eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷〰🌷〰🇮🇷〰🌷〰🌷 فروردین ماه شهادت حسین قربانخانی متولد : 1345/01/25 محل تولد : رودبار تاریخ شهادت : 1362/01/04 محل شهادت : جبهه جنوب-اندیمشک استخدام : وظیفه استان حادثه : خوزستان محل دفن : امام زاده ابراهیم (ع) علت شهادت : اصابت ترکش خمپاره دشمن شاد گرامی با ذکر 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
*🔴خلاصه پیام فرمانده کل سپاه به رهبر معظم انقلاب در پی سخنرانی نوروزی معظم‌له* 👈سردار سلامی در پی سخنرانی نوروزی رهبر معظم انقلاب در پیامی خطاب به ایشان تاکید کرد: 🔹آنقدر می‌سازیم، تولید می‌کنیم، به یاری مردم می‌شتابیم، با فساد مقابله می‌کنیم، فناوران جوان را بسیج می‌کنیم، گروه‌های بی‌شمار بسیجی را در میدان عزت مردم گسیل می‌داریم، خانواده‌ها را یاری می‌کنیم تا توانمند شوند و قدرت می‌سازیم تا دشمن ناتوان شود و دیگر یارای تعقیب سیاست‌هایش را نداشته باشد. 🔹ما فضای مجازی را از ولنگاری رها خواهیم ساخت. 🔹ما در میدان می‌مانیم، با مردم همراه می‌شویم، کلام حضرتعالی را روی صحنه زمین پیاده می‌کنیم، دشمن را جا می‌گذاریم، از او و راهبردش عبور می‌کنیم، کشور را از عوارض تحریم‌های ظالمانه بی‌نیاز می‌کنیم. این راه ما است. خدمتگذاران به اسلام و انقلاب 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
سلام جشن میلاد موذن کربلا حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام و بزرگداشت روز جوان سخنران:حجةالاسلام هاشم‌پور مداح: حاج حسن اسداللهی، کربلایی محمد محمدی ۴شنبه ۴فروردین/پس از نماز عشا زیرزمین مسجد حضرت زینب علیهاالسلام خواهران و برادران هیئت ابناءالحیدر جوانان مسجد حضرت زینب علیهاالسلام @abna_ol_heydar
ميلاد سرو بوستان ايستادگي، زيباترين گل باغ حسين (ع)! جوان رعنا و رشيد حسين (ع) يادگار علي (ع) گلستاني از زيباترين گل هاي فداکاري! و دريايي از آبيِ عطوفت، حضرت علی اکبر علیه السلام و روز جوان مبارک باد🌸 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
🌷مژده ای دل که مسیحا پسری آمده است 🌱بهر ارباب، چه قرص قَمری آمده است 🌷ان یَکادست به لبهای ملائک، به فَلک 🌱العجب، ماه‌تر از مَه بشری آمده است 🌸میلاد باسعادت حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان مبارک باد. 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
۳۷ می‌گفت: «زینب! اگه ما میلیاردر بودیم، اما بچه‌مون بیماری خاصی داشت، مثل اُتیسم، سی‌پی، سندروم داون یا انواع عقب‌موندگی‌های ذهنی، آیا باز هم تا این حد خوشبخت بودیم؟» به فکر فرومی‌رفتم. خُب مسلماً اینها بخشی از واقعیت بود، نه همۀ آن. یک بار پرسیدم: «یعنی پولداری با سلامتی و خوشبختی سازگار نیست؟ می‌خوای بگی همۀ اینهایی که پولدارند یکی از افراد خانواده‌شون رو از دست دادن یا بیماری صعب‌العلاجی دارن؟ یا از مشکلات عاطفی رنج می‌برن؟» آقامصطفی گفت: «نه، منظورم این نبود. منظورم اینه که قدر داشته‌هامون رو بدونیم. اینکه خدا بچۀ سالمی به ما داده، ثروت بزرگیه.» بعد چشمکی زد و گفت: «واجب شد از فردا به چند دادگاه خانواده هم سربزنیم» پرسیدم: «جدی که نمیگی؟ آخه من اولاً فردا باید برم قوچان، کلاس دارم. از اون گذشته مامانت گناه داره من هر روز به بهانه‌ای طاها رو بذارم پیشش.» مصطفی خندید: «اونها عاشق طاهان، در ضمن طاها دیگه بچه نیست، بزرگ شده.» یک روز رفته‌بودیم دادگاه خانواده. چهرۀ افراد مُسنی که همراه خانواده‌ها آمده‌بودند، غمگین بود؛ آن‌قدر غمگین که احساس می‌کردی به مراسم ختم آمده‌اند. یک بار، خانم جوانی را دیدم که مراجعه کرده بود برای دریافت مهریه‌اش. پرسیدم: «می‌خوای جدا بشی؟» گفت: «نه، فقط می‌خوام مهریه‌ام رو بگیرم.» آقامصطفی گفت: «اینها رو من باید ببینم. روایته افرادی که خیلی با بالاتر از خودشون رفت و آمد می‌کنن هیچ وقت شکرگزار نیستن. وقتی زندگی اونها رو می‌بینن، کم‌کم روشون تأثیر می‌ذاره. با خودشون میگن بقیه هم زندگی می‌کنن، ما هم زندگی می‌کنیم. اونها چه زندگی‌هایی دارن، ما چه زندگی‌ای داریم!» اوایل، مادرم یکی از مخالف‌های سرسخت آقامصطفی بود و دامادهای دیگرش را بیشتر دوست داشت، اما به‌مرور شیفتۀ او شد. گاه مرا دلداری می‌داد و می‌گفت: «اگه آقامصطفی خونه نداره، در عوض اخلاق خوبی داره.» به‌خصوص وقتی پدرم مجبور شد برای عمل قلبش به مشهد بیاید، مادرم بارها گفت: «آقامصطفی از پسر مهربان‌تر است. تمام مدتی که پدرم در بیمارستان بستری بود، آقامصطفی شب‌ها تا صبح بالای سرش می‌نشست و صبح‌ها می‌رفت سرکار. بعد از اینکه پدرم از بیمارستان ترخیص شد، او را به خانه آوردیم. چون ما طبقۀ بالا ساکن بودیم و بالا و پایین‌رفتن از پله برای پدرم مشکل بود، با اصرار پدرشوهرم، پدرم به خانۀ آنها رفت. روزهای طولانی و گرم تابستانِ آن سال به پرستاری و شب‌بیداری می‌گذشت. بیشتر اوقات آقامصطفی داروهای پدرم را سر ساعت می‌داد و در رفتن به دست‌شویی کمکش ‌می‌کرد. یک روز که مشغول صرف عصرانه روی ایوان بودیم، پدرم گفت: «دلم می‌خواد برم ایران‌گردی، برم مسافرت.» آقامصطفی نبات داخل لیوان را با قاشق هم زد، بعد در حالی‌که دم‌نوش گل گاوزبان را به دست پدرم می‌داد، گفت: «این که مشکلی نیست. خودم می‌برم‌تون عموجان.» پدرم گفت: «بیست ساله بودم که استخدام آموزش و پرورش شدم. اون روزها ادیمی شهر کوچک و کم‌جمعیتی بود. جاده نداشت. اتوبوس نداشت. اغلب از ادیمی تا زابل رو پیاده می‌رفتم و برمی‌گشتم. مثل حالا نبودم که تا دست‌شویی می‌خوام برم، یکی باید زیر بغلم رو بگیره.» گفتم: «آقاجون شما عمل قلب باز کردین، نگران نباشین. دوباره سرپا می‌شین.» آقامصطفی گفت: «میریم شمال و قم و جمکران یک دوری می‌زنیم و برمی‌گردیم.» پدرم گفت: «من از امروز قرص‌های فشارم رو نمی‌خورم، چون وقتی قرص می‌خورم، زود به زود باید برم دست‌شویی.» آقامصطفی گفت: «ایرادی نداره عموجان، شما ثانیه‌ای یک‌بار بگو نگه‌دار، من نگه‌ می‌دارم.» پدرم گفت: «به شرط اینکه هزینۀ سفر با من باشه!» چند روز بعد، من و طاها و پدر و مادرم، همراه آقامصطفی راهی قم شدیم. در مسیر، سری به منزل دوستان و آشنایان می‌زدیم. از قم رفتیم به جمکران. هر بیست دقیقه یک‌بار آقامصطفی نگه می‌داشت و پدرم را به سرویس بهداشتی می‌بُرد. داروهایش را سر ساعت می‌داد و ذره‌ای از این‌کارها خم به ابرو نمی‌آورد. سرانجام پس از دو هفته گشت و گذار پدر و مادرم را رساندیم زابل و خودمان برگشتیم مشهد. ⬅️ ادامه دارد ..... 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
🌷〰🌷〰🇮🇷〰🌷〰🌷 💠آشنا به نظر می رسی !! یک بار از ماموریت برمی گشتم ، منتظر نماندم که ماشین بیاد دنبالم . از فرودگاه مستقیم سوار تاکسی شدم ، راننده ی تاکسی جوانی بود که نگاه معنا داری به من می کرد . به او گفتم : چیه ؟ آشنا به نظر می رسم ؟ باز هم نگاهم کرد، گفت : شما با سردار سلیمانی نسبتی دارید ؟ گفتم : من خود سردار هستم. جوان خندید و گفت : ماخودمون اینکاره ایم ، شما می خواهی مرا رنگ کنی ؟خندیدم و گفتم : من سردار سلیمانی هستم.باور نکرد . گفت : بگو به خدا که سردار هستی! گفتم : به خدا من سردار سلیمانی هستم . سکوت کرد ، دیگه چیزی نگفت . گفتم : چرا سکوت کردی ؟ حرفی نزد . گفتم : زندگیت چطوره ؟ با گرانی چه می کنی ؟ چه مشکلی داری ؟ جوان نگاه معنا داری به من کرد و گفت : اگه تو سردار سلیمانی هستی ، من هیچ مشکلی ندارم . 💢 نقـل مستقیم خاطره از شهید حاج قاسم سلیمانی 📚من هستم ... 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا