#پارت_پانزدهم🦋🌸
داخل مکینه تقریباً تاریک بود فقط دم ظهر آفتاب 🌞مستقیم می تابید از نورگیر سقف روشنایی خوبی به فضای مکینه راه پیدا میکرد تا دا حال و احوال پدرش را بپرسد من و علی از گونی های آرد و دم و دستگاه های مکینه بالا و پایین میرفتیم و آتش می سوزاندیم😅 پاپا هم همینطور که با دا حرف میزد چشمش به ما بود👀 و گهگاه می گفت: نرید روی آردها😠 نعمت خداست معصیت دارد بیاید پایین. ما هم گوشمان بدهکار نبود و کار خودمان را میکردیم😜 یک بار با علی که از گونی ها می پریدیم پایم سر خورد و از بالای گونی ها توی کپه آرد ها پرت شدم😩😫 یک لحظه همه جا سفید شد و دیگر چیزی ندیدم. نفس که میکشیدم آرد وارد دهان و بینی ام می شد داشتم خفه می شدم😣 فقط تمام نیروی ام را جمع کردم و گفتم: یوما.
دا و پاپا که از سر و صدای افتادن متوجه اتفاق شده بودند، سریع او را بیرون کشیدند پاپا 😡 گفت: جونم مرگ شده چقدر بگم نرو آنجا؟؟؟ ولی وقتی دید خیلی ترسیدم😢 و نفسم بالا نمی آید همانطور که توی صورتم فوت میکرد و سر تا پایم را می تکاند گفت: دالککم چرا آروم نمی شینی؟؟ نذار شیطون بره تو جلدت.
این ها و هزاران حادثه دیگر همه خاطراتی بود که نمیتوانستند به سادگی از آنها بگذرم همین وابستگی ها بود که رفتن من را سختتر میکرد😔 به خاطر سن کمی که داشتم نمی توانستم بفهمم چرا ما باید از اینجا برویم و از همه چیزمان بگذریم.
در عرض چند ماه دا به تدریج اثاثیه خانه را که بیشترش جهیزیه عروسی اش بود حراج کرد. هر روز عده ای از همسایه ها به خانهمان میآمدند وسایل را نگاه می کردند و زیر قیمت میخریدند تخت خواب فلزی بابا🛏 و دا که من عاشق تور سفید چین دارش بودم، کاسه های سرامیک آبی رنگ چینی و ژاپنی که روی دیوارهایش طرح پرندگان🦋 و درختان🌳🌲 پر شکوفه نقاشی شده بود کمد چوبی دو دری که وسطش آینه قدی نصب شده بود، بوفه، ظروف، گهواره منصوره همه و همه را خیلی ارزان فروخت😕 وقتی دا وسایل را برای فروش جدا میکرد و کنار میگذاشت من و لیلا بغض کرده بودیم😔😥 دست روی هر چه می گذاشت میگفتم دا این را نفروش میگفت: نمیشه زهرا، نمیشه.
📚برگرفته از کتاب دا
#ادامه_دارد
#داستان_شب
🌸@shahid_aviiny
#در_محضر_امیرالمومنین
امام على عليه السلام:
برترين بخشندگى، بخشيدن داشته موجود است
أفضَلُ الجُودِ بَذْلُ المَوجودِ
غررالحكم، حدیث 3019
#عکس_نوشته
#قرار_عاشقی 🥀
🌺@shahid_aviiny🌺
🔴کفتارهای سیاسی
🔺اگر تصمیم دولت مبنی بر اجرای سیاست کشاورزی قراردادی و توسعه روش خرید تضمینی، همراه با فراهم کردن زیرساختهای لازم و براساس آمایش سرزمینی، نیاز بازار و توان صادراتی کشور باشد، نه تنها ایرادی ندارد بلکه میتواند باعث حمایت از تولید، جلوگیری از ضرر و زیان کشاورزان و ضایعات محصولات شود، اما برخی عادت کردهاند به هر تصمیم دولت جدید ایراد بگیرند چون کم کاری و بی عملی گذشتهشان عیانتر میشود!
🔮 گفتمان
#امنیت_غذایی
#کفتارهای_سیاسی
#روشنگری 👌
🆔@shahid_aviiny
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فرزند چهارم به دنیا بیاید، دولت زمین میدهد
وزیر راه:
🔹اگر فرزند چهارم به دنیا بیاید، دولت زمین میدهد.
🔹هماکنون خانوادههای حائز شرایط در وبسایت وزارت راه ثبت نام کنند.
#روشنگری 👌
#ازدیاد_شیعیان🤲
#خبرگزاری_تسنیم
🆔@shahid_aviiny
#پارت_شانزدهم🦋🌸
اصرار میکردم دا تو رو خدا این قشنگه😍 برای خودمون بمونه می گفت: دخترم اگر بخوام اینو نفروشم، اونو نفروشم که نمی شه😕 ما نمیتونیم بار زیادی با خودمون ببریم.😞
وقتی عبایم را هم بین آن وسایل گذاشت یک دفعه بغضم ترکید😰 و اشکم سرازیر شد😥 دا برای اینکه راضیام کند گفت: این جا که میری همه فارس اند کسی عبا نمی پوشد❌
ولی به خرجم نرفت. آخر عبایم را خیلی دوست داشتم ❤️جنسش از پارچه ابریشمی بود😍 که با قیطان های زرد رنگ💛💛 لبه دوزی شده بود این طرف و آن طرف میرفتم، احساس میکردم خیلی بزرگ شده ام😍😌 به خاطر همین آنقدر گریه و زاری کردم😭😭 تا دا راضی شد عبا را نفروشد 🙃از آن همه زندگی فقط دا چیزهای ضروری را نگه داشت. خانه را هم که از سر اجبار فروخت 🙁به اتاقی که پاپا، دیوار به دیوار خانه خودشان برایمان اجاره کرده بود، رفتیم. صاحب آنجا پیرزنی👵 تنها بود. بنده خدا از راه کرایه اتاق و هله هوله هایی که جلوی در خانه اش🚪 می فروخت، زندگی میکرد. آنجا زیاد نماندیم. وقتی از طرف کنسولگری به ما گفتند میتوانید بروید، دیگر خداحافظی ها شروع شد👋🙏 خانه پاپا حالت عزاداری داشت😖😣فامیل ها، دوستان و همسایه ها دسته دسته می آمدند برای خداحافظی👋. کارمان شده بود گریه و زاری😭 خیلی ناراحت بودیم😔😞 بیشتر از همه دلتنگ می می و پاپا می شدیم😭😣دلمان میخواست آنها هم با ما بیایند. در همین گیر و دار، دایی حسینی، برادر تنی دا که با خانواده اش👨👩👧👦 در خرمشهر زندگی میکرد، به ما خبر داد بابا خرمشهر است🤩😍🤩 شنیدن خبر آزادی بابا در آن روزها، آن هم درست لحظاتی که میخواستیم عراق را ترک کنیم خیلی خوشحال کننده بود 😻😻اما تلخی جداشدن از پاپا و خانوادهاش و درد دوری آنها همچنان برای ما غیر قابل تحمل بود😟😔 روز حرکت ما همه به گمرک بصره آمدند. پاپا، می می، دایی سلیم🧔 دایی نادعلی👨 و خاله سمیه👱♀ همه گریه میکردیم. خصوصا می می و دا خیلی بی تابی میکردند😩😔. حتی پاپا هم گریه😭 میکرد. تا آن روز گریه او را ندیده بودم. خیلی برایم دردناک بود😰 موقع سوار شدن به لنج سعی میکرد دلداری مان بدهد. میگفت:(شما بروید ما هم جمع میکنیم پشت سرتان می آییم.) دایی نادعلی👱♂ که آن موقع هفده، هجده سال بیشتر نداشت تا مرز ابوالخصیب همراه ما آمد. در طول مسیر همچنان گریه و زاری میکردیم😭😭 دایی سعی میکرد شوخی کند و ما را بخنداند ولی فایده ای نداشت😓😥 آخر کار خودش هم گریه میکرد😣 و اشک😢😥 میریخت چهره پاپا و می می موقع خداحافظی یک لحظه از روی چشمانم👁👁 دور نمی شد فکر اینکه جایشان گذاشتیم و داریم بدون آنها می رویم خیلی عذابم میداد😓😢 اما علی این طور نبود و توانسته بود سر خودش را یک جور گرم کند. مثل همیشه کنجکاوی و شیطنت هایش گل کرده بود🤦♂ آنقدر دور و بر سکاندار لنج چرخید تا بالاخره او سکّان را دستش داد و تا مسافت زیادی علی قایق را هدایت کرد. غیر از ما خانواده دیگری هم از همشهریان ایلامی توی لنج بودند آنها هم سعی می کردند ما را آرام کنند و دلداری بدهند می گفتند: خدا بزرگ است، ان شاالله دوباره دور هم جمع میشوید.
اما من از حرفشان خوشم نمی آمد😤 در عالم بچگی توی دلم به آنها میگفتم زدن این حرفها برای شما آسان است😒😕 شما همه تان کنار هم هستید حتی عروس👱♀ و نوه تان هم آمدند. دیگر کسی را توی بصره ندارید که بخواهید ناراحتش باشید.
📚برگرفته از کتاب دا.
#ادامه_دارد...
#داستان_شب
🌸@shahid_aviiny