر چراغ خواب همه یک رنگ بودند اما دلم را خوش کردند دیگر. صوت استادیارم را باز کردم تا مهندسی متن را شروع کنم .
دخترک قِسر در رفته از خواب، سرش را بلند کرد و با صدایی گرفته و چشمانی بازِ باز گفت :
✍🏼 ادامه دارد ...
🌐 @SeratMotlagh
مطلق
#روز_دانشجو نمی دانستم قرار است این کتاب را امشب باز کنم. اما ... 🌐 @SeratMotlagh
#دانشجویی
#خاطره
استاد جوان آراسته سر کلاس مجازی نویسندگی ، داوطلب خواست برای خواندن یک متن علمی و یک متن روایی . دویدم سمت اتاق تا از کتابخانه ، کتاب بردارم . اولی را برداشتم آنقدر علمی بود که کنار گذاشتمش. بعدی را برداشتم . یکی داوطلب شد و شروع کرد به خواندن متنی علمی حقوقی . صفحهٔ اولش را باز کردم . پرت شدم به خرداد سال نود و شش.
کلاس آخرمان بود و منتظر استاد طیبی نشسته بودیم . دل دل می کردیم که بیاید و برود و برویم سراغ درس و مشق و بدبختی های قبل امتحاناتمان.
استاد طیبی تندی از در آمد تو . با همان صورت پیر جوان مانده اش و لبخندی پت و پهن . لبخندش بگی نگی پهن تر از همیشه بود .
توی صورتش قشنگ خوانده می شد که سوالات امتحان را سخت طرح کرده است.
آن لبخندش هم انگار برای «سال بعد می بینمتان در همین واحد» بود .
سه کتاب آبی رنگ تکنولوژی جراحی چشم دستش بود .
سلام داد و نشست . میخ چهره اش بودم تا ببینم حرف حسابش چیست. از بالای عینک که روی پل بینی اش نشسته بود، نگاهم کرد. نگاهم را دزدیدم . حتم از سنگینی نگاهم ، سر بلند کرده بود.
کتاب آبی رنگ را برداشت و صفحهٔ اولش چیزی نوشت . زمان کش آمده بود و پچ پچ بچه ها بلند شده بود . پسرها و دخترها از ته کلاس می گفتند اگر کاری نیست برویم استاد. استاد سری تکان داد و بعدِ اینکه در هر سه کتاب چیزش را نوشت ، بلند شد و وسط کلاس ایستاد.
اسمم را گفت .
_خانم حسینی تشریف بیارید این هدیه رو به رسم یادبود بگیرید.
به چپ و راستم نگاه کردم . قطعاً با من بود چون از فامیل من فقط یکی در کلاس بود که خودم بودم . بلند شدم . دستهٔ صندلی جیغ کشید و بچه ها کف زدند.
کتاب را گرفت سمتم و دستم را محکم در دستش گرفت و توی چشمانم زل زد و گفت : شما دانشجوی خوب من هستی.
پَر ، پَر در آوردم . رفتم بالای همان ابرهای کلیشه ای . کتاب را گرفتم . بغض نرمی
توی گلویم جا گیر شد . لب هایم را بهم فشردم و دست استاد را.
استاد جوان پرسید : «صدای من رو دارید ؟»
دستی روی نوشتهٔ استاد طیبی کشیدم و کتاب را بستم و گذاشتم توی قفسه لای کتاب های دیگر .
در چت اسکای روم نوشتم « بله استاد ».
🌐 @SeratMotlagh
#بریده_کتاب
#چهل_نامه_کوتاه_به_همسرم
#نادر_ابراهیمی
عزیز من !
مدّتی است می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضِ شبهای مهتابی ، علیرغم جمیع مشکلات و مشقّات ، قدری پیاده راه برویم _دوش به دوشِ هم.
شبگردی ، بی شک ، بخش های فرسوده ی روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمّل دشواری ها ، پُر توان.
از این گذشته ، به هنگامِ گزمه رفتن های شبانه ، ما فرصتِ حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد.
نترس بانوی من !
هیچکس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگِ هم ، در خلوت ، زیر نورِ بَدر ، قدم می زنیم.
هیچکس نخواهد پرسید؛ و تنها کسانی خواهند گفت :«این کارها برازنده ی جوانان است » که روحشان پیر شده باشد؛و چیزی غم انگیز تر از پیریِ روح وجود ندارد. از مرگْ هم صدبار بدتر است.
💌 خوشحالم که به جوگیری من دامن زدی😉
🌐 @SeratMotlagh
#بریده
#چهل_نامه_کوتاه_به_همسرم
#نادر_ابراهیمی
عزیز من !
امروز که بیش از همیشهٔ عمرم ، خاک این وطن دردمندام را عاشقم ، و نمانده چیزی که کارم همه از عاشقی به جنون و آوارگی بکشد ، بیش از همیشه آن جملهٔ کوتاه که روزگاری دربارهٔ تو گفتم ، به دلم می نشیند و خالصانه بودنش را احساس می کنم :«تو را چون خاک می خواهم ، همسر من ! ».در عشق من به این سرزمین ، آیا هرگز امکان تقلیلی هست ؟
✍🏼 موقع خواندن این بند لرزی از قلبم جریان گرفت و رسید به چشمانم و چکید.
سرم را از پنجره بیرون بردم . بوی خاک باران خورده ، نخورده مستم کرد. دوباره خواندمش. خواندم و خواندم و خواندم اما از لطافتش سیر نشدم .
🌐 @SeratMotlagh
@SeratMotlagh
با همین آدرس در «بله» پیدام می کنید.
چند وقتیه به ادامهٔ فعالیت در پیام رسان بله فکر می کنم . بخاطر امکان تعامل و گفتگو ، مصمم شدم.
چه روزی بهتر از امروز برای شروع ادامه😉.
دوستتون دارم مخاطب های ایتایی مهربونم.
یا حق
🌐 @SeratMotlagh
«مطلق»
مَنْ اَز آن روز که دَر بَند تواَم آزادم°🛸
اینجا لا به لای مادری می نویسم و می خوانم ...
🆔 شناسه:
https://ble.ir/SeratMotlagh
پیامرسان بله پاکت هدیه داره نه ؟!🤭
حیف که بیست نفرم نشدیم اینجا 🙄
میخواستم پاکت هدیه بذارم براتون ها🤗
🌐 @SeratMotlagh