eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
938 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – بیست و پنجم اسفند1404 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= چشمهایم را دوختم به نایلونی که مثل پاندول ساعت پیش چشمانم می‌رقصید. هم‌زمان دو کلمۀ قاتل و مقتول هم در ذهنم بالا و پایین می‌شدند. سروان با دقت مرا زیر نظر گرفته بود. منتظر بود عکس‌العمل مرا بعد از شنیدن ضربه پایانی تماشا کند. ظاهراً من آنقدر خوش‌اقبال بودم که پروندۀ قتلم هنوز مفتوح نشده، بسته شده بود و قاتل بودن من هم کاملاً بر این مرد قانون مصمم، محرز گشته بود. خب الان من باید چه کار می کردم؟ نمی‌دانستم معمولاً قاتل‌ها بعد از اینکه می‌شنیدند لو رفته‌اند، چه کار می‌کردند؟ شاید می‌زدند زیر میز و همه چیز را انکار می‌کردند. شاید هم سرشان را پایین می‌انداختند و به هوش افسر پرونده آفرین می‌گفتند. نمی دانم! شاید هم از قتلی که مرتکب شده بودند، ابراز پشیمانی می‌کردند. یا شاید خودشان را برای کشتن مقتول محق می‌دانستند و از کارشان دفاع می‌کردند. پس چرا من هیچ کدام از این کارها را نمی‌کردم؟ چرا تنها واکنشی که توانستم از خودم نشان بدهم، خنده بود؟ من در آن لحظه فقط خندیدم. خندۀ تلخی از ته دل! ظاهراً دنیا بدجوری با من بازی‌اش گرفته بود و من تنها می‌توانستم به این بازی عجیب بخندم. آنقدر خندیدم که اشک بر دیده آوردم. بعد از خندیدن مجنون‌وارم، جنس نگاه سروان به من عوض شده بود و توأم با دلسوزی بود. طوری نگاهم می‌کرد که انگار من دیوانه‌ای زنجیری هستم و از دارالمجانین فرار کرده‌ام. عاقبت هم طاقت نیاورد و پرسید: ـ چیزی مصرف می‌کنی؟ سؤالش دوباره مرا به قهقهه انداخت. سنگین‌ترین نوشیدنی که من در تمام عمرم خورده بودم، دبل قهوه بود و به جز قرصهای تسکین دهندۀ دردهای پریود و سرماخوردگی، یادم نمی‌آمد قرص دیگری مصرف کرده باشم. سروان کاغذ و خودکار روی میز را به طرفم هل داد. با چشم و ابرو اشاره‌ای به آنها کرد و گفت: ـ همه چیز رو بنویس ... دونه به دونه ... با تمام جزئیات! مثل رباتی برنامه ریزی شده اطاعت کردم. خودکار را برداشتم و کاغذ را جلو کشیدم. سروان بلند شد و به طرف در رفت اما ناگهان برگشت و سر در گوشم فرو برد و زمزمه کرد: ـ به خانواده‌ات بگو دنبال یه وکیل خوب و کارکشته باشن. توی اظهاراتت هم حتماً بنویس زمان ارتکاب قتل حال عادی نداشتی. اینطوری شاید وکیلت بتونه از قاضی برات تخفیف بگیره. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نبش کوچه‌ی چهل و دو جلوی مدرسه ایستادم. به ریحانه نگاه کردم.《پیاده شو.》 کیف پروپیمانش را به دوش کشید.《 مگه تو نمیای مامان؟》 _ میرم اداره‌. زود برمی‌گردم. قمقمه‌ی آبش را روی صندلی جلو پرت کرد. _ گفتم که آب نمی‌خوام. می‌خوام‌ روزه باشم. _ خب روزه باش‌. حالا چرا اونو پرت می‌کنی؟ با دست‌های کوچک و لاغرش در عقب را باز کرد. _حالا که نیستی، کی میاد کلاس‌تون؟ _ به خانم ناظم گفتم دوساعتی کلاس منو داشته باشه. پیاده شد. مانتوی کالباسی رنگش را از پشت کولی بزرگش بیرون کشید. با چشم‌های سیاه براندازم کرد.《 مامان یادت نره برام غلط‌گیر بخریا.》 در را بست و به طرف مدرسه که نبش کوچه‌ی چهل‌و دو بود، دوید. تا به اداره آموزش و پرورش بروم و از نوشت‌افزاری غلط‌گیر بخرم شد ساعت ده. در مسیر برگشت به مدرسه بودم. از تصور ذوق ریحانه برای دیدن غلط‌گیر دلم غش رفت.《 الهی فداش بشم. بچم رفته کلاس سوم. خودکارنویس شده. غلط‌گیر لازم داره.》 به خیابانی که مدرسه شجره‌ی طیبه انتهای آن قرار داشت، پیچیدم. صدای جنگنده‌های اسرائیلی، آسمان منطقه را پر کرد. یک‌دفعه صدای وحشتناک انفجار برجا میخ‌کوبم کرد. قلبم از جا کنده شد. ماشین وسط خیابان زیر پایم خاموش شد. گیج و مات به روبه‌رویم که از دود سیاه و غلیظی پر بود، نگاه کردم. 《 یا ابوالفضل‌ مدرسه!》 در همین‌ حال، سمند سفیدی از پشت محکم به ماشینم خورد و به جلو پرتاب شدم. پیاده شدم و وحشت‌زده به سمند و انتهای خیابان زل زدم. راننده فریاد‌زنان به طرفم آمد.《 خانم دیوونه‌ای، وسط خیابون نگه داشتی؟ 》 زبانم تکه‌ای چوب شد. بر سر زنان به اطرافم نگاه می‌کردم. 《 آقا...مگه نمی‌بینی چه خبره؟》 _ مدرسه‌ رو زده؟ یا امام هشتم. بچم‌! شتابزده سوار ماشینش شد. نفس در سینه‌ام کم شد.《 آقا منم ببر.》 شیون کنان سوار شدم.《 بچه‌‌م اونجاست. شاگردام. من معلم همین مدرسه‌ام.》 انگار قرنی گذشت تا جلوی مدرسه رسیدیم. نفهمیدم چگونه پریدم پایین. چشم‌ چشم را نمی‌دید. صدای شیون و فریاد زن و مرد در دود و خون آمیخته بود. تلی از خاک، سنگ و آهن جلوی چشم‌های اشکبارم بود. راننده سمند برسرزنان پیاده شد. به طرف مدرسه‌ی ویرانه‌ای که دخترهای بی‌گناهم را بلعیده بود، دویدم. چشم‌برهم زدنی محوطه پر شد از ماشین‌های آتش‌نشانی و هلال احمر‌. یکی از پشت شانه‌ام را چسبید.《 خانم کجا؟ نرو جلو، خطرناکه‌.》 دیوانه‌وار جیغم را بر سرش آوار کردم.《 بچم، بچه‌هام، همه اونجان، زیر آوار، می‌رم نجات‌شون بدم.》 خانم امدادگر با فشار دست به عقب هُلم داد. روی ستون لرزان تنم مچاله شدم. درهم‌شکسته و ویران، کنار پدر و مادرانی که بر سروصورت ناخن می‌خراشیدند، نشستم. باورم نمی‌شد. چه بلایی سرمان آمده بود؟ در حالی‌که با کف دست روی پاهایم می‌زدم، لاک غلط‌گیر را توی جیب مانتویم لمس کردم.《 ای خاک بر سرم، کاش نرفته بودم اداره.》 چند ساعتی که به قدر قیامت طول داشت، در کنار هم زار زدیم‌ و بر سروسینه کوبیدیم و لالایی سر دادیم. بچه‌ها را از زیر آوار بیرون کشیدند. تن آش‌ولاش دخترم را در کاور مشکی گذاشتند. بالای سرش رفتم. با همان غلط‌گیر روی آن نوشتم. 《ریحانه‌ی بهشتی من.》 =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چالش: همدلی در دلِ آتش وقتی جنگ سایه‌اش رو میندازه، وقتی روزها سخت و نفس‌گیر میشن، اونوقت هنرِ مردمه که خودشو نشون میده. تو این دوران، چقدر دیدی یا شنیدی از کارهای کوچیک و بزرگی که مردم برای همدیگه انجام دادن؟ از کمک‌های غیرمنتظره، از حمایت‌های روحی، از ایثارها و فداکاری‌هایی که شاید هیچ‌وقت رسانه‌ای نشدن؟ ✍️ بنویس از این کارهای مردمی، از همبستگی‌ها، از لحظه‌هایی که مردم به داد هم رسیدن. نوشته‌هاتون رو برای ادمین بفرستید تا در گروه به اشتراک گذاشته بشن و مرهمی باشن بر دل‌ها. ✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم! 📚 👈🏻 موضوع امروز دوشنبه 25 اسفند ماه 1404 با عنوان متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻: 📞 09200757039 💬 @Shavaladpubadmin ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد! 🌺 به امید روزهای روشن =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🥰🥰
📚✨ چاپ کتاب، راهی نوین برای ارتقای رتبه شغلی معلمان! 🤩👈🏻 آیا می‌دانستید که انتشار کتاب در زمینه‌های کلیدی آموزشی مانند "تدریس مؤثر"، "مدیریت رفتار دانش‌آموزان"، "طراحی برنامه درسی" و "ارزیابی عملکرد دانش‌آموزان" می‌تواند به طور قابل توجهی بر رتبه‌بندی شغلی شما تأثیر بگذارد؟ 🌟✍🏻 انتشارات شاولد، در راستای حمایت از توانمندی‌های علمی و حرفه‌ای معلمان گرانقدر، افتخار دارد شما را در فرآیند چاپ کتاب یاری نماید. کتاب شما می‌تواند پلی باشد به سوی: * بهبود مهارت‌های تدریس: ارائه راهکارها و تجربیات عملی برای تدریس اثربخش‌تر. * کسب امتیازات بالاتر در رتبه‌بندی: افزایش شانس پیشرفت شغلی، ارتقاء حقوق و مزایا. * افزایش انگیزه و رضایت شغلی: تجربه‌ای نوین در مسیر تعالی حرفه‌ای. 🥰✅ معلمان متعهد و علاقه‌مند به انتشار آثار علمی و تربیتی خود، فرصت را غنیمت شمرده و با ما در انتشارات شاولد همراه شوید تا گامی نوین در مسیر رشد و اعتلای شغلی خود بردارید. 📲برای اعلام آمادگی و کسب اطلاعات بیشتر، با ما تماس بگیرید. 📞 09200757039 💬 @Shavaladpubadmin 🌺 به امید روزهای روشن =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیام به رزمندگان مدافع وطن بسم‌الله الرحمن الرحیم برادران مجاهد و دلیر مردان جبهه‌ی مقاومت، سلام و خداقوت. می‌دانیم که این روزها با دل‌هایی مملو از ایمان و دستانی برخاسته از توکل، با دهان روزه در صف نخست دفاع از وطن ایستاده‌اید و جان خویش را برای حفظ عزت و سربلندی ایران بر کف نهاده‌اید. شما با سجیل ایمان، لانه‌ی عنکبوت دشمن را نشانه گرفته‌اید تا جهان بداند این خاک مقدس هرگز بی‌مدافع نخواهد ماند. ما نیز در پشت جبهه، عهد بسته‌ایم که میدان را خالی نگذاریم و تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، در کنار شما از حریم وطن پاسداری کنیم. شب و روز، زیر پرچم سه‌رنگ میهن، برای سلامتی‌ و پیروزی‌تان دعا می‌کنیم. فرزندان مکتب امام حسین(ع) هستیم و در مکتب ایثار و شهادت آموخته‌ایم که عزت ملت، حاصل استقامت و خون پاک شهیدان است. ما بر عهد خود پایبندیم تا انتقام خون رهبر شهید و فرشتگان زمینیِ میناب را از دشمنان این خاک بگیریم. امروز، مادرمان «ایران» به فرزندان مؤمن، غیور و دلاوری چون شما افتخار می‌کند. در سایه‌ی الطاف الهی و نگاه ولیّ حق، این پرچم سرافراز، برافراشته خواهد ماند . =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
همدلی این شب ها شماره تلفنم را روی کاغذی نوشتم و روی تابلو اعلانات ساختمان گذاشتم با این متن: هم ساختمانی گرامی در این روز و شب های حساس برای هر گونه کمکی روی ما حساب کنید. متن را با شماره تلفنم این طور تغییر دادم که: هم کوچه ای های گرامی در این روز و شب های سرنوشت ساز برای هر گونه کمکی روی ما حساب کنید. و کاغذها را بر در و دیوار با چسب نواری چسباندم. متن را با شماره تلفنم این طور تغییر دادم که هم محلی های گرامی در این ایام حساس برای هر گونه کمکی روی ما حساب کنید. کاغذها را جاهای در دید محله چسباندم از جمله نانوایی و سوپری محله و سر کوچه ها... در ساختمان و کوچه و محله که گذرم می افتاد دیدم که هم محلی های دیگر با چسباندن کاغذ های جورواجور و تلفن خود اعلام کرده اند که هم محلی های عزیز روی کمک ما حساب کنید... نویسنده: =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
غزل “ آتش ” برای چهارشنبه سوری آتش بزن که شب به در آید ز تیرگی چون سرخی شرار، برآیم ز بردگی پایان درد و زخم زمستان رسیده است فانوس عشق، شعله ی جانسوزِ خستگی زردی ز جان ما، به تو ای آتش کهن سرخی ز روی تو، به دل ما به سادگی بر باد رفته قافله‌ی اشک و حسرتی این شعله مژده‌ایست به قاموس تشنگی دستان خسته، هیزم امید را ببر گرمی دهد به خانه و کاشانه زندگی رقص شرار در شب آتش بهانه‌ایست تا صبح روشن آید از این ره به بندگی ای شعله، نور باش، ز خاکستران مگو جان وطن ز روشنی‌ات یافت تازگی چون سرو، سر بلند بمان در میان دود پرواز کن ز شعله، سوی جاودانگی شاعر : =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چالش: چهارشنبه‌سوریِ بدون ترقه امسال چهارشنبه‌سوری تو دلِ روزهایی میاد که صدای انفجار داره از خاکمون بلند میشه… خیلی از نیروهای امداد و آتش‌نشان‌ها شب و روز تو خط کارن، خیلی از مردم هنوز از صداهای جنگ بی‌خوابه. بیایم امسال آتیش دل‌ها رو خاموش کنیم، نه روشن. بیایم کاری کنیم این شب، صدای ترقه جای صدای ترس نباشه. ✍️ بنویس از انتخابت برای سکوت، برای آرامش مردمی که هنوز تو دل درگیرین. نوشته‌ت رو برای ادمین بفرست تا با بقیه به اشتراک گذاشته بشه — شاید همین پیام کوچیک، دل خیلیا رو آروم کنه. ✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم! 📚 👈🏻 موضوع امروز سه‌شنبه 26 اسفند ماه 1404 با عنوان متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻: 📞 09200757039 💬 @Shavaladpubadmin ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد! 🌺 به امید روزهای روشن =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub