eitaa logo
شراب و ابریشم...
8.2هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
70 فایل
تنفس در هوای واژه‌ها اینجا هر چه که هست دستنوشته‌های شخصی من است، لطفا فقط با نام خودم و لینک کانالم نشر بدهید. ملیحه سادات مهدوی| @mehmane_quran مدیر و بنیانگذار مؤسسه شراب و ابریشم شاگردقرآن ایده‌پرداز نویسنده سخنران مدرس دانشگاه مربی نوجوان مجری
مشاهده در ایتا
دانلود
شراب و ابریشم...
حسن ختام جمع بچه‌شیعه‌ها💚
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من، دمِ هیئت وقتی رفتم وسیله‌م رو پارک کنم و برم مولودی: @sharaboabrisham
رزق زیارت اول صبح🌱 الحمدلله رب العالمین این ایام زیارت نیابتی زیاد داشتیم هم در جمکران و هم در مشهد، چون فرصت نداشتم نشد اینجا به اشتراک بذارم. شکر خدایی رو که ما رو بر محبت اهل‌بیت گِرد هم جمع کرده.💚
شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بی‌هوا به دل می‌افتد مثلا آدم دلش می‌خواهد خیال کند آن وقتها که اباعبدالله ک
. خیال است دیگر همینطور بی‌هوا به دل می‌افتد! مثلا من دلم می‌خواهد خیال کنم حکیمه خاتون اول‌ها از روی ادب و اصالتِ خانوادگی به عروسِ خانه‌ی امام عسکری محبت می‌کرد، اما رفته رفته و هر چه بیشتر با نرگس خانوم آشنا می‌شد، انگار ارادت قلبی‌اش هم بیشتر و بیشتر می‌شد، طوری که دیگر نمی‌توانست هر صبح و شام برای ملاقات عروس برادرش به خانه‌ی آنها سر نزند. حکیمه‌خاتون و نرگس‌بانو شبیه مادر و دختری که فراق سختشان باشد، ساعتها و ساعتها با هم به گفت‌وگو می‌گذراندند و امام عسکری راضی و خرسند از محبتی که بین عمه جان و خانوم شکل گرفته، آن دو را به هم می‌سپرد تا همه‌ی رازهای مگوی دنیا را با هم در میان بگذارند! من خیال می‌کنم آنقدر دو خاتون با خبر از حال هم بودند که هیچ ناگفته‌ای بینشان نبود، برای همین آن شب وقتی حکیمه خاتون پیشانیِ نرگس را بوسید و با زمزمه‌ی عمه‌ فدایت، آمد که برود، امام عسکری که صدا زد عمه جان امشب نزد ما بمان، از شنیدن آن خبر شگفت‌زده شد و گفت ولی من در نرگس جان، هیچ اثری از حمل نمی‌بینم! خیال است دیگر من دوست دارم خیال کنم اتاقی که بانو در آن اقامت داشتند، در طبقه‌ی فوقانی خانه‌ بود و یک پنجره‌ی چوبی بزرگ رو به آسمان داشت و آن شب، قرص کامل ماه درست وسط آسمان و در قاب آن پنجره می‌درخشید‌ و نسیم مرتب حریر سفید آویخته از پنجره را کنار می‌زد و ماه را نشانِ خانه می‌داد... حکیمه خاتون لب پنجره نشست و به ماه خیره شد و زیر لب گفت در تمام عمر ماه را به این حد زیبا ندیده بودم... بعد برای تجدیدوضو به حیاط خانه رفت و باز چشمش به نقش ماهِ روی حوض افتاد و دوباره تکرار کرد، در تمام عمر ماه را به این حد زیبا ندیده بودم و همانطور که مشغول وضو شد با خودش گفت کاش نرگس کنارم بود و تا صبح زیر نور ماه مشغول ذکر می‌شدیم. خاتون این را که گفت یک مرتبه از جا پرید و سمت اتاق نرگس شتاب گرفت. همانطور که پله‌ها را دو تا یکی می‌کرد از دلش گذشت ولی نرگس هیچ نشانه‌ی حملی نداشت! که یک مرتبه صدای امام عسکری را شنید که همانطور که پای سجاده‌ی نماز شبش نشسته بود داشت می‌گفت عمه جان امر خداوند امشب محقق می‌شود! حکیمه خاتون که قلبش از شنیدن صدای برادرزاده روشن شده بود تبسم کرد و با احترام وارد اتاق شد و نرگس را دید که روی سجاده مشغول نماز است. حکیمه کنار پنجره ایستاد و با محبت مشغول تماشای نماز نرجس شد و همینکه نرگس سلام نمازش را داد، پیش رفت و صورتش را بوسید و گفت قبول باشد نرگس جان، حالتان چطور است؟ نرگس بی‌درنگ سر خم کرد تا دست حکیمه خاتون را ببوسد، اما حکیمه دستش را پس کشید و گفت من باید دستان شما را ببوسم بانوی من تا حکیمه این را گفت رنگ از رخسار نرگس پرید و با خجالت جواب داد این چه حرفیست عمه جان؟ حکیمه خاتون بلند شد و در اتاق چرخی زد و خنده‌کنان گفت همه‌ی اهل زمین باید دستان شما را ببوسند. حکیمه که باشد که نبوسد؟ نرگس سکوت کرد و حکیمه ادامه داد: نرگس خاتون، منجی قرار است در دامان شما سبز شود، پس چطور عالمیان دستبوس شما نباشند بانوی من؟ نرگس نگاهش را به سجاده دوخت و آرام گفت عمه جان... و اشک مهلت ادامه نداد... حکیمه سمت نرگس دوید و سرش را روی سینه چسباند و گفت عمه فدایت شود، بلند شو دخترم، کمی استراحت کن تا زمان موعود فرا برسد. نرگس با کمک عمه از جا برخاست و سمت رختخوابی رفت که رو به آسمان و درست در نقطه‌ی مقابل ماه پهن شده بود. حکیمه خاتون حریر سفیدی را که انگار سوغات بهشت بود، روی نرگس کشید و دوباره سرش را بوسید و خودش سمت سجاده رفت... ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrishamنسبت به نشر دستنوشته‌ها بدون نام خودم و لینک کانال هیچگونه رضایتی ندارم. . نظرات
شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بی‌هوا به دل می‌افتد! مثلا من دلم می‌خواهد خیال کنم حکیمه خاتون اول‌ها از ر
الحمدلله رب العالمین از برکت جمهوری اسلامی و امنیت حاصل از تلاشهای مردان وطن، این ایام اونقدر در گوشه‌گوشه‌ی این کشور جشن و مجلس برپاست که خود من این چند روز حتی فرصت استراحت نداشتم و مرتب از محفلی به محفل دیگه دعوت می‌شدم و برای همین اصلا فرصت نکردم برای ولادت امام زمان جانم، خیال بنویسم. الان فرصتی دست داد و غنیمت شمردم و وقت گذاشتم برای نوشتن‌ برای این کلمه‌ها اَجری اگه هست همه و همه تقدیم به امام خمینی و همه‌ی شهدای در رکابش که انقلابی چنین باشکوه رو برای ما رقم زدند. پنجاه سال قبل کجا دختری در قد و قامت من می‌تونست برای اهل‌بیت قلم بزنه و در اختیار همگان قرار بده؟ قطع به یقین همین نوشتن‌ها هم از برکات این انقلابه رحمت خدا بر روح بلندِ روح خدا، خمینی💚 .
شراب و ابریشم...
دل است دیگر همینطور بی‌هوا هوای نجف می‌کند!
حسین ستودهنماهنگ حیدر مولا.mp3
زمان: حجم: 2.5M
حیدر💚 جز نامِ خودت نجات‌دهنده‌ی دیگری نداشتم هرگز... @sharaboabrisham
کره‌ی جغرافیایی و جمع نوجوانها🌎 اجرای برنامه در جمع نوجوانان خراسان جنوبی سرایان به دعوت سپاه استان خراسان جنوبی✌️
. ماچ به کله‌ی شراب و ابریشمی‌ها بهترین‌های مجازی🤗 بخاطر همه‌ی برکاتی که دارید🌱 .
شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بی‌هوا به دل می‌افتد! مثلا من دلم می‌خواهد خیال کنم حکیمه خاتون اول‌ها از ر
. خیال است دیگر همینطور بی‌هوا به دل می‌افتد... من دلم می‌خواهد خیال کنم حکیمه خاتون مشغول نمازِ وَتر که شد، احساس کرد صداهایی از عوالم بالا می‌شنود! صداهایی شبیه صدای پر و بال کبوترها و آواز حوریان و موسیقیِ آب... صداهایی درآمیخته از تسبیح و هلهله که لحظه لحظه نزدیک‌تر می‌شد و انگار از آسمان سمت زمین می‌آمد! من خیال می‌کنم حکیمه دست چپش را که به قنوت بالا برد یک مرتبه باد حریر پنجره را کنار زد و آسمان نگاهش را گرفت! ستارگان به وضوح در گردش بودند و ماه را بدرقه می‌کردند که داشت از آسمان پایین می‌آمد! با هر دانه‌ی تسبیحی که در دست راست حکیمه به استغفار روی هم می‌افتاد، ستاره‌ها چرخی می‌زدند و ماه یک قدم به زمین نزدیکتر می‌شد! حکیمه همانطور که دست چپش به قنوت بالا بود و با دست راست دانه‌های تسبیح را روی هم می‌انداخت محو حرکت آسمانها شده بود و بی‌اختیار اشک از گوشه‌ی چشم‌هایش می‌چکید. حکیمه استغفراللهِ هفتادم را که گفت ماه را دید که از پنجره وارد اتاق شد و سمت نرگس رفت. زانوی حکیمه از شگفتی و شوق خم شد، بی‌درنگ به رکوع رفت و مشغول تسبیح شد: سبحان الله سبحان الله! با هر سبحان اللهِ حکیمه، هفت آسمان غرق تسبیح می‌شد و صداهای ملکوت واضح به زمین می‌رسید، حکیمه که دلش تاب نداشت، سر از رکوع برداشت و چشمش به کهکشان افتاد که تا لب پنجره آمده بود و از طاق آسمان خودش را به اتاق نرگس رسانده بود! اشک نگاه حکیمه را تار کرده بود، درست نمی‌دانست اینها ستاره‌گانند که کف اتاق ریخته‌اند یا برق اشکهای خودش است که آنطور دیده می‌شود؟! حکیمه سجده‌ها را با صد شوق به جا آورد و سلام نماز را که داد بی‌درنگ سربرگرداند سمت رختخواب نرگس و ناباورانه دید که پرده‌‌ی سفیدی آنجا کشیده شده پرده‌ای که باد می‌خورد و عطرش خانه را پر می‌کرد، پرده‌ای که باد می‌خورد و آواز می‌خواند! پرده‌ای که آن‌سویش دیده نمی‌شد اما از سایه‌های روی پرده معلوم بود حوریان بهشت گِرد نرگس در خدمتند. ماه هنوز همانجا بود، درست کنار بالین نرگس و ستاره‌ها روشن‌تر از آسمان، روی زمینِ خانه می‌درخشیدند! حکیمه انگار هم قدرت تکلمش را از دست داده بود و هم توان راه رفتنش را همانجا روی سجاده فقط تماشا می‌کرد و جز اشک ریختن، هیچ از دستش ساخته نبود! صداهای ملکوت هر لحظه بالاتر و بالاتر می‌رفت که یک‌باره پرده کنار رفت و حکیمه چشمش به رخ نوزادی روشن شد که پاکیزه و پاک در آغوش نرگس بود و داشت شهادتین می‌گفت و آیه‌های قرآن را تلاوت می‌کرد! حکیمه با شگفتی سمت نرگس دوید، می‌خندید و گریه می‌کرد و به نرگس شادباش می‌داد و الحمدلله می‌گفت که صدای امام عسکری را از پشت شنید که داشت می‌گفت عمه جان فرزندم را بیاورید! حکیمه با گریه‌هایی از سر شوق نوزاد را در آغوش گرفت و با شتاب سمت برادرزاده حرکت کرد. امام عسکری نوزاد را در آغوش فشرد در گوشش اذان گفت و او را سمت آسمان بالا برد... پدر و نوزاد شروع به تلاوت قرآن کردند و هفت آسمان با آن دو به همخوانی مشغول شدند: وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham ✅نسبت به نشر دستنوشته‌ها بدون نام نویسنده و لینک کانال هیچگونه رضایتی ندارم‌. کلمه‌ها صاحب دارند. امانتدار باشیم. نظرات