شاعرانه
❄❄❄❄❄❄❄❄❄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ،
ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ میخندﺩ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ...
#وحشی_بافقی
@shahrzade_dastan
شخصیت مخالف
قسمت چهارم
❄❄❄❄❄❄❄❄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄
بخش میانی و طولانی رمانتان را همچون سلسلهای از صحنههای نبرد مداوم در نظر بگیرید که هر چه جلوتر میرود شدیدتر میشود. گاهی شخصیت اصلی شما موقتا صحنه نبرد را ترک میکند تا از نو نیرویش را سازماندهی کند. اما اغلب تا رسیدن به هدف نهایی اش میجنگد و پیش میرود. در این مسیر او دائم عقب و جلو میرود و جاخالی میدهد و حمله میکند. این بخش قلب رمان شماست.
با روشهای زیر چسب رمانتان را قوی کنید:
_مرگ و زندگی
اگر شخصیت مخالف شما دلیل کافی و قوی برای شخصیت اصلی داشته باشد، آن وقت خود به خود چسبی قوی برای رمان شما به وجود میآید. در این حالت زندگی یکی بسته به مرگ دیگری است.
_ وظیفه شغلی
وظیفه شغلی هم چسبی قوی است. خوانندگان به خوبی میفهمند که وکیلی که دفاع از پروندهای را قبول کرده است به سادگی نمیتواند جا بزند. کارگاه پلیسی هم وظیفه دارد پروندهای را پیگیری کند و همین حالت را دارد.
ادامه دارد
@shahrzade_dastan
عطر عربی فردوس۴.m4a
5.45M
عطر عربی فردوس
نوشته مجید قیصری
قسمت آخر
اجرا فرانک انصاری
@shahrzade_dastan
2023_02_21_10_45_52.mp3
5.08M
صوت آموزشی درباره داستانهای مینیمالیسمی
مدرس: بانو فرحناز فروغیان
@shahrzade_dastan
نمونه یک داستان مینیمال
نوشته شریفه بازیار
❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄⛄⛄⛄⛄⛄⛄
صندوقچه
خوب که نگاه می کنم، میان چفت بند صورتی صندوقچه جواهرات؛ دو ردیف سنگ های ریز و درشت قیمتی قرار داشتند. به طرز ماهرانه ای سنگ های ریز کنار هم در ردیف پایین چیده شده بودند و سنگ های نسبتأ درشت در بالای آن ها. لوله های تفنگی که گاهی از آن دود بلند می شد در حصار دو شمع جادویی روشن، قرار داشتند. شمع هایی که به طرز عجیبی هر چه رو به رویش بود را در خود جای می داد. دو مار غول پیکری که شمع ها را محافظت می کنند و تخت سلیمانی پهنی که در امتداد جنگل قرار داشت.
نمی دانم چه قدر محو تماشا یشان بودم که صدایی مرا به خود آورد: « شناختی؟! اگه از دید زدن سیر شدی، بیا تو اتاق کارت دارم.»
@shahrzade_dastan
یک قاچ کتاب📚📚📚
_آدمیزاد یه بار بیشتر زندگی نمیکنه. ولی خودش با خودش میتونه کاری کنه که روزی هزار بار بمیره.
_من در انبوهی از تعریفها و تمجیدها غرق بودم خدا در دیگ را کج کرد و آب را اندازه گرفت. مورد توجه بودن چرا باید دوست داشته باشم یا نیاز داشته باشم که آدمها بهم توجه کنند؟وقتی در مرکز توجه هستی مثل کاریکاتور رشد میکنی. جاهایی از وجودت به آن توجه میشود بزرگ میشوند و جاهایی از وجودت کوچک میمانند.
_چقدر خوب است کسی مراقبت باشد بدون آن که تو را ضعیف بپندارد!
_فهمیدن درد دارد اما شکر هم دارد. فهمیدن صبر است و صبر با همه تلخی ها و سختی میوه شیرین شعف را به بار میآورد.
_ تو من را زن آفریدی. تو من را قوی مثل نهنگ آفریدی.
📚مثل نهنگ نفس میکشم
🖋معصومه امیرزاده
@shahrzade_dastan
تنش و تعلیق در داستان
قسمت نهم
❄❄❄❄❄❄❄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄
بهترین روش برای اینکه از تنشی در رمان به اندازه مناسب استفاده کنید این است که هنگام نوشتن پیش نویس رمان تا میتواتید آن را کش بدهید، ولی بعد نگاهی به آن بیندازید و آن را ویرایش کنید.
از همین شیوه استفاده کنید و اصلا نگران درازنویسی یا احتنال خسته شدن خواننده نباشید. چون شما امکان جالب بلزنویسی را دارید و با این کار بعدا اثر خود را درست خواهید کرد. مثلا اگر نوشتید داغ و از نظر تنش و اضطراب فیزیکی و احساسی همه چیز را آب و تاب ببشتری دادید بعدا همیشه میتواتید در بازنویسی داغ را بکنید سرد و ابعاد تنشهای مختلف را کوچک تر کنید. این کار بهتر و راحت تر از آن است که اول تنش ها را به اندازه کافی کش ندهید و بعدا مجبور شوید به آن آب و تاب بیشتری بدهید.
البته نیازی نیست در همه صحنهها تنش و اضطراب بزرگ و پرکششی وجود داشته باشد. هر رمان فقط به چند تنش بزرگ میپردازد و شاید شما هم دلتان بخواهید همان ها را برجسته کنید. اما تنشهای همه صحنهها را میشود کش داد و حالت آرام و طبیعی آنها را به هم زد. خودتان را عادت دهید که همیشه در هر سوراخ و سمبهای در داستان دنبال پیدا کردن مشکل، تنش و دردسر باشید و بعد شروع به کاوش و حفاری بکنید تا آنها را پیدا کنید. شاید به طلا برسید و بعد خوانندهها سپاسگزار تلاش شما خواهند بود.
ادامه دارد...
@shahrzade_dastan