eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
با این همه، باز بنیاد گفته بود بیماریهای منوچهر مادرزادی است! همه عصبانی بودند؛ فرشته، جمشید، دوستان منوچهر. اما خودش میخندید که «وقتی به دنیا آمدم، بدنم پر از ترکش بود! خب، راست می گویند.» هیچوقت نتوانسته بود مثل او سکوت کند. صبح قبل از عمل تنها بودیم. دستم را گرفت و گذاشت به سینه اش. گفت «قلبم دوست دارد بمانی، اما عقلم می گوید این دختر از پانزده سالگی به پای تو سوخته. خدا زیبایی های زندگی را برای بنده های خوبش خلق کرده. او هم باید از آنها استفاده کند. شاد باشد.» لبهاش میلرزید. گفتم «من که لحظه های شاد زیاد داشته ام. از جبهه برگشتن هات، زنده بودنت، نفسهات، همه شادی زندگی من است. همین که می بینمت، شادم.» گفت «من تا حالا برات شوهری نکرده ام. از این به بعد هم شوهر خوبی نمی توانم باشم. تو از بین می روی.» گفتم «بگذار دو تایی با هم برویم.» همان موقع جمشید و رسول آمدند. پرستارها هم برانکارد آوردند که منوچهر را ببرند. منوچهر نگذاشت. گفت «پاهام سالم است. میخواهم راه بروم. هنوز فلج نشده ام.» جلوی در اتاق عمل، برگشت صورت جمشید و رسول را بوسید. دست من را دو، سه بار بوسید. گفت «این دستها خیلی زحمت کشیده اند. بعد از این بیشتر زحمت می کشند.» نگاهم کرد و پرسید «تا آخرش هستی؟» گفتم «هستم.» و رفت. حتی برنگشت پشتش را نگاه کند. نکند برنگردد؟» لبه تخت منوچهر نشست، مثل ماتم زده ها. باید چه کار کند؟ فکرش کار نمی کرد. همه بدنش گوش شده بود بیایند خبر بدهند که منوچهر... دکتر با یک درصد امید برده بودش اتاق عمل. به فرشته گفته بود «به توسل خودتان برمی گردد.» چند بار وضو گرفت، اما برای دعا خواندن تمرکز نداشت. حال خودش را نمی فهمید. راه میرفت، مینشست، چادرش را برمی داشت، دوباره سر می کرد. سر ظهر صدایش زدند. پاهایش را همراه خودش کشید تا دم اتاق ریکاوری. توی اتاق شش تا تخت بود. دوتا از مریض ها داد میزدند، یکی استفراغ می کرد، یکی اسم زنی را صدا میزد و دو نفر دیگر از درد به خودشان میپیچیدند. تخت آخر، دست چپ منوچهر بود. به سینه اش خیره شد. بالا و پایین نمی آمد. برگشت به دکتر نگاه کرد و منتظر ماند. دکتر گفت «موقع بیهوشی روح آدمها خودش را نشان میدهد. روحش صاف صاف است.» گوشش را نزدیک لبهای منوچهر برد که تکان می خورد. داشت اذان می گفت. تمام مدت بیهوشی ذکر می گفت. قسمتی از کبد و معده و روده اش را برداشته بودند. تا چند روز قدغن بودکسی بیاید ملاقاتش. اما زخمش عفونت کرد. تا دو هفته چیزی نمیتوانست بخورد. یواش یواش مایعات می خورد. منوچهر باید شیمی درمانی می شد. از آزمایش مغز استخوان، پیشرفت سرطان را میسنجند و بر اساس آن شیمی درمانی می کنند. دکتر شفاییان متخصص خون است که دکتر میر برای مداوای منوچهر معرفیش کرد. روز آزمایش نمی دانم دردی که من کشیدم بدتر بود یا دردی که منوچهر کشید. دلم میسوزد؛ می گویم ای کاش یک بارداد میزد، صدای ناله اش بلند می شد، دردش را می ریخت بیرون. همین صبوری و سکوتها، دکترها و پرستارها را عاشق کرده بود. هر کاری از دستشان برمی آمد، دریغ نمی کردند. تا جواب آزمایش آماده شود، منوچهر را مرخص کردند. روزهایی که از بیمارستان می آمدیم، روزهای خوش زندگیم بود. همه از روحیه ام تعجب می کردند. نمی توانستم جلوی خنده هایم را بگیرم. با جمشید زیر بغلش را گرفتیم تا دم آسانسور. گفت «می خواهم خودم راه بروم.» جمشید رفت جلوی منوچهر، رسول سمت راستش، برادر دیگرش، بهروز، سمت چپش و من پشت سرش، که اگر خواست بیفتد نگهش داریم. سه تا ماشین آمده بودند دنبال مان. دم خانه جلوی پای منوچهر گوسفند کشتند. مادرش شربت میداد. على و هدی خانه را مرتب کرده بودند. از دم درتا پای تخت منوچهر شاخه های گل چیده بودند و یک گلدان پر از گل گذاشته بودند بالای تختش. جواب آزمایش که آمد، دکتر گفت باید زودتر شیمی درمانی شود.» با هر نسخه دکتر کمرم می لرزید که اگرداروها گیر نیاید چی. دنبال بعضی داروها باید توی ناصرخسرو میگشتیم. صف های چندساعته هلال احمر و سیزده آبان و داروخانه های تخصصی که چیزی نبود. دوستان منوچهر پرونده هایش را بیرون کشیدند و کارت جانبازی منوچهر را از بنیاد گرفتند. اما طول کشید این کارها برای خرج دوا و دکتر منوچهر خانه مان را فروختیم و اجاره نشین شدیم. منوچهر ماهی سه روز شیمی درمانی میشد. داروها را که میزدند، گر میگرفت. میگفت «انگار من را کرده اند توی کوره. بدنم داغ میشود.» تا چند روز حالت تهوع داشت. ده روز دهان و حلقش زخم میشد. آب دهانش را به سختی قورت میداد. بابت شیمی درمانی موهایش ریخت. منوچهر چشمهاش را روی هم گذاشت و فرشته موهای سرش را با تیغ زد.... ⬅️.... 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💢برگزاری هفتاد و هشتمین نشست (وبینار) انقلاب اسلامی 🗣کارشناس:جناب اقای دکتر سعد الله زارعی کارشناس مسائل منطقه و رئیس پژوهشگاه مطالعات راهبردی اندیشه سازان نور 🔰موضوع: تحلیل مسائل سیاسی منطقه و روز جهانی قدس ⏰ پنج شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴٠۱ ساعت ۱۸ با همکاری : ✅ستاد فرهنگی فجر انقلاب اسلامی ✅مرکز مدیریت حوزه های علمیه خواهران ✅جامعه الزهرا (سلام الله علیها) ✅بسیج اساتید دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی استان قم ✅مرکز مدیریت حوزه های علمیه (مرکز ارتباطات و بین الملل) 📲لینک ورود به وبینار در فضای مجازی: b2n.ir/majmaenghelab 📌ورود به عنوان مهمان ♻️شبکه سایبری ثامن
🌹خاطره تکان دهنده یک آزاده از زندان صدام بخاطر آنكه قاب عكس صدام را شكسته بودم، مرا به گودالی كه ۸۱ پله از زمین فاصله داشت، بردند. آنجا شبیه یك مرغ‌دانی بود. وقتی مرا در سلولم حبس كردند، از بس كوچك بود، می‌بایست به حالت خمیده در آن قرار می‌گرفتم. آن سلول درست به اندازه ابعاد یك میز تحریر بود. شب فرا رسید و كلیه‌هایم از شدت سرما به درد آمده بود. به هر طریق كه بود، شب را به صبح رساندم. تحملم تمام شده‌بود. با پا محكم به در سلول كوبیدم. نگهبان كه فارسی بلد بود، گفت: چیه؟ چرا داد می‌زنی؟ گفتم: یا مرا بكشید یا از اینجا بیرون بیاورید كه كلیه‌ام درد می‌كند. اگر دوایی هست برایم بیاورید! دارم می‌میرم. او در سلول را باز كرد و چندمتر جلوتر در یك محوطه بازتر كشاند و گفت: همین جا بمان تا برگردم. در آنجا متوجه یك پیرمرد ناتوان شدم. او در حالی كه سكوت كرده‌بود، به چشمانم زل زد. بی‌مقدمه پرسید: ایرانی هستی؟ جوابش را ندادم. دوباره تكرار كرد. گفتم : آره، چه كار داری؟ پرسید : مرا می‌شناسی؟ گفتم : نه از كجا بشناسم؟ گفت: اگر ایرانی باشی، حتما مرا می‌شناسی. گفتم : اتفاقاً ایرانی‌ام؛ ولی تو را نمی‌شناسم. پرسید: وزیر نفت ایران كیست؟ گفتم : نمی‌دانم. گفت: نام محمدجواد تندگویان را نشنیده‌ای؟ گفتم: آری، شنیده‌ام. پرسید: كجاست؟ گفتم: احتمالاً شهید شده. سری تكان داد و گفت: تندگویان شهید نشده و كاش شهید می‌شد. دیگر همه چیز را فهمیدم. بغض گلویم را گرفته بود. فقط نگاهش می‌كردم. نگاه به بدنی كه از بس با اتوی داغ به آن كشیده بودند، مثل دیگ سیاه شده بود...، گفتم : اگر پیامی داری بهم بگو. گفت: این سیاه‌چال، طبقه زیرین پادگان هوانیروز الرشید است... گفت : پیام من مرزداری از وطن است. صبوری من است. نگذارید وطن بدست نااهلان بیفتد. نگذارید دشمن به خاك ما تعرض كند. استقامت، ‌تنها راه نجات ملت ماست. بگذارید كشته شویم، اسیر شویم؛ ولی سرافرازی ملت به اسارت نیفتد. گفتم : بخدا قسم... پیامت را به ایرانیان می‌رسانم. خم شدم دستش را ببوسم كه نگذاشت... 🌹روح شهیدمحمد جواد تند گویان وزیر نفت دولت شهید رجایی شاد منبع : (راوی- عیسی عبدی) رجوع کنید به کتاب ساعت به وقت بغداد، ج۱، ص۸۹ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فطریه امسال چقدر است؟ 🔹آیت‌الله خامنه‌ای: ۴۰ هزار تومان 🔹آیت‌الله سیستانی: ۴۰ تا ۲۲۵ هزار تومان 🔹آیت‌الله‌ شبیری زنجانی: ۴۰ هزار تومان 🔹آیت‌الله مکارم: ۴۰ تا ۱۵۰ هزار تومان 🔹آیت‌الله وحیدخراسانی: ۴۰ تا ۱۴۰ هزار تومان 🔹آیت‌الله نوری همدانی: ۴۰ هزار تومان طبق نظر اکثرا مراجع هم‌چنین می‌توانید معادل قیمت ۳ کیلوگرم برنج یا آرد در محل زندگی خود را به‌عنوان فطریه پرداخت کنید ┅┅❀💠❀┅
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️🍃 🌹*در برنامه زندگی، پس از زندگی یکی از تجربه‌گران می‌گفت: بچه‌ها روح مرا می‌دیدند جا داره یادی کنیم از این فیلم عجیب از واکنش‌های فرزند کنار تابوت پدرش 🥀 شهید که زنده است بچه ها هم پاک ترین مخلوقات خدا پس......
هدایت شده از  امام زادگان عشق
❁﷽❁ پنجشنبه ڪه مے آید باز دلتنگ مےشوم بی قرارِ یـاد مےشوم یاد میدان جنون آشنایان غبارو خاڪ و یادآنانےڪه بوده‌اند اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم💐 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
راهپیمایی روز قدس مسجد حضرت زینب علیهاالسلام/شهرک شهید زین‌الدین