eitaa logo
شهید علی پیرونظر
459 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
424 ویدیو
0 فایل
دلاور مرد گردان زهیر .گروهان عاشورا . لشگر ۱۰ سیدالشهدا. عملیات بیت المقدس ۲ هیچکس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید @shahede_shayan ادمین
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آن روز وقتی از گلزار برگشتم گویی نیمی از وجودم در گلزار شهدا مانده است . هر آن دلم می خواست با هر بهانه ای به گلزار برگردم گویی تنها در کنار علی آرامش داشتم . بر خواستم تا از اتاقمان برای خودم لباسی بیاورم . تمام لباس هایم خاکی شده بود . کلید را که داخل درب انداختم تمام وجودم می لرزید . درب را باز کردم و پرده را کنار زدم . یک آن تمام خاطراتم تداعی شد ‌ . گلدان ها همه خشک شده بودند . درب کمد ریحانه را باز کردم یاد روزی افتادم که چقدر موقع چیدن سیسمونی دوتایی قربان صدقه اش می رفتیم در حالی که هنوز به دنیا نیامده بود و ما از جنسیت آن بی اطلاع بودیم . یاد روزهایی که لباس های دخترانه را من برش می زدن و علی می‌دوخت و می گفت تو نمی خواد پشت چرخ خیاطی بنشینی . برای تمام لباس های بافتنی خودش طرح انتخاب می کرد . آهی از ته دل کشیدم و درب کمد را بستم لباس های علی هنوز بر چوب لباسی آویزان بود . لباسش را از روی چوب لباسی بر داشتم و بو کردم . هنوز بوی علی را می داد . اصلا تمام فضای خانه علی را فریاد می زد . وارد اتاق خواب شدم . عکس رزمنده ای که فرزندش را بغل کرده بود روی تخت پهن شده بود و کنار تخت دست نوشته ای از علی بود که چند آیه درباره صبر بود . برگه روزنامه را در دست گرفتم و بلند بلند گریستم . بعد از مراسم هفت به خانه پدرم برگشتم .....‌ @ sharikerah
وقتی ازدواج کردیم . غذا درست کردن را بلد نبودم صبح که علی آقا می خواست بیرون برود ازش می پرسیدم چی درست کنم ؟ هر غذایی می گفت . بعد من می پرسیدم چطوری درست می کنند واو صبورانه برایم توضیح می داد . یکبار بهم گفت کته گوجه درست کن . شب که شد سفره را انداختم . همه چیز را آماده کردم تا علی آقا آمد . غذا را که کشیدم اولین قاشق را که برداشتم دیدم برنج خیلی خشک است و اصلا نمی شود خورد . صبر کردم تا عکس العمل علی را ببینم . علی هر قاشقی را که می خورد می گفت چقدر خوشمزه شده . و تشکر می کرد من هم گریه ام گرفت و گفتم داری مسخره می کنی . او گفت چرا مسخره ؟ گفتم اصلا نمیشه این غذا را خورد ‌ واز سر سفره پاشدم . علی بر خواست و از خانه بیرون رفت و دو تا ساندویچ گرفت و آمد و گفت این که ناراحتی نداره غذا خیلی هم خوشمزه بود فقط مقداری آبش را کم ریخته بودی . بعد خندید گفت . اصلا دیگه نمیخواد کته گوجه درست کنی و هر دو خندیدیم . @sharikerah
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
چهارشنبه ۱۳۶۲/۷/۱۳ در ساعت ۵صبح از خواب بیدار شدیم و بعد نماز را به جماعت خواندیم به امامت یکی از برادران (محمد محمدی ) و بعد از آن کمی استراحت کردیم و خادم الحسین صبحانه را آماده کرده بود و بر خواستیم و بعد از دعا صبحانه خوردیم و بعد از آن به اتفاق آقای ابراهیم فلاحی یکی یک عدد کاغذ نامه برداشتیم و بعد از کمی گردش به کنار رودخانه رفتیم و بعد نامه ها را نوشته و بعد از آن به طرف دهات حرکت کردیم و به قسمت امور مالی رفتیم پیش آقای رحماندوست و نامه ها را به او دادیم و او گفت که یک راننده امروز به ساوه میخواهد برود و بعد از خداحافظی در حال برگشتن بودیم که برادر فلاحی گفت بیا گشتی توی دهات بزنیم و بعد به اتفاق حرکت کردیم و بعد از چندی در یکی از کوچه ها روبروی واحد تبلیغات یک روحانی با لباس بسیجی و عمامه سفید با شخص دیگری که یک پیراهن ساده داشت روبوسی میکرد و بعد ما به طرف آنها در حال حرکت بودیم که متوجه شدیم شخصی که لباس ساده داشت برادر فخر الدین حجازی نماینده محترم مردم تهران بوده است .بعد از گردش به اردوگاه برگشتیم و ساعت ۱۰/۳۰ بود که به اتفاق حدود ۱۵ نفر بودیم که در چادرما کلاس قرآن تشکیل دادیم و بعد از آن هم چای خوردیم و صدای اذان ظهر بلند شد و بعد از آماده شدن به هر کدام از بچه ها کمی عطر دادم و به طرف محل نماز حرکت کردیم و با امروز چهار روز است که ما برای حمله والفجر ۴ آماده شده ایم ‌و کم کم بچه ها دارند بی تابی میکنند و میگویند پس کی حرکت میکنیم و هر مسئولی را که میبینند فقط سوال ساعت حرکت را میکنندو حالا بعد از ظهر حدود ساعت ۳ است و من در چادر و رو به درختان باغ نشسته ام و
پرندگان هم مشغول جمع آوری غذا هستند . @sharikerah
9.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
• - و شهادت پاداشِ كسانيست كه در اين روزگارگوششان غبارِ دنيا نگرفته باشد و صداىِ آسمان را بشنوند! و حياتِ عند رب است . @sharikerah
۶۲/۷/۱۴ پنجشنبه ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود که کاتیوشای عراقی شروع به آتش کرد و حدود ۸۰ گلوله بر سر اردوگاه و کوه های اطراف ما ریخت و این حمله که با صدای خیلی مهیبی همراه بود همه را از خواب بیدار کرد و یک حالت ترس را در همه به وجود آورد و بعد از ساعتی صداها خاموش شد و شعله های آتش از دور نمایان شد و آن آتش بر اثر برخورد گلوله با لوله های بزرگی که آغشته به قیر بود ه بوجود آمده بود . صبح وقتی برخاستیم اطلاع پیدا کردیم که حدود ۹ نفر شهید و ۳۰ نفر زخمی به جا گذاشته و از تعدادی از محل های گلوله خورده دیدن کردیم و وانت حمل زخمی ها را نیز دیدیم . از راست شهید علی پیرونظر . ابراهیم فلاحی ‌ شهید علی شوشتری زاده . مهدی اخوان @sharikerah
در ساعت ۸ شب مورخ ۶۲/۷/۲۳ به همراه دیگر برادران بوسیله بلند گو جمع شدیم و به دو دسته تقسیم شدیم و سینه زنان به سوی مسجد حرکت کردیم بعد در مسجد شروع به سینه زنی کردیم . نمی توانم با این قلم آن را بنویسم واقعا حال و هوای بخصوصی بود همه ی عاشقان حسین (ع) و دوست داران امام زمان (عج) و سر بازان امام امت بودند .و اصلا نمی توانم بازگو کننده آن لحظات باشم . @sharikerah
۶۲/۷/۲۴ مصادف با تاسوعای حسینی صبح زود ساعت ۵/۵بلند گو ها اعلام کردند در ساعت ۶آماده باشید می خواهیم به پادگان اباذر که در ۱۵ کیلو متری سر پل ذهاب است حرکت کنیم و بعد این صحبت بود که بچه هایک شور و حالی پیدا کردند و هر کس با عجله هر چه تمام تر صبحانه خورده ودر حسینیه اردوگاه حاضر شدند و بعد از چند دقیقه ای که یک نوحه ای را یاد گرفتند. باز به دو دسته سینه زنی تقسیم شدیم و سینه زنان و با نوحه به طرف مسجد دهات حرکت کردیم و بعد که به آنجا رسیدیم ماشین ها حاضر بودند . بچه ها با تعداد زیادی پرچم که روی هر یک شعاری نوشته شده بود سوار ماشین هاس حاضر شدند و پرچم ها را همچون علمدار حسین بر روی ماشین ها برافراشتند و نمونه های شعار ها لا اله الا الله و یا حسین و خیلی چیزهای دیگر بود و هر یک از بچه ها پارچه مشگی به گردن و چفیه در گردن یا در کمر خود و پیشانی بند های رنگارنگ همراه با شعارهای متفاوت مثل یا مهدی ادرکنی یا .یا شهید کربلا و یا مسافر کربلا و عاشقان کربلا بر پیشانی داشتند . بعد ماشین ها حرکت کردند و برادر شیخ زاده هم با بلند گو در ماشین نوحه می خواند بعد از حدود نیم ساعت به پادگان رسیدیم جلو درب ورودی ارتش ،که حدود ۳۰۰ یا ۴۰۰ متر و شاید هم بیشتر با درب اصلی که مخصوص سپاه و بسیج است پیاده شدیم و جمعیتی حدود سه چهار هزار نفر جمعیت بود چون تقریبا حدود بیشتر گردان ها ی آن اطراف آمده بودند و هر کدام با نوحه ای و پرچم های خاصی و با پارچه های مشگی در حال حرکت بودند و ما هم پشت آن ها حرکت کردیم و بعد گردان موسی بن جعفر هم از پشت سر ما رسیدند. @sharikerah
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ادامه ..... چندین نفر سطل های بزرگی در دست و با پاهای برهنه می آیند و بر پیشانی همه و حتی بر ریش های بعضی ها ودر سر آن ها گِل می مالند نمی دانم چگونه بگویم که این گِل چقدر بوی خوبی می داد از یکی از آن ها پرسیدم که این گِل را با چه درست کرده اید و او گفت که این خاک تربت است و خاک معمولی همراه با گلاب . برای همین است که این بو را می دهد بعد از این حرف دیدم صفر علی لقا مقداری از آن گِل را گرفته و دارد به صورت مربع در می آورد و جریان را پرسیدم گفت دارم مهر برای نمازم درست می کنم بعد وارد پادگان شدیم جمعیت مانند جاده باریک سیاه با پرچم های گوناگون و حتی با علم های خود در حال سینه زنی بودند بعد از گذشتن از چندین خیابان به طرف حسینیه اعظم پادگان حرکت کردیم دربین راه ماشین ها شربت تقسیم می کردند و در نزدیکی حسینیه در جلو پای بچه ها گاو و چندین گوسفند قربانی کردند جمعیت حدود چهار . پنج هزار نفر بود وارد حسینیه شدیم .بعد از ساعتی داخل پر شد و حیاط هم دیگر جای نداشت . یک دسته ترک که حدودا صد نفر بودند و نوحه ترکی می خواندند آن طوری که بچه ها می گفتند زنجانی بودند و دست ها را به کمر هم گذاشته و پای راست خود را محکم به زمین می کوبیدن بعد صدای حسین . حسین برادران بلند شد حسینیه واقعا محشر بود انسان ها بودند که از حال می رفتند و پشت سر هم روی دست جمعیت به بیرون می بردند و یک شور و حالی داشت هر کس توی سر خودش می زد وگریه می کرد . خلاصه نمی دانم چگونه بگویم واقعا یک حالی داشت و فقط یک بینا می توانست آن را ببیند و هر کس که چشم بصیرت داشت نمی توانست خودش را نگه دارد . @sharikera
ادامه ..... آن جا بود که عاشقان واقعی آن خورشید فروزان بشریت . آن امام مظلوم . آن حسین شهید و لب تشنه آشکار گشت و آن جا بود که عزاداری بدون هیچ گونه ریا . کبر و غرور و هر چیز دیگر آشکار گشت . و آن عزاداری واقعا مخلصانه بود و هیچ گونه جای تردید ی موجود نبود . قطرات اشگ همچون مروارید سفید از بهر آن گوهر آسمانی می جوشید و خود را همچون شمع برای روشنی هر چه بهتر بشریت آماده . نشان می دادند و خود را حاضر از بهر شهادت آماده کرده بودند .و دل آن ها به آن منظور می سوخت که چرا ور کربلا نبودند بعد از ساعتی که اکثر جمعیت از حال رفته بودند و مسئولین برای اینکه تلفاتی بوجود نیاید هر چه سعی می کردند مردم آرام نمی گرفتند ودر آن شلوغی هم که صدای بلند گو کار نمی کرد و هرچه سعی می کردند صدا به گوش کسی نمی رسید بعد از چندی عده ای قوی هیکل وارد جمعیت شدند و عده ای هم در جلوی درب جمعیت را به بیرون هدایت می کردند بعد از چندی مردم با قسم دادن به امام حسین (ع) و جان امام کمی آرام شدند بعد از آن مصیبتی خوانده شد بعد موقع نماز شد . بعد از نماز از طرف پادگان غذا آماده کرده بودندکه بعد از صرف غذا و کمی استراحت هر گردان بل نوحه خوانی و سینه زنی به طرف وسایل نقلیه حرکت کردند و بعد به اردوگاه خود برگشتیم . و ساعت ۴ رسیدیم . و بعد از کمی استراحت آماده برای نماز مغرب و عشا شدیم و دوباره همگی به طرف مسجد دهکده با نوحه خوانی و سینه زنی حرکت کردیم ودر آنجا هم عزاداری خوبی انجام شد @sharikerah