مانند کلیه اشیاء جامد و بی جان مظهر کامل سکون و استغناء و بی اعتنایی محض بود که جوکیهای هند و عرفا و اولیاءالله خودمان به زور هزار ریاضت و مشقت میخواهند بدان برسند و هرگز نمیرسند.
گفتم من که چیزی دستگیرم نمیشود. خوب است تلفن کنیم “آمبولانس” بیاید و ترا به دارالمجانین ببرد تا هر قدر دلت میخواهد و با هر چه و هر کس میخواهی تا صباح قیامت دعوا و مرافعه بکنی.
گفت سر به سرم نگذار. کار غامض تر از آن است که خیال کرده ای. بی جهت هم مرا محکوم نکن. سلونی قبل ان تفقدونی. اگر عقده دلم باز شود تصدیق خواهی کرد که آن قدرها هم دیوانه نیستم.
گفتم برادر با این پاشنه کش داری پاشنه صبر و حوصله مرا از جا میکنی. من نمیخواهم پاشنه کسی را بکشم ولی اگر راستی ریگی به کفش نداری چرا لفتش میدهی و قصه را نمیگویی. بلکه منتظر چراغ اللهی بدان که آخر برج است و جیبم از پیشانی ملاها پاک تر است و گداها را هم در شهر میگیرند.
گفت د گوش بده. این پاشنه کش را که میبینی پدربزرگم مرحوم . . . التجار هفتاد سال پیش که به بازار مکاره نیژنی در روسیه رفته بود آورده است. بیست و پنج سال تمام به خود او خدمت کرد. پس از مرگش رسید به پدر من. سی و سه سال هم به پدرم خدمت کرد تا پدرم هم وفات کرد و به من رسید. حالا در حدود دوازده سال است که در تصرف و ملکیت من وارد شده است. چند دفعه گم شد و باز پیدا شد. این نخی را که میبینی به سوراخ گردنش بسته ام و جایش به این میخی است که جلو در اتاق کوبیده شده است، دربان اتاق شده است. هر آینده و رونده ای چشمش به آن میافتد و خود تو هم لابد هزار بار آن را دیدهای. برادر کوچکم منوچهر خیلی آن را دوست میداشت و دلش میخواست مال او باشد. اینقدر اصرار کرد تا دادم بش. ولی وقتی حصبه خدانشناس آن طفل معصوم را برد و آتش به عمر ما زد دوباره برگشت به خودم و من هم به همان جای خودش به میخ آویختم. چند سال پیش نمیدانم چرا بی مقدمه یک شب که اوقاتم تلخ بود و نیم بطری عرق را بدون مزه سر کشیده بودم و همین پاشنه کش نمیدانم چرا روی همین میز افتاده بود ناگهان زبان باز کرد و با من بنای صحبت را گذاشت. اول خیال کردم بازیچه قوه وهم و تصور خود گردیده ام و محلی نگذاشتم ولی کم کم دیدم خیر، راستی راستی دارد حرف میزند. در منزل همه خوابیده بودند و هیچ صدا و ندایی شنیده نمیشد و حتی این ساعت دیواری هم که میبینی و هر روز کوکش میکنم از کار افتاده بود و مثل این بود که مرده باشد و یا زبانش را بریده باشند. روی تختخوابم که میبینی در همین اتاق که دفترم است نشستم و چشمهایم را مالیدم و صورتم را نزدیکتر برده درست گوش دادم دیدم حرف میزند و حرفهایش را خوب میشنوم. میگفت چرا این همه تعجب کرده ای مگر حرف زدن تعجب دارد.
دیدم عجب گرفتار شده ام. خود را از اتاق بیرون انداختم و به حوض رسانیدم و سرم را طپاندم زیر آب سرد و آن قدر نگاه داشتم تا نفسم تنگی کرد. چند نفس دور و دراز کشیدم و مدتی به آسمان و ستاره هایش نگاه کردم با یک نوع دلهره مخصوصی به اتاق برگشتم. صدای خنده زیادی به گوشم رسید، یارو بود. هرهر میخندید. گفت خیلی ساده ای. آدم را با اماله آب جوش نمیتوان ساکت کرد و تو خیال کردی با دو مشت آبی که سرت را زیر آن کردی صدای مرا خفه خواهی کرد. وای بر این ساده لوحی. باز هرهر بنای خندیدن را گذاشت.
داستان عجیبی بود، باورکردنی نبود. شنیده بودیم که ستون حنانه به سخن آمد ولی به سخن آمدن پاشنه کش کهنه تازگی داشت. مثل جیرجیر سوسک و جیرجیرک ولی خیلی ضعیف تر صدایی به گوشم میرسید و حرفهای شمرده آن را درست میفهمیدم. خواب از سرم پریده بود و با یک دنیا بهت و کنجکاوی نشسته بودم و گوش میدادم. گفت کی به تو گفته که پاشنه کش نباید حرف بزند. سکوت که دلیل نمیشود. ما ساکتیم نه عاجز بر تکلم. مگر یادت رفته که مولوی خودتان از قول ما گفته “ما سمیعیم و بصیریم و هشیم/ با شما نامحرمان ما خامشیم”
مگر سعدی شیراز نگفته “کوه و صحرا و بیابان همه در تسبیحند/ نه همه مستمعی فهم کند این اسرار”. اگر تسبیح و اسراری هم در میان نباشد خاطرات جمع که عمدا لب بسته ایم و سرنوشتمان سکوت است والا مگر در کتابهای آسمانی نخوانده ای که چه اشیاء و حیوانات زیادی که شما آنها را زبان بسته میخوانید سخن ها گفته و به قول خودتان درها سفته اند.
@shahrzade_dastan
مدام صدایش اوج میگرفت و سخنانش واضح تر به گوش میرسید. خوب میبینی که پاشنه کش در روی همین میز درست به صورت زبان سرخ و متحرکی درآمده بود و حرف های از خودش گنده تر بیرون میریخت. وقتی سخن از مولوی و سعدی به میان آورد گفتم این حرفها را ما شطحیات میخوانیم و وقتی میشنویم به به و آفرین راه میاندازیم ولی هیچکس باور نمیکند. گفت خیلی چیزها را نمیتوان باور کرد که باید باور کرد. لابد شنیده ای که انسان هر قدر به سرعت سیر خود بیفزاید عمرش درازتر میشود.
اسم این را فرضیه انیشتین گذاشته اند و نمیتوان باور کرد ولی عین حقیقت است. دیدم حالا دیگر پاشنه کش میخواهد درس علم به ما بدهد و باز به قول اصفهانیها از پاشنه درآمدم. خواستم بروم بخوابم ولی با این صدایی که صدای جیر جیر کفشهای جیر را به خاطر میآورد مگر خواب به چشمم آمد. چراغ را خاموش کردم، پاشنه کش خاموش نشد. در تاریکی صدایش روشن تر و سخنانش صریح تر گردید. میگفت تو درست است که صاحب من هستی و به چشم حقارت به من که تکه آهنی بیش نیستم مینگری ولی بگو ببینم مگر پدربزرگت نمرد و من زنده ماندم، مگر پدرت نمرد و من زنده ماندم. آیا فکر نمیکنی که خودت هم خواهی مرد و من زنده میمانم، بعد مال پسرت خواهم شد ولی او خواهد مرد و من زنده میمانم. آیا هیچ فکر کرده ای که سر تا به پا ادعایی و خودت را صاحب و مالک من میدانی و چون یک تکه ریسمان قند به گلوی من بسته ای خودت را مالک الرقاب موجودات میدانی و به علم و فضل و تجربه و قدرت خودت مینازی و چه فکرها و حسابهایی با خود نمیکنی و آخرش میروی و من موجود دو پول باقی میمانم. اختیار از دستم رفت و با مشت کوبیدم روی میز که ساکت شو، جانم را به لبم رساندی. در اتاق باز شد و زنم شمعدان به دست سراسیمه وارد شد که چه خبر است، چرا نیم شبی داد و فریاد راه انداخته ای. خیال کردم دزد آمده است یا اتاق خراب شده است.
نمیدانستم چه جواب بدهم و از زور اوقات تلخی بنای ناسزاگویی را گذاشتم که زنیکه چرا آسوده ام نمیگذاری، دلم میخواهد با خودم حرف بزنم. به کسی مربوط نیست، خواهشمندم این دلسوزیها را کنار بگذاری و بروی بخوابی . . .
پاشنه کش هم ساکت شده بود و کم کم خواب بر من غالب شد و به خواب رفتم. اما چه خوابی که پر بود از رویاهای وحشت انگیز پاشنه کش که به صورت کله کفچه مار درآمده بود و آن نخ قند مانند نیش تیزی از سوراخ دهانش بیرون آمده بود و میلرزید و میجنبید و سوت و صفیر میزد. از فرط هول و هراس از خواب پریدم و باز چراغ را روشن کردم در حالی که صدای هن هن نفسم بلند بود. دیدم پاشنه کش بی حرکت و بی صدا در همان جای خودش افتاده است و نوک ریسمان قند هم از سوراخش بیرون افتاده است. برداشتم بردم به همان میخ معهود دم در آویزان کردم و دوباره به تختخواب رفتم و این دفعه درست و حسابی پنج ساعت تمام یک تخت خوابیدم. فردای آن روز با همان پاشنه کش کفشهایم را پوشیدم و پی کار خود رفتم ولی جرأت نکردم قضیه را با احدی در میان بگذارم. یقین داشتم به ریشم میخندند و میگویند اول ما خلق اللهت کروی شده و در دالان جنون وارد شده ای.
عصر وقتی به منزل برگشتم اول کاری که کردم به سراغ پاشنه کش رفتم. به میخ آویزان بود چنان قیافه حق به جانبی داشت که محال بود تصور کرد که قابل آن کارها و آن حرفها و آن تذکرات زهرآگین است. کم کم موقع شام خوردن رسید و جای تو خالی شام حسابی ای صرف شد و برای خواب به همین اتاق آمدم. پاشنه کش به جای خود آویزان بود و سعی کردم نگاهش نکنم که مبادا باز گرفتار خوابهای پریشان بشوم.
@shahrzade_dastan
ولی هنوز خواب به چشمم نیامده بود که صدای جیرجیر یارو باز از روی زمین بلند گردید. خیلی تعجب کردم و چراغ را روشن کردم و دیدم بله، خودش است. وسط میز افتاده و باز بنای شیرین زبانی را گذاشته است. یعنی چه. چطور خودش را بدینجا رسانده است. بر تعجبم افزود. منی که به دعا و اوراد اعتقادی ندارم، بی اختیار به خواندن آیه الکرسی مشغول شدم، به دور خودم فوت میکردم.
ورد فالله خیر حافظا گرفته بودم و این بی چشم و رو هم همانطور ور میزد. آخر سر من ساکت شدم و او به وراجی خود ادامه داد.
درست و واضح حرفهایش را میشنیدم و میفهمیدم. میگفت دیشب صحبتهایمان به پایان نرسید، خانم سر رسید و صحبتمان قطع شد.
بله، صحبت در این بود که شماها رفتنی هستید و من ماندنی. شما میروید و میپوسید و فراموش میشوید و من باقی میمانم. من اگر بی مبالاتی شما آدمیزادها نبود میتوانستم از جنس خودم پاشنه کشهایی به شما نشان بدهم که از اهرام مصر و خرابه های تخت جمشید قدیمی تر باشند. شما خودتان مرگ را جدا شدن روح از بدن میدانید و چون معتقدید که ما روح نداریم پس باید تصدیق کنید که مرگ برای ما از محالات است و ما هرگز نمیمیریم. همینطور هم هست من پاشنه کش حقیری بیش نیستم ولی مانند کوه الوند و دب اکبر و دریای قلزم جاودانی هستم، هر چند هیچ چیز جاودانی نیست. درست فکر کن ببین حق دارم یا نه. امروز اثری از مقبره زرتشت و از گور اردوان اشکانی که برق شمشیرش پشت امپراتورهای روم را میلرزانید باقی نمانده است ولی میخ و سنبه ها و سرنیزه های آن زمان همچنان باقی است. سوار محو و ناپدید شده و نعل اسبش باقی مانده است. تو هم مانند پدر و پدربزرگت میروی و من پاشنه کش ناچیز باقی میمانم. چنار امامزاده صالح تجریش با آن همه عظمت و جلال ترک برداشت و ترکید و از میان خواهد رفت، ایوان مداین را خوب میدانی به چه صورتی درآمده است، به شکل فکی در آمده که دندانهایش افتاده و نصف استخوانش پوسیده باشد. منارجمجم اصفهان که اهمیتش در نظر اصفهانیان از کوه ابوقبیس و برج بابل و حتی از کهکشان فلک بیشتر است آنقدر جنبیده که ساقها و پاهایش سست و لرزان گردیده و چیزی نمانده که سرنگون و با خاک یکسان گردد. برج قابوس ابن بابویه هم همین سرنوشت را دارد. اما یک پاشنه کش ممکن است هزاران سال بماند و خم به ابرویش نیاید و ز باد و ز باران نیابد گزند. شنیده ام ( و در این عمر درازم چه چیزها که نشنیده ام) فرانسویها در آن طرف دنیا مجلسی دارند به اسم «آکادمی» که چهل عضو دارد و آنها را «جاودان» میخوانند. الان چند عمر از عمرش میگذرد، آیا کدامشان زنده ماندند. مرده اند و میمیمرند و خواهند مرد. شاهنشاهان بزرگ همین کشور شما که اسمش ایران است ده هزار تن پاسبانان سلطنتی نیزه به دست داشتند که آنها را هم «جاودان» میخواندند. اگر توانستی یک مثقال از خاک یک نفر از آنها کف دست من بگذاری، راه گنج قارون را به تو نشان خواهم داد. همه رفته اند و ادنی اثری از آنها باقی نمانده است. چنین بوده و چنین هست و چنین خواهد بود. اما من و امثال من بی زبان و بی شعور ولاحانی که چند مثقالی مس یا برنج و یا آهن و گاهی هم نقره بیش نیستیم به تو قول میدهم که اگر ما را به عمد و دستی نابود کنند الی الابد باقی خواهیم ماند مگر آن که از زور استعمال سائیده بشویم و آن نیز باز هزاران سال طول میکشد.
@shahrzade_dastan
حرفهایش حسابی بود و جواب نداشت به قول اصفهانیها داشتم کاس میشدم و باز بی اختیار فریادم بلند شد. شاید بدانی که این منزل ما قدیمی است و عقرب زیاد دارد. کلفتمان سکینه شیشه دوای عقرب به دست وارد شد که خدای نخواسته مگر عقرب شما را زده است. هر چه به دهانم آمد به نافش بستم و گفتم این فضولیها به تو نیامده، برو کپه مرگت را بگذار. عقرب تویی که در این نصف شبی نمیگذاری مردم بخوابند.
حالا سالها از آن تاریخ میگذرد ولی هر از چندی یکبار باز شب که میشود این پاشنه کش بی چشم و رو با آن قد و قامت انچوچکی خواب را بر من حرام میکند و گاهی چنان کارد به استخوانم میرسد که دلم میخواهد به ضرب چکش و تبر ریز و خرد و خمیرش کنم و بندازم تو چاله مبال ولی از تو چه پنهان دلم گواهی نمیدهد و مانند پیرزنهای خرافاتی میترسم بلایی به سرم بیاید. بدتر از همه میبینم حرفهایش هم کاملا درست است و به قدری مرا در نظر خودم خوار و خفیف کرده که به قول گنجشکهای امساله «کومپلکس» پیدا کرده ام و دست و دلم سرد شده به کاری نمیرود. الان درست چهار سال و شش ماه و هفت روز است که گرفتار این عذاب الیم شده ام. آب شیرین از گلویم پایین نمیرود. مدام صدای زیر این پاشنه کش لعنتی مانند تار ابریشمی که از سوراخ سوزن بیرون بجهد در گوشم زنگ میزند و این حرفهایی را که به راستی بی جواب است مثل گرز آهنین بر کله ام میکوبد. خیلی دست و پا کرده ام که از چنگش خلاصی بیابم ولی فکرش مدام روز و شب سایه به سایه به دنبالم روان است و دست از سرم بر نمیدارد. خوشمزه است که ضمنا بش انس هم گرفته ام و از حرفهایش کم کم خوشم میآید و تریاکی تعبیراتش شده ام ولی از طرف دیگر خودم ملتفتم که دارم کم کم مثل برف آب میشوم. همه میپرسند چرا روز به روز لاغرتر و ضعیف تر و نحیف تر میشوی. همین پریروز رفیقمان معاون اداره گمرکات که مدتی بود مرا ندیده بود تا چشمش از دور در کوچه به من افتاد هراسان پرسید فلانی مگر خدای نکرده مریضی. مثل تب لازمیها زرد و نزار شده ای. نمیدانستم چه جوابی بدهم و مثل خر در گل وامانده بودم و با حال تعجب دور شد. دوستان و همقطارها هر روز میپرسند چرا مثل دوک لاغر شده ای. آن گردن کلفت که تبر نمی انداخت کجا رفت، چرا این طور سوت و کور و ساکت شده ای. تو خوشگذران و مرد حال بودی، اهل شوخی و مزاح بودی، میگفتی، میخندیدی، میخنداندی. متلکها و لغزهای آبدار تو دهان به دهان دور شهر میچرخید و به عنوان تحفه و سوغات دست به دست به ایالات و ولایت میرفت، چرا ماتم گرفته ای، گل سر سبد تمام مجالس بودی، حالا مردم گریز و گوشه نشین شده ای و حقیقتش این است که خون خونم را میخورد و پدرم درآمده است. و راه چاره ای نمی یابم و نمیدانم سرانجام کارم با این پاشنه کش به کجا خواهد کشید. مثل موشی که به قالب پنیر رسیده باشد دارد جانم را ذره ذره میجود و قورت میدهد و خوب میدانم چه بلایی به سرم آورده است و دارد شیره عمرم را میمکد و تکلیفم را باش نمیدانم چیست. حالا فهمیدی که مسئله از چه قرار است. آیا راه حلی به عقلت میرسد که مرا از چنگ این کابوس باورنکردنی و بی سابقه خلاص نمایی؟
این جا بیانات«یار دیرینه» به پایان رسید. عرق بر پیشانیش نشسته بود و دلم به حالش سوخت. دست دراز کردم و پاشنه کش را از وسط میز برداشته در جیب نهادم و گفتم رفیق از تو چه پنهان من هم به دروس حکمت و عبرت این زبان دراز محتاجم. در عالم رفاقت بگذار من هم محروم نمانده باشم و سبب خیر شده باشی.
بنای آری و نه و چون و چرا را گذاشت. به خرجم نرفت. کار به خطاب و عتاب رسید. محل نگذاشتم. خواست به زور از جیبم درآورد. گفتم آن روزی که زورت به من میرسید زهر این پاشنه کش را نچشیده بودی. امروز از تو قلچماق ترم.
مثل آدمی که قهر کرده باشد در فکر عمیقی فرو رفت و گردنش خم گردید و مرا فراموش کرد. من هم بدون خداحافظی، پاشنه کش در جیب از اتاق و خانه بیرون رفتم و در پیچ اول خیابان به اولین چاله ای که امثال آن در خاک ما ماشاءالله کم نیست رسیدم پاشنه کش را از جیب درآورده چنان با شدت در چاله انداختم که گفتی مار گرزه زهرآگین و دژمی است و تفی هم از سر خشم و غیظ نثارش کردم و گفتم د حالا برو مزه جاودان بودن را بچش.
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
محمدعلی جمال زاده – ۱۳۳۸ش
منبع: سایت زیباشهر
@shahrzade_dastan
آشنایی با سبک نوشتاری جی. کی. رولینگ پرفروشترین نویسنده زن دنیا
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍃🍃🍃🍃
#جی_کی_رولینگ
اگر کسی از من راهنمایی بخواهد که چگونه میشود خوشبخت شد، بیشک به نظر من نخستین گام در این راه میتواند یافتن کاری باشد که آن فرد بیش از هر کار دیگری در دنیا دوست دارد و گام دوم یافتن فردی که بابت این کار به او دستمزد بدهد. من خودم را آدم بسیار خوششانسی میدانم که میتوانم از راه نوشتن زندگیم را بگذرانم.واقعا از ته دل میگویم زمان نوشتن هیچوقت به مخاطب هدف فکر نمیکنم. اول میگذارم ایدهها بیایند و شکل بگیرند و سپس براساس این ایدههاست که تصمیم میگیرم کار باید چگونه نوشته شود.
واقعا نمیدانم ایدهها از کجا میآیند و البته امیدوارم هیچوقت این نکته را متوجه نشوم. فهمیدن چنین چیزی هیجان نوشتن را از بین میبرد و من عاشق هیجان این کار هستم.بعضی اوقات برخی آدمهای واقعی در خلق یک کاراکتر الهامبخش اصلی هستند، اما وقتی وارد ذهنت شدند و قرار شد آنها را بنویسی، میبینی که دارند تغییر میکنند و شکلشان عوض میشود؛ هنوز هم نوشتن با قلم و کاغذ را دوست دارم. معمولا نخستین نسخه را با دست مینویسم و سپس نخستین ادیت را همزمان با تایپ داستان در کامپیوترم انجام میدهم. این را نیز باید بگویم که به دلایلی نوشتن با خودکار مشکی را به نوشتن با خودکار آبی ترجیح میدهم؛ آن هم روی کاغذ خطدار. وقتی هم هیچکدام از اینها را در دسترس نداشته باشم، روی هر چیزی که بتوانم مینویسم؛ مثلا اسامی خانههاگوارتز را روی کیسه تهوع هواپیما نوشته بودم.
منبع: پرشین وی
#سبک_نوشتن_جی_کی_رولینگ
@shahrzade_dastan
تقویم روز🗓🗓🗓
امروز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۱ و ۹ نوامبر۲۰۲۲ میلادی مصادف است با:
🍂زاد روز اقبال لاهوری شاعر و فیلسوف و سیاستمدار پاکستانی در سال۱۲۵۶ ش.
🍂زاد روز شاپور بنیاد شاعر ایرانی در سال ۱۳۲۶ش
🍂درگذشت توران میرهادی استاد ادبیات کودکان، نویسنده و کارشناس آموزش و پرورش در سال۱۳۹۵
🍂درگذشت حسین فاطمی روزنامهنگار ایرانی در سال ۱۳۳۳۳
🍂درگذشت معدی سحابی عکاس، نویسنده، مترجم، نقاش و مجسمه ساز در سال ۱۳۸۸
@shahrzade_dastan
شاعرانه
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍃🍃🍃🍃🍃
🌸 یازیم
جانیم یازیم
یای دان سووشوب
پاییزدان
سنه باخیرام
آرامیزدا
مین بیر اوزون
قارانلیق
و داها سویوخ
گئجه وار
دونماسام ؛ اولمه سم
اومود سئوگی یه
چاتارام
گونش گوزلریوه 🌸
#توران_قربانی_صادق
@shahrzade_dastan
بیست شیوه برای یافتن صدها سوژه
قسمت هشتم
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍃🍃🍃🍃
۸_سوژه را از بهترین آثار بدزدید
اگر شکسپیر این کار را کرده، شما هم میتوانید این کار را بکنید. طرح داستان خود را بدزدید! شکسپیر از طرحهای داستان های قدیمی استفاده کرد و با استفاده از آنها طرح های جادویی خاص خود را مینوشت. اما این روزها نمیشود این کار را انجام داد. اما میشود بذر طرح اثر دیگری را دزدید و با استفاده از آن طرح خود رادنوشت. میتوان شحصیتها، قالبها و قراردادهای اصلی هر اثری را عوض کرد و طرح تازه نوشت. میتوانید همین روال جابهجایی را موقع شکل دادن به سوژه خاص خود انجام دهید. به قول ویلیام نوبل، نو بودن کلید خلاقیت در سرقت ادبی است. منظور او این است که شما حق ندارید و نمیتوانید کل طرح و شخصیت را مو به مو بدزدید اما میتوانید الگوی یک داستان را بردارید و از آن استفاده کنید.😉
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
منبع:کتاب طرح و ساختار رمان
#جیمز_اسکات_بل
@shahrzade_dastan