فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#سلام_امام_زمانم🖤
🍁در تمنای
✨نگاهت بی قرارم تابیایی
🌼من ظهور
✨لحظه ها را می شمارم
🍁تا بیایی
✨خاک لایق نیست
🌼تا به رویش پا گذاری
✨درمسیرت
🌼جان فشانم گل بکارم
✨تا بیایی
#الّلهُمَّ_عَجِّلْ_لِوَلِیِّکَـ_الْفَرَج
#صلوات 🍀
🌱______🥀
@shahid_aviiny
حاج اسماعیل دولابی ره:
سجدهی طولانی، اخلاق را عوض میکند. در هر شبانه روز لااقل یک سجده طولانی داشته باشید. هیچ عبادتی مثل سجده نیست. به تربت امام حسین علیه السلام، زیاد سجده کردن، اخلاق را عوض میکند.
#قرار_عاشقی 🌸
#صلوات 🍀
🌱______🥀
@shahid_aviiny
9.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇵🇸
﷽
🎥 مروری بر عملکرد مرد نخست کابینۀ #دولت_سیزدهم در ۷۰ روز گذشته
🍃🌹🍃
#دولت_مردم | #روشنگری ❣
#معیار
🌱______🥀
@shahid_aviiny
5.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 فرح پهلوی در #مونیخ از من پرسیدن اهل کجایی؟ گفتم: ایران
با اشاره گفتند: آدم خوارید!
🔹 مگه نمیگفتن قبل انقلاب همه ما رو تحویل میگرفتن
#پهلوی_بدون_روتوش
#قابل_توجه_پهلوی_دوستان😏
#روشنگری ❣
🌱______🥀
@shahid_aviiny
#پندانه
فردی از کشاورزی پرسید: آیا گندم کاشتهای؟
کشاورز جواب داد: نه، ترسیدم باران نبارد.
مرد پرسید: پس ذرت کاشتهای؟
کشاورز گفت: نه، ترسیدم ذرتها را آفت بزند.
مرد پرسید: پس چه چیزی کاشتهای؟!
کشاورز گفت: هیچچيز، خیالم راحت است!
همیشه بازندهترین افراد در زندگی،
کسانی هستند که از ترس هرگز
به هیچ کاری دست نمیزنند.
"تحت هر شرایطی،
تلاش کن دوست من،
تو میتونی💪👌🙏
#اراده_قوی
🌱______🥀
@shahid_aviiny
#پارت_پانصدو_هفدهم🦋🥀
دا دو، سه روز بعد از آمدن به تهران به سختی مریض شد و در رختخواب افتاد.😔 طوری که نمی توانست از جایش بلند شود. همه مان بدجوری نگران شده بودیم.😞 آن قدرحالش بدبود که می ترسیدیم دا را از دست بدهیم. بعداز چهار ماه ندیدن علی، انتظار نداشت، خبر شهادتش را بشنود. درهمین روزها یکی از اقوام به دا گفته بود توی روزنامه با مجروحی به نام سیدعلی حسینی مصاحبه کرده اند.👌 احتمالا علی شما شهید نشده، مجروح است. 😌دا هم باور کرده بود. به دا گفتم: فلانی اشتباه کرده. من با دست خودم علی رو دفن کردم. مگه می شه من برادرم رونشناسم ! این تشابه اسمی یه.🙈 بیا بریم بنیاد شهید ببین چندتا پرونده به اسم سیدعلی حسینی دارند.😒
معلوم شد مجروحی که آشنای ما نشانی اش را به دا داده بود، ترک زبان و اهل تبریز است. باوجود این، دا نبود علی را باور نمی کردو چشم انتظارش بود.😌 دچار عذاب وجدان شده بودم که چرا همان روز شهادت علی، موضوع رابه او نگفتم. از طرفی می دانستم دا اگرسرمزار علی بیاید، ماندنی می شود. عین میخی که به زمین بکوبند ، محال بوداز خرمشهر بیرون بیاید. از بس که از نظرعاطفی به علی وابسته بود. آن قدر به حرف علی اعتقاد داشت که انگار حرف او آیه قرآن بود.🍃 به خاطر همین ، وقتی لیلا گفته بود، علی پیغام داده ازشهر بیرون بروید، قبول کرده بود.👌
همین روزها برادر مازندرانی با یکی دونفر از بنیاد شهید آمدند و گفتند: هرچه نیاز دارید، لیست کنید برایتان بفرستیم.
من ازقبل به دا سپرده بودم اگراز جایی آمدند، حق نداری سرسوزنی چیزی بخوای. ماشهید نداده ایم که بیاییم اینجا چیزی بگیریم. به همین جهت، به آقای مازندرانی گفتیم چیزی نیاز نداریم.
گفت: لباس بگیرید. بچه ها سرما می خورند. گفتم: ماچیزی لازم نداریم. گفت: خواهرمن شما الان هیچی ندارید. وسایل ضروری که باید داشته باشید، ندارید گفتم: خودمان تهیه می کنیم. گفت: نمی شود. شما وضعیت حقوقی تان مشخص نیست. سماجت نکنید. گفتم: نه ما نیازنداریم. دا هم می گفت: هرچه دخترم بگوید. خیلی برایم سخت بود. وقتی کسی می گفت چیزی برایتان بیاورم، احساس می کردم بدترین کار را درباره ما انجام می دهد. احساس خفت می کردم.😢 آقای مازندرانی خیلی صحبت کرد. او می گفت: شما فکر نکنیدخدای ناکرده چیزی که می گیرید، صدقه است یا منتی سرتان است. شما ولی نعمت مایید. آن قدر صحبت کردتا من رضایت دادم وسایل مختصری به ما بدهند. وقتی دایی و....
📚برگرفته از کتاب دا
#ادامه_دارد....
#داستان_شب
🌱______🥀
@shahid_aviiny