eitaa logo
⸤ شاهِدان اُسوه‍ ⸣
301 دنبال‌کننده
28.8هزار عکس
4هزار ویدیو
31 فایل
• ما را بُکُش و مُثله کن و خوب بسوزان • لایق که‍ نبودیم در آن جنگ بمیریم...(: و اینجا می‌خوانیم از سرگذشت، از جان گذشتگان جبهه های حق!-♥️ محلِ ارتباط با ما ☜︎︎︎ @shahidgomnam70 ﴿صلوات بفرست مؤمن🌱﴾
مشاهده در ایتا
دانلود
بیرآهہ مےرَوم تُ مـَرا سَـر بہ راه ڪن اَز دورےاَتـ هَمیشہ بَد آوردِه اَمـ حُسَیـن:) #السلام‌علیڪ‌یااباعبدالله✋ @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
شاهد خداسـت ! و تنها او میداند که جوانے ِشان را، وقف نجابت شان کردند ... #شهید_عباس_آبیاری #صبحتون_شهدایی 🌷 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌸🍃 #وصیتنانه_آغشته_به_خون 🍃اے مولاےمن،من بهشت،میوه ها و جاودانگی اش را نمیخواهــم من به چیز بزرگتری طمع دارم #بهشت من بودن درکنار شما اباعبدالله حسین است😭😭 #شهیدعلےمصطفےحیدر #حزب_الله @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#کتاب_زندگینامه_شهیدمحمدغفاری #همدان #تیپ_صابرین #تپه_جاسوسان @shahedaneosve شاهدان اسوه،زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷 بسم رب الشهدا و الصدیقین  🕊 🔴 قسمت 1⃣6⃣   🌟 آخرین مأموریت (۱) راوی: جمعی از دوستان چند وقتي بودكه گروهک پژاك قدرت نمايي مي كرد. ده ها شهید از سپاه و نیروی انتظامی و مردم بیگناه منطقه داده بودیم. حضرت آقا دستور دادند: « از حالت پدافندي بيرون بياييد و حالت تهاجمی بگيريد. شما منتظر دشمن نباشيد كه بيايد و ضربه بزند و بعد دست به كار بشويد. شما باید دشمن را آواره و دربه در كنيد. » و از آن به بعد محور و مبناي كار، فرمايش حضرت آقا شد. شبانه روز مشغول انجام تمرين و آماده سازي براي عمليات بوديم. ماه رمضان رو به پايان بودكه اطلاع دادند آماده ي عمليات شويد. رفتيم اروميه. در پادگان مستقر شديم و تمرينات تاكتيكي را آغاز كرديم. ما باید با آمادگی کامل وارد منطقه می شدیم. جعفر خان و شهید بریهی، همراه چند تا دیگه از بچه ها مدتی بود که در منطقه بودند. به همین خاطر روزه هاشون رو می گرفتند. اونها با زبان روزه تمرینات سخت را پابه پای بچه ها انجام می دادند. ما با دشمنانی روبه رو بودیم که از طرف غربی ها به پیشرفته ترین سلاح ها تجهیز شده بودند. بسیار هم جنگجو بودند؛ چون دائماً در کوه و کمر بودند و تمرینات سختی داشتند. اما در مقابل، بچه های ما هم واقعاً شجاعت داشتند. ما بیسیم هاشون رو که شنود می کردیم می گفتند: « اینها دیگه کی هستند. تا حالا اینجور نیروی شجاع و نترس ندیده بودیم. » با حضور ما نیروهای پژاک در منطقه روحیه ي خودشون رو باخته بودند. چون قبلا هم یگان هایی از سپاه که تو منطقه بودند ضربات خوبی به اونها زده بودند. از جمله اینکه توی یک عملیات، جعفر خان همراه پنج نفر از نیروهایش ارتفاع مهمی رو از ضد انقلاب گرفته بود!! ما تو پادگان بودیم که جعفر خان همراه پنج نفر از بچه ها که شهیدان امیدپور و بریهی هم از جمله اونها بودند از عملیات برگشتند. چهره هاشون حسابی خاکی و خسته نشون میداد. ⬅️ ادامه دارد.... 🔹 زندگینامه شهید شهید مدافع وطن " محمد غفاری " ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷 بسم رب الشهدا و الصدیقین  🕊 🔴 قسمت 2⃣6⃣   🌟 آخرین مأموریت (۲) جعفر خان گفت: « بچه ها بلند شید اينها رو ببوسيد. هركدوم از اینها يه شهید زنده است!! باید می دیدید که دشمن رو چطور به زانو درآوردند. » عيد فطر در منطقه بودیم و نماز عيد را همونجا توي پادگان خوانديم. قبل از اینکه به آخرین مأموریت برویم، همراه بچه ها رفتیم مشهد. آنجا بچه ها حال و هوای خاصی داشتند. مشخص بود که یه سری از بچه ها زیارتشون فرق می کنه! شهدا را در آخرین زیارت ها می شد تشخیص داد! مثلا، سید محمود موسوي و چند نفر دیگه از شهدا می گفتند: « فقط از آقا شهادت خواستیم. » به گردان، آماده باش دادند. قرار شد نیروها برای آخرین مأموریت تقسیم بندی شوند. به ما گفتند حدود بيست نفر می خواهیم به صورت داوطلب که در یک مأموریت ویژه شرکت کنند. در واقع براي این مأموریت یک گروه پیشمرگ می خواستند که به عنوان خط شکن جلوتر از همه به همراه جعفر خان حرکت کنند و بالا بروند. نکته ي قابل توجه اینکه ارتفاع جاسوسان، که محل اصلی عملیات بود، پر بود از تله های انفجاری، کمین، سنگرهای کمین و... اولین کسی که آمد و ثبت نام کرد محمد غفاری بود. بعد شهید رضایی، شهید بریهی، شهید بابايی زاده، صفری تبار و... بچه ها آنقدر آماده ي شهادت بودند که خیلی بیشتر از بيست نفر داوطلب شدند! شرایط خیلی سخت بود. در گرمای شدید تابستان هر روز صبح می رفتیم پیاده روی و تمرینات داشتیم تا برای روز مشخص شده آماده باشیم. حال و هوای بچه ها در آن زمان خیلی تغییر کرده بود. خیلی ها وصیتنامه می نوشتند؛ چون می دانستند شهید خواهند شد. من هم خواستم وصیتنامه بنویسم! رفتم به جعفر خان گفتم یک برگه به من بده، جعفر خان با آرامش نگاهی به من کرد و گفت: « برای چی؟! » گفتم: « وصیتنامه. » دو تا برگه به من داد و رفتم که بنویسم. اما نشد که نشد! فهمیدم که هنوز برای شهادت لیاقت ندارم. هنوز آماده نیستم. ⬅️ ادامه دارد.... 🔹 زندگینامه شهید شهید مدافع وطن " محمد غفاری " ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷 بسم رب الشهدا و الصدیقین  🕊 🔴 قسمت 3⃣6⃣   🌟 دوازده پرستو راوی: یکی از بچه های گروه اواخر ماه مبارک رمضان بود. ما همراه بچه ها از جمله شهیدان محمد غفاری، بریهی و ... تو اتاق نشسته بودیم. یکدفعه جعفر خان با لبی خندان وارد اتاق شد! گفتیم: « خب، جعفر خان، دیگه کم کم داری بازنشست میشی. دیگه از دست ما راحت میشی، برا همین اینقدر خوشحالی!! » آنقدر این فرمانده با عظمت و دوست داشتنی و خاکی بود که ما رو یاد فرماندهان دوران جنگ می انداخت. البته جعفر خان زمان جنگ هم فرمانده بود. اما کاری با دلهای بچه ها کرده بود که همه عاشق او بودند. صلابت خاص فرماندهی را داشت، اما او بر دل های نیروها فرمانروایی می کرد. جعفر خان خنده ای کرد و گفت: « نه بابا، بازنشستگی چیه؟ بچه ها یه چیزی شده که ... » بعد کمی مکث کرد و گفت: « من آنقدر خوشحالم که ... اما به وقتش بهتون میگم! » همه با چشم های گردشده از تعجب به هم نگاه کردیم. ما خیلی کنجکاو شدیم. خدایا چی شده که جعفر خان اینقدر خوشحال و سر حاله!؟ حاجی دم در نشسته بود. همه ي ما بلند شدیم و رفتیم دور جعفر خان حلقه زدیم. همه با هم می گفتیم: « حاجی باید بگی چی شده!؟ ما از اینجا نمیریم تا بگی چی شده! » جعفر خان که هیچ راه چاره ای نداشت گفت: « بچه ها می خوام بهتون مژده بدم! » گفتیم: « مژده!؟ » گفت: « آره » بعد نگاهی به چهره ي تک تک بچه ها کرد و ادامه داد: « ان شاءالله توی این عملیات که می خوایم بریم دوازده نفر از ما رفتنی شدند! » با تعجب گفتیم: « یعنی چی، چی شده!؟ » گفت: « خواب دیدم که دوازده نفر از جمع ما شهید میشن!! » بچه ها می گفتن: « یعنی حاجی میشه ما هم به آرزومون برسیم؟ » جعفر خان گفت: « چرا نمیشه، فقط بیشتر تلاش کنید، خودسازی کنید. » اما دیگه چیزی از ماجرای دوازده شهید نگفت. بعدها از یکی از نزدیکان او شنیدم که جعفر خان، در عالم رویا امام حسین (ع) را دیده بودند. او مژده ي شهادت را از مولایش شنیده بود و دوازده یار خود را هم در کنار سیدالشهدا ( ع) دیده بود. جعفر خان حتی نحوه ي شهادت بچه ها را می دانست. شنیدم که به برخی از شهدا گفته بود که چگونه شهید خواهند شد! برخی را هم گفته بود شما مجروح می شوی و ... قبل از آن روز، نیروهای ما مأموریت رفته بودند. چند نفری از بچه ها مجروح شده بودند. علی پرورش هم تازه به شهادت رسیده بود. عجیب زمزمه ي شهادت تو بچه ها پیچیده بود. خیلی ها برای شهادت لحظه شماری می کردند. تمرین های سخت آغاز شد. بچه ها واقعاً زحمت می کشیدند. حتی برخی با زبان روزه این همه سختی می کشیدند. صبح ها زیارت عاشورای بچه ها ترک نمی شد. نماز شب و... در میان بچه ها همه گیر شده بود. ⬅️ ادامه دارد.... 🔹 زندگینامه شهید شهید مدافع وطن " محمد غفاری " ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷 بسم رب الشهدا و الصدیقین  🕊 🔴 قسمت 4⃣6⃣   🌟 به سوی جاسوسان(۱) راوی: یکی از فرماندهان گروه روز جمعه ۱۱ شهریور، نماز عید فطر را خواندیم. کم کم آماده ي حرکت به سوی منطقه ي عملياتي شدیم. واحدهای مختلف سپاه که بیشتر آنها زرهی و توپخانه بودند در این منطقه مستقر شده بودند. تک تیراندازهای دشمن در بهترین شرایط مستقر بودند و حرکت هر جنبنده ای را زیر نظر داشتند. سردار جان نثاری، فرمانده واحد توپخانه ي ۱۵ خرداد، به دست همین عوامل شهید شده بود. یوسف فدایی نژاد نیز به همین صورت مورد هدف قرار گرفت. او همه گونه تجهیزات دفاعي بسته بود اما صورتش مورد اصابت قرار گرفت. روز بعد بچه ها آخرین دستورات را گرفتند و با رعایت کامل موازین امنیتی راهی منطقه ي عملیاتی شدند. سنگرهای پراکنده در پایین ارتفاع آماده شده بود. ما در این مواضع مستقر شدیم. غروب ۱۲ شهریورماه غروب دلتنگ کننده ای بود. بچه ها حال عجیبی داشتند. همه منتظر دستور حرکت بودند. سکوت در منطقه حاکم بود. موقعيت سنگرها در ديد دشمن نبود. بچه ها راحت تر می توانستند این طرف و آنطرف بروند. من در سنگر خودم بودم. توی سنگر چند بسته کلوچه و دو تا فلاسک چایی داشتم. یکدفعه جعفر خان اومد و گفت: « سلام، خوردنی چیزی دور و برت پیدا میشه؟ » گفتم: « حاجی البته که پیدا میشه! برا شما همه چیز هست. » تا این رو گفتم، جعفر خان گفت: « بچه ها بیایید اینجا، پیدا کردم! » همه ی بچه هاي تيم هجوم ریختند تو سنگر من! ⬅️ ادامه دارد.... 🔹 زندگینامه شهید شهید مدافع وطن " محمد غفاری " ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷 بسم رب الشهدا و الصدیقین  🕊 🔴 قسمت 5⃣6⃣   🌟 به سوی جاسوسان (۲) گفتم: « حاجی من برای خودت گفتم! » گفت: « نه این ها همه شون باید بخورن. » فلاکس های چایی پر بود. حسین رضایی گفت: « بچه ها این چایی ها شربت شهادته، اگه شهادت میخواید، بیایید بخورید! » ۲۴ نفر ریختند تو سنگر من! هر چی بود خوردند! اما من خودم نخوردم. به خود حسین رضایی یک نصف استکان رسید. عصبانی شد و گفت: « چرا یه استکان کامل به من نمیدی؟ » گفتم: « تو حیفه شهید بشی. بچه داری. نصفه بخور بلکه حداقل جانباز بشی! » گفت: «این حرفا نیست. من شهید میشم!! میگی نه، حالا ببین! » حسین رضایی رو خیلی اذیت کرده بودم. گفتم: « حسین جان، حالا که داری میری حلالمون کن. » گفت: «حلالت نمی کنم! » حسین رفت و برگشت و گفت: «حالا می خوام حلالت کنم. » من را بوسید و رفت. نیمه های شب بود. همه مشغول بودند. بیشتر این بچه ها جنگ را ندیده بودند اما آن شب شور و حال شب عملیات را به واقع حس کردیم. یکی از بچه ها همان شب نیاز به غسل واجب داشت. دربه در دنبال آب بود! بچه ها گفتن: « بابا بیخیال وقت نیست. » گفت: « نه ممکنه شهید بشم با این حالت خوب نیست. » رفت غسل کرد و اومد. اتفاقاً تو عملیات جانباز شد. **** دو شب بود که بچه ها منتظر حمله بودند. همه آماده و قبراق منتظر دستور بودیم. كم كم لحظه ي موعود فرا رسيد. بچه ها با هم شوخي مي كردند. بيشتر از همه شهيد بريهي سربه سر بقيه مي گذاشت. شوخي ها که تمام شد آتش دشمن هم شروع شد! به صورت انفرادی پخش شدیم. هر کس تو حال خودش بود. حال عجیبی بین بچه ها حاکم بود. مخصوصاً بچه هایی که در تیم هجوم بودند. همه روحیه ي خیلی خوبی داشتند. حتی برخی از بچه ها برای اومدن جلو التماس می کردند. زیاد به مأموریت های خطرناک رفته بودیم اما این دفعه واقعاً فضای عجیبی بین بچه ها حاکم بود. شهادت یوسف و خوابی که جعفر خان دیده بود شرایط را اینگونه کرد. توسلات بچه ها رنگ و بوی خاصی گرفته بود. يادم هست عصر همان روز سردار پاکپور به جعفر خان گفت: « اینجا خیلی مواظب باش! مأموریت خطرناکیه! » جعفر خان هم گفت: « حاجی اگه اینجا شهید نشم، دیگه شهید نمیشم!! » یعنی خدا چه کسانی رو انتخاب کرده؟! کدوم یک از بچه ها تقدیر شهادت تو شب قدر براشون نوشته شده؟ کی قراره از رفقاش جا بمونه!؟ بچه ها همگی به مأموریت های سخت و مهم رفته بودند. بار اولی نبود که ما تو این فضاها بودیم. ⬅️ ادامه دارد.... 🔹 زندگینامه شهید شهید مدافع وطن " محمد غفاری " ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم