"بهشت پاستور بی نفس تو...."
روزهای فراق سنگین است.
دلخوشی محبوب بودن حبیب است اگر چه او را نبیند ولی هوای نفس کشیدن او را حس میکند.
بهشت پاستور بدون نفس تو سنگین است ای دوست!
بغض راه گلویم را بسته،دستهایم میلرزد، وجلت قلوب لبهای کبود را میلرزاند، چشمها لبریز از دریای عشق میشود وخود را در حرم تو حس میکند بدون آنکه بشنود روضه سیدالشهدا یا نوای بارون و ببار ای بارون ببار...
گویا ذرههای معلق در اتمسفر نفس تو بودیم که با دَم و بازدمت،رقصان و پرّان میشدیم.
چه غم داشت هر آنکسی که تو را داشت و چه باید کرد آتش دل را!
مقتدای من! حکمت کلامت مشی و منش جوانمردان و ذاکرین بود که جان میافزود و شوق طاعت تو شوق بندگی و زیباتر از همه!مهر طراوت خندههایت محبت مخلصان!
هنوز بیتاب شب شاعران محضرت هستم با خنده تو.ای فدای خنده تو!
شیدایی ما را کشت .بگو چه چاره کنم! مرحمی جز رضای خداوند چارهساز نیست.
قبله عارفان خورشید!
بعد از تو بایدبا منظومه کلامت سرکنم که مفتاح الفتوح منتظران خواهد بود.
انّا منتظرون.
✍#میری
#دلنوشه_رهبر_شهید
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
"توفی ولی الله"
"سلام علی القصیده التی ضلّت قافیتها من بعدک"؛ سلام بر قصیدهای که قافیهاش پساز تو گم شد.
آن سحرماه مبارک که اعماق وجود خویش را در نوای "اللهم إنی أسألک ببهائک کلّه" فروخورده بودم گویا جوهرهی عظیمی در تلاطم سیاهی شب ازسوی آسمان در صدد ربایش بود.
آسمان رنگهایش هم ناهمگون بود. تیرگی سحرگاهی بین الطلوعین و "موعد رفتن تو".
دیروز گویا آفتاب سرد زمستانی اسفند هم طلوع نکرده بود که این قلب و جان و استخوانهایم تا شب لرزه افتاده بود.اصلاً اهل باور کردن این ماجرا نبودم.
سحرگاهی که رایحه فراموشنشدنی بیپدری چون سوز زمستانی صورتم را به شلاق کشید و ضرب آهنگ فراق و تنهایی صحیفه هستیام را از هم گسست.
عکس ماه، ستارههای آسمان، آب، صورت مردی آشنا به دیار عشق و مسافر جهان فقاهت و شهادت!
غمی که گویا بخشی از هستی را ربود.
دست بر سر میکوبیدم گویی ستارههای آسمان در حال تناثر و فرو ریختن بودند و قطرههای اشک و ضجه از چشمان طلبه مرید تو!
معلم بینظیر، رهبری فرزانه، عارفی وارسته، سیاستمداری راستگو، قاضی عادل، پدری دلسوز، دانشمندی یکتا!...
قلبهای مؤمنان از وفات آن ابر مرد الهی به سوگ نشست.
فراقی تلخ که خراش چنگ های زهرآلود از دست دادن مرید برروی قلبم را احساس میکردم.
گویی پیکره هستی هم شاهد عروج نورانی تو از بستر زمین به سوی عوالم توحیدی بود و آنجا فرشته ها بر لایههای ملکوتی عالم حک کرده بودند:"توفى ولیالله".
آتشفشانی از غیرت و محبت در دل تکتک آزادیخواهان عالم برپا کرد که فوران مذابهای گدازان آن از اندرون جانشان شعلهور خواهدبود.
آیت خدایی جهان مکشوف نشده توحید و ولایت!
خبر شهادت تو شهود ملکوت مظلومیت حسین را به جهان مخابره کرد و قلبها درهم شکست، ملائکه همراه انسانها ضجه میزدند چراکه هزاران دریای بیپایان در وجود او بود که هیچ حصاری نتوانست او را در خود اسیر کند.
تصور نمیکنم ماجرای اقتداراو با شهادتش به انتها رسیده باشد که" بسمالله مجریها و مرساها" ادامه دارد و نهایتی است که به دریای توحید و ولایت پیوسته است.
آری این منازل سلوک است و خرق حجابهای انبوه دربرابر امام شهید که تحفهای از راه درخشان آل محمد است تا ما را به اسماء حسنای الهی متنعم کند.
امام شهید! آن زمان که جسم دنیایی را به دوش میکشیدی با اکناف این کره خاکی در ارتباط بودی، چه رسد به این زمان که دیگر فارغ از تدبیر این بدن خاکی وسعت وجودیت را بیشاز پیش خواهد کرد.
به خود آمدم دردی جانکاه از خویش و بهجتی جانفزا از اینکه که " دور الفقیه فی الحیاته و دور العارف فی المماته"؛ نقشآفرینی فقیه در زمان حیات اوست و نقشآفرینی عارف پساز مرگش".
آقا سیدعلی امام! توان سبقت گرفتن از این ثابت دهر را ندارم، خمیره تشنه مرا به ساحت ولایت و شهادت رهنمون گردان.آمین.
✍ #میری
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت12
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – بیست و هفتم اسفند1404
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
سروان رفت و من ماندم و دنیایی از حیرت و ناباوری.
خودکار میان انگشتانم میلرزید و چشمانم سیاهی میرفت.
ظرف چند روز، همه چیزم را از دست داده بودم. به جرمی که روحم هم از آن خبر نداشت.
انگشتان لرزانم را دور خودکار محکم کردم تا انبوهی از خطوط کج و معوج را روی سپیدی کاغذ بریزم.
این عادت را از دوران کودکی با خود همراه آورده بودم. همیشه ذهن آشفتهام را با خطخطی کردن کاغذ سر و سامان میدادم. این بار هم باید همان کار را میکردم.
باید این کلاف درهم پیچیده را میریختم روی کاغذ و از نو سرهمش میکردم تا بفهمم ماجرا چیست و من دقیقاً کجای این قصه ایستادهام.
خط اول را کشیدم ... همه چیز داشت خوب پیش می رفت.
من عروس خوشبختی بودم که یکی از بهترین جشنهای عروسی را برایش گرفته بودند و با بدرقه و بوق بوق و رقص و پایکوبی اقوام، به خانۀ بخت آمده بودم.
خط دوم را محکمتر کشیدم... آنقدر که صدای نالۀ کاغذ بلند شد.
داشتم در کمال خوشبختی از کنار باغچۀ لالههای سپیدم رد میشدم تا به حجله بروم که ناگهان ورق برگشت.
خط سوم را روی کاغذ لغزاندم ... ناگهان یک جنازه وسط زندگی من قد علم کرد. جنازهای که بین من و خوشبختی دیواری به بلندای دیوار چین کشیده بود.
خط چهارم ... یک دختر به نام لاله با قساوت به قتل رسیده بود و در باغچۀ خانۀ من دفن شده بود.
خط پنجم ... من جنازه را دیده بودم و تا حد مرگ ترسیده بودم. خون لاله روی لالههای سپید و انگشتان من نقش انداخته بود.
خط ششم ... وحید هم ترسیده بود. به نظرم بیشتر از اینکه من جنازه را دیده بودم نه از خود جنازه.
وحید سعی کرده بود از نفوذش روی من استفاده کند و ماجرا را ماستمالی کند.
خط هفتم ... وحید میخواست با سورپرایز ماه عسلی رویایی حواسم را از جنازه پرت کند و یک جورهایی به من رشوه بدهد.
خط هشتم ... من نتوانسته بودم پاککن بردارم و جنازۀ آن دختر را از وسط دفتر زندگیام پاک کنم. آن جنازه پررنگ تر از آن بود که بتوانم با یک سفر و عزیزم و عشقم گفتنهای وحید، فراموشش کنم.
خط نهم ... من چشم روی همه چیز بستم و به پلیس اطلاع دادم و وحید به عنوان تنها مظنون پرونده دستگیر شد و به جای حجله، راهی آگاهی شد.
خط دهم ... وحید آزاد شد و من به عنوان قاتل دستگیر شدم. خندهدارترین جوک سال!
خط یازدهم ... چرا؟!
خط دوازدهم ... چرا؟!
خط سیزدهم ... چرا؟!
خط چهاردهم ... چرا؟!
هر چقدر خط روی کاغذ کشیدم و از خودم پرسیدم چرا، چیزی از آن پازل گمشده در ذهنم پیدا نشد و چراها در ذهنم بیشتر و بیشتر شدند. آنقدر خط کشیدم و چرا چرا کردم که ته ماندۀ انرژیام هم سوخت و من ماندم و دردی کشنده در قفسۀ سینهام و قلبی که میلش به تپیدن را کاملاً از دست داده بود.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📚✨ چاپ کتاب، راهی نوین برای ارتقای رتبه شغلی معلمان!
🤩👈🏻 آیا میدانستید که انتشار کتاب در زمینههای کلیدی آموزشی مانند "تدریس مؤثر"، "مدیریت رفتار دانشآموزان"، "طراحی برنامه درسی" و "ارزیابی عملکرد دانشآموزان" میتواند به طور قابل توجهی بر رتبهبندی شغلی شما تأثیر بگذارد؟
🌟✍🏻 انتشارات شاولد، در راستای حمایت از توانمندیهای علمی و حرفهای معلمان گرانقدر، افتخار دارد شما را در فرآیند چاپ کتاب یاری نماید. کتاب شما میتواند پلی باشد به سوی:
* بهبود مهارتهای تدریس: ارائه راهکارها و تجربیات عملی برای تدریس اثربخشتر.
* کسب امتیازات بالاتر در رتبهبندی: افزایش شانس پیشرفت شغلی، ارتقاء حقوق و مزایا.
* افزایش انگیزه و رضایت شغلی: تجربهای نوین در مسیر تعالی حرفهای.
🥰✅ معلمان متعهد و علاقهمند به انتشار آثار علمی و تربیتی خود، فرصت را غنیمت شمرده و با ما در انتشارات شاولد همراه شوید تا گامی نوین در مسیر رشد و اعتلای شغلی خود بردارید.
📲برای اعلام آمادگی و کسب اطلاعات بیشتر، با ما تماس بگیرید.
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
🌺 به امید روزهای روشن
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌙 چالش: #افطاری_زیر_سایهی_آژیرها
رمضان رو همیشه با بوی دعا و صدای سفرههای ساده میشناختیم…
اما امسال، صدای انفجار قاطی صدای اذانه.
خیلیا روزهان، با لبهای خشک، تو سنگر یا زیر آوار،
خیلیا سفره ندارن، ولی هنوز دلشون روشنه.
تو این روزای آخر ماه، بین خستگی و امید، تو چی حس میکنی؟
دعای این روزا برات چه رنگی داره؟
✍️ بنویس از روزهداری تو زمانهی جنگ، از امیدای کوچیکی که با هر اذان زنده میشن.
آثارتون رو برای ادمین بفرستید تا با بقیهی دلنوشتهها منتشر بشه — شاید همین سطرها نوری باشه تو دل تاریکی.👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨🔥 روزشمار آغاز دومین دوره جایزه ادبی شاوَلَد
⚠️توجه! توجه!⚠️
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 فروردین 1405 👉🏻 تمدید شد!
👈🏻 «جایی که تخیل، طنز، احساس و واقعیت به رقابت مینشینند» 👉🏻
✍🏻 نویسندگان عزیز!
زمانش رسیده دوباره قلمها را بتکانید، ایدههای نیمهکاره را زنده کنید و آن داستانی را که مدتهاست در ذهنتان قدم میزند، روی کاغذ بیاورید.
🥳دومین دوره جایزه ادبی شاولد؛
رویدادی که قرار است دوباره صدای شما را از میان چهار سبک جذاب ادبی بشنود:
✨ فانتزی – جایی که جهانها را خودتان میسازید
😂 طنز – روایتهایی که لبخند را مهمان ذهن خواننده میکنند
🎭 درام – داستانهایی که قلب را میلرزانند
🪞 واقعگرایانه – بازتاب زندگی، تجربه و حقیقت
فرقی ندارد کودک مینویسید یا بزرگسال،
شعر میگویید یا داستان کوتاه،
روایت مینویسید یا قصهپردازی میکنید…
مهم این است که روح اثر شما در یکی از این چهار سبک بدرخشد.
این مسابقه، فرصتیست برای اینکه صدای شما شنیده شود، اثرتان دیده شود و نامتان در کنار نویسندگان خلاق ایران ثبت شود.
هر روز که میگذرد، یک قدم به شروع این رقابت بزرگ نزدیکتر میشویم…
و شاید این بار، نوبت شما باشد که در کتاب برگزیده شاولد بدرخشید.
📆 روزشمار آغاز مسابقه فعال شد…
قلمها را آماده کنید؛
ایدهها را صدا بزنید؛
و منتظر شروع رسمی باشید…
ما مشتاق خواندن داستان شما هستیم.
📤 ارسال اثر:
https://shavaladpub.ir/prize
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراقب سلامت روانت باش 🤍
#انگیزشی
╭┈┈┈┈┈─────❥ 𝙟𝙤𝙞𝙣 ?
╰┈➤ https://eitaa.com/shavaladpub
همه به شما می گویند:
سال خوبی داشته باشید
ولی من به شما می گویم :
•••سال خوبی را برای خودتان خلق کنید•••
به فکر آمدن روزهای خوب نباشید!
آنها نخواهند آمد …
به فکر ساختن باشید…
روزهای خوب را باید ساخت
آرزو می کنم
بهترین معمار سال جدید باشید …
پیشاپیش عیدتان مبارک✨
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
🌙 چالش: #افطاری_زیر_سایهی_آژیرها رمضان رو همیشه با بوی دعا و صدای سفرههای ساده میشناختیم… اما ا
امشب دوباره وقت افطاره…
اما شهر بوی افطار نمیده؛ بوی دود میده.
صدای اذان که بلند شد، چند ثانیه همهچیز ساکت شد؛
انگار حتی جنگ هم برای لحظهای مکث کرد.
چراغ خونهمون کمنور بود.
مادرم یه سفرهی کوچیک انداخت؛
یه لیوان آب، چند تا خرما، یه تکه نون.
گفت: «مهم نیست سفره چقدر سادهست… مهم اینه که هنوز با همیم.»
بیرون، صدای دورِ انفجار میاومد
ولی داخل خونه، صدای آروم «اللهم لک صمنا» پیچید.
اون لحظه فهمیدم امید دقیقاً همینه؛
همین که وسط ترس و تاریکی
هنوز کسی هست که دعا کنه،
هنوز دستی هست که خرما تعارف کنه،
و هنوز دلی هست که باور داشته باشه
این شبهای سخت هم بالاخره تموم میشن.
نویسنده: #ناشناس
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub