به نام خدا
مینویسم از دلتنگی و نبود گل های فراموش نشدنی میناب..
در گوشهی دنجِ میناب، مدرسهای بود به نامِ شجرهی طیبه. دختران و پسرانی در آنجا تحصیل میکردند که گویی فرشتگانِ زمینی بودند.
با لبخندهایِ شیرین، با خندههایِ دلنشین، با دلهایی پر از امید و آرزو...
اما روزی، بمبهایِ دشمن، بر سرِ آنها آوار شد. دختران و پسران مینابی، با سلاحِ کتاب و دفتر و قلم، به مقابله با دشمن برخاستند. آنها، جانِ خود را فدایِ وطن کردند.
نیمکتهایِ مدرسه، اکنون خالی است، جایِ آنها، خالی است. اما خاطرههایِ آنها، هرگز فراموش نمیشود. خونهایی که ریختند، لالههایی که پروراندند، اشکهایی که ریختند، همه در دلِ ما جاودانه است.
چه درسی میخواندند آنها؟ آیا درسِ عشق را میخواندند؟ درسِ ایثار را؟ درسِ فداکاری را؟
آنها، گُلهایِ فراموشنشدنی هستند. گُلهایی که در خاکِ میناب، ریشههایِ عمیق دارند. گُلهایی که با خونِ خود، آبیاری شدند.
خاموش شدن این شمع های نورانی که با دستانی کودکانه پشت نیمکتهای درس برای آینده ی روشن ایران تلاش میکردند ،به قدری مردم را متاثر کرد که کلمات همراهی نمیکنند.
اندوه بزرگی بر قلبها سنگینی میکند،داغی بر دل کشورم نشانده شده است.
میدانم در این شرایط هیچ کلامی تسلی بخش درد و غم مردم عزیز ایران را ندارد.
کشورم ایران عزیز شاید نتوانم آنطور که باید غم تو را در از دست دادن این کودکان بی دفاع درک کنم ، میدانم هیچ جمله ای درد را سبک نمیکند ، اما با تو همراهم .
همکلاسی شهید من ،همکلاسی مظلوم من ،شما داستانی حماسی هستید که بارها و بارها در ذهنم تکرار میکنم. حماسهای که هیچ مردانگی، غیرت و شجاعتی به پایش نمیرسد.
راهتان پر رهرو
==============================
#آریامحمدی 10 ساله دانش آموز خبرنگار پانا
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان
نویسنده...#کتایوننظری
نامه ای به پدر ایران........
نامه ای برای او..
برای کسی که هیچوقت فرصت نکردم از روبه رو ببینمت..
اما نبودنت
در عجیـبترین جای دل من نشسته.
سلام…
نمیدانم چرا نوشتن برای تو اینقدر سخت است.
چون تو یک چهره فوق بشر داری،
عکست را دیدهام،صدایت را شنیدهام،فقط در قاب تلوزیون...
ولی نمیتوانم حدس بزنم آخرین لبخندت چطور بوده.
اما با همهی این تصورات...
حس میکنم چیزی در جهان بهخاطر تو
یکجور دیگری تپیده.
میخواهم صادق باشم:
من همیشه از کلمات بزرگ میترسم از جملههایی که آدمها برای شهدا میگویند،اما ته دل خودشان هم نمیفهمنش،
برای همین این نامه را ساده مینویسم،
درست مثل حرف زدن با کسی که
آنقدر بزرگ است که نیازی به تعریف ندارد.گاهی فکر میکنم چقدر عجیب است که تو رفتی
و ما ماندیم به حدس زدن اینکه
در آخرین لحظه
به چه چیز چنگ زده بودی؟
به آسمان؟
به خاک؟
به وطن؟
به خانواده ات؟
به عکس کسی؟
یا شاید به این فکر
که «باید یک نفر بماند… حتی اگر من ما نباشم.»اوج حرفم همینجاست…
جایی که میفهمم
شهادت برای همه یک روایت است،
اما برای تو
لحظهای بوده
که هیچکس نمیتواند از بیرون درکش کند.
نه ما،
نه تاریخ،
نه حتی آنهایی که کنارت بودند.
فقط خودت میدانی
چطور شد که یک قدم کوچک
تو را از زندگی برید
و به جاودانگی رساند.
میخواهم بدانی
گاهی آدمها فکر میکنند
شهدا قویاند چون نترسیدند.
اما من فکر میکنم
شجاعت واقعی
این است که با ترس بروی
ولی پا پس نکشی.و اگر راستش را بخواهی،احترام من به تو
دقیقاً از همینجاست:
از همان نقطهای
که انسان بودن و ترس داشتن
را پنهان نکردی اما باز هم رفتی.
نمیدانم کجایی؟چه بلایی سر بدنت آمده،
اما میدانم
هر جا که هستی
به اندازه تمام آدمهایی که هنوز
اسم تو را نمی توانن درست تلفظ کنن،هنوز تو را درک نکردن،چه بودی و چه کردی،مدیون نفسهای آخرت هستند،
بلند ایستادهای.همه مدیونت هستن
اگر صدای مرا میشنوی
این را بشنو:
دنیا به خاطر رفتن تو هنوز همان
مهربانی را دارد،هنوز بخاطر خون به ناحق ریختنت میگریند وما تا آخرین نفس به پای تو میایستیم و از وطن محافظت میکنیم..
امروز می فهمم که هیچ چیز و هیچ کس،جای کسی را نمیگیرد،هر "هستی"یگانگی خود را دارد.
همیشه به یادت هستیم بزرگ مرد ایران
قدر تو را دیر فهمیدیم.....
پایان
===============================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
درس پس میدهیم...!
این روزها لحظاتمان دو قسمت شده آقا؛ لحظهای پر از خشم، با اشکهایی که اجازهی آشکار شدن به آنها نمیدهیم
و لحظهای پر از غصه برای از دست دادن شما!
و تنها چیزی که آراممان میکند، این است که شما به آرزوی دیرین و شیرین خود رسیدید.
سفر همراه خانواده به مقصد جوار الهی گوارای وجود پاکتان.
حالا که ما بهایی به سنگینی جان گرامی شما دادهایم، پس بیگمان بشارت و پیروزی بزرگی در راه است
تا قیمتش با طلای جان شما همسان و همسنگ باشد.
الیس الصبح بقریب ...
صبحی که خبر طلوع آفتابش اول از همه به خود شما میرسد و برای به بار نشستن خون دلهای چندین سالهتان شادتان میکند.
ما به مسیر آمدن آن روز چشم دوختهایم و دست از امید و توکل نمیکشیم؛
حسبناالله و نعمالوکیل...
ما اینها را از خود شما آموختهایم
و حالا درس پس میدهیم.
#زهراملکی
===============================
رهبرم،چه بیتکلف و خانوادگی سفر آخرت را کردید.
حتی شهادتتان هم روی دروغگویان را سیاه کرد!.نه در تونل در اعماق زمین بودیدونه درخارج ایران در امنیت ،
بلکه درمیان شهر و همراه عزیزانتان عروج کردید.
اقاجاوگن،هیچوقت رفتن شما را باور نمیکنم.
شما هستید ومی مانید.الان که خریدارتان خداست،
دستتان بازتراست پس ،ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید.دست پدران یتان برسر فرزند شهدا و ملت ایران مستدام باد!
من اطمینان دارم که بانبودن شما پرچم اسلام بر زمین نیفتاده،این پرچم ،هم اکنون در دستان مبارک، امام عصر است.
ماغصه داریم اما به خداوند توکل میکنیم که در آیات قرآن کریم آورده است:
«عسی ان تکرهواشیئا وهو خیر لکم».
این مصیبت شایدظهور منجی را تعجیل می کند.
آقا ، دلتنگتان شدم،نمی توانم رفتن شما ونبودن تان را باور کنم.
حالا بعد نماز جماعت شعار را چطور بدهیم؟!
هربار دعای سلامتی شما را داشتیم.حالا چی باید بگویم؟!
هر روز وبا هر اتفاقی منتظر سخنرانی شما بودیم.
سال نو منتظر تبریک سال نو.وشعار هرسال،حالا چکار کنیم؟!
می دانم که خدا بخاطر دلهای شکسته شیعیان ایران وتمام مسلمانان جهان,
ظهور منجی را سرعت می دهد.
پس ما هم برای این تعجیل به توصیه ی شما، همه باهم سوره فتح می خوانیم.
وامیدمان را از دست نمی دهیم و به آخرین نکات ارشادی شما،رهبر عزیزمان ، عمل می کنیم که همان حفظ اتحاد است وبا هم برای فرج مولا دعا می کنیم:
«اللهم عجل لولیک الفرج»
#زهرازرگران
===============================
دلا دیدی که آن فرزانه رهبر
چه دید اندر خم این چرخ دیرین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
حافظ+ #حسینعلیساسانی
===============================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#دلنوشته_برای_دختران_میناب
نویسنده : #فریباکریمی
====================================
میناب ۹ اسفندماه
زنگ آخر
مریم گلی پاشو عزیزم. مدرسه ت
دیر میشه خواهرت هم بیدار کن
بیان صبحانه بخورید
مامان من امروز روزه گرفتم
مامان میشه. امروز نرم مدرسه
برای چی ؟ دخترم
میخوام گلهایی که بابا خریده
برای عید بکارم تو باغچه
قربونت برم
من به بابا میگم گلها رو نکاره
تا تو از مدرسه بیای
ساعت یازده. زنگ آخر و اثابت موشک
به مدرسه
مریم بجای. گلها باغچه
خودش در خاک ایران کاشته. شد 🥲
====================================
دلتنگی
ملتی را چون پدر بودی و رفتی
شهادت را آرزو کردی و رفتی
اهرمن را رو سیاه کردی و رفتی
کلامت را چو در سفتی و رفتی
====================================
طیبه شجره در بهشت
برپا
بفرمایید
مریم ؟ حاضر
نگار؟ حاضر
زهرا؟ حاضر
پروین ؟حاضر
تق تق
- بفرمایید
مبینا باز دیر آمدی ؟
از بیمارستان تا اینجا با دو آمدم
خوش آمدی منتظرت بودیم
همتون به این کلاس جدید در بهشت
خوش آمدید
همه باهم برای وطن دعا میکنیم ...
برای گلهای پرپر شده
طیبه شجره
===============================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
[[جنایتی که از صفحه تاریخ محو نمیشود]]
ستون دود سیاهی که تنوره میکشید از مدرسهاش را میدیدم؛ اما مرگ دخترکم را باور نداشتم؛ باور نداشتم دیگر با لبی خندان به خانه نمیآید
چرا که او تنها دلخوشی خانهی من بود
شادیهای کوچکمان به حد یک چند کتاب نویی که سال به سال برایش میخریدم ؛ گاهی کتاب عکسدار داستانی برای تولدش آن هم بدون جشن و حضور میهمانی ؛ دفترهای جلد کردهای که از اضافه سیاه مشقهای بچههای سرکارگرم به خانه میآورم ؛ بیش نبودند؛
مداد رنگی نداشتهاش غمش نبود کیف چرمی نبوده و ندیده هم مهم نبود؛ به یک کولهپشتی پارچهای دست دوز راضی بود... میخندید
عید تا عید به کاشتن باغچهی کوچک حیاط ؛ کشیدن رنگی لاجوردی به حوض نقلی ،خرید چند گلدان شمعدانی ،دلخوش بود
خانه تکانی ما همیشه خلاصه میشد؛ به چیدن قفسهی عروسکهایش به گونهای دیگر جابهجایی اندکی در همان چيدمان ساده ، کشیدن دستمالی روی مجسمهی زیبای اسبش ، جمع و جور کردن کمدی که مادر بزرگش برایش خریده بود؛ آن هم یادگار دوران سیسمونی اش بود با ارزشترین وسایلش را در آن میگذاشت
کمدش همیشه پر بود از عطر خودش و عروسک بوقی زمان طفولیتش ؛ اسباببازیهایی پلاستیکی ارزان قیمت ؛ لباسهای کوچک شده که دوستشان داشت .
متاسفانه گرگ پیر و خون خوار دنیای صهیونستی او را بلعید
نگذاشت رنجهایی که برای بزرگ کردن و خوشبختی اش کشیدم حاصلی برایم داشته باشد
سیاست های پوسیده دولت آمریکا با انداختن موشک به مدرسه امید زندگیام را به خاک و خون کشید
کشتن بی گناهانه دختر من و بقيهی دوستانش از من یک انسان مبازر ساخت!
دخترم تنها دلخوشی... داشتهام بود و خوشحال بودم که کودک شاد و نجیبی دارم سختیها برایم اهمیتی نداشتند
روز و شبم برای رفع خواستههایش میگذشت او پای کوبان؛ دست افشان میچرخید؛ قد میکشید میهمان دائمی خانهی کوچک من بود
تنها برای خواستهی دل او تلاش میکردم و شاد بودم؛ دلخوشی بجز لوس بازیهای او نداشتم
حال لابلای پیچیدگیهای زیستن اجباری امیدی ندارم تنها مانده ام و انگیزهای جز کشتن قاتلین دخترم و بالاتر از آن قاتلین رهبر مظلوم سرزمینم ندارم
✍نویسنده #نصرتپرک
===============================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بچههای شهید مدرسه شجره طیبه میناب
بعضی وقتها پیش میآمد با خانوادهام به خانه خاله میرفتیم، پسرخاله دخترخاله کوچکم به همان دبستانی که من زمانی دانشآموزش بودم، مدرسه شجره طیبه میرفتم، میرفتند!
پسرخاله ام علی کلاس اول بود و دخترخاله م فاطمه کلاس سومدبستان.
آن شب خانه خاله افطاری دعوت بودیم. فاطمه و علی هم روزه بودند تعجب کرده بودم آندو با قد و قواره کوچکشان روزه باشند.
علی گفت:من روزه کله گنجشکی گرفتم ولی آبجی فاطمه روزشو کامل گرفته خوشبحالش!
به فاطمه گفتم:وای حالت بد نشد؟
خندید گفت:نه خیلی راحت بودم!
ما که خانه مان نزدیک خاله است سحری آنجا ماندیم انتظار نداشتم اما با صدای فاطمه برای سحری بیدار شدم حتی علی هم بیدار شده بود .
صبح که شد برای رفتن مدرسه با فاطمه وعلی راه افتادیم. چشمم به تابلو مدرسه که شجره طیبه نوشته شده بود خیره ماند. باور نمیشد من سالها پیش آنجا درس میخواندم. حالا باید دبیرستان بروم که از آنجا دورتر است. علی و فاطمه متوجه مکثم شدند :چیه چرا وایسادی؟!مدرسه تو دورتره باید زودتر راه بیفتی ؛ بری!
با حرف آن دو برگشتم نگاهشان کردم. نمیدانستم آخرین نگاهم به آنهاست.
و صدای مهیب بمب را از صد فرسخی وقتی سرکلاس درس بودیم به گوشمان رسید و صدای دادو فریاد مردم از کوچههای محل میرسید: مدرسه شجره طیبه را زدند مدرسه شجره طیبه را زدند!
و ما به همراه تمام دبیرها وبچههای دبیرستان و تمام کوچهها که از هر طرف مرد و زن دختر و پسر و کوچک و بزرگ به سمت آن مدرسه شجره طیبه سراسیمه میرفتیم و از آن دور تا بخواهیم برسیم، غبار خاک و آوار جلوی چشممان سبز شد!
نویسنده: #زهراشیری
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥀 نویسندگان عزیز!
🙏🏻 مفتخریم که دلنوشته و آثار زیبای شما را با مخاطبان باشگاه نویسندگان شاولد به اشتراک میگذاریم!
✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم!
📚 #چالش_روزهای_سخت_جنگ
👈🏻 موضوع امروز چهارشنبه 13 اسفند ماه 1404 با عنوان #بمباران_سرزمینهای_اشغالی
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد!
🌺 به امید روزهای روشن
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خداحافظی بی برگشت
الهی قربان قد بالایت برم علی اصغر مامان چقدر کت وشلوار بهت میاد.
مادربزرگ :برو دختر برایش زاغ و اسفند دود کن که چشم نخور شازدم.
وای وای داداشی را نگاه کن مثل دامادها شده می خواهیم بریم مدرسه یا عروسی.
_خوب می خواهند امروز ازمان عکس یادگاری بگیرند یادت رفت مریم خانوم.
ای وای بایست تا منم کت و دامن آبیام را بردارم .
مادر بازاغ و اسفند دور سرمان می گشت وبرایمان دعا می کرد.
هنوز از خانه بیرون نزده بودیم که علی اصغر برگشت دست انداخت دور گردن مادرومادربزرگ و بوسه بارانشان کرد.
پدرم گفت:«چی شده خواب دیدی خیره.»
برگشت دست بابا هم بوسید وگفت :«بابا اگر اذیت کردم مرا ببخش.»
اشک در چشمان پدر حلقه زد وگفت :«برو کره خر من تا دادمادت نکنم از دنیا نمی روم.»
علی اصغر بدو الان زنگ می خورد.
مادر :«ننه جون چرا توی دلم دارند رخت می شورند،نکنه اتفاقی افتاده است.»
وای عروس شیطون را لعنت کن پاشو نفوس بد نزن.
مرد چرا لباسهایت خاکی است وسروضعات را دیدی.
سر زمین بودم بودم صدای وحشتناکی آمد و گفتند شهر را موشک زدند.
خدا می داند کجارازدند.
همسایه کجایی انگار میگن مدرسه شجره را زدند.
مادربزرگ از جات تکان نخور تا بروم دنبال مریم وعلی اصغر
زن برو کفش بپوش پای برهنه هستی .
وای مرد زودباش موتور ا روشن کن.
چشم چشم را نمیدید.
از دیوارها صدای ناله می آمد، روی خاک جوی خون راه افتاده بود.
دود آسمان آبی را سیاه کرده بودو خورشید از خجالت رخ پوشانده.
هرکسی به دنبال عزیزش می گشت، یکی فریاد می زد خداراشکر زنده است .
دیگر وای مصیبتها یکی یکدانهام.
بدن سوخته مریم دربغل امدادگر چندبار به زمین خوردم تا رسیدم به آمبولانس .
مریمام دوردانهام صدایم را می شنوی کنارتم نترس.
مامان خیلی وحشتناک بود داداشم سپرم شد دیدیش وچشمانش را بست.
وای علی اصغرم ،چطور بهش بگم .
دور مدرسه می گشتم ومی رقصیدم همانند مادران دیگر کِل می کشیدم و بجای نوحه، واسونک می خواندم صورت چنگ می زدم .
حتما خودش می دانست که دیگر برنمی گردد که آنطور خداحافظی کرد.
دریک لحظه قد رشید پدرش خمیده شدو موهای سیاهش سفید شدند.
هرکسی تکهای از عزیزش را دربغل گرفته بود.
عکاس یک عکس دست جمعی گرفته بودازبچه های مدرسه.خودش سوخته بود ولی دوربینش دست به دست می گشت.
طبل عزا بنوازید امشب فرشتگان مهمان خدا هستند.
ای کشته گرا تا باز کشته شدید باز
تا با زکجا کشته شوند آنکه تورا گشت
تقدیم به مادران داغدار مدرسه طیبه شجره میناب
نویسنده: #بهتریدرفش
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub