📣 فراخوان هنری رسانهای «ميراث نصر»
همزمان با فرارسیدن ایام تشییع رهبران مقاومت لبنان سیدالشهدای مقاومت «سید حسن نصرالله» و شهید «سید هاشم صفی الدین» از تمامی هنرمندان و تولیدکنندگان عرصه هنر و رسانه دعوت به شرکت و ارسال اثر در فراخوان «میراث نصر» را مینماییم
🔵 محورهای اصلی فراخوان
🔵 نقش سيد حسن نصرالله درشكل گيرى و رشد حزب اللّٰه لبنان
🔵 تاثیر رهبران مقاومت در میان جوامع غربی
🔵 ناکامی دشمن و شکست در مقابل حزب الله
🔵 نقش سيد حسن نصرالله در ایجاد گروه های مقاومت منطقه
🔵 قالبهای پذیرش آثار
📝 متن: فیلم نامه، داستان، طرحنامه، مستند، طرحنامه برنامه تلویزیونی
📼 ویدئو: کلیپ، نماهنگ، مستند کوتاه، فیلم کوتاه، پویانمایی
🖼 تصاویر: عکس، تصویرسازی، پوستر، خوشنویسی، اینفوگرافیگ
🔊 صوت: پادکست، کلیپ صوتی
🔵 نحوه ارسال آثار
📌 برای ارسال آثار تا تاریخ ۱۵ اسفند ماه، به لینک ارسال آثار مراجعه کنید و یا QR Code موجود در پوستر را اسکن نمایید همچنین جهت مطرح کردن پرسشهای خود میتوانید به آیدی @asrtv_support در پیام رسانهای تلگرام و بله و ایتا پیام دهید
🎁 به نفرات برترهر محور جوايز نقدى وارزنده اى تعلق مى گيرد همچنين از آثار برتر حمايت ويژه جهت توليد و يخش صورت مى گيرد
🔰 اساتید و سرفصل های دومین رویداد ملی تجربه نگاری امتداد
🔹 چیستی و چرایی تجربه نگاری
👤 حجت الاسلام امید محلاتی
🔹 اصول مصاحبه در تجربه نگاری
👤 محمد صادق مراسلی
🔹 انواع تدوین در تجربه نگاری
👤 الناز سادات قاسمی
🔹 سوژهیابی، بانک سوال و پیش مصاحبه
👤 امین ماکیانی
🔺جهت کسب اطلاعات بیشتر به کانال رویداد ملی تجربه نگاری امتداد بپیوندید
@emtedad_event
شاعرانه
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
دل و جانم فدای حضرت دوست
نی، فدای گدای حضرت دوست
هر دمی صد جهان ز جان خواهم
تا فشانم بپای حضرت دوست
چشم فتّان او بلای دل است
دل فدای بلای حضرت دوست
هست پاداش نیستی هستی
نیست شو در هوای حضرت دوست
گر فنا شد وجود ما گوشو
باد دائم بقای حضرت دوست
از دل و دین و هست و نیست برست
هرکه شد مبتلای حضرت دوست
با سگ کویش آنکه اُنس گرفت
شد سوا از سوای حضرت دوست
هر کرا کُشت خونبهایش شد
ای فدای بهای حضرت دوست
خلد و کوثر بجرعه ای بفروش
غیر مگزین بجای حضرت دوست
دِیر جویان و هم حرم پویان
همه رو در سرای حضرت دوست
جمله زیر لوای رحمت بین
خاصه اهل ولای حضرت دوست
گاه جامم بلب گهی جانم
تا چه باشد رضای حضرت دوست
دم عیسی گرفت باد سحر
از دم جانفزای حضرت دوست
گشت اسرار از سرایت فیض
مرغ دستانسرای حضرت دوست
✍ملاهادی سبزواری
@shahrzade_dastan
#چالش_هفته
مرگ در میزند
نوشته عزیزالله محمدپور
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
پیمان بستیم؛تنهامرگ بین مان فاصله بیندازد.مرگ اماتاخیرداشت. ناچار،خود دست بکارشدیم.
@shahrzade_dastan
رماننویس و واقعیتها
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
رمان نویس هم مشاهده گر و هم آزمایشگر است... رمان نویس عموما کار خود را با جستجوی حقیقتی آغاز می.کند در اینجا من شخصیت بارون اولو از «خالوزاده بتی اثر بالزاک را برای نمونه انتخاب میکنم. همین که بالزاک موضوع خود را بدین سان برمیگزیند بی درنگ با واقعیات شناخته شده آغاز میکند؛ آنگاه به آزمایش میپردازد و اولو را در معرض یک سلسله آزمون قرار میدهد؛ و برای این مقصود او را در محیطی معین میگذارد تا نشان دهد شبکه پیچیده شورها و شهوتهای او چگونه کار میکند. پس آشکارا میتوان دید که ما در اینجا نه تنها با مشاهده روبه رو هستیم بلکه با آزمون نیز سروکار داریم.
بالزاک بدین بسنده نمیکند که واقعیاتی را که خود فراهم آورده است تصویروار بازنماید؛ بلکه به طرزی مستقیم در آن واقعیات دخالت میکند تا قهرمان خود را در شرایطی معین قرار دهد؛ و در این دخالت هاست که بالزاک مهارت و استادی خود را به ثبوت میرساند. در واقع ،امر تمام کار رمان نویس در این خلاصه میشود که واقعیاتی را از طبیعت برگیرد، و آنگاه در کار آنها دخالت کند، یعنی در محیط و موقعیت آنها تغییراتی پدید آورد، تا از آن رهگذر بتواند سازوکار آنها را مورد مطالعه قرار دهد، بی آن که از قوانین طبیعت فاصله بگیرد و از آنها منحرف گردد. بالزاک بالزاک نمیشد اگر به این بسنده میکرد که «واقعیاتی را که خود «فراهم میآورد «تصویروار» باز مینمود بالزاک به سبب آن بالزاک شد که از طریق دخالتهای مستقیمش در آن واقعیتها امکان مییافت از حقایق سطحی کمدیها و تراژدیهای انسانی فراتر برود و معانی و حقایق پنهانی را که در بطن و بطونِ آن واقعیتها نهفته بود کشف کند و در برابر چشم همگان بگیرد. کاری را که بالزاک و تمام رمان نویسان بزرگ دیگر با واقعیت میکنند و در نتیجه آفریده هایشان برتر از طبیعت و زندگی میشود میتوان به کار مهندسانی تشبیه کرد که جنگل را به پارک جنگلی تبدیل می.کنند جنگل به راستی عظیم و زیبا و غنی است. هر طبیعت دوست جنگل پیمایی که نویسنده این کلمه ها خود یکی از پرشورترین ایشان بود تا روزی که نیرو و نفس - جنگل پیمایی ،داشت نیک میداند من چه میگویم.
شما همین که به دل جنگل پا بگذارید، خاصه اگر تنها باشید و با عمرو و زید مشغول نباشید، خواه ناخواه مسحور عظمت و زیبایی و غنای آن میشوید. در عین حال جنگل پر ،از به قول هنری جیمز، تداخل و درهم ریختگی و آشوب است و، به گفته گی دو موپاسان آکنده از چیزهای نامنتظر و ضد و نقیض و نامتجانس آن تداخل و درهم ریختگی و آشوب و این چیزهای نامنتظر و ضد و نقیض و نامتجانس بسا که مردم را از جنگل بترساند یا برماند و از ورود به دل آن بازدارد و باعث شود ثروتهای عظیم و زیباییهای سحرانگیزش از چشم مردم پنهان بماند.
مهندس پارک ساز به تمایز و بازشناسی و گزینش سبب می پردازد هر بوته و نهال و درختی را که «درهم ریختگی و آشوب میشود از میان برمیدارد، و تمهیداتی فراهم میآورد تا تمام ثروتها و زیباییهای «فناناپذیر» جنگل در پرتو انواری درخشان قرار بگیرد تا همگان آنها را به چشم ببینند.
رمان نویس هم با طبیعت و زندگی درست همین کار را می.کند در قلمرو کار ،خودش که فرد و جامعه است حقایقی را که در پس پرده اوهام و دروغ و تبلیغات و اسطوره های اجتماعی و نیز در زیر واقعیتهای سطحی و باورهای عامیانه پنهان است چنان آشکار میسازد که کور هم نتواند ،نبیندشان کر هم نتواند نشنودشان.
📚هنر رمان
✍ ناصر ایرانی
@shahrzade_dastan
عشق مادری
#چالش_هفته
نوشته زهرا زرگران
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
درحالیکه اشکهایش را پاک می کرد با دیدن او به سمتش دوید وگفت:
دادشی،مامان اعظم...
بعدمثل ابر بهاری که انگار میخواست همانجا تمام باران خودرا خالی کند بی وقفه اشک می ریخت.
دربین گریه کردن هایش گاهی جیغ ضعیف کودکانه ای می زد ومادر را صدا می کرد.
دو دستی توی سرش کوبید و وارد اطاق شد.
مادر را ندید.فقط درگوشه ای از اطاق،چادر نماز، گل گلی اش را دید که رویش کشیده شده بود وچند زن کنار او نشسته وگریه می کردند.
عصمت خانم با قرآن کوچک قدیمی اش زیر لب مشغول خواندن سوره یس بود.
خود را روی مادر انداخت وزار زد.
با صورت خیس،با دستی لرزان چادر را کنار زد.
ازچیزی که می دید بدنش لرزید.
سراسر وجودش پرازخشم شد.
با سرعت از اطاق خارج شد به سمت پدر رفت یقه اورا گرفت واززمین بلند کرد و زیر مشت و لگد گرفت.پیرمرد هیچ تقلایی نکرد.
وباهمان صدای پراز خشش، گفت:« بزن ،بزن بابا.حق داری!
بزن حقم،خرشدم .میفهمی خر.
مادرت لول را انداخته بود تو مستراح!
می گفت:« چرا بچه ها را می فرصتی دنبال کثافتکاریهات»
نفهمیدم آنقدر زدمش که ازحال رفت. باصورت افتاد رومنقل داغ.
هرچی صدا زدم :«اعظم،اعظم پاشو.
دیدم تکون نمیخوره.
مثل مجسمه خشکش زده بود.
همسایه ها را صدا زدم از رو منقل برش داشتن صورتش سوخته بود .دیگه نفس نمی کشید.»
او را رها کرد روی زمین ولو شد.
دوباره به سمت مادر رفت.
یکبار دیگر صورتش را نگاه کرد.جای زخمی روی پیشانی اش هنوز خونش تازه و قسمتی از لب وبینی او به شدت سوخته بود.
درحالیکه دریک دستش ساک کوچکی بود ،خم شد وقبر مادر را بوسید.
خواهر و برادرش را از روی قبر بلند کرد و بی هدف به سوی جاده حرکت کرد.
@shahrzade_dastan