هدایت شده از 🌻توسلبهشهیدابراهیمهادی🌻
🌷🔆🌷🔆🌷🔆🌷🔆🌷
💥ششمین چله ی کانال💥
🖇 #روزشمار_چلهی
#توسلبهشهیدابراهیمهادی
🕊💫🕊💫🕊
📆 امروز #دوشنبه 28 آبان ماه
4⃣3⃣ #روز_سیوچهارم چله ی:
صلوات 👈 (100مرتبه)
دعای فرج 👈 (1 مرتبه)
سوره یس 👈(1 مرتبه)
🕊💫🕊💫🕊
📌شروع چله: 25 مهر
♻️پایان چله: 4 آذر
🌸اَللَّھُـمَّ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِکَ الْـفَـرَج🌸
🔰علمدار کمیل
شهید ابراهیم هادی ↙️
@ebrahim_hadiedelha
༻⃘⃕❀༅⊹━┅┄━༻⃘⃕❀
🦋#پروانهای در دام عنکبوت
نویسنده خانم ط _ حسینی
#قسمت1 🎬
بسم الله القاصم الجبارین...
به نام خداوندی که بهترین انتقام گیرنده از ظلم کنندگان است، به نام خداوندی که مهربانترین بربندههای ضعیف و منتقمترین بربندههای ظالم است....
در خانوادهای ایزدی در موصل عراق چشم به دنیا گشودم، هدیهی ایزد یکتا که در اعتقاد ما الههی تمام خوبیها و مالک تمام اسمانها وزمین است، به پدر و مادرم چهار فرزند بود، اول برادر بزرگم طارق که بیستو یک ساله، است وپس از آن خودم سلما، هیجده ساله و بعداز من، خواهرم لیلا پانزده ساله و آخرین بچه هم عماد زیبا و شیرین زبانمان که چهارسال بیشتر نیست که پا در این دنیای خاکی نهاده است، البته یک برادر دیگر هم بین من و لیلا بوده که به گفتهی مادرم در کودکی در اثر بیماری و تب بالا از دنیا میرود.
امسال اولین سال خانه نشینیام بود، چون به قول بابا به حدکافی، باسواد شده بودم وبابا اجازه تحصیلات عالیه را به من نمیدهد، آخه همزمان شده با حملات گروه منحوسی به اسم داعش، درست است که هنوز پایشان به شهرما باز نشده است اما پدرم معتقد است که جایمان در خانه امن تراست.
محلهای که در ان زندگی میکنیم معروف به محلهی ایزدیها است چون اکثرا ایزدی مذهب هستند اما چندتایی هم مسلمان، همسایهمان است، نمونهاش همین همسایه سمت راستیمان که نامش ابوعمر است ما گهگاهی باهم امدو رفت داشتیم و حتی من و خواهرم به ابو عمر، عمو میگفتیم، تا اینکه یک روز زن ابوعمر که به او ام عمر و خاله هاجر میگفتیم به خانهمان امد و مرا برای پسر بزرگش عمر خواستگاری کرد ...
خاله هاجر از عشق پسرش به من برای مادرم صحبت میکرد و من و لیلا هم از پشت پردهای که دوتا اتاق را از هم جدا کرده بود گوش میکردیم.
لیلا ریز ریز میخندید از بازویم ویشگون میگرفت، اما من اصلا از عمر خوشم نمیامد، از نظر من چشمان عمر مثل دوزخ سوزان بود و چهرهاش، مثل ابلیس ترسناک☺️
البته اگر پای علی در میان نبود شاید، طوری دیگر راجب عمر قضاوت میکردم و کمتر او را به، شکل ابلیس، میدیدم...
راستی نگفتم، علی پسر خالهام است، خالهام مثل پدر و مادرم ایزدی بوده اما بعداز ازدواجش با یک مرد مسلمان شیعه، خاله صفیه هم شیعه میشود، علی پسر بزرگ خاله است و دوسال از طارق بزرگتر است و تازگیها با طارق زیاد رفتو امد میکند، علی را نمیدانم اما من دل در گرو مهر علی دادهام ...
از مطلب دور نشویم ...
خاله هاجر، خلاصه کلام را به مادرم گفت و خیلی هم عجله داشت تا ما زودتر جواب دهیم و سریع مراسم عروسی را بگیرند، گوییا عمر سفری در پیش دارد که قبل از مسافرت میخواهد نوعروسش را به خانه ببرد ...
اما....
#ادامه_دارد ...
🆔👉🏻 @shahidehkolahchi
برای ادامه داستان👆
کانال مارو دنبال کنید🙏
✔️هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم
▪️ صفحه دویست و بیست و دو قرآن کریم
سوره مبارکه هود
☑️توصیه مهم امام خامنهای مدظلهالعالی:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
🆔👉🏻 @shahidehkolahchi
╰❀🌹❀╯
#تلنگر
🔴 طولانیه ولی بخونید:
سالها قبل از انقلاب، جوان بودم و قصد ازدواج داشتم. سرم به کار خودم بود و به نماز و مسجد خیلی اهمیت میدادم.
در محله ما، دختری بود که بیشتر خواهرانم از زیبایی فوق العاده او حرف میزدند. خانواده ما پیش قدم شدند و برای خواستگاری از او اقدام کردند.
من نیتم از ازدواج، فقط انجام دستور خداوند و تکامل در زندگی بود، یک همدم میخواستم که حرف خدا برایش مهم باشد.
میدانستم که خیلی نباید به دنبال زیبایی باشم.
خلاصه خواستگاری انجام شد و خانواده دختر که مرا میشناختند، تایید کردند و مراسم عروسی برگزار شد.
همانطور که خواهران و مادرم میگفتند، این دختر فوق العاده زیبا بود.
اما هنوز مدتی از ازدواج ما نگذشته بود که بعضی از دوستان و بستگان دختر سراغش آمدند و به او میگفتند: حیف کمالات تو نیست که با این مرد ازدواج کردهای؟ چرا زود تصمیم گرفتی. این مرد قدرت اجاره یک خانه مستقل را هم ندارد و... برای تو خواستگاران بهتری میآمد و...
دختر هم که اعتقادات خیلی برایش مهم نبود و به دنبال ثروت بود، همیشه به من سرکوفت میزد.
هروقت از سرکار میآمدم باید غر زدنهای او را تحمل میکردم، مدتی بعد زندگی ما بیشتر شبیه جهنم شده بود. اینقدر جلوی پدر و مادرش از وضع مالی من گلایه کرد تا کار به دادگاه کشید.
من همسرم را واقعا دوست داشتم، اما با دلی شکسته مجبور شدم او را طلاق دهم. شهر ما کوچک بود و اخبار، خیلی سریع منتقل میشد.
مدتی بعد، آن دختر با جوان ثروتمندی آشنا شد و ازدواج کرد. عروسی پر سر و صدا و... درست همان چیزهایی که آن دختر آرزو داشت. آن زمان که جوانها هیچ نداشتند، این پسر خانه و ماشین داشت.
اما بعد از ازدواج، متوجه شد که همسرش اهل مشروبات هست و در قید و بند دین و خانواده نیست!
او از ترس آبرو، مشکلاتش را از همه مخفی میکرد. من بعدها این مطالب را از خواهرانم میشنیدم. او مجبور بود به این زندگی ادامه دهد، ولی همسرش رفته رفته بدتر شد و شبها تاسحر بادوستان ناباب میگشت و مست به خانه میآمد.
این ماجرا که میگویم برای اوایل دهه چهل و حدود بیست و پنج سال قبل از انقلاب است.
روزگار بر آن خانم سخت شده بود، ولی نمیتوانست حرفی بزند. انتخاب خودش بود. اما دیگر آن ثروت و کمالات که آرزویش را داشت به چشمش نمیآمد.
او صاحب یک دختر شد و فکر میکرد همسرش پابند زندگی خواهد شد، اما نشد.
تا اینکه یک شب همسرش در حالت مستی شدید به خانه آمد. آن خانم با نوزادش در کنار هم خوابیده بودند و پتویی روی آنها بود.
شوهر مست که درگیر اوهام بود، خیال کرد که مردی در کنار زنش خوابیده! سنگ بزرگی برداشت و محکم به سر او کوبید!!
زن از خواب پرید و فریاد زد چه میکنی؟ وقتی پتو را کنار زد، نگاه دید که متاسفانه ضربه محکم، سر نوزاد را از بین برده!
مرد که هنوز در حالت عادی نبود، تا به خود آمد و دید که چه کرده، از ترس از خانه فرار کرد. او قتل انجام داده بود برای همین با ماشین خودش با سرعت زیاد از شهر متواری شد.
آن جوان در همان نیمه شب، تصادف شدیدی میکند و از دنیا میرود.
خبر در تمام شهر ما پخش شد. تا سالهای سال، بزرگترها وقتی میخواستند از بدی شراب بگویند، داستان همسر اول مرا مثال میزدند.
اما آن دختر جوان، از غم و ناراحتی مریض شد و روز به روز حالش بدتر شد. شوک بزرگی به او وارد شده بود. ناباورانه بعد از مدت کوتاهی این خانم جوان هم از دنیا رفت!
من یک سال با آن خانم زندگی کرده بودم. دوستش داشتم. زن خوبی بود، اما دیگران نگذاشتند زندگی آرامی داشته باشد.
بارها مخفیانه به سر مزارش میرفتم و برایش دعا میکردم.
یادم هست خیلی برای زندگی آیندهام دعا میکردم. از خدا فقط همسر با ایمان میخواستم که اهل زندگی باشد.
خدا هم به من لطف کرد و همان سال با دختری متدین ازدواج کردم. خداوند عزیز، در همان دهه چهل و پنجاه چندین فرزند خوب و مومن به من عطا کرد. در ایام انقلاب، پسران من همگی اهل مسجد و فعالیتهای انقلابی بودند. دخترانم نیز اهل دین و اعتقادات بودند.
جنگ شروع شد، من دیگر برای جبهه و جنگ پیر بودم اما در بسیج حضور داشتم. پسرانم راهی جبهه شدن.
خدا را شکر میکنم که سه پسرم در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند و چهارمی جانباز شد و آبروی من شدند.
اما دوستان، دقت کنید، زندگی فقط پول و شهرت و تفریح نیست، زندگی همیشه با سختی همراه است. این آیه شریفه قرآن است.
اما اگر تقوا داشته و به آنچه خدا دستور داده عمل کنیم، خداوند راه خروج از گرفتاریها را به ما نشان میدهد و زندگی در همین دنیا برای ما بهشت میشود. کلام پروردگار عزیز را باور کنیم...
🆔👉🏻 @shahidehkolahchi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دیدید میگن الهی پیرشید به پای همدیگه!
یعنی اینجوری ...
🆔👉🏻 @shahidehkolahchi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
࿐჻ᭂ⸙✨ستاره بارون✨⸙჻ᭂ࿐
دورهمی دخترونهی یکروزه
ویژهی دختران ۱۰ تا ۱۸ سال
✨ با حضور استاد و مشاور دانشگاه سرکار خانم دکتر حسام محمدی
همراه با برنامههای متنوع و میان وعده و نهار
🗓پنجشنبه ۱ آذر ماه ۱۴۰۳
🕰 از ساعت ۱۰ الی ۱۴
📍مسجد حضرت رقیه (س)
هزینهی ثبتنام ۵۰ هزار تومان
برای ثبتنام به آیدی @R_norozzade پیام دهید.
ظرفیت محدوده و اولویت با کسانی است که ثبتنام خود را قطعی کنند.😊😉
#پایگاه_مقاومت_بسیج_شهیده_کلاهچی
#حوزه_مقاومت_بسیج_حضرت_زینب_س
🆔👉🏻 @shahidehkolahchi
17.57M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 قطبنما / پروژه نا آرام سازی
🔻صهيونيستها، عامل اين فلاکت و فروپاشي را هدايت مقاومت از تهران ميدانند و میگویند سر مار ایران است و تا آن، هوشیار و قدرتمند است، ضربات بر پیکر اسرائیل ادامه خواهد داشت! برای مقابله، تهديدات نظامي عليه ايران جوابگو نخواهد بود!
🔹 اسرائیلیها هنوز از خفت و خواري وعده صادق ۱ و۲ رهايي نيافته اند! تنها راه، به راه اندازي مجدد فتنه از درون است! بايد ايادي داخلي رژیم صهیونی در ایران بار ديگر فعال شوند و خيايان ها نا آرام شود تا فتنه مهساي ديگري کليد زده شود!...
🆔👉🏻 @shahidehkolahchi
╰❀🌹❀╯
🦋#پروانهای در دام عنکبوت
نویسنده خانم ط _ حسینی
#قسمت2 🎬
همان وقتی که خاله هاجر آمده بود، راجب من و عمر صحبت کند، طارق هم از راه رسید.
پدرم یک نخلستان در اطراف موصل دارد که رسیدگی به نخلها و جمع آوری محصول و ... به عهده طارق است و مغازهی خرما فروشی در موصل را پدرم اداره میکند، امروز طارق زودتر از نخلستان آمد و متوجه خاله هاجر شد، طارق از خانواده همسایهمان اصلا خوشش نمیاید، حالا چرا؟؟
من هم نمیدانم ...
طارق وارد اتاق شد وگفت: لیلا ...
سلما گوش و ایستادین؟؟
مگه ام عمر چی میگه که براتون جالبه؟
من و لیلا اروم جا خوردیم، خاله هاجر تا صدای طارق را شنید بلند شد و گفت: ام طارق من حرفم را زدم، خدا میدونه دخترای تو را مثل دخترای خودم دوستشون دارم و دلم میخواد خوشبخت بشن حالا دیگه خبر از شما ...
بلند شد و خداحافظی کرد و رفت.
طارق رفت داخل اون اتاق وروبه مامان: این عمری(معمولا به اهل سنت اطلاق میشه) اینجا چی میخواست؟؟
مادرم انگاری برای خودش خواستگار امده باشد شرم داشت بگه، بهش حق میدادم آخه اولین بار بود که برای دخترش خواستگارذامده بود و اولین فرزندی بود که میخواست ازدواج کند، سرش را انداخت پایین و خیلی آروم که حتی ما به سختی صداش را میشنیدیم گفت: سلما را برای پسر بزرگش عمر خواستگاری کرد ...
طارق مثل یک خروس جنگی از جا در رفت و گفت: بیجا کرده زنیکه ی عمری با اون پسر وطن فروشش ...
مادر: پسرم هرکسی برای خودش دین و مذهبی داره همونطور که ما ایزدی هستیم آنها هم مسلمان و سنی مذهبند، هم ما وهم اونها به خدای یکتا اعتقادداریم، دلیلی ندارد که به همسایهمان بیاحترامی کنیم و اونا را وطن فروش بدانیم ...
طارق سری تکان داد وزیرلب هی هی کرد و داشت به بیرون از اتاق میرفت که خیلی نامحسوس به من اشاره کرد تا پشت سرش برم.
خیلی ناراحت بودم، ازروی طارق خجالت میکشیدم، انگار با خواستگاریام عمر,من گناه بزرگی مرتکب شده بودم,روی حیاط رفتم و طارق گفت:
بیا پایین تو زیرزمین کارت دارم، یه چیزایی هست که باید بدونی و حرکت کرد طرف زیرزمین ...
وقتی طارق رفت داخل، برگشتم بالا و وقتی مطمین شدم مادرم حواسش به من نیست و سرگرم کارهای خونه است، منم رفت طرف زیرزمین ...
لیلا هم میخواست بیاد که با اشاره بهش فهموندم مراقب مامان باشه که طرف زیرزمین نیاد ...
#ادامه_دارد ...
🆔👉🏻 @shahidehkolahchi
برای ادامه داستان👆
کانال مارو دنبال کنید.🙏
هدایت شده از رهپویان رستگاری (کلاهچی)
22.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سوسیس خانگی🌭
🔶 مواد لازم :
مرغ بدون استخوان : ۱ عدد
تخممرغ : ۲ عدد
سير : ۶ حبه
نمك : ٢ ق غ
🔶 ادويهها :
فلفل سياه : ١ ق چ
پودر زنجفيل : ١ ق چ
هل آسياب شده : نصف ق چ
پودر پياز : ١ ق م
جوز هندی : نصف ق چ
آويشن : ١ ق چ
پودر خردل : ١ ق چ
دارچين، نصف ق چ
پاپريكا دودی : ١ ق غ
اسانس دود : ٢٠ قطره
🔶 پودرهای خشک :
آرد گندم : ۵۰ گرم
شير خشك شور : ۵۰ گرم
نشاسته ذرت : ٣ ق غ پر
گلوتن : ١ ق غ پر
🔶 نکات مهم :
ادويهها رو حتما ابتدا به مرغ بزنيد تا مرغ حسابی مزه دار و از تخم مرغ زهم گيری بشه.
در همه مراحل بايد دمای مواد پايين باشه.
زمان اضافه كردن آرد و نشاسته به دستگاه استراحت بدهيد تا دمای مواد حفظ بشه.
حتما زمان كاور زدن ۱۵ سانت از لبه كاوز برگردونيد تا برای هواگيری فضا داشته باشيد.
ابتدا با نصف مواد امتحان كنيد و ناگهانی بدون تجربه با مقدار زياد درست نكنيد.
بعد از شوک يخ كاور چروك ميشه نگران نباشيد بخاطر كم شدن و جمع شدن سوسيسهاست از سر و ته مجدد كاور بپيچونيد و با بند محكم كنيد.
تنها مواردی كه ميتونين حذف كنين اسانس دود و گلوتن است.
همه اين مواد از لوازم قنادی به راحتی
ميتونين تهيه كنين.
🆔👉🏻 @shahidehkolahchi
هدایت شده از رهپویان رستگاری (کلاهچی)
7.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢نخبه ایرانی که از گوگل استعفا داد!
▫️دلیل استعفاشو بشنوید بهش میگید دمت گرم
🆔👉🏻 @shahidehkolahchi
هدایت شده از رهپویان رستگاری (کلاهچی)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امان از حسود ...
چه طور خودمون رو از نظر بد دور نگه داریم؟
#نشر_حداکثری_با_شما
🆔👉🏻 @shahidehkolahchi