🌷🍃🕊🌷🍃🌷🕊🌷🍃
⚜️با عرض سلام و خدا قوت خدمت کلیّه دوستانِ #شهدا و عاشقانِ #شهادت و با عرض #خیر_مقدم خدمت عزیزانی که به جمع ما می پیوندند و قدم روی چشم #خادمین_شهدا می گذارند .
امید آن داریم که جهت #جذاب شدن اطلاعات کانال و بهره برداری بهتر ، شما خوبان نیز به روشهای زیر ما را یاری کنید .
✅ ارسال #دلنوشته ، #داستان و ... در مورد #شهدا
✅ ارسال #داستان_تحول عزیزانی که به واسطه #شهدا مسیر زندگیشان عوض شده
✅ ارسال اطلاعات مربوط به #شهید یا #شهدایتان شامل #عکس ، #زندگینامه ، #وصیتنامه ، #دلنوشته ، #خاطره و ... ، از #شهید یا #شهدایتان جهت معرفی در کانال
✅ همکاری جهت آماده سازی و ویرایش مطالب مختلف جهت استفاده در کانال (به عنوان ادمین )
امید است در راه #خدمت به #شهدا ، ما را یاری رسانید .
✍️بی صبرانه منتظر #مطالب زیبا ، #نظرات و #انتقادات شما خوبان هستیم .
#آی_دی خادم کانال ...
🆔 @ya110s
🌺 #لینک کانال
@shohadayemasgedehazratezeinab
🌷🍃🕊🍃🌷🍃🕊🌷
03.04.mp3
6.48M
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
#کتاب_صوتی
#آب_هرگز_نمی_میرد
تاریخ شفاهی #دفاع_مقدس
روایت خاطرات
#سردار_رشید_اسلام
#شهید_میرزا_محمد_سلگی
قسمت #چهاردهم
#فصل_سوم
✍ گردان حضرت ابالفضل العباس"ع"
#کپی و #استفاده از صوت با ذکر صلوات ، #بلامانع است .
🍃🌷🍃🕊🍃🌷🕊🍃🌷
امام زادگان عشق. محله زینبیه
🌷🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃
🌷🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃🌷
#با_خاطرات_شهداء
#شهيد_والامقام
#محمدرضا_تورجی_زاده
اولین روزهای سال 63 بود . نشسته بودم داخل چادر فرماندهی ، جوان خوش سیمایی وارد شد .
سلام کرد و گفت : آقای مسجدیان نیرو نمی خواهی ؟
گفتم : تا ببینم کی باشه!
گفت : #محمدتورجی ، گفتم این #محمد آقا کی هست ؟
لبخندی زد و گفت : خودم هستم .
نگاهی به او کردم و گفتم : چیکار بلدی ؟
گفت : بعضی وقت ها می خونم .
گفتم اشکالی نداره ، همین الآن بخون!
همانجا نشست و کمی مداحی کرد . سوز درونی عجیبی داشت . صدایش هم زیبا بود . اشعاری در مورد #حضرت_زهرا (سلام الله علیها) خواند .
علت حضورش را در این گردان سؤال کردم . فهمیدم به خاطر بعضی مسائل سیاسی از گردان قبلی خارج شده .
کمی که با او صحبت کردم فهمیدم نیروی پخته و فهمیده ای است .
گفتم : به یک شرط تو رو قبول می کنم . باید بی سیم چی خودم باشی ! قبول کرد و به گردان ما ملحق شد .
مدتی گذشت . #محمد با من صحبت کرد و گفت : می خواهم بروم بین بقیه نیروها .
گفتم : باشه اما باید مسئول دسته شوی . قبول کرد . این اولین باری بود که مسئولیت قبول می کرد .
بچه ها خیلی دوستش داشتند . همیشه تعدادی از نیروها اطراف #محمـــد بودند .
چند روز بعد گفتم #محمـــد باید معاون گروهان شوی .
قبول نمی کرد ، با اسرار به من گفت : به شرطی که سه شنبه ها تا عصر چهارشنبه با من کاری نداشته باشی !
با تعجب گفتم : چطــور؟
با خنده گفت : جان آقای مسجدی نپرس !
قبول کردم و #محمد معاون گروهان شد . مدیریت #محمد خیلی خوب بود .
مدتی بعد دوباره #محمد را صدا کردم و گفتم : باید مسئول گروهان بشی .
رفت یکی از دوستان را واسطه کرد که من این کار را نکنم .
گفتم : اگه مسئولیت نگیری باید از گردان بری !
کمی فکر کرد و گفت : قبول می کنم ، اما با همان شرط قبلی !
گفتم : صبــر کن ببینم . یعنی چی که تو باید شرط بذاری ؟! اصلا بگو ببینم . بعضی هفته ها که نیستی کجا می ری ؟
اصرار می کرد که نگوید . من هم اصرار می کردم که باید بگویی کجا می روی .
بالأخره گفت : حاجی تا زنده هستم به کسی نگو ، من سه شنبه ها از این جا می رم #مسجد_جمکــــران و تا عصر چهارشنبه بر می گردم .
با تعجب نگاهش می کردم . چیزی نگفتم . بعد ها فهمیدم مسیر 900 کیلومتری دارخــوئیــن تا #جمکـــران را می رود و بعد از خواندنن #نماز_امام_زمـــان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بر می گردد .
یکبار همراهش رفتم. نیمه های شب برای خوردن آب بلند شدم . نگاهی به #محمــد انداختم .
سرش به شیشه بود . مشغول خواندن #نافله بود . #قطرات_اشک از چشمانش جاری بود.
در مسیر برگشت با او صحبت می کردم . می گفت : یکبــــار 14 بار ماشین عوض کردم تا به #جمکران رسیدم . بعد هم نماز را خواندم و سریع برگشتم .
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
⚘روحش شاد و یادش گرامی با ذکر #صلوات⚘
🌷🍃🌷🕊🍃🌷🕊🌷🍃
#پیر_ترین_و_کم_سن_ترین_رزمند_گان_هشت_سال_دفاع_مقدس
رزمنده بود و 95 سال سن داشت. همرزمان جوانش به او"بابا" می گفتند، حتی از پدر خیلی رزمنده ها هم سنش بالاتر بود.#زر_عباس_تنگستانی_اهل برازجان بوشهر با همان سن و سالش آمده بود در میدان نبرد تا دین خودش به اسلام را ادا کند به بچه ها می گفت: زمان رئیس علی دلواری من جزو سربازانش بودم. آن موقع سرباز رئیس علی دلواری بودم و الان سرباز خمینی هستم. به رزمنده های جوان دور و برش می گفت: باید تا سن من مقاومت کنید.
🌷🍃🕊🌷🕊🍃🌷
لباسهای بسیجی اندازه قامت ظفر نبود و به اصرار لباسهای برادرش را به خواهرش میداد تا برای او اندازه کند .
«#شهید_ظفر_خالدی،کوچکترین رزمنده شهید دفاع مقدس کشور»، نوجوانی با 11 سال و 7 ماه سن اهل روستای تنگ کلوره از توابع شهرستان لردگان از دیار شیرمردان استان چهارمحال و بختیاری.
سال 1360هنگامی که شهید خالدی 11 سال داشت، پدرش عازم جبهه شد موقع مرخصی اصرارهای مکرر شهید باعث شد او پس از بازگشت پدرش عازم جبهه شود.
او با شوق و ذوق فراوان با کاروان بروجن عازم صحنه نبرد شد، هنگام حرکت مسئول کاروان به دلیل اینکه سنش کم بود مانع رفتن او شد ولی شهید با این بهانه که سن واقعیاش از سن شناسنامهای بیشتر است و بالاخره با اصرار فراوان توانست با کاروان اعزامی بروجن راهی جبهه شود.
این شهید بزرگوار در تاریخ 23 مردادماه سال 61 درشلمچه درعملیات رمضان به شهادت رسید و پیکرش پس از 17سال تحویل خانواده شد.
⚘روحشان شاد و یادشان گرامی با ذکر#صلوات⚘
🍃🌷🍃🕊🍃🌷🕊🍃🌷
امام زادگان عشق. محله زینبیه
🌷🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃🌷
🌷🍃🌷🕊🌷🍃🌷🍃
#مناسبت
۵#_مرداد
#سال_1367
#اسلام_آباد_غرب
#عملیات_مرصاد
در سالروز عملیات غرور آفرین #مرصاد ، یاد و خاطره #شهدا ، خصوصاً #شهدای این عملیات را گرامی می داریم .
⚘نثار ارواح طیبه شهداء . امام شهداء و اموات #صلوات ⚘
03.05.mp3
33.15M
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
#کتاب_صوتی
#آب_هرگز_نمی_میرد
تاریخ شفاهی #دفاع_مقدس
روایت خاطرات
#سردار_رشید_اسلام
#شهید_میرزا_محمد_سلگی
قسمت #پانزدهم
#فصل_سوم
✍فرماندهی گردان حضرت اباالفضل 《ع 》
#کپی و #استفاده از صوت با ذکر صلوات ، #بلامانع است .
🍃🌷🍃🕊🍃🌷🕊🍃🌷
امام زادگان عشق. محله زینبیه
🌷🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃