eitaa logo
ستاره شو7💫
753 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
باید یه کلیپ میساختی عشقم یا یک متنی دکلمه ای چیزی برای پدرت یا قاسم سلیمانی یا امام علی علیه السلام 🥰
بعضی ها فرصت خواستند به خاطر گل روی پدرهاتون تا پنج شنبه تمدید میکنم 😃
@bornamontazerسوهان روح.mp3
زمان: حجم: 1.6M
من می‌دونم خدا باهام لج کرده 😔 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت97 ‌خودتون‌که‌دیدید،‌خدا‌رو
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت98 پیرمرد‌با‌کمر‌خمیده‌و‌دست‌هاي‌رعشه‌ گرفته‌از‌پنجره‌به‌بیرون‌خیره‌شده‌بود.‌ سفیدی‌برف‌ها‌چشم‌هایش‌را‌می‌زد.‌ برف‌هایی‌که‌هنوز‌سماجت‌میکردند‌ و‌نمی‌خواستند‌در‌بهار‌آب‌بشوند.‌ دختری‌جوان‌با‌دست‌هاي‌سرخ‌شده‌ از‌سوز‌و‌سرما‌درحالی‌که‌چند‌تکه‌هیزم‌ در‌آغوش‌گرفته‌بود،‌وارد‌اتاق‌شد.‌ در‌را‌به‌سرعت‌پشت‌سرش‌بست‌تا‌سرما،‌ مادربزرگ‌را‌اذیت‌نکند.‌ مادربزرگ‌بیمار‌و‌سرمازده‌در‌بستر‌دراز‌ کشیده‌بود.‌هر‌چند‌لحظه‌سرفه‌های‌ خشک‌و‌شدیدی‌میکرد.‌پیرمرد‌گفت:‌ «پیر‌شي‌راشین‌جان.‌پیر‌شی!»‌ راشین‌لبخند‌زد.‌سرما،‌گونه‌های‌صورتش‌ را‌سرخ‌و‌تبدار‌کرده‌بود.‌ تکه‌های‌هیزم‌را‌که‌به‌سختی‌از‌زیر‌برف‌ یخ‌زده‌پیدا‌کرده‌بود،‌در‌اجاق‌انداخت.‌ دود‌سفیدی‌از‌هیزمهای‌خیس‌بلند‌شد‌ و‌از‌دودکش‌بیرون‌رفت.‌ آتش‌جان‌گرفت.‌گرمایی‌کم‌جان‌ در‌اتاق‌پخش‌شد.‌ پیرمرد‌با‌پا‌های‌لرزان‌و‌دردناک‌لنگید‌ و‌کنار‌بستر‌همسرش‌نشست.‌ با‌چشم‌های‌نگران‌از‌زیر‌ابروان‌پرپشت‌ و‌سفیدش‌به‌صورت‌چروکیده‌همسرش‌ نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌«طاقت‌بیار‌زن.‌ بهار‌شده،‌کم‌کم‌برف‌ها‌آب‌می‌شن‌ و‌زمین‌زنده‌می‌شه.‌درخت‌ها‌جان‌میگیرند‌ و‌خورشید‌پرزورتر‌میشه‌و‌حال‌تو‌هم‌ کم‌کم‌بهتر‌می‌شه».‌ پیرزن‌سرفه‌های‌خشک میکرد.‌ راشین‌با‌ملایمت‌سر‌مادربزرگ‌را‌بلند‌کرد.‌ جرعه‌ای‌آب‌داغ‌و‌عسل کوهستان‌به‌مادربزرگ‌خوراند‌و‌گفت:‌ «منم‌دلم‌گواهي‌میده‌که‌همین‌روزها‌ کرامت‌با‌نفت‌و‌غذا‌و‌دارو‌میآید،‌مطمئنم». پیرمرد‌با‌چشم‌هاي‌غصه‌دار‌ به‌راشین‌نگاه‌کرد‌و‌صدایش‌لرزید:‌ ‌اما‌من‌دلم‌خیلی‌شور‌می‌زنه.‌ چند‌ماهه‌خبري‌از‌کرامت‌نیست.‌ دعا‌می‌کنم‌اگه‌گرفتار‌هم‌شده‌باشه،‌ طرف‌ایران‌باشه،‌گرفتار‌و‌اسیر‌بعثی‌های‌ کافر‌و‌بی‌وجدان‌نشده‌باشه.‌ راشین‌لب‌گزید‌و‌حرفی‌نزد.‌ ناگهان‌کلون‌در‌چند‌بار،‌ با‌شدت‌خانه‌به‌صدا‌درآمد. ‌تق،‌تق،‌تق!‌ پیرمرد‌گفت:‌ «یعنی‌کیه‌داره‌این‌طور‌در‌می‌زنه؟»‌ راشین‌شالش‌را‌به‌سر‌کشید.‌ گالشهایش‌را‌به‌پا‌کرد‌و‌به‌طرف‌در‌خانه‌دوید.‌ در‌چوبی‌را‌باز‌کرد.‌یک‌زن‌میان‌سال‌که‌از‌خوش‌حالی‌زبانش‌بند‌آمده‌بود،‌فریاد‌زد:‌ «مژده‌بده...‌مژده‌بده‌راشین‌جان»... و‌به‌سمت‌راست‌کوچه‌اشاره‌کرد.‌ راشین‌از‌آستان ‌هي‌در‌بیرون‌دوید.‌باورش‌نمیشد.‌ کرامت‌پای‌پیاده‌افسار‌چند‌قاطر‌را‌گرفته‌بود‌و‌جلو‌میآمد،‌ پشت‌سرش‌چند‌مرد‌نوجوان‌و‌جوان‌سلاح‌به‌دوش‌میآمدند.‌ راشین‌به‌داخل‌خانه‌دوید‌و‌در‌حیاط‌فریاد‌زد:‌«کرامت‌آمد،‌کرامت‌و‌دوستانش‌آمدند!» □ □□ کرامت‌در‌خانه‌را‌کامل‌باز‌کرد.‌ به‌یوسف‌و‌سیاوش‌و‌دانیال‌ و‌علی‌و‌مش‌برزو‌نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌ «قدمتان‌روی‌چشم،‌خوش‌آمدید،‌ بفرمایید‌داخل».‌ یوسف‌کلاهش‌را‌از‌سر‌برداشت‌و‌گفت:‌ «اول‌اجازه‌بده‌بار‌قاطرهارو‌پایین‌بیاریم،‌ بعد‌در‌خدمتیم». ‌به‌طرف‌بچه‌ها‌برگشت‌و‌گفت:‌ «بچه‌ها،‌یالا،‌شروع‌کنید!»‌ دبه‌های‌نفت،‌جعبه‌های‌کنسرو‌ و‌حبوبات‌و‌برنج‌و‌جو‌و‌گندم‌از‌پشت‌قاطرها‌ تخلیه‌شد.‌ مردم‌روستا‌در‌کوچه‌جمع‌شده‌بودند.‌ پدربزرگ‌به‌سختی‌و‌عجله‌از‌خانه‌بیرون‌آمد.‌ کرامت‌با‌بغض‌‌ترک‌برداشته،‌پدربزرگش‌ را‌در‌آغوش‌فشرد. پیرمرد‌با‌چشم‌هاي‌خیس‌خندید‌و‌گفت:‌ «سربلندم‌کردی،‌میدونستم‌که‌می‌آیی». ‌کرامت‌رو‌به‌مردم،‌به‌زبان‌کردی‌فریاد‌زد:‌ «این‌ها‌دوستان‌من‌هستند.‌ به‌من‌کمک‌کردند‌تا‌برایتان‌نفت‌و‌غذا‌بیاورم!»‌‌ مردها‌جلو‌آمدند‌و‌با‌قدردانی‌با‌یوسف‌ و‌سیاوش‌و‌دانیال‌و‌علی‌دست‌دادند.‌ زن‌ها‌هلهله‌ميکردند.‌ کرامت‌رو‌به‌یوسف‌کرد‌و‌گفت:‌ «تا‌آخر‌عمر‌مدیون‌شماها‌هستم». سیاوش‌به‌صورت‌بروسلی‌دست‌کشید‌و‌گفت:‌«و‌همین‌طور‌قاطرها!»‌ پایان ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بچه‌ها صبحتون به خیر و پر از عشق ❣️ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
⊹📿⊹ ❜❜↲ با سلام 🖐 ❓خروج معتکف از مسجد تا چند ساعت برای انجام یک امر ضروری که شرعاً مجاز به خروج است، جایز است؟ 💡پاسخ عکس باز شود ❛❛ ‹ 🕌›↝ ‹ ❓›↝ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
سلام بر کوه صبر سلام بر غریب شام سلام بر پرستار دشت بلا سلام بر بانویی که قلبش از جا کنده شد برای حسین💐 سلام بر زینب🌸 جان حسین💐 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌