درس پس میدهیم...!
این روزها لحظاتمان دو قسمت شده آقا؛ لحظهای پر از خشم، با اشکهایی که اجازهی آشکار شدن به آنها نمیدهیم
و لحظهای پر از غصه برای از دست دادن شما!
و تنها چیزی که آراممان میکند، این است که شما به آرزوی دیرین و شیرین خود رسیدید.
سفر همراه خانواده به مقصد جوار الهی گوارای وجود پاکتان.
حالا که ما بهایی به سنگینی جان گرامی شما دادهایم، پس بیگمان بشارت و پیروزی بزرگی در راه است
تا قیمتش با طلای جان شما همسان و همسنگ باشد.
الیس الصبح بقریب ...
صبحی که خبر طلوع آفتابش اول از همه به خود شما میرسد و برای به بار نشستن خون دلهای چندین سالهتان شادتان میکند.
ما به مسیر آمدن آن روز چشم دوختهایم و دست از امید و توکل نمیکشیم؛
حسبناالله و نعمالوکیل...
ما اینها را از خود شما آموختهایم
و حالا درس پس میدهیم.
#زهراملکی
===============================
رهبرم،چه بیتکلف و خانوادگی سفر آخرت را کردید.
حتی شهادتتان هم روی دروغگویان را سیاه کرد!.نه در تونل در اعماق زمین بودیدونه درخارج ایران در امنیت ،
بلکه درمیان شهر و همراه عزیزانتان عروج کردید.
اقاجاوگن،هیچوقت رفتن شما را باور نمیکنم.
شما هستید ومی مانید.الان که خریدارتان خداست،
دستتان بازتراست پس ،ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید.دست پدران یتان برسر فرزند شهدا و ملت ایران مستدام باد!
من اطمینان دارم که بانبودن شما پرچم اسلام بر زمین نیفتاده،این پرچم ،هم اکنون در دستان مبارک، امام عصر است.
ماغصه داریم اما به خداوند توکل میکنیم که در آیات قرآن کریم آورده است:
«عسی ان تکرهواشیئا وهو خیر لکم».
این مصیبت شایدظهور منجی را تعجیل می کند.
آقا ، دلتنگتان شدم،نمی توانم رفتن شما ونبودن تان را باور کنم.
حالا بعد نماز جماعت شعار را چطور بدهیم؟!
هربار دعای سلامتی شما را داشتیم.حالا چی باید بگویم؟!
هر روز وبا هر اتفاقی منتظر سخنرانی شما بودیم.
سال نو منتظر تبریک سال نو.وشعار هرسال،حالا چکار کنیم؟!
می دانم که خدا بخاطر دلهای شکسته شیعیان ایران وتمام مسلمانان جهان,
ظهور منجی را سرعت می دهد.
پس ما هم برای این تعجیل به توصیه ی شما، همه باهم سوره فتح می خوانیم.
وامیدمان را از دست نمی دهیم و به آخرین نکات ارشادی شما،رهبر عزیزمان ، عمل می کنیم که همان حفظ اتحاد است وبا هم برای فرج مولا دعا می کنیم:
«اللهم عجل لولیک الفرج»
#زهرازرگران
===============================
دلا دیدی که آن فرزانه رهبر
چه دید اندر خم این چرخ دیرین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
حافظ+ #حسینعلیساسانی
===============================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#دلنوشته_برای_دختران_میناب
نویسنده : #فریباکریمی
====================================
میناب ۹ اسفندماه
زنگ آخر
مریم گلی پاشو عزیزم. مدرسه ت
دیر میشه خواهرت هم بیدار کن
بیان صبحانه بخورید
مامان من امروز روزه گرفتم
مامان میشه. امروز نرم مدرسه
برای چی ؟ دخترم
میخوام گلهایی که بابا خریده
برای عید بکارم تو باغچه
قربونت برم
من به بابا میگم گلها رو نکاره
تا تو از مدرسه بیای
ساعت یازده. زنگ آخر و اثابت موشک
به مدرسه
مریم بجای. گلها باغچه
خودش در خاک ایران کاشته. شد 🥲
====================================
دلتنگی
ملتی را چون پدر بودی و رفتی
شهادت را آرزو کردی و رفتی
اهرمن را رو سیاه کردی و رفتی
کلامت را چو در سفتی و رفتی
====================================
طیبه شجره در بهشت
برپا
بفرمایید
مریم ؟ حاضر
نگار؟ حاضر
زهرا؟ حاضر
پروین ؟حاضر
تق تق
- بفرمایید
مبینا باز دیر آمدی ؟
از بیمارستان تا اینجا با دو آمدم
خوش آمدی منتظرت بودیم
همتون به این کلاس جدید در بهشت
خوش آمدید
همه باهم برای وطن دعا میکنیم ...
برای گلهای پرپر شده
طیبه شجره
===============================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
[[جنایتی که از صفحه تاریخ محو نمیشود]]
ستون دود سیاهی که تنوره میکشید از مدرسهاش را میدیدم؛ اما مرگ دخترکم را باور نداشتم؛ باور نداشتم دیگر با لبی خندان به خانه نمیآید
چرا که او تنها دلخوشی خانهی من بود
شادیهای کوچکمان به حد یک چند کتاب نویی که سال به سال برایش میخریدم ؛ گاهی کتاب عکسدار داستانی برای تولدش آن هم بدون جشن و حضور میهمانی ؛ دفترهای جلد کردهای که از اضافه سیاه مشقهای بچههای سرکارگرم به خانه میآورم ؛ بیش نبودند؛
مداد رنگی نداشتهاش غمش نبود کیف چرمی نبوده و ندیده هم مهم نبود؛ به یک کولهپشتی پارچهای دست دوز راضی بود... میخندید
عید تا عید به کاشتن باغچهی کوچک حیاط ؛ کشیدن رنگی لاجوردی به حوض نقلی ،خرید چند گلدان شمعدانی ،دلخوش بود
خانه تکانی ما همیشه خلاصه میشد؛ به چیدن قفسهی عروسکهایش به گونهای دیگر جابهجایی اندکی در همان چيدمان ساده ، کشیدن دستمالی روی مجسمهی زیبای اسبش ، جمع و جور کردن کمدی که مادر بزرگش برایش خریده بود؛ آن هم یادگار دوران سیسمونی اش بود با ارزشترین وسایلش را در آن میگذاشت
کمدش همیشه پر بود از عطر خودش و عروسک بوقی زمان طفولیتش ؛ اسباببازیهایی پلاستیکی ارزان قیمت ؛ لباسهای کوچک شده که دوستشان داشت .
متاسفانه گرگ پیر و خون خوار دنیای صهیونستی او را بلعید
نگذاشت رنجهایی که برای بزرگ کردن و خوشبختی اش کشیدم حاصلی برایم داشته باشد
سیاست های پوسیده دولت آمریکا با انداختن موشک به مدرسه امید زندگیام را به خاک و خون کشید
کشتن بی گناهانه دختر من و بقيهی دوستانش از من یک انسان مبازر ساخت!
دخترم تنها دلخوشی... داشتهام بود و خوشحال بودم که کودک شاد و نجیبی دارم سختیها برایم اهمیتی نداشتند
روز و شبم برای رفع خواستههایش میگذشت او پای کوبان؛ دست افشان میچرخید؛ قد میکشید میهمان دائمی خانهی کوچک من بود
تنها برای خواستهی دل او تلاش میکردم و شاد بودم؛ دلخوشی بجز لوس بازیهای او نداشتم
حال لابلای پیچیدگیهای زیستن اجباری امیدی ندارم تنها مانده ام و انگیزهای جز کشتن قاتلین دخترم و بالاتر از آن قاتلین رهبر مظلوم سرزمینم ندارم
✍نویسنده #نصرتپرک
===============================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بچههای شهید مدرسه شجره طیبه میناب
بعضی وقتها پیش میآمد با خانوادهام به خانه خاله میرفتیم، پسرخاله دخترخاله کوچکم به همان دبستانی که من زمانی دانشآموزش بودم، مدرسه شجره طیبه میرفتم، میرفتند!
پسرخاله ام علی کلاس اول بود و دخترخاله م فاطمه کلاس سومدبستان.
آن شب خانه خاله افطاری دعوت بودیم. فاطمه و علی هم روزه بودند تعجب کرده بودم آندو با قد و قواره کوچکشان روزه باشند.
علی گفت:من روزه کله گنجشکی گرفتم ولی آبجی فاطمه روزشو کامل گرفته خوشبحالش!
به فاطمه گفتم:وای حالت بد نشد؟
خندید گفت:نه خیلی راحت بودم!
ما که خانه مان نزدیک خاله است سحری آنجا ماندیم انتظار نداشتم اما با صدای فاطمه برای سحری بیدار شدم حتی علی هم بیدار شده بود .
صبح که شد برای رفتن مدرسه با فاطمه وعلی راه افتادیم. چشمم به تابلو مدرسه که شجره طیبه نوشته شده بود خیره ماند. باور نمیشد من سالها پیش آنجا درس میخواندم. حالا باید دبیرستان بروم که از آنجا دورتر است. علی و فاطمه متوجه مکثم شدند :چیه چرا وایسادی؟!مدرسه تو دورتره باید زودتر راه بیفتی ؛ بری!
با حرف آن دو برگشتم نگاهشان کردم. نمیدانستم آخرین نگاهم به آنهاست.
و صدای مهیب بمب را از صد فرسخی وقتی سرکلاس درس بودیم به گوشمان رسید و صدای دادو فریاد مردم از کوچههای محل میرسید: مدرسه شجره طیبه را زدند مدرسه شجره طیبه را زدند!
و ما به همراه تمام دبیرها وبچههای دبیرستان و تمام کوچهها که از هر طرف مرد و زن دختر و پسر و کوچک و بزرگ به سمت آن مدرسه شجره طیبه سراسیمه میرفتیم و از آن دور تا بخواهیم برسیم، غبار خاک و آوار جلوی چشممان سبز شد!
نویسنده: #زهراشیری
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥀 نویسندگان عزیز!
🙏🏻 مفتخریم که دلنوشته و آثار زیبای شما را با مخاطبان باشگاه نویسندگان شاولد به اشتراک میگذاریم!
✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم!
📚 #چالش_روزهای_سخت_جنگ
👈🏻 موضوع امروز چهارشنبه 13 اسفند ماه 1404 با عنوان #بمباران_سرزمینهای_اشغالی
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد!
🌺 به امید روزهای روشن
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خداحافظی بی برگشت
الهی قربان قد بالایت برم علی اصغر مامان چقدر کت وشلوار بهت میاد.
مادربزرگ :برو دختر برایش زاغ و اسفند دود کن که چشم نخور شازدم.
وای وای داداشی را نگاه کن مثل دامادها شده می خواهیم بریم مدرسه یا عروسی.
_خوب می خواهند امروز ازمان عکس یادگاری بگیرند یادت رفت مریم خانوم.
ای وای بایست تا منم کت و دامن آبیام را بردارم .
مادر بازاغ و اسفند دور سرمان می گشت وبرایمان دعا می کرد.
هنوز از خانه بیرون نزده بودیم که علی اصغر برگشت دست انداخت دور گردن مادرومادربزرگ و بوسه بارانشان کرد.
پدرم گفت:«چی شده خواب دیدی خیره.»
برگشت دست بابا هم بوسید وگفت :«بابا اگر اذیت کردم مرا ببخش.»
اشک در چشمان پدر حلقه زد وگفت :«برو کره خر من تا دادمادت نکنم از دنیا نمی روم.»
علی اصغر بدو الان زنگ می خورد.
مادر :«ننه جون چرا توی دلم دارند رخت می شورند،نکنه اتفاقی افتاده است.»
وای عروس شیطون را لعنت کن پاشو نفوس بد نزن.
مرد چرا لباسهایت خاکی است وسروضعات را دیدی.
سر زمین بودم بودم صدای وحشتناکی آمد و گفتند شهر را موشک زدند.
خدا می داند کجارازدند.
همسایه کجایی انگار میگن مدرسه شجره را زدند.
مادربزرگ از جات تکان نخور تا بروم دنبال مریم وعلی اصغر
زن برو کفش بپوش پای برهنه هستی .
وای مرد زودباش موتور ا روشن کن.
چشم چشم را نمیدید.
از دیوارها صدای ناله می آمد، روی خاک جوی خون راه افتاده بود.
دود آسمان آبی را سیاه کرده بودو خورشید از خجالت رخ پوشانده.
هرکسی به دنبال عزیزش می گشت، یکی فریاد می زد خداراشکر زنده است .
دیگر وای مصیبتها یکی یکدانهام.
بدن سوخته مریم دربغل امدادگر چندبار به زمین خوردم تا رسیدم به آمبولانس .
مریمام دوردانهام صدایم را می شنوی کنارتم نترس.
مامان خیلی وحشتناک بود داداشم سپرم شد دیدیش وچشمانش را بست.
وای علی اصغرم ،چطور بهش بگم .
دور مدرسه می گشتم ومی رقصیدم همانند مادران دیگر کِل می کشیدم و بجای نوحه، واسونک می خواندم صورت چنگ می زدم .
حتما خودش می دانست که دیگر برنمی گردد که آنطور خداحافظی کرد.
دریک لحظه قد رشید پدرش خمیده شدو موهای سیاهش سفید شدند.
هرکسی تکهای از عزیزش را دربغل گرفته بود.
عکاس یک عکس دست جمعی گرفته بودازبچه های مدرسه.خودش سوخته بود ولی دوربینش دست به دست می گشت.
طبل عزا بنوازید امشب فرشتگان مهمان خدا هستند.
ای کشته گرا تا باز کشته شدید باز
تا با زکجا کشته شوند آنکه تورا گشت
تقدیم به مادران داغدار مدرسه طیبه شجره میناب
نویسنده: #بهتریدرفش
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
کفشهای عروسکی
فرناز زیپ کیف بزرگش را بست. مغنعهی سفیدش را پوشید. مادر اولین لقمهی نان و مربای به را در دهان کوچکش فرو کرد. 《 فعلا اینو بذار دهنت تا ته دلت رو بگیره. لقمهتو زنگ تفریح بخور.》 فرناز جویدهنجویده لقمه را پایین داد.
_امروزم روزهای مامان؟
_ اره دیگه تا یک ماه.
_ پس چرا من روزه نباشم؟
_ نوبت روزهت فرداست. یک روز در میون باید بگیری. اونم کله گنجیشکی.
فرناز خندید. به سمت مادر خم شد و گونههای گرمش را بوسید و بدو سمت کفشهای جدید عروسکیاش رفت. صدای مادر هم او را بر جا میخکوب نکرد.《 بچه بیا صبحونت رو بخور.》
با چشمهای درخشانش کفشهای صورتی را آنالیز کرد. لبهی جاکفشی نشست و آنها را یکییکی پوشید. دست روی پروانهی سفید چسبیده به آن کشید.《 به سعیده گفتم کفشامو امروز میپوشم. اونم قراره کفشای قرمزشو بپوشه بیاد مدرسه.》
با هیجان کیف را به دوش کشید و به سمت مدرسه که دوتا کوچه پایینتر بود، به راه افتاد. مادر پشت سرش تا کنار باغچه دوید.《 قمقمهت یادت رفت فرناز.》
فرناز برگشت. قمقمه را از دستهای گندمی مادر گرفت و به سمت کوچه دوید. یک لحظه ایستاد. بدون اینکه برگردد، داد زد.《 لازانیا یادت نره مامان.》
مادر لبخند به لبهای سرخش آورد. چشمهای سیاهش را روی هم گذاشت. 《 باشه. برات درست میکنم.》
ساعتی بعد صدای انفجار و لرزش خانه مادر را به کوچه کشاند. یک لحظه کوچه از جمعیت پریشان و وحشتزده پر شد. مادر دستپاچه فریاد زد.《 یا ابوالفضل! صدا از کجا بود.》
دود حاصل از انفجار محله را به آغوش کشید. مادر سراسیمه به ساختمان برگشت. چادرش را از روی مبل برداشت و به سر کشید. قلبش تندتند میزد. به کوچه برگشت و صدای فریادش در همهمهی مردم گم شد.
_ میگن مدرسه رو زده.
_ کدوم مدرسه؟ یا فاطمه زهرا.
_ مدرسهی ابتدایی شجره.
زن و مرد برسر زنان در کوچه میدویدند.
مادر با جمعیت گریان به محل حادثه رسید.
با نفسهای بریده فریاد زد:
_فر...نااااز. فر...ناااازم.
خانم همسایه اشکریزان به سمتش دوید. کنارش ایستاد. با چشمهای گریان دستش را جلو برد و گرهروسری او را محکم کرد و چادرش را جلو کشید.
اشکهای گرم صورت کشیدهاش را پوشاند. چشمبرهم زدنی نیروهای امدادگر رسیدند.
جیغ و فریاد مادران در میان هیاهوی مردانی که برای کمک آمده بودند، گم بود.
تا از عمق دود حاصل از انفجار کم شود، ساعتی گذشت. پدران و مادران همچنان با فریاد گریه میکردند و دیوانهوار بر سروسینه میکوبیدند.
مادر شتابان جلو رفت. سعی داشت سنگها را کنار بزند. 《 فرناز پاشو مادر. لازانیا آماده هست. مگه خودت نگفتی برات درست کنم. کجایی آخه دختر؟》
خانم امدادگر بالای سرش رسید. دست روی شانههای لرزانش گذاشت. برگشت. سربالا گرفت. درمانده گفت:
_ خانم دخترم اون زیرِ. نجاتش بدین. پیداش کنین. براش لازانیا درست کردم. خانوم توروخدا...
گریه توان صحبت را ازش گرفت.
هقهق، نفسش را تنگ کرد. به سرفه افتاد. چادر خاکی را جلوی دهانش گرفت.
_ کمک کنین. تورو خدا. بچم اون زیرِ. کفش صورتی پاشه. کلاس اولیه.
خانم امدادگر زیر بغلش را گرفت.
ماشینهای خاکبردار مشغول آواربرداری بودند. مادر کنار چند زن دیگر نشست. با گریه و شیونِ آنها همراه شد.
با چشمهای گریان به ماشینها زل زد.
روی پاهای سست و لرزانش ایستاد. چادر را زیر بغل جمع کرد. به سمت نوار زرد ورود ممنوع گام برداشت. یکدفعه در فاصلهی چندمتری یک لنگه کفش صورتی نگاهش را به خود کشید. همان کفشی که پروانهی سفید کوچکی کنارش بود.
نویسنده:#زهراغفاری
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بمباران از سرزمینهای اشغالی
ما کیفهای بچههای کلاس اولی بودیم. روی نیمکتهای کلاس مدرسه شجره طیبه نشسته بودیم. زنگ اول بچهها دفتر مشق فارسیشان را درآورده بودند. خانم معلم به همه بچههای کلاس مهر صدآفرین روی دفترشان زده بود.زنگ دوم حساب داشتند. خانم معلم قبل از اینکه زنگ تفریح بخورد، درس حساب را از آنها پرسید. همه شان باهم جواب سئوالات خانم معلم را میدادند. خانم معلم با خوشحالی بهشان لبخند زد و گفت: آفرین امروز شما خیلی عالی بودید فرشته کوچولوهای زرنگ باهوش.
زنگ سوم نقاشی داشتند. دفترنقاشی و جعبه مداد رنگی را از توی ما کیفها برداشتند. نقاشی پرچم سه رنگ ایران را کشیدند. خانم معلم مهر هزار آفرین قشنگی کنار نقاشی قشنگ تک تک بچههای کلاس زد. تا اینکه زنگ آخر شد. ورزش داشتند، باید میرفتند حیاط. پس، ما کیفها را با دفتر و مدادهاشان که توی جیبهایمان گذاشته بودند؛ زیپمان را بستند، توی جا میزی گذاشتند و رفتند حیاط. ما صدای شادی و خنده شان را از حیاط میشنیدیم. تا اینکه صدای وحشتناک بمب را شنیدیم. خاک و غبار همه جا پخش شد. شیشه ها جرنگ جرنگ شکستند و نیمکتها از وسط نصف شدند. ما کیفها هم روی زمین افتادیم و خاکی شدیم.
اما دیگر جیغ بچهها را نشنیدیم.بجای آن، سکوت و غبار و هیاهوی داد و فریاد مردم بود.سراسیمه توی حیاط میآمدند و توی تک تک کلاسها میرفتند و توی سرشان میزدند:مدرسه شجره طیبه را زدند بچههامونو شهید کردند..خدا لعنتشون کنه... و پیکر پر خون معصومانه آن بچهها را مثل فرشتهها شده بودند توی دست مادرها و پدرها و خانوادهشان با چشمهای پر از اشک میدیدیم.
نویسنده:#زهراشیری
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#معرفی_کتاب10
📘تکه هایی از یک کل منسجم_✍نویسنده:پونه مقیمی
کتاب «تکههایی از یک کل منسجم» اثری از پونه مقیمی است که با نگاهی ژرف به مفاهیم بنیادین زندگی، مسائل انسانی را بررسی میکند. در این کتاب، نویسنده به موضوعاتی چون تنهایی، رنج، لذتهای گذرا، و اهمیت پذیرش واقعیتها میپردازد. این اثر نیز همچون دیگر نوشتههای پونه مقیمی، رابطهای میان فلسفه و روانشناسی ایجاد کرده و خوانندگان را به کشف معنا و داشتن نگرشی متفاوت به زندگی دعوت میکند. «تکههایی از یک کل منسجم» برای افرادی مناسب است که به دنبال تقویت رشد فردی و بهبود روابط انسانی هستند. این کتاب به ما کمک میکند تا از احساسات خود آگاه شده و ابزارهای عملی برای حل تعارضات عاطفی پیدا کنیم.
در هر بخش از این کتاب، نویسنده با نگاهی علمی و تجربی، شیوههای عملی برای ایجاد روابط عمیقتر و معنادارتر ارائه میدهد. پونه مقیمی سعی کرده است با زبانی روان و بیانی ساده اما تأثیرگذار، مسائل پیچیده انسانی را توضیح دهد تا خوانندگان بتوانند مفاهیم این اثر را به زندگی خود پیوند دهند. «تکههایی از یک کل منسجم» اثری ارزشمند برای افرادی است که به دنبال کشف لایههای عمیقتری از معنا در زندگی روزمره خود هستند.
😉اگر به دنیای کتاب و نویسندگان بزرگ علاقهمندید، معرفیهای بعدی ما را از دست ندهید. همراه ما باشید تا با آثار بیشتری آشنا شوید.»
سایت رسمی انتشارات شاولد :
shavaladpub.ir
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shav
پرچم
پرچم بزرگ
پرچم کوچک
پارچه ای، کاغذی، دسته چوبی
سبز و سفید و قرمز
پرچم ما پرچم مهربانی است
مقایسه اش کنید با سایر پرچم ها
سیاه ندارد
از ماشین ها بیرون زده
از ماشین های جورواجور
سمند، سهند، کوییک، پارس...
جفت چشمک
در دستان زن، بچه و مردها
برافراشته
در اهتزاز
شب
هوا سرد است
پرچم سردش نیست...
نویسنده:#حسین_علی_ساسانی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub