37.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان ولادت حضرت علی ع رو تعریف کردن
محمد صادق مرودی از بندرعباس
ستاره شو7💫
باید یه کلیپ میساختی عشقم
یا یک متنی دکلمه ای چیزی برای پدرت یا قاسم سلیمانی یا امام علی علیه السلام 🥰
@bornamontazerسوهان روح.mp3
زمان:
حجم:
1.6M
من میدونم خدا باهام لج کرده 😔
#من_و_دوستام
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت97 خودتونکهدیدید،خدارو
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت98
پیرمردباکمرخمیدهودستهايرعشه گرفتهازپنجرهبهبیرونخیرهشدهبود. سفیدیبرفهاچشمهایشرامیزد. برفهاییکههنوزسماجتمیکردند ونمیخواستنددربهارآببشوند. دختریجوانبادستهايسرخشده ازسوزوسرمادرحالیکهچندتکههیزم درآغوشگرفتهبود،وارداتاقشد. دررابهسرعتپشتسرشبستتاسرما، مادربزرگرااذیتنکند. مادربزرگبیماروسرمازدهدربستردراز کشیدهبود.هرچندلحظهسرفههای خشکوشدیدیمیکرد.پیرمردگفت: «پیرشيراشینجان.پیرشی!»
راشینلبخندزد.سرما،گونههایصورتش راسرخوتبدارکردهبود. تکههایهیزمراکهبهسختیاززیربرف یخزدهپیداکردهبود،دراجاقانداخت. دودسفیدیازهیزمهایخیسبلندشد وازدودکشبیرونرفت. آتشجانگرفت.گرماییکمجان دراتاقپخششد. پیرمردباپاهایلرزانودردناکلنگید وکناربسترهمسرشنشست. باچشمهاینگراناززیرابروانپرپشت وسفیدشبهصورتچروکیدههمسرش نگاهکردوگفت:«طاقتبیارزن. بهارشده،کمکمبرفهاآبمیشن وزمینزندهمیشه.درختهاجانمیگیرند وخورشیدپرزورترمیشهوحالتوهم کمکمبهترمیشه».
پیرزنسرفههایخشک میکرد. راشینباملایمتسرمادربزرگرابلندکرد. جرعهایآبداغوعسل کوهستانبهمادربزرگخوراندوگفت: «منمدلمگواهيمیدهکههمینروزها کرامتبانفتوغذاودارومیآید،مطمئنم».
پیرمردباچشمهايغصهدار بهراشیننگاهکردوصدایشلرزید:
امامندلمخیلیشورمیزنه. چندماههخبريازکرامتنیست. دعامیکنماگهگرفتارهمشدهباشه، طرفایرانباشه،گرفتارواسیربعثیهای کافروبیوجداننشدهباشه.
راشینلبگزیدوحرفینزد. ناگهانکلوندرچندبار، باشدتخانهبهصدادرآمد.
تق،تق،تق!
پیرمردگفت:
«یعنیکیهدارهاینطوردرمیزنه؟»
راشینشالشرابهسرکشید.
گالشهایشرابهپاکردوبهطرفدرخانهدوید.
درچوبیرابازکرد.یکزنمیانسالکهازخوشحالیزبانشبندآمدهبود،فریادزد: «مژدهبده...مژدهبدهراشینجان»...
وبهسمتراستکوچهاشارهکرد. راشینازآستان هيدربیروندوید.باورشنمیشد. کرامتپایپیادهافسارچندقاطرراگرفتهبودوجلومیآمد، پشتسرشچندمردنوجوانوجوانسلاحبهدوشمیآمدند. راشینبهداخلخانهدویدودرحیاطفریادزد:«کرامتآمد،کرامتودوستانشآمدند!»
□ □□
کرامتدرخانهراکاملبازکرد. بهیوسفوسیاوشودانیال وعلیومشبرزونگاهکردوگفت: «قدمتانرویچشم،خوشآمدید، بفرماییدداخل». یوسفکلاهشراازسربرداشتوگفت: «اولاجازهبدهبارقاطرهاروپایینبیاریم، بعددرخدمتیم».
بهطرفبچههابرگشتوگفت: «بچهها،یالا،شروعکنید!» دبههاینفت،جعبههایکنسرو وحبوباتوبرنجوجووگندمازپشتقاطرها تخلیهشد. مردمروستادرکوچهجمعشدهبودند. پدربزرگبهسختیوعجلهازخانهبیرونآمد. کرامتبابغضترکبرداشته،پدربزرگش رادرآغوشفشرد.
پیرمردباچشمهايخیسخندیدوگفت: «سربلندمکردی،میدونستمکهمیآیی».
کرامتروبهمردم،بهزبانکردیفریادزد: «اینهادوستانمنهستند. بهمنکمککردندتابرایتاننفتوغذابیاورم!»
مردهاجلوآمدندوباقدردانیبایوسف وسیاوشودانیالوعلیدستدادند. زنهاهلهلهميکردند. کرامتروبهیوسفکردوگفت: «تاآخرعمرمدیونشماهاهستم».
سیاوشبهصورتبروسلیدستکشیدوگفت:«وهمینطورقاطرها!»
پایان
#داستان
#رمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
سلام بچهها
صبحتون به خیر و پر از عشق ❣️
#والپیپر
#تصویر_زمینه
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯