eitaa logo
ستاره شو7💫
752 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⊹🎨⊹ ❜❜↲ هیچ عزیزی فراموش نمی‌شود گرچه از غیبت و نبودنش هزار سال بگذرد...((: ❛❛ ‹ 🕊›↝ ‹❤️›↝ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
🤔 🧠 تصویر بالا ، 🧠 بیانگر چه کلمه ای است ؟! 💡 راهنمایی : 👈 ۸ حرفی و از ابزارآلات است ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
⤸🔖“ خدایا یکاری کن مجبور شم به همه شیرینی بدم.. 😋😅 آرزویی یکی از شماها شب لیله الرغایب ✌️😍🤣🤣 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫✨سرنوشت توسط کفش‌هایی که پوشیده‌ایم رقم نمی‌خورد؛ بلکه به قدم‌هایی که برمی‌داریم وابسته است .‌. 🩴👡🥾👟👞👢⛸🛼🏂⛷ کفش تو کدومه🙃؟ ᘜ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
📝 درس خواندن برای امتحان : ۱_ نکات خیلی مهم درس را مشخص کنید و به طور دقیق مطالعه کنید. ۲_ قسمت هایی که در ابتدا نخوانده اید را مطالعه کنید. ۳_ یک آزمون آزمایشی از خودتان بگیرید تا نقاط ضعفتان را بفهمید. ۴_ روی قسمتهایی که بلد نیستید وقت بگذارید. ۵_ یک بار کاملا دقیق از اول تا آخر درس را مرور کنید. موفق باشید😉 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⊹😇⊹ ⤸🔖“ هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد!😁👌 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ستاره شو7💫
🤔 #تست_هوش 🧠 تصویر بالا ، 🧠 بیانگر چه کلمه ای است ؟! 💡 راهنمایی : 👈 ۸ حرفی و از ابزارآلات است
😍 پیچ گوشتی 🪛🪛 ممنون از دوستان گلم رفقای پاکار که هر هفته شرکت می کنند و جواب تست هوش ها رو حتی اگر غلط باشه میفرستن 👏👏👏👏👏 صبا صفری زهرا گلزار مسیحا نصیری زهرا اسدی سید دانیال حسینی علی حجت امید حجت امیرحسین صفدریان محمد هادی فروغی سمیه جعفری نسیم و محمد یاسین باقری طادی کوثر باقری فاطمه‌زهرا احمدی محمد صادق عابدی ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
بدون شرح😎👀🙈 ᘜ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
بدون شرح😎👀🙈 #انگیزشی ᘜ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
گفته باشم نگین نگفتی مثلا کانال ستاره شو 🥰 ادمین خوبش 😅🫢 محتوای خوبش 🤩 به ادمین بگین اگر انتقاد یا پیشنهادی دارین 😌 @admin7aaseman
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت 96 ‌چی کار‌میکنی،‌میخواهی‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت97 ‌خودتون‌که‌دیدید،‌خدا‌رو‌شکر‌حال‌حسین‌ و‌کربلایی‌بهتره.‌فقط‌اکبر‌باید‌مدت‌بیشتری‌ بیمارستان‌بمونه.‌ تا‌برویم‌مرخصی‌و‌برگردیم‌اکبر‌هم‌ایشالا‌ حالش‌بهتر‌می‌شه.‌وارد‌ساختمان‌شدند.‌ چکمه‌هایشان‌را‌درآوردند.‌ یوسف‌و‌کرامت‌و‌مش‌برزو‌منتظرشان‌بودند.‌ ‌پاهای‌‌مش‌برزو‌هنوز‌در‌مشما‌بود‌تا‌بوی‌ نامطبوعش‌دیگران‌را‌اذیت‌نکند!‌ سلام‌دادند‌و‌نشستند.‌ مش‌برزو‌برایشان‌از‌کتری‌و‌قوری‌روی‌والور،‌ چایی‌ریخت.‌سیاوش‌به‌پاهای‌مشماپوش‌ مش‌برزو‌اشاره‌کرد‌و‌گفت:‌ «مش‌برزو،‌چی‌میشد‌بوی‌پای‌شما‌هم‌مثل‌ خروپف‌کربلایی‌درمان‌میشد؟!» همه‌خندیدند.‌علی‌خنده‌کنان‌گفت:‌ «درمان‌خروپف‌‌کربلایی‌خیلی‌عجیبه.‌ گلوله‌درست‌به‌خرخرهاش‌خورده.‌ دکترش‌میگفت‌مجروحیت‌همان‌قسمت‌ باعث‌شده‌دیگه‌کربلایی‌خر‌و‌پف‌نکنه!»‌ مش‌برزو‌چایی‌اش‌را‌مزه‌مزه‌کرد‌و‌گفت:‌ «فکر‌کنم‌تنها‌را‌ه‌حل‌و‌درمان‌بوی‌پا‌های‌من‌ قطع‌شدن‌پاهام‌باشه!» دانیال‌اخم‌کرد‌و‌گفت:‌ «خدا‌نتونه‌مت‌برتو،‌این‌ته‌حرفیه‌میتنی؟»‌ مش‌برزو‌با‌محبت‌دستی‌به‌سر‌دانیال‌کشید.‌یوسف‌به‌آن‌ها‌نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌ «خدارو‌شکر‌تونستیم‌از‌عملیات‌سربلند‌بیرون‌بیایم.‌ تونستیم‌به‌کمک‌قاطرهامون‌به‌خوبی‌ مأموریتمون‌رو‌انجام‌بدهیم».‌یوسف‌آه‌کشید.‌به‌زمین‌خیره‌شد‌و‌گفت:‌«درسته‌که‌نصفه‌ قاطرهارو‌از‌دست‌دادیم؛‌اما...اما‌باز‌سربلند‌شدیم.‌آقاابراهیم‌فرمانده‌لشکر‌میخواهد‌از‌همه‌ي‌شما‌تقدیر‌ویژه‌بکنه.‌قرار‌شده‌به‌حساب‌لشکر‌با‌هم‌به‌زیارت‌امام‌ رضا‌برویم.‌با‌خانواده‌هامون!»‌ همه‌به‌هم‌لبخند‌زدند.‌سیاوش‌با‌خوشحالی‌گفت:‌«آخ‌جون.‌من‌فقط‌یکبار‌مشهد‌رفتم.‌ اونم‌دوساله‌بودم‌و‌یادم‌نمیآد.‌حتماً‌خوش‌ می‌گذره».‌ یوسف‌لبخند‌زد‌و‌گفت:‌ «وقتی‌مرخصی‌رفتیم،‌خودم‌خبرتون‌می‌کنم‌ کی‌وقته‌سفره.‌خانواده‌اکبر‌و‌حسین‌و‌کربلایی‌هم‌دعوت‌هستند.‌ شما‌هم‌همین‌طور‌آقا‌کرامت».‌ کرامت‌لبخند‌تلخی‌زد‌و‌گفت:‌ «من‌که‌پدر‌و‌مادرم‌تو‌بمباران‌عراقی‌ها‌شهید‌شدند.‌دیگه‌فامیلی‌برام‌نمونده.‌ به‌جز‌خانواده‌مادریم‌که‌آ‌نطرف‌مرز‌دست‌ بعثی‌ها‌گرفتارند».‌ سکوت‌سنگینی‌بر‌اتاق‌سایه‌انداخت.‌ همه‌در‌سکوت‌به‌کرامت‌خیره‌شدند.‌ کرامت‌به‌تندی‌از‌جا‌بلند‌شد‌و‌با‌چشم‌های خیس‌از‌اتاق‌بیرون‌رفت.‌ یوسف‌به‌دیگران‌نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌ «دوست‌دارید‌قبل‌از‌رفتن‌به‌مرخصی‌یک‌ مأموریت‌دیگر‌با‌هم‌باشیم؟» ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌