eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
938 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
جل جل بارون از شب قبل تصمیم گرفته بودم که فردا حتما برم ، از پله ها ی مترو که پایین میرفتم یه حس خوب داشتم با شنیدن صدای نزدیک شدن قطار ،قدمهام تندتر برداشتم ،دست توی جیبم کردم ،کارت مترو آماده نگه داشتم که تیتر رایگان را دیدم ، خوشحالم بودم که به موقع رسیدم و الان سوار میشم ولی در کمال تعجب با دیدن جمعیت فشرده در واگن ها و جمعتی که منتظر بودند و نمی‌شد سوار بشن ،بناچار عقب رفتم تا منتظر قطار بعدی باشم خیلی ها دستشون. پرچم ایران بود بعضی با خانواده بودند ،و بعضی تنها ولی به چیزی. جالب بود همه یک مقصد داشتند رفتن به راهپیمایی روز قدس ،قطار بعدی رسید و همه سوار شدیم و سعی کردم نزدیک خانم‌ها یک جایی برای ایستادن پیدا کنم ، یک آقایی که چند پرچم و عکس رهبر داشت و محاسن سفیدی داشت شعار میداد. و بقیه تکرار می‌کردند حال و هوای مترو کلا باروزهای دیگه متفاوت بود ، عطر صلوات بود که تو جمعیت می‌پیچیدخانمها. گفتند جمعیت از فلکه امام حسین حرکت کرده باید چهاراه زند پیاده بشیم و تقریبا همه اونجا پیاده شدند ،روز قبل بارونی. بود ولی امروز آفتابی بود. و بیشتر مردم بدون چتر بودند و لباس سبک پوشیده بودند ،ولی بارو ن کم‌کم شروع شد همه با هیجان شعارهای می‌داند کسی براش. مهم نبود بارون داشت تند میشد دیدن. بچه ها ی کوچیک‌ که تو بغل. مادر یا پدر بودند و یا توی کالسکه حس خوبی داشت و انگار آنها هم داشتند برای آینده ایران سهم خودشون ادا می‌کردند دوست داشتم چند عکس خاص بگیرم برای اینکه گوشیم خیس نشه زیر یک سقف رفتم و مشغول عکاسی شدم به پیرزن که کمرش خم بود جالب بود یک ظرف سس خرسی سر یک چوب گرفته بود حرکت می‌داد برای خودش شعار میداد: مرگ رضا پهلوی تا آمدم ازش عکس بگیرم رفت و بین جمعیت. ناپدید شد بلند گو اعلام کرد اول جمعیت به شاهچراغ رسیده. و اخر جمعیت فلکه اما حسین است ماشاالله به این همت با زبون روزه و توی جل جل بارون این همه عاشق وطن و رهبر در چادر کمیته امام رفتم کنار میزی که دورش شلوغ بود ، سوال کردم گفتند کمک به ایتام. میتونید یک نفر انتخاب کنید و ماهانه بهش. کمک مالی. و معنوی کنید من یک نوجوون. که متولد سال ۹۵ بود انتخاب کردم اسمش بهمن بود من و بهمن با مترو به خونه برگشتیم کاغذی که عکس و مشخصات بهمن روش بودخیس شده بود تو جل جل بارون ... نویسنده : ( سرباز وطن ) آخرین جمعه رمضان =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🥰
"حماسه حضور" روزهای سختی است اما؛رمضانی و پرنور! اینقدر کار هست و سوژه هست و آه هست که نگو! دوست دارم یه خیال بی خیال را کنار همه رویدادها استخدام کنم، با کلمات رزم کند و او بتازد من آرام گیرم،ولی چه باید کرد که این خیال بی‌خیال مجال نمی‌یابد چرا که الان رزم حضور هم کم از جنگ قلم نیست. این روزها باهم برابر شده‌ایم. □روشنایی روز؛ مسجد و ختم و بهشت زهرا برای تعظیم دین و شهیدان می‌رویم. □تاریکی شب؛حضور میدانی کوچه و خیابان ها برای دست نازیدن طماعان وطن فروش به کیان شهر و انقلاب. □نیمه شب برای اظهار و درخواست فقر بینهایت مان به درگاه ایزد ازلی. *ای چرخش روزگاران ،بچرخ ! دیگر مردمان این قرن با تو به مقابله برخواسته اند تا پیش نیفتی! ◇بگذار بگويم زیبایی وصف ناشدنی این روزهارا! هموطنانم امروز، برای خدا و خواسته هایشان سنگ تمام گذاشته اند تا‌ ظهور و حضور آیات الهی را در کشورم و در جهان پیاده کنند. ●الله اکبر ●الله اکبر؛ یعنی خدایا تو بزرگتر از همه اندیشه ها هستی و برای هدف خلقت ‌ات برنامه‌ریزی کرد و ما را برای اجرای آن برگزیده‌ای. باور می‌کنی؟ ما برگزیده‌های خدا شده‌ایم! ◇ ما مبعوث شده‌ایم.♡♡ ❇️ هموطنم! بعثت این شبهای انقلاب اسلامی‌تان مبارک.🍃❤️ =================================== "معرکه‌ی‌سخت" جمعه‌ها روز خاص است و جمعه آخر ماه مبارک خاص‌تر و امسال خاص‌ترین انتخاب! ساعت ده صبح بود و صدای ریزش موشک‌ها ،انگار زمين را شکافت تا با صدای بلند توی گوشم فریاد بزند: بلند شو! نه که فکر کنی از صدایش ترسیدم ها! نه! ولی بلندشدم زودتر تا بقیه خانواده را هم راه بیندازم. عزیز! محمد حسین! حاجی! یه کمی زودتر راه بیفتیم! سالهای قبل یکی در میون غر می‌زدند که؛ بابا بزاربخوابیم،زوده هنوز! امسال هیچ کسی نگفت زوده! هیچ کسی نگفت نمیام! هیچ کسی نگفت میکشنمون، دارن موشک میزنند! انگار جلوه‌های نصرت غیبی و میراث ماندگار زینبی و رزم علی اکبری و شوق قاسم و شجاعت عباس و شهادت حسینی همه باهم در رگ‌های این شهر جاری شده بود. راستی راستی "معرکه‌ی سخت" ماندن و بودن و ایستادن. خیابان های میدان انقلاب،همه از خط شکنانی‌ جای گرفته بود که عزت و شرف را بر سایه‌ی ترس ذلت با شعار "هیهات منا الذله" پوشانده بودند. راست گفت قرآن کریم که ؛ نصرت الهی نزدیک است. کدام نصرت؟ باور کنید شجاعت مردم در خالی نکردن میدان، نه یک رفتار زمینی، که جلوه‌ای از نصرت الهی است. گوییا دوباره مبعوث شده‌ایم تا دین مان را و کشورمان را از اهریمن حفظ کنیم. ماندگاریتان مانا باد ای سرزمین ایران. نویسنده: =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🥰
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – بیست و پنجم اسفند1404 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= چشمهایم را دوختم به نایلونی که مثل پاندول ساعت پیش چشمانم می‌رقصید. هم‌زمان دو کلمۀ قاتل و مقتول هم در ذهنم بالا و پایین می‌شدند. سروان با دقت مرا زیر نظر گرفته بود. منتظر بود عکس‌العمل مرا بعد از شنیدن ضربه پایانی تماشا کند. ظاهراً من آنقدر خوش‌اقبال بودم که پروندۀ قتلم هنوز مفتوح نشده، بسته شده بود و قاتل بودن من هم کاملاً بر این مرد قانون مصمم، محرز گشته بود. خب الان من باید چه کار می کردم؟ نمی‌دانستم معمولاً قاتل‌ها بعد از اینکه می‌شنیدند لو رفته‌اند، چه کار می‌کردند؟ شاید می‌زدند زیر میز و همه چیز را انکار می‌کردند. شاید هم سرشان را پایین می‌انداختند و به هوش افسر پرونده آفرین می‌گفتند. نمی دانم! شاید هم از قتلی که مرتکب شده بودند، ابراز پشیمانی می‌کردند. یا شاید خودشان را برای کشتن مقتول محق می‌دانستند و از کارشان دفاع می‌کردند. پس چرا من هیچ کدام از این کارها را نمی‌کردم؟ چرا تنها واکنشی که توانستم از خودم نشان بدهم، خنده بود؟ من در آن لحظه فقط خندیدم. خندۀ تلخی از ته دل! ظاهراً دنیا بدجوری با من بازی‌اش گرفته بود و من تنها می‌توانستم به این بازی عجیب بخندم. آنقدر خندیدم که اشک بر دیده آوردم. بعد از خندیدن مجنون‌وارم، جنس نگاه سروان به من عوض شده بود و توأم با دلسوزی بود. طوری نگاهم می‌کرد که انگار من دیوانه‌ای زنجیری هستم و از دارالمجانین فرار کرده‌ام. عاقبت هم طاقت نیاورد و پرسید: ـ چیزی مصرف می‌کنی؟ سؤالش دوباره مرا به قهقهه انداخت. سنگین‌ترین نوشیدنی که من در تمام عمرم خورده بودم، دبل قهوه بود و به جز قرصهای تسکین دهندۀ دردهای پریود و سرماخوردگی، یادم نمی‌آمد قرص دیگری مصرف کرده باشم. سروان کاغذ و خودکار روی میز را به طرفم هل داد. با چشم و ابرو اشاره‌ای به آنها کرد و گفت: ـ همه چیز رو بنویس ... دونه به دونه ... با تمام جزئیات! مثل رباتی برنامه ریزی شده اطاعت کردم. خودکار را برداشتم و کاغذ را جلو کشیدم. سروان بلند شد و به طرف در رفت اما ناگهان برگشت و سر در گوشم فرو برد و زمزمه کرد: ـ به خانواده‌ات بگو دنبال یه وکیل خوب و کارکشته باشن. توی اظهاراتت هم حتماً بنویس زمان ارتکاب قتل حال عادی نداشتی. اینطوری شاید وکیلت بتونه از قاضی برات تخفیف بگیره. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نبش کوچه‌ی چهل و دو جلوی مدرسه ایستادم. به ریحانه نگاه کردم.《پیاده شو.》 کیف پروپیمانش را به دوش کشید.《 مگه تو نمیای مامان؟》 _ میرم اداره‌. زود برمی‌گردم. قمقمه‌ی آبش را روی صندلی جلو پرت کرد. _ گفتم که آب نمی‌خوام. می‌خوام‌ روزه باشم. _ خب روزه باش‌. حالا چرا اونو پرت می‌کنی؟ با دست‌های کوچک و لاغرش در عقب را باز کرد. _حالا که نیستی، کی میاد کلاس‌تون؟ _ به خانم ناظم گفتم دوساعتی کلاس منو داشته باشه. پیاده شد. مانتوی کالباسی رنگش را از پشت کولی بزرگش بیرون کشید. با چشم‌های سیاه براندازم کرد.《 مامان یادت نره برام غلط‌گیر بخریا.》 در را بست و به طرف مدرسه که نبش کوچه‌ی چهل‌و دو بود، دوید. تا به اداره آموزش و پرورش بروم و از نوشت‌افزاری غلط‌گیر بخرم شد ساعت ده. در مسیر برگشت به مدرسه بودم. از تصور ذوق ریحانه برای دیدن غلط‌گیر دلم غش رفت.《 الهی فداش بشم. بچم رفته کلاس سوم. خودکارنویس شده. غلط‌گیر لازم داره.》 به خیابانی که مدرسه شجره‌ی طیبه انتهای آن قرار داشت، پیچیدم. صدای جنگنده‌های اسرائیلی، آسمان منطقه را پر کرد. یک‌دفعه صدای وحشتناک انفجار برجا میخ‌کوبم کرد. قلبم از جا کنده شد. ماشین وسط خیابان زیر پایم خاموش شد. گیج و مات به روبه‌رویم که از دود سیاه و غلیظی پر بود، نگاه کردم. 《 یا ابوالفضل‌ مدرسه!》 در همین‌ حال، سمند سفیدی از پشت محکم به ماشینم خورد و به جلو پرتاب شدم. پیاده شدم و وحشت‌زده به سمند و انتهای خیابان زل زدم. راننده فریاد‌زنان به طرفم آمد.《 خانم دیوونه‌ای، وسط خیابون نگه داشتی؟ 》 زبانم تکه‌ای چوب شد. بر سر زنان به اطرافم نگاه می‌کردم. 《 آقا...مگه نمی‌بینی چه خبره؟》 _ مدرسه‌ رو زده؟ یا امام هشتم. بچم‌! شتابزده سوار ماشینش شد. نفس در سینه‌ام کم شد.《 آقا منم ببر.》 شیون کنان سوار شدم.《 بچه‌‌م اونجاست. شاگردام. من معلم همین مدرسه‌ام.》 انگار قرنی گذشت تا جلوی مدرسه رسیدیم. نفهمیدم چگونه پریدم پایین. چشم‌ چشم را نمی‌دید. صدای شیون و فریاد زن و مرد در دود و خون آمیخته بود. تلی از خاک، سنگ و آهن جلوی چشم‌های اشکبارم بود. راننده سمند برسرزنان پیاده شد. به طرف مدرسه‌ی ویرانه‌ای که دخترهای بی‌گناهم را بلعیده بود، دویدم. چشم‌برهم زدنی محوطه پر شد از ماشین‌های آتش‌نشانی و هلال احمر‌. یکی از پشت شانه‌ام را چسبید.《 خانم کجا؟ نرو جلو، خطرناکه‌.》 دیوانه‌وار جیغم را بر سرش آوار کردم.《 بچم، بچه‌هام، همه اونجان، زیر آوار، می‌رم نجات‌شون بدم.》 خانم امدادگر با فشار دست به عقب هُلم داد. روی ستون لرزان تنم مچاله شدم. درهم‌شکسته و ویران، کنار پدر و مادرانی که بر سروصورت ناخن می‌خراشیدند، نشستم. باورم نمی‌شد. چه بلایی سرمان آمده بود؟ در حالی‌که با کف دست روی پاهایم می‌زدم، لاک غلط‌گیر را توی جیب مانتویم لمس کردم.《 ای خاک بر سرم، کاش نرفته بودم اداره.》 چند ساعتی که به قدر قیامت طول داشت، در کنار هم زار زدیم‌ و بر سروسینه کوبیدیم و لالایی سر دادیم. بچه‌ها را از زیر آوار بیرون کشیدند. تن آش‌ولاش دخترم را در کاور مشکی گذاشتند. بالای سرش رفتم. با همان غلط‌گیر روی آن نوشتم. 《ریحانه‌ی بهشتی من.》 =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چالش: همدلی در دلِ آتش وقتی جنگ سایه‌اش رو میندازه، وقتی روزها سخت و نفس‌گیر میشن، اونوقت هنرِ مردمه که خودشو نشون میده. تو این دوران، چقدر دیدی یا شنیدی از کارهای کوچیک و بزرگی که مردم برای همدیگه انجام دادن؟ از کمک‌های غیرمنتظره، از حمایت‌های روحی، از ایثارها و فداکاری‌هایی که شاید هیچ‌وقت رسانه‌ای نشدن؟ ✍️ بنویس از این کارهای مردمی، از همبستگی‌ها، از لحظه‌هایی که مردم به داد هم رسیدن. نوشته‌هاتون رو برای ادمین بفرستید تا در گروه به اشتراک گذاشته بشن و مرهمی باشن بر دل‌ها. ✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم! 📚 👈🏻 موضوع امروز دوشنبه 25 اسفند ماه 1404 با عنوان متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻: 📞 09200757039 💬 @Shavaladpubadmin ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد! 🌺 به امید روزهای روشن =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🥰🥰
📚✨ چاپ کتاب، راهی نوین برای ارتقای رتبه شغلی معلمان! 🤩👈🏻 آیا می‌دانستید که انتشار کتاب در زمینه‌های کلیدی آموزشی مانند "تدریس مؤثر"، "مدیریت رفتار دانش‌آموزان"، "طراحی برنامه درسی" و "ارزیابی عملکرد دانش‌آموزان" می‌تواند به طور قابل توجهی بر رتبه‌بندی شغلی شما تأثیر بگذارد؟ 🌟✍🏻 انتشارات شاولد، در راستای حمایت از توانمندی‌های علمی و حرفه‌ای معلمان گرانقدر، افتخار دارد شما را در فرآیند چاپ کتاب یاری نماید. کتاب شما می‌تواند پلی باشد به سوی: * بهبود مهارت‌های تدریس: ارائه راهکارها و تجربیات عملی برای تدریس اثربخش‌تر. * کسب امتیازات بالاتر در رتبه‌بندی: افزایش شانس پیشرفت شغلی، ارتقاء حقوق و مزایا. * افزایش انگیزه و رضایت شغلی: تجربه‌ای نوین در مسیر تعالی حرفه‌ای. 🥰✅ معلمان متعهد و علاقه‌مند به انتشار آثار علمی و تربیتی خود، فرصت را غنیمت شمرده و با ما در انتشارات شاولد همراه شوید تا گامی نوین در مسیر رشد و اعتلای شغلی خود بردارید. 📲برای اعلام آمادگی و کسب اطلاعات بیشتر، با ما تماس بگیرید. 📞 09200757039 💬 @Shavaladpubadmin 🌺 به امید روزهای روشن =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیام به رزمندگان مدافع وطن بسم‌الله الرحمن الرحیم برادران مجاهد و دلیر مردان جبهه‌ی مقاومت، سلام و خداقوت. می‌دانیم که این روزها با دل‌هایی مملو از ایمان و دستانی برخاسته از توکل، با دهان روزه در صف نخست دفاع از وطن ایستاده‌اید و جان خویش را برای حفظ عزت و سربلندی ایران بر کف نهاده‌اید. شما با سجیل ایمان، لانه‌ی عنکبوت دشمن را نشانه گرفته‌اید تا جهان بداند این خاک مقدس هرگز بی‌مدافع نخواهد ماند. ما نیز در پشت جبهه، عهد بسته‌ایم که میدان را خالی نگذاریم و تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، در کنار شما از حریم وطن پاسداری کنیم. شب و روز، زیر پرچم سه‌رنگ میهن، برای سلامتی‌ و پیروزی‌تان دعا می‌کنیم. فرزندان مکتب امام حسین(ع) هستیم و در مکتب ایثار و شهادت آموخته‌ایم که عزت ملت، حاصل استقامت و خون پاک شهیدان است. ما بر عهد خود پایبندیم تا انتقام خون رهبر شهید و فرشتگان زمینیِ میناب را از دشمنان این خاک بگیریم. امروز، مادرمان «ایران» به فرزندان مؤمن، غیور و دلاوری چون شما افتخار می‌کند. در سایه‌ی الطاف الهی و نگاه ولیّ حق، این پرچم سرافراز، برافراشته خواهد ماند . =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
همدلی این شب ها شماره تلفنم را روی کاغذی نوشتم و روی تابلو اعلانات ساختمان گذاشتم با این متن: هم ساختمانی گرامی در این روز و شب های حساس برای هر گونه کمکی روی ما حساب کنید. متن را با شماره تلفنم این طور تغییر دادم که: هم کوچه ای های گرامی در این روز و شب های سرنوشت ساز برای هر گونه کمکی روی ما حساب کنید. و کاغذها را بر در و دیوار با چسب نواری چسباندم. متن را با شماره تلفنم این طور تغییر دادم که هم محلی های گرامی در این ایام حساس برای هر گونه کمکی روی ما حساب کنید. کاغذها را جاهای در دید محله چسباندم از جمله نانوایی و سوپری محله و سر کوچه ها... در ساختمان و کوچه و محله که گذرم می افتاد دیدم که هم محلی های دیگر با چسباندن کاغذ های جورواجور و تلفن خود اعلام کرده اند که هم محلی های عزیز روی کمک ما حساب کنید... نویسنده: =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub