با قیامِ سبزه ها از خاک
با طلوعِ چشمه ها از سنگ
با گریزِ ابرِ خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد!!
همرهِ بالِ پرستوها
عطرِ پنهان مانده ی
اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد...
#شهـیدجوادتیموری🕊
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
⚘بســـــــــمہ رب الشــــــــــهدا⚘
✍به مناسبت سالروز تولد
🍥شهید_جواد_محمدی
🍥تاریخ تولد : ۲۹ /۵/ ۱۳۶۲
🍥تاریخ شهادت : /۳/ ۱۳۹۶
🍥مزار شهید : گلزار شهدای امام زاده شهر درچه
💥زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیبا تر است، سلامت تن زیباست اما پرنده عشق، تن را قفسی میبیند که در باغ نهاده باشند.
💥راه و رفتار خیلی هایشان فریاد میزد که" این دنیای فانی برای شما و زندگی ابدی برای ما"، این دنیا را به ما که هنر عاشقی نداریم پیشکش میکنند و چه بد است درد بی هنری که به رخمان میکشند!
💥«و ما الحیاة الدنیا الا لعب و لهو _ زندگی دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست.»
به گمانم شاگردان_مکتب_عشق این را روزی چند بار دیکته میکنند...
که از عشق و علاقه و فرزندشان میگذرند و با دل و جان راهی معرکه_عاشقی میشوند.
💥جواد هم این دنیا را پیشکش ما کرد و سعادت دنیای آخرت را برای خود خرید...امنیت را هدیه کرد ولیبهشت را خریدار شد...از فاطمه ۵ساله اش گذشت اما رضایت حضرت_مادر را خرید...
💥جواد محمدی از خود گذشتن را خوب بلد بود، بخشش را هم همینطور مثل نامش.
💥این قلم به طور حتم نمیتواند آنچه را که لیاقت رهروان_عشق است روی کاغذ بیاورد اما میتواند، قطره ای از این دریای_بیکران باشد که دل و جان تشنه مرا سیراب کند...من تشنه ای که بویی از گذشت و عشق نبردم...💔
💥عاشقی هنر است، و عاشق هنرمند. من هنرمند نیستم که اگر بودم اکنون همره خوبان معرکه عشق بودم.
💥کاش روزی برسد گذشتن را از خوبان بیاموزیم و زندگی ابدی را برای خود بخریم، کاش...😓
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج..🤲
ختم صلوات برای سلامتی امام عصر عجل الله...
هدیه_به_ارواح _مطهر_وتابناک _شهدا
⚘شهید_ سرافراز_جواد_محمدی⚘
💠صلــــــــــــــــوات💠
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
7.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنگام دادن خبر شهادت سعید، پدر شهید آمد و گفت شلوغ نکنید، مادر سعید قبلا دو فرزند دیگرش را هم تقدیم کرده، بگذارید من خودم این خبر رامی دهم.
وقتی وارد منزل میشوند؛ می بینند مادر پای تلویزیون نشسته و همین فیلم در حال پخش است.
مادر با ذوق عجیبی می گوید: «سعید، سعید خودمونه. آرپی جی می زنه و یا حسین میگه و به پشت تیربار میره تا بعثی ها را نابود کنه.»
پدر به مادر می گوید؛ دیدی شیر بچه ات را؟
مادر با خوشحالی میگوید بله؛
پدر می گوید: اگر لیاقت داشته باشد، باید مانند برادرانش شهید شود؛
بعد می گوید: این پسرمان هم لایق بود و این تکبیر آخرش است و به شهادت رسیده .
قطرات اشک مادر جلوی تلویزیون جاری می شود...
خانه پدری شهیدان سعید ، حسین و محمد حسن شاه حسینی اکنون تبدیل به حسینیه شده است. /
🌷شهدارایادکنیدباذکرصلوات🌷
🌷کجایند مردان بی ادعا 🌷
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
🕊🚩🕊🚩🕊🚩🕊🚩🕊🚩
✍خاطرات____آزادگان
🔥شکنجه_اسرای_ایرانی
🔥در_زندان_های_صدام
از صلیب سرخ آمده بودند اردوگاه اسرا گفتند: در اردوگاه، شما را شکنجهتان می کنند یا نه؟
همه به آقا سید نگاه کردند ولی آقا سید چیزی نگفت، مأمور صلیب سرخ گفت : آقا شما را شکنجه می کنند یا نه؟ ظاهراً شما ارشد اردوگاه هستید .
آقا سید باز هم حرفی نزد .
گفتند : پس شما را شکنجه نمی کنند؟
آقا سید بلند و با ابهت خاص خودش سرش پایین بود و چیزی نمی گفت .
مأمورین صلیب نوشتند اینجا خبری از شکنجه نیست .
افسر عراقی که فرمانده اردوگاه بود، آقای ابوترابی را برد تو اتاق خودش گفت : تو بیشتر از همه کتک خوردی، چرا به اینها چیزی نگفتی؟
آقای ابوترابی برگشت فرمود : ما دو تا مسلمان هستیم با هم درگیر شدیم، آنها کافر هستند دو تا مسلمان هیچ وقت شکایت پیش کفار نمی برند . فرمانده اردوگاه کلاه نظامی که سرش بود را محکم به زمین کوبید و صورت آقا سید را بوسید، بعدش هم نشت روی دو زانو جلو آقا سید و بفکر عمیقی فرو رفت و گفت شما الحق سربازان خمینی هستید .
شادی روح _امام_راحل و _شهدا
_صلوات 🌷
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
سلام دوستان
میزبان امروزمون برادر حجت هست🥰✋
*سفر ڪربلا...*🌙
*شهید حجت اصغری شربیانی🌹*
تاریخ تولد: ۱ / ۱ / ۱۳۶۷
تاریخ شهادت: ۱ / ۸ / ۱۳۹۴
محل تولد: فیروزآبادِ شهر ری
محل شهادت: حلب،سوریه
*🌹راوی← داشتیم میرفتیم کربلا !🌙با حجت ته اتوبوس نشسته بودیم ! کلى گپ زدیم ! خیلی باهاش شوخی میکردیم🍃تو کربلا همیشه از ما جدا میشد تنهایی میرفت حرم‼️برامون سوال شده بود آخر ازش پرسیدم چرا همش جدا میشی تنهایی میری‼️که وسط حرفاش یه دفعه گفت من خیلى دوست دارم شهید بشم !🕊️از دهنش پرید گفت من شهید میشمااا !🕊️ من و امیر حسینم بهش گفتیم داداش تو شیویدم نمیشى چه برسه شهید !(خنده)‼️حلالمون کن حجت چقدر اون شب تو اتوبوس وقتى خواب بودى دستمال کاغذى کردیم تو گوشت🥀اصلا ناراحت نمیشد ..🥀دقیقا محرم سال بعد روز تاسوعا🌙مثل اربابش سرش و هر دو دستشو🥀فدای عمه جانمان زینب کرد🕊️حاجتشو اون سال تو کربلا گرفته بود🌙خوب خبر داشت سال دیگه شهید میشه🕊️و شد علمدار حلب💫مادرشهید← روزی که پیکرش را به معراج آوردند من را نمیبردند🥀و میگفتند شاید اگر پیکرش را ببینید روی اعصابتان تأثیر بگذارد🥀اما من قبول نکردم🥀حجت با خمپاره شهید شده بود💥 دستش مانند حضرت ابوالفضل عباس (ع) قطع شده بود🥀بقیه بدنش را ما ندیدیم🥀او مانند حضرت عباس شجاع بود🌙و مانند ایشان در روز تاسوعای حسینی🥀به شهادت رسید*🕊️🕋
*شهید حجت اصغری شربیانی*
*شادی روحش صلوات*
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
#هوالعشق
#معجزه_زندگی_من
#نویسنده_رز_سرخ
#قسمت_هفدهم
خیلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم
فقط با صدای نسبتا بلندی گفتم
من نمیخوام ازدواج کنم
باسرعت از اتاق خارج شدم
مامان که با قیافه متعجب داشت نگاه میکرد منتظرحرفی از سمت من بود رو چند ثانیه نگاه کردم
دویدم سمت اتاق خودم
داشتم از عصبانیت میلرزیدم
به زمین و زمان بدو بیراه میگفتم
خدایا چرا کسی منو درک نمیکه
چرا نمیخوان منو به حال خودم رها کنن
از وقتی خودم رو شناختم دلم میخواست اگه روزی ازدواج کنم با عشق باشه با کسی که تهه قلبم بهش حس داشته باشم نه اینجوری...
یاد روزایه دانشکده افتادم
یاد اون حسای که اونموقه اسمشو عشق گذاشته بودم
اه لعنتی
اون شد که به عالمو ادم بدبین شدم
همه فقط ادعا عاشقی دارن
بد زمونه ای شده...
خب یادمه اون پویا عوضی رو، خیلی سعی کرد بهم نزدیک بشه، خیلی خودشو خوب نشون داد
همه تو دانشگاه قبولش داشتن
کم مونده بود باورم بشه که واقعا دوستم داره و منو واسه خودم میخواد...
تا اون روزی که سپیده دستشو برام رو کرد...
اصلا منو نمیخواست و فقط به فکر پول بابام بود
همه حرفاش دروغ محض بود
با چشم های خودم دیدم که دست تو دست یکی دیگه بود
از اون روز دیگه نتونستم به کسی دل ببندم دیگه
نمیتونستم عشق و علاقه کسی رو باور کنم
مامان میگه عشق بعد ازدواج به وجود میاد ولی من همچین عشقی هم نمیخوام
من آمادگیشو ندارم ، هنوز تکلیفم با خودم معلوم نیست نمیدونم چی میخوام
این قضیه دیگه داره اذیتم میکنه
دفعه های قبل سریع مخالف میکردم و کسی بهم اصرار نمیکرد
ولی از چشم های بابا خوندم که این بار مصممه...
وااای خدا چطوری اینو از سرم باز کنم؟؟
اگه بگم میخوام درسمو ادامه بدم خوبه ولی اصلا حسش نیست ...
نه این راهش نیست باید با مامان حرف بزنم
_ مااااماااان یه لحظه بیایین اتاقم😔
مامان_چی شده دخترم؟😕
چرا انقدر پریشونی دختر؟
بابات که چیز بدی نمیگه
چرا خودت و مارو اذیت میکنی دختر؟؟
_ مامان شما دیگه چرا؟😭😭😭
مگه ما حرف نزده بودیم؟😕😕😕
مگه قرار نشد یه مدت حرف ازدواج نباشه؟
کسی جلو نیاد؟؟؟
مامان_ ببین حلما
ما نگفتیم همین فردا بیان و تو رو بدیم ببرن که دخترم
پدرت رودروایسی داره با همکارش
بزار بیان جلو، یه بار پسره رو ببین
شاید خوشت آمد، خوشت هم نیومد قبول نمیکنی.
شاید مهر پسره به دلت نشست اصلا
خیلی پسره خوبیه
_ وای مامان
من که نمیگم پسره بدیه
من آمادگی زیر بار مسئولیت رفتنو ندارم
من تو خودم نمیبینم ازدواج کنم اخه...
مامان_ آروم باش دخترم
گفتم که قرار نیست بیان جلو و ما هم بسرعت موافقت کنیم
چند بار رو انداختن زشته اخه دخترم...
میگم بیان فقط برای اشنایی
شاید اصلا پسره از تو خوشش نیومد
الکی این موضوع رو بزرگ نکن
پدرت رو هم اذیت نکن
نمیخوام الان چیزی بگی
یکم فکر کن بعدا حرف میزنیم
با حرف های مامان یکم آروم گرفتم
همیشه تا اسم ازدواج میاد جوش میارم و شلوغش میکنم
من خواستگار زیاد دارم 😐😐
بیشترش به خاطر وضع مالی باباس و محبوبیتی که تو بازار داره
دلیل دیگش هم مادرمه
من مثل مادرم نیستم
ولی مردم که نمیدونن...
انگار این بار باید کوتاه بیام و بزارم بیان جلو...
بعد به یه بهونه ای ردش میکنم😒😒
16.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادشهدا کمترازشهادت نیست
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
#سلام_امام_زمانم
به هر طرف نظر کنم اثر ز روی ماه توست
گر این جهان بپا شده بهخاطر صفای توست
ببین که پر شده جهان ز ظلم و جور ای عزیز
بگو کدام لحظهها ظهور روی ماه توست
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh