حکایت
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
آوردهاند که جماعتی از بوزنگان در کوهی بودند، چون شاه سیارگان بافق مغربی خرامید و جمال جهان آرای را بنقاب ظلام بپوشانید سپاه زنگ بغیبت او بر لشگر روم چیره گشت و شبی چون کار عاصی روز محشر درآمد. باد شمال عنان گشاده و رکاب گران کرده بر بوزنگان شبیخون آورد. بیچارگان از سرما رنجور شدند. پناهی میجستند، ناگاه یراعه ای دیدند در طرفی اگنده، گمان بردند که آتش است، هیزم بران نهادند و میدمیدند.
برابر ایشان مرغی بود بر درخت بانگ میکرد که: آن آتش نیست. البته بدو التفات نمی نمود. در این میان مردی آنجا رسید، مرغ را گفت: رنج مبر که بگفتار تو یار نباشند و تو رنجور گردی، و در تو تقدیم و تهذیب چنین کسان سعی پیوستن همچنانست که کسی شمشیر بر سنگ آزماید و شکر در زیر آب پنهان کند. مرغ سخن وی نشنود و از درخت فرود آمد تا بوزنگان را حدیث یراعه بهتر معلوم کند، بگرفتند و سرش جدا کردند.
📚کلیله و دمنه_ نصرالله منشی
@shahrzade_dastan
سبک و فرم و محتوای داستان
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
به ویژگیهای مشترک ساختاری در آثار یک هنرمند در طول زمان یا آثار چند هنرمند در یک زمان سبک میگویند.
مثلا توصیف یکی از عناصر ساختار در رمان یا داستان کوتاه است وقتی نویسندهای در آثار مختلف خود از صفت و قید در توصیف استفاده نکند یا بسیار کم به سراغ آنها برود این ویژگی ساختاری را جزء سبک او به شمار میآوریم. حالا اگر نویسندگانی باشند که در نوشتههایشان این ویژگی ساختاری را به کار ببرند میگوییم از سبک مینی مالیاتی پیروی میکنند. داستان های کوتاه اولیه ارنست همینگوی و ریموند کارور در این سبک جا میگیرند. وقتی به کلماتی برمیخوریم که به ایسم ختم شدهاند،به احتمال زیاد با سبکهای هنری روبه رو هستیم: سورئالیسم،رئالیسم،اکسپرسیونیسم و...
فرم
فرم سه بخش دارد: بخش یکم: انتخاب قسمتهایی از پیرنگ که ما میخواهیم.
بخش دوم؛ حذف قسمتهایی از پیرنگ که ما نمیخواهیم.
بخش سوم: انتخاب اجزاء ساختار.
فرم روایی شامل داستان،پیرنگ،ساختار و به تبع آنها سبک است.
محتوا
محتوا به هیچ رو ترجمه ی حتی نادقیق کلمهی تم نیست. موضوع،زمینه و ریشه ترجمههای دقیقتری برای این کلمه هستند. محتوا همان مفهومی است که گاهی آن را مضمون یا درون مایه مینامیم. گاهی به آن پیام میگوییم و گاهی از خود واژهی تم استفاده میکنیم و میگوییم تم در اثر روایی. اول این که محتوا یا مضمون یک کلمه نیست. مثل عشق یا سیاست یا هر کلمه واحد دیگر. دقت کنید که محتوا یک جمله است. حتی بهتر بگوییم دو جمله.
حرکت در مه_محمدحسن شهسواری
@shahrzade_dastan
صاعقهِ عشق
حنانه سمیعی
#چالش_هفته
🌻🌻🌻🌻🌻🌻
وارداتاق عمل شدم.
استرس و اضطراب داشتم و اشکام بی اختیار جاری شدن.
داراب دستمو گرفت:
-محیاآروم باش چیزی نیس
نفس عمیق بکش
اشکامو پاک کرد.
-قربون اشکات بشم
برات خوب نیس
-آخ درد دارم...نمیتونم نفس بکشم.
[دارب]
محیا دستمو فشار داد.
ودکتر آمپول بیهوشی و تزریق کرد،دیگه چیزی نفهمید.
انتظار سختی بود.
چنددقیقه بیشتر طول نکشید که صدای جیغ بچه هوارفت.
حس خوبی بود، وقتی که بندناف و چیدم.
پرستار کارای تمیز کردن بچه رو انجام داد و بغلش کردم،خیلی ناز بود.
پسر خوشگلم،پهلوون کوچولوم
آروم انگشتشو می خورد.
محیا هنوز بیهوش بود.
[دوساعت بعد]
بالای سر محیانشسته بودم.
موهاش پریشون بود.
رنگش پریده و سفید،
لباش خشک بود،بوسه ای زدم.
محو نگاش بودم که تکون خورد،آروم چشماشو باز کرد.
-داراب
-جان دل داراب، سلام خوشگلم
-بچمون چیشد؟خوبه؟
-پسرگلم آروم خوابیده
جواب سلاممو ندادی خانوم
حالا خوبی؟جاییت دردنمیکنه؟
-نه فقط تشنمه گلوم خشکه
-ای به چشم الان بیا این آبمیوه رو بخورتا حالت جا بیاد.
-میشه بچه رو بیاری ببنیمش؟
از گشنگی هم هلاک شد.
-اول تو بخور،خوب بشی الان میرم میارمش.
رفتم و اوردمش .
تختو اوردم بالا ومحیاآماده گرفتنش شد.
-واااااای خدا چقدر کوچولوعه!
نگاش کن چقدر شبیه توعه!
-چشماشو ندیدی مثل خودت دریا داره
-داراب اسمشو چی بزاریم؟
-همونی که همیشه دوس داشتیم.
-ماهان؟
-آره عزیزم یعنی روشن و زیبا همچون ماه.
به اسم توهم میاد.
اسم دخترمونم میزاریم مهلا.
-به به آقا دیگه چی؟
-ماهان گشنه اس بیا بهش شیر بده.
لپاش سرخ وسفیدشد.
-حرف بدی نزدم رنگت مثل لَبوشد.
کمکش کردم وماهانم چشاشو باز کرد.
شروع کرد گریه کردن
ولی آروم شد.
-ببین داراب چرا شیر نمیخوره؟ نمیتونه!
-عزیزم چیزی نیس شاید نمیخواد .
شیشه بهش میدیم تا دکتر بیاد ببینیم چی میگه.
شیشه هم به زور چندتا مِک زد.
دکتر برای مرخص کردن اومد و کامل معاینه کرد:
آقای دادخواه وضعیت خانومتون عالیه
ولی وضعیت نوزادتون نه
چک شد، قلبش نامنظم میزنه وچون نمیتونه شیشه و... بخوره احتمال میدم بیماری قلبی داره.
چیزی به خانومتون نگیدفعلا ولی بهش بگید برای چکاپ کامل به دکتر قلب هم مراجعه کنید حتما.
پشت گوشم نندازید.
-ب...بله چشم
ماهان وبغل کردم وبه طرف ماشین رفتیم.
-محیا،مامان اینا میخوان بیان ببیننش.
-چه عالی خب خوش میان.
میگم بچه یهو بد نباشه نمیتونه چیزی بخوره.
-هان؟نه بابا چیزی نیس ولی برای چکاپ میریم پیش یه دکتر خیالمون راحت بشه.
-باشه عزیزم
رفتیم خونه و مامان اینا اومدن
و تموم فکر وذکرم شده بود ماهان
اگه واقعا مریض باشه چجوری محیاتحمل کنه.
بعد دوساعت همه رفتن
ورفتیم خوابیدیم.
صبح روزبعدوقتی به شرکت رفتم
یه نوبت دکتر قلب واسه بعدازظهر گرفتم
به محیام اطلاع دادم که راس ساعت سه بریم.
-سلام عزیزم خسته نباشی
-سلام توهم همینطور
آماده ای بریم؟
-آره بریم هردومون آماده آماده
تامطب حرفی نزدیم و وقتی رسیدیم اونجا منتظرنشستیم.
-بفرمایید داخل.
وارد اتاق شدیم و ماهان و روی تخت خوابوندیم.
دکتر خیلی دقیق نیم ساعت معاینه اش کرد.
هی گوشی گذاشت.
رفت پشت میز نشست بعد بچه رو برداشتیم و نشستیم.
-متاسفانه مشکل قلب داره
هنوز نمیشه تشخیص داد سوراخه
یا رگ هاش گرفته
اصلا مادرزادی هس یانه
باید عکس و... گرفته بشه که هنوز زوده
با سُرنگ بهش شیر وآب بدید.
دچار مشکل شد،سریع بیاییدش.
هق هق محیا بلند شد
-داراب یعنی چی ماهان قلبیه؟
چرامریضه؟
-آروم باش خوب میشه،قول بهت میدم
-چرانمیفهمی بچه عادی نیس!
-باشه باشه آروم باش.
[یک سال بعد]
(داراب)
شرکتم در معرض ورشکست بود
کارا پیش نمی رفت،سهامدارا یکی یکی کنار میرفتن.
سودی نداشت که ضررم داشت.
ماهان ذره ذره بزرگ میشد ولی از اون طرف شاهد متفاوت بودنش با بچه های دیگه بودیم.
تو این مدت خیلی شکستیم.
تحت نظر دکتر بود و دارو مصرف میکرد.
جثه اش ریزه میزه و ضعیف بود.
هیچوقت فکر نمیکردم تک پسر و نوه ی خانواده دادخواه اینجوری از آب در بیاد.
دیگه حوصلم نمیکشید اینجارو تحمل کنم
تصمیم گرفتم برم خونه.
تومسیرتا رسیدم سیگاری روشن کردم وکشیدم.
پیاده شدم و زیرپام سیگارو فشار دادم.
وارد خونه شدم.
-سلام عزیزم خوبی؟
دوباره که گریه کردی!
فدای اشکات بشم چرا اینجوری به جون خودت میکنی.
-سلام...هیچی...دلم گرفته بود گریه کردم.
بیابشین برات چای بریزم.
-مرسی
باهم چای خوردیم.
-راستی محیا باید بریم باز دکترا
-آره میدونم گف کار واجبی داره که بهمون بگه.
-پس برو آماده شو.
-چشم
یه آبی به صورتم زدم و راهی مطب شدیم
بدون فوت وقت وارد شدیم.
@shahrzade_dastan
-سلام و خسته نباشید
-به به سلام جناب دادخواه بفرماییدبنشینید.
عینکشو زد.
-خب وضعیت ماهان خوبه
چون مراقبت های ویژه ای انجام شده.
میتونیم یه عمل کوچولو انجام بدیم.
با اینکه قلبش سوراخه ولی میشه براش انجام داد.
چند مرحله اس که یکیش تو این سن خوبه.
مرحله بعدیش۱۰سالگی هس.
چون بدنش ضعیفه،پشت سرهم نمیشه.
ولی هزینه اش بالاس.
-خب فایده که قطعا داره نگران پولش نباشید زیر سنگم باشه جور میکنم.
هفته دیگه خوبه؟
-بله براتون مینویسم.
اومدیم بیرون
-داراب چجوری پولشو جور کنیم؟
ماهان طاقت نمیاره.
-خدابزرگه تو نگران نباش
اینقدر بدبخت نشدیم که.
روزا به سرعت برق و باد میگذشت
فردا باید بریم بیمارستان
هرجوری بود با پس اندازی که داشتم پول عمل جور شد.
-داراب!داراب!بیدارشو توروخدادیگه
هووووف چشاتو باز کردی.
چرا اینقدر حرف میزدی تو خواب؟
چه خوابی میدیدی؟
-هیچی یه کابوس بود برم لباس بپوشم که بریم.
ماهان رو دستام بود.
سِرُم بهش وصل کردنو لباس بیمارستان تنش کردیم.
راهی اتاق عمل شد
ساعت به کُندی میگذشت.
-محیا...عزیزم...بیا آب بخور.
سرشو گذاشت رو شونم و گریه میکرد.
-نمیخوام...از گلوم پایین نمیره.
-باشه قربونت برم...ماهان،مامان ضعیف نمیخوادا! ازما گفتن بود.
-چرا خودتو خونسرد نشون میدی؟هان؟
معلوم نیس چه بلایی سرش بیاد میفهمی!
-همونقدری که تو نگرانی منم هستم بفهم!
چون پدرشم،پدری که هزارتاآرزو داشت واسه تک پسرش.
وسط بگومگوها دکتر اومد بیرون
-چیشد دکتر؟
بگین جون به لب شدیم.
-خداروشکر به خوبی عملش تموم شد. چند ساعت دیگه به هوش میاد.
حالشم خوبه بعد دو روز مرخصه.
-وای خداروشکر ممنون
(چندسال بعد)
به اتاقش رفتم
بستری بود
پسر کوچولوم چشاشو باز کرد وگف
-مامانی چرا قلب استراحت نمیکنه؟
همش داره کار میکنه
خب خسته میشه
ببین تازه قلبمم درد میگیره.
اشکامو پاک میکنم ودستامو قالب صورتش میکنم.
لاغرتر و ضعیف تر از قبل شده
-قربونت برم قلب هیچوقت که از کار نمیوفته.
اتفاقا اگه استراحت کنه مریض میشه
اون قلبتم که درد میگیره از بس غصه میخوری.
قلبت یه سوراخ کوچولو شده.
تو هیچوقت غصه نخور و ناراحت نباش.
-آخه نمیتونم بدو بدو کنم.
آخه نمیتونم سیب زمینی سرخ کرده
پیتزا
چیپس و پفک بخورم.
بچه ها مسابقه بستنی خوری میزارن
من حتی نمیتونم یه قُلُپ آب یخ بخورم
همش سوپ یا چیزای اینجوری با آب گرم
من تاحالا چایی نخوردم گفتی یهو به قلبم خون نمیرسه.
قهوه و نسکافه که بچه ها میگن با شکلات کاکائویی میچسبه رو نخورم آخه میگی خون غلیظ میشه.
من نمیتونم برم خاک بازی چون اگه سرفه کنم برام خوب نیس.
همش باید برم بیمارستان بستری باشم.
هیچی نداشتم بگم
بعد آروم خوابید
کنار تختش نشستم و خوابم برد
یهو با صدای بووووووووق بیدار شدم
خط صاف شده بود
جیغ میزدم:
پرستار
پرستار بچم توروخدا
-آروم باشید
یه شوک دو شوک
فایده نداشت.
تن بی جونش بین زمین و هوا بود.
@shahrzade_dastan
داشتن روشو کامل مینداختن که....
-بوق بوق بوق بوق بوق
دکتر چیشد؟
عه داره میزنه !
چشمای خوشگلشو باز کرد.
-مامان
-جانم
-چرا داری گریه میکنی؟
-هیچی قلبت چند دقیقه استراحت کرد،من دیوونه شدم.
-عه!راس میگی؟دیدی مامانی گفتم باید استراحت کنه توگفتی نه.
-من مُردم و زنده شدم.
میدونی چرا نمیتونی کارای عادی کنی؟
چون تو با بقیه فرق داری.
فرشته ها که نمیتونن مثل بقیه باشن
[دلمو آب داغ میریختن واسه امیدواری بهش]
-راس میگی؟
-اره
(چندهفته بعد)
-بیا اینجا بابایی ببینم
-چشم
-چی پشتت قایم کردی؟
-هیچی
-ببینم؟
-خب....اینه...کارناممو گرفتم.
-آفرین پسر خوشگلم همه درسات خیلی خوب
چرا ناراحتی؟
-هیچی دلم چیزایی رو میخوادکه نمیتونم بخورم یا انجام بدم.
-خب اگه بخوری یا انجام بدی که اونوقت حالت بد میشه.
-آره درسته ولی دله دیگه نمیفهمه که.
-حالا میای بازی؟
-اوهوم...فقط بابایی گولم نزنیا
-اونم چشم
-یه سوال...چرا نمیری سرکار؟
-سرکار که میرم ولی کمتر که حواسم به تو مامانی باشه.
(محیا)
-داراب
-جانم
-یه سوال میپرسم جان من راستشو بگو.
-تو ده تا بپرس حالا چیه؟
-ماهان عملش انجام شد.
ولی تو ورشکست شدی و شرکت بسته شد.
چجوری پول عملو جور کردی؟
چون طلاهای من کفاف نمیداد!
-خب....راستش...وام گرفتم.
-دروغ نگو چجوری وقتی کار فعلا نداری ماه به ماه پس میدی.
-باشه..وایسا بهت میگم...من
-ماااااامان بیا دارن زنگ و میزنن.
-باشه عزیزم
-بله..بفرمایید.
-پلیس آگاهی هستم.منزل آقای دادخواه؟
-بله
-میشه یه لحظه تشریف بیارید دم در؟
-حتما چندلحظه صبرکنید الان میام.
-یاخدا، داراب پلیس اومده چرا؟
-هیچی نیس....نترس...بیا بریم دم در
-سلام
-سلام آقای دادخواه شما بازداشت هستید.
-چرا به چه دلیل؟
-آقای البرز هارون ازتون شکایت کردن که مبلغ۵۰۰میلیون تومان طلب داره
-داراب ایشون چی میگن؟
-حرومزاده قرار بود بی سروصداباشه گفتمش تسویه میکنم.
هیچی...درست میشه...بریم جناب سروان.
دستبندم نیاز نیس.
فقط یه چند لحظه صبرکنید.
ادامه دارد
#قسمت_اول
@shahrzade_dastan
صدا ۰۰۲-۷۳-۱.m4a
9.85M
داستان گمگشته
نوشته حسن اسکندرپور
اجرا فاطمه اسکندرپور
قسمت ۵۷
@shahrzade_dastan
قسمت ۵۶ این داستان را از لینک زیر بشنوید
https://eitaa.com/shahrzade_dastan/9960
داستان گمگشته روزهای دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه
توصیف در داستان
قسمت پنجم
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
فقط ویژگیهایی از صحنه را بگویید که در داستان کاربردی دارند. به این صحنه سرقت دقت کنید:
صدای جیغ زنی بلند شد. مرد جوانی در خالی که کیف زنانهای را توی سینهاش گرفته بود دیوانه وار در پیاده رو میدوید. مرد به چند رهگذر برخورد کرد. یکی از آنها در جوی آبی افتاد. زن توی سرش میزد و به سویی که دزد میدوید اشاره میکرد. اعلامیه فوت پیرمردی به دیوار چسبانده شده بود. از داخل مغازه صدای موسیقی شنیده میشد.
این توصیف صدای موسیقی و اعلامیه فوت پیرمرد ارتباطی به حوادث قصه ندارند. حتی اگر در صحنه وقوع این عوامل وجود داشته باشند.
اما اگر بخواهید جزئیات صحنه را با حالت شخصیتهایتان یکی کنید همزمان موفق به توصیف صحنه و شخصیت شدهآید. به این جملات توجه کنید:
بک بار دیگر به پشت سرش نگاه کرد. خانههای کهنه و محقر روستا مثل پیرمردهای فرتوت شانههایشان را به هم تکیه داده بودند. پنجرههای کوچک و تاریک مثل چشمهای نابینا بودند.
پیداست که شخصیت داستان اندوهگین است که فضای پیرامونش را این طور میبیند. حالا به این توصیف توجه کنید:
دوباره روستا را نگاه کرد. خانهها زیر آفتاب میدرخشید. از پنجرههای کوچک آنها صدای خنده زنها و فریاد بچهها به گوش میرسید و بوی نان تازه میآمد.
روستا همان روستاست. اما اینجا شخصیت داستان روحیهای شاداب و امیدوار دارد و روستا را سرشار از زندگی و طراوت میبیند.
📚بیایید داستان بنویسیم
مهدی میرکیایی
@shahrzade_dastan