روایت در داستان
قسمت دوم
❄❄❄❄❄❄❄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄
به قسمت هایی از رمان سفر به گرای ۲۷۰ درجه توجه کنید:
گردان پشتیبانی در پناه خاکریز پشتی خودش را میکشد سمت چپ تا با نیروهای دشمن درگیر شود و نگذارد که تانکهای دشمن قیچیمان کنند. موشکهای ضدتانکشان به سمت دشمن شلیک میشود. از این راه نقطههای سیاهی را میبینیم که رو خاکریز پشتی ظاهر میشوند و شلیک میشوند و توی دود گم میشوند و موشک سرخ رنگی فضا را میشکافد و میرود سمت تانکها..
میزان جزئی نگری و شکل روایت را در این بخش با قسمت زیر مقایسه کنید:
@shahrzade_dastan
رسول از توی سنگرشان برمیخیزد و راست میایستد. هراسان است و رنگ سبز چشمانش تیره شده و به زیتونی میزند. دستهایش انگار بی حس شده باشند از دو طرف بدنش آویزان است. رگ های گردنش منقبض شده....
روایت اول با کلی نگری نوشته شده و پاراگراف آخری با جزئی نکری نوشته شده است. جزئیاتی که از حرکات چشم و دست و صورت رسول ارائه شده در پاراگراف اول دیده نمیشود.
در روایت جزئی نگر گاهی این ریزبینی برای توصیف حالات و روحیات و حتی تصویر کردن اندام و شکل و قیافه و یا تصویر کردن مکان و محل وقوع حوادث داستان است و گاهی برای ارائه فعالیت و کردار و عمل و شخصیت داستان، برای نشان دادن جزئیات گفتگوی افراد داستان و یا برای تصویر جزئیات عملی به کار میرود که در حال وقوع است.
ادامه دارد
@shahrzade_dastan
Voice 023.m4a
3.1M
داستان صوتی ترلان🎧
نوشته فریبا وفی
قسمت ۴۷
اجرا مژده مهدوی
@shahrzade_dastan
فرانسیس بیکن.m4a
5.3M
معرفی فرانسیس بیکن
اجرا: توران قربانی
@shahrzade_dastan
#چالش_هفته
#داستان_اسم
نوشته شبنم ابراهیمی ( بهار)
❄❄❄❄❄❄❄❄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄
وقتی مامانم منو باردارشد وقتی که دکتربهش گفت داری دختردار میشی، دست روی دلش گذاشت وگفت دختر نازم شبنم، چه قدر منتظرت بودم، تو زیبای منی امیدوارم موهات مثل من فرفری نشه، مامانم همیشه این خاطره روبا لبخند می گه، انگار همین دیروز بود، اصلا باورم نمیشه که 46 سال از اون روز گذشته، اولین دعای من برات همین بود، موهات فرفری نشه، بابام هم خیلی دوست داشت بچه ی اولش دختر باشه، واین باعث شد که همیشه عاشقانه منو تربیت کنه، اسم من تا لحظه ی تولدم شبنم بود، اما موقع تولدم به خاطر تاریخش ناگهان عوض شد، من اولین روز فصل بهار یعنی یکم فروردین به دنیا اومدم، بابا تصمیم گرفت اسم دخترشو بهار بذاره اما مامان هم چنان عاشق اسم شبنم بود، این شد که به تفاهم نرسیدن، قرار شد اسم من توشناسنامه شبنم باشه وتو خونه بهار صدام کنن.
@shahrzade_dastan
من خداروشکر می کنم که سراین مساله به تفاهم نرسیدن چون هردوتا اسممو خیلی دوست دارم، بهم حس خوب میدن، تو مدرسه وقتی دوستام ومعلما شبنم صدام می زدن اعتماد به نفس می گرفتم چون یک جورایی اسمم خاص وتک بودهمه دوست داشتن اسممو صدا کنن تا فامیلمو، واز اون طرف هم شده بودم بهار خانواده بین عمه ها وعموها وخاله ها ودایی ها، اسم بهار به من احساس شادی عشق وطراوت می ده، وکنار هرکس که قرار می گیرم حس می کنم که این احساسی که نسبت به اسمم در وجودم حک شده به اونها هم منتقل می کنم، این زمزمه ی همیشگی من بوده از روزی که خودمو شناختم، بهار یعنی، طراوت شادابی، سرسبزی، عشق ارامش، خدارو شاکرم به خاطر اسم های قشنگم، خداروشکر که بهار نامید.
#داستان_اسم
@shahrzade_dastan
یک قاچ کتاب📚📚📚
_یاد حرفی که مامانم همیشه میگفت افتادم: شیطان هم میتونه کتاب مقدس رو بخونه.
خانم شاپ لو موافق بود: اون هم با صدای بلند!
_وقتی بیست سالت باشد فکر میکنی زندگی جاده صاف و دقیق است که از روی نقشه تو جلو میرود. وقتی بیست و پنج سالت باشد با خودت میگویی نکند نقشه را برعکس گرفتهام. تا چهل سالگی طول میکشد تا بفهمی واقعا نقشه را برعکس گرفته بودی. از من که شصت سالهام بشنوید، وقتی که شصت سالتان بشود کاملا گم شدهاید.
📚شهربازی
🖋 استفن کینگ
@shahrzade_dastan