.
هنوز برای تشییع آقا خبر رسمی اعلام نشده
ولی اگه اعلام بشه و قرار باشه در تهران تشییع بشن، ما اینجا یک پویش میذاریم انشاالله.
افرادی که به لحاظ جسمی و سایر شرایط امکان سفر به تهران رو داشته باشند اما به لحاظ مالی امکان تهیه بلیط سفر به تهران رو نداشته باشند ما انشاالله پول روی هم میذاریم و هزینهی سفرشون به تهران رو پرداخت میکنیم.
باید مراسم آقا به باشکوهترین حالت ممکن برگزار بشه انشاالله
.
موافقید؟
شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بیهوا به دل میافتد... مثلا من دلم میخواهد خیال کنم دیروز در باغ رضوان،
.
خیال است دیگر
همینطور بیهوا به دل میافتد...
مثلا من دلم میخواهد خیال کنم شصتهفتاد سالِ پیش که آقا برای ازدواج مصمم شده و تصمیم گرفته از یک خانوادهی اصیل، دختر بگیرد، کار چه شکلی پیش رفته و اصلا از کجا شروع شده؟
در خاطرات آقا خوانده بودم مادرشان صوت زیبایی داشته و با صدای خوش قرآن تلاوت میکرده، تفسیر بلد بوده و البته شعرهای حافظ و سعدی را هم بسیار زیبا میخوانده...
چشمهایم را میبندم و آن بانوی بلندبالای عفیف را تصور میکنم که در محفل بانوان قرآن تلاوت میکند و بعد چند کلمه تفسیر میگوید و دست آخر با چند بیت از حافظ به دل زنهایی که گردش را گرفتهاند نور و عاطفه میریزد و میفرستدشان که بروند و به خانههایشان عشق ببرند...
آن سیدهخانومِ نیکوسیرت و نیکوصورت که همه را شیفتهی خودش کرده، یک روز در هفته زنها و دخترهای محله را جمع میکند و برایشان هم قرآن میخواند و هم حافظ و سعدی.
منصوره خاتون، یکی از آن دخترهای باهوشیست که پای ثابت جلسات خانوم است و خانوم حسابی منصوره خاتون را پسندیدهاند و وقتی صحبت ازدواج سید علی پیش میآید، شاگرد زرنگ کلاسهای قرآنشان را پیشنهاد میدهند و خودشان با همان آداب و رسومِ خانوادههای اصیل موضوع را با خانوادهی منصوره مطرح میکنند...
من خیال میکنم وقتی آقا سر به زیر و محجوب وارد خانهی آقای خجسته شدهاند، نور پیشانیِ آقا چنان قلب آقای خجسته را تسخیر کرده که لام تا کام حرف نزده و تمام مدتی که آقا در خانه حضور داشتهاند فقط به تماشای سیمای آقا گذشته...
من خیال میکنم آقای خجسته به همسرش گفته: این بچهسید از مال دنیا هیچ ندارد، ولی چنان نوری در صورتش میبینم که نمیتوانم مقابل خواستهاش نَه بیاورم. اگر منصوره هم رضا باشد من به این وصلت رضا هستم...
من خیال میکنم بساط عقد را که پهن کردهاند و آن دو جوانِ نیکو به هم محرم شدهاند، اولین حرفی که آقا به بانو گفتهاند این بوده: چه نام خوبی دارید، منصوره اسم حضرت زهراست در آسمانها، منصوره یعنی بانوی نصرتیافته و پیروز، امیدوارم خداوند متعال شما را مثل نامتان منصوره قرار بدهد و بعد دست منصوره خاتون را گرم فشار دادهاند و منصوره سر زیر انداخته و آرام گفته انشاالله در کنار شما و همراه شما...
من خیال میکنم تمام این ۶۳ سال، منصوره خاتون حتی لحظهای به انتخابش شک نکرده و هر جا که کار بالا گرفته و زندگی سخت شده قلبش را به قلب منصورهی آسمانها گره زده و در دل نجوا کرده: سید علیِ من پا در راهِ امیرالمؤمنین نهاده، مدد بدهید من هم شبیه شما پشت به پشتش بدهم و یار و مددکارش باشم، یا فاطمهی زهرا...
در تمام دستگیریهای ساواک و زندان رفتنهای سیدعلی به موسیابنجعفر متوسل شده و از سیاهچالهای خلیفهی عباسی روضه خوانده و سید علیِ قلبش را به موسیابنجعفر سپرده، اصلا من خیال میکنم در یکی از سفرهایش به عراق یکی از آن آویزهای بامانه موسی ابن جعفر با خودش آورده و از گوشهی قاب عکس آقا آویزان کرده و هر وقت آقا دست ساواک افتاده، آویز را تکانی داده و با ذکر یا موسیابنجعفر دلش را آرام کرده...
من خیال میکنم آن سالهای مبارزه با طاغوت که حتی بسیاری از علما هم اعتقادی به مبارزهی سیاسی نداشتند و از این جهت بیشترین فشارها روی سید علی و دیگر شاگردان آقاروحالله بود، منصوره خاتون همهی دلگرمیاش باز و باز منصورهی آسمانها بوده، منصورهای که وقتی هیچ کس یار امیرالمؤمنین نبود، خودش تنهای تنها ایستاد و از امیرالمؤمنین دفاع کرد...
من خیال میکنم آقا آنقدر خوشسیرت و خوشقلب بودهاند که تمام سختیهای زندگی به کام منصوره خاتون عسل میشده، و وقتهایی اگر طعنه و سرزنشی میشنیده دستش را در دست خدیجهی کبری میگذاشته و زیر لب زمزمه میکرده شما همهی تنهاییهای عالَم را به جان خریدید چرا که گوهر وجود مصطفی را شناختید، ولله که من هم گوهر وجود سید علی را شناختهام، خودتان به من توان بدهید که بتوانم بار این سختیها را به جان بخرم، بانوی من!
من خیال میکنم منصوره خاتون لحظه لحظهی زندگی با سید علی را به یکی از اهلبیت پیوند زده و هرگز لب به شکوه باز نکرده و همیشه مایهی دلگرمی سیدعلی بوده...
حتما سیدعلی بخشی از آلام و رنجهایش را در دامن منصوره خاتون میریخته و جراحت سینهاش از دستهای منصوره شفا میگرفته.
من خیال میکنم ۶۳ سال پیش وقت عقد سیدعلی دست منصوره را فشرده و گفته تا ابد یار من باش و منصوره خاتون پاسخ داده در این دنیا و آن دنیا یارت خواهم بود
من خیال میکنم آن زوجِ خوشبختِ عاقبتبخیر در لحظهی شهادت دست در دست هم داشتهاند و با هم به زمزمه مشغول بودهاند، درست عین ساعتِ جاری شدن خطبهی عقد
یک بار دیگر عهد دیرین را با هم مرور کردهاند و هنوز لبخند روی لبهای روزهدارشان نشسته سفیر موشک بیت را پر کرده و آن دو را به ابدیتی برده که با هم قرار کرده بودند..
@sharaboabrisham
.
شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بیهوا به دل میافتد... مثلا من دلم میخواهد خیال کنم شصتهفتاد سالِ پیش که
هرگز حتی خیالش رو هم نمیکردم که قرار باشه مسیر خیالهام از زندگی اهلبیت سمت زندگی سیدعلی جانم بره...
آه از سوز سینه...
شابلون خدای خامنه ای زنده است.jpg
حجم:
238.9K
یکی دیگه از کارهایی که میشه برای فضاسازی انجام داد استفاده از شابلونه.
برای روی دیوارها و ماشینها
شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بیهوا به دل میافتد... مثلا من دلم میخواهد خیال کنم شصتهفتاد سالِ پیش که
گفته بودی: خدا یکی و محبت یکی و یار یکی...
هیچ کسی شبیه خودت انقدر مَردِ این حرف نبود، یکی یارت را با خودت تا بهشت بردی آقا...
فتوای آقا در رد چند همسری و تکرار جملهی خدا یکی و محبت یکی و یار یکی:
http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=43943
.
اگه موافقید یک قربانی داشته باشیم به نیت نصرت رزمندگان اسلام
سلامتی سرداران و سربازانِ در رکابشون
سلامتی رزمندههای پای لانچرهای موشکها
به هدف نشستن موشکها
انهدام موشکهای اسرائیلی
سلامتی یارانمون در یمن و لبنان و هند و پاکستان
نابودی کامل اسرائیل
و در رأس همه سلامتی و فرج امام زمان
گوشت قربانی رو هم در شام ولادت کریم اهلبیت افطاری بدیم به روزهداران مسجد
هر کی دوست داره شریک باشه
بسم الله:
6037991223189063.
شراب و ابریشم...
آقای رئیسی این موکبا چرا عکس شما رو گذاشتن؟ قبل این، همچین چیزی مرسوم نبود که! نکنه شما راستی راستی
.
آقا جان ما چرا این وقت شب کف خیابونیم؟
نکنه شما راستی راستی شهید شدید و ما برای این بیرونیم؟😭
.
شراب و ابریشم...
نشستم کف خیابون و دلم میخواد مهدی رسولی برامون بخونه: خیابانگردمان کردی، خیابان با وجود تو خیابان نیست
کسی که با یاد تو میآید خیابان، دیگر پریشان نیست
کنار تو کسی دلواپس موشک غران نیست
خیابان گردمان کردی ولی ایران پشیمان نیست
اگر در به در کوه و بیابانم کنی عشق است...
آه سید علی
سید علی
آه آقای خامنهای....
شراب و ابریشم...
. این شبها وطن و مرگ، شاید پرتکرارترین کلمههایی باشه که توی سرم میچرخه. امروز به این فکر میکردم ک
.👆
حالا که دلتنگی فشار آورده تازه فهمیدم که همهی👈 اینها به خاطر یک چیز بود، بخاطر سید علی خامنهای!
اشتباه کردم! روی قبرم باید بنویسند عاشقِ سید علی خامنهای! این کلمهها تعریف دقیقتری از منه.
من ایران رو هم بخاطر سید علی دوست داشتم و دوست دارم....
.