eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚✨ چاپ کتاب، راهی نوین برای ارتقای رتبه شغلی معلمان! 🤩👈🏻 آیا می‌دانستید که انتشار کتاب در زمینه‌های کلیدی آموزشی مانند "تدریس مؤثر"، "مدیریت رفتار دانش‌آموزان"، "طراحی برنامه درسی" و "ارزیابی عملکرد دانش‌آموزان" می‌تواند به طور قابل توجهی بر رتبه‌بندی شغلی شما تأثیر بگذارد؟ 🌟✍🏻 انتشارات شاولد، در راستای حمایت از توانمندی‌های علمی و حرفه‌ای معلمان گرانقدر، افتخار دارد شما را در فرآیند چاپ کتاب یاری نماید. کتاب شما می‌تواند پلی باشد به سوی: * بهبود مهارت‌های تدریس: ارائه راهکارها و تجربیات عملی برای تدریس اثربخش‌تر. * کسب امتیازات بالاتر در رتبه‌بندی: افزایش شانس پیشرفت شغلی، ارتقاء حقوق و مزایا. * افزایش انگیزه و رضایت شغلی: تجربه‌ای نوین در مسیر تعالی حرفه‌ای. 🥰✅ معلمان متعهد و علاقه‌مند به انتشار آثار علمی و تربیتی خود، فرصت را غنیمت شمرده و با ما در انتشارات شاولد همراه شوید تا گامی نوین در مسیر رشد و اعتلای شغلی خود بردارید. 📲برای اعلام آمادگی و کسب اطلاعات بیشتر، با ما تماس بگیرید. 📞 09200757039 💬 @Shavaladpubadmin 🌺 به امید روزهای روشن =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌙 چالش: رمضان رو همیشه با بوی دعا و صدای سفره‌های ساده می‌شناختیم… اما امسال، صدای انفجار قاطی صدای اذانه. خیلیا روزه‌ان، با لب‌های خشک، تو سنگر یا زیر آوار، خیلیا سفره ندارن، ولی هنوز دلشون روشنه. تو این روزای آخر ماه، بین خستگی و امید، تو چی حس می‌کنی؟ دعای این روزا برات چه رنگی داره؟ ✍️ بنویس از روزه‌داری تو زمانه‌ی جنگ، از امیدای کوچیکی که با هر اذان زنده می‌شن. آثارتون رو برای ادمین بفرستید تا با بقیه‌ی دلنوشته‌ها منتشر بشه — شاید همین سطرها نوری باشه تو دل تاریکی.👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨🔥 روزشمار آغاز دومین دوره جایزه ادبی شاوَلَد ⚠️توجه! توجه!⚠️ 🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 فروردین 1405 👉🏻 تمدید شد! 👈🏻 «جایی که تخیل، طنز، احساس و واقعیت به رقابت می‌نشینند» 👉🏻 ✍🏻 نویسندگان عزیز! زمانش رسیده دوباره قلم‌ها را بتکانید، ایده‌های نیمه‌کاره را زنده کنید و آن داستانی را که مدت‌هاست در ذهن‌تان قدم می‌زند، روی کاغذ بیاورید. 🥳دومین دوره جایزه ادبی شاولد؛ رویدادی که قرار است دوباره صدای شما را از میان چهار سبک جذاب ادبی بشنود: ✨ فانتزی – جایی که جهان‌ها را خودتان می‌سازید 😂 طنز – روایت‌هایی که لبخند را مهمان ذهن خواننده می‌کنند 🎭 درام – داستان‌هایی که قلب را می‌لرزانند 🪞 واقع‌گرایانه – بازتاب زندگی، تجربه و حقیقت فرقی ندارد کودک می‌نویسید یا بزرگسال، شعر می‌گویید یا داستان کوتاه، روایت می‌نویسید یا قصه‌پردازی می‌کنید… مهم این است که روح اثر شما در یکی از این چهار سبک بدرخشد. این مسابقه، فرصتی‌ست برای اینکه صدای شما شنیده شود، اثرتان دیده شود و نام‌تان در کنار نویسندگان خلاق ایران ثبت شود. هر روز که می‌گذرد، یک قدم به شروع این رقابت بزرگ نزدیک‌تر می‌شویم… و شاید این بار، نوبت شما باشد که در کتاب برگزیده شاولد بدرخشید. 📆 روزشمار آغاز مسابقه فعال شد… قلم‌ها را آماده کنید؛ ایده‌ها را صدا بزنید؛ و منتظر شروع رسمی باشید… ما مشتاق خواندن داستان شما هستیم. 📤 ارسال اثر: https://shavaladpub.ir/prize =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراقب سلامت روانت باش 🤍 ╭┈┈┈┈┈─────❥ 𝙟𝙤𝙞𝙣 ? ╰┈➤ https://eitaa.com/shavaladpub
همه به شما می گویند: سال خوبی داشته باشید ولی من به شما می گویم : •••سال خوبی را برای خودتان خلق کنید••• به فکر آمدن روزهای خوب نباشید! آنها نخواهند آمد … به فکر ساختن باشید… روزهای خوب را باید ساخت آرزو می کنم بهترین معمار سال جدید باشید … پیشاپیش عیدتان مبارک✨ =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
🌙 چالش: #افطاری_زیر_سایه‌ی_آژیرها رمضان رو همیشه با بوی دعا و صدای سفره‌های ساده می‌شناختیم… اما ا
امشب دوباره وقت افطاره… اما شهر بوی افطار نمی‌ده؛ بوی دود می‌ده. صدای اذان که بلند شد، چند ثانیه همه‌چیز ساکت شد؛ انگار حتی جنگ هم برای لحظه‌ای مکث کرد. چراغ خونه‌مون کم‌نور بود. مادرم یه سفره‌ی کوچیک انداخت؛ یه لیوان آب، چند تا خرما، یه تکه نون. گفت: «مهم نیست سفره چقدر ساده‌ست… مهم اینه که هنوز با همیم.» بیرون، صدای دورِ انفجار می‌اومد ولی داخل خونه، صدای آروم «اللهم لک صمنا» پیچید. اون لحظه فهمیدم امید دقیقاً همینه؛ همین که وسط ترس و تاریکی هنوز کسی هست که دعا کنه، هنوز دستی هست که خرما تعارف کنه، و هنوز دلی هست که باور داشته باشه این شب‌های سخت هم بالاخره تموم می‌شن. نویسنده: ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒█▒▒▒█▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒█▒▒▒█▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒‌▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒██████▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒█▒▒▒▒▒▒█▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒‌█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒██▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒██████████▒| ▒▒▒▒▒▒█▒▒█▒▒▒▒██▒| ▒▒▒▒▒▒████▒▒▒▒██▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒████████▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒██████████▒| ▒▒▒▒▒▒█▒▒█▒▒▒▒██▒| ▒▒▒▒▒▒████▒▒▒▒██▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒██▒▒████████▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒‌█████▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒██| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒‌█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒██▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒██▒▒▒█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒██▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒██████████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒‌█████▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒██| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒‌█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒██▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒██▒▒▒█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒██▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒██████████▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒| ▒▒▒▒▒▒‌▒▒▒▒▒▒▒▒██▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒███████▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒█████▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒█▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒█████▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒‌▒▒▒██▒▒▒▒‌▒▒| ▒▒▒▒▒▒‌█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒██▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒██████████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒████████▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒| ▒██▒▒▒▒████▒▒▒▒▒▒| ▒▒██▒▒██▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒████▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒██▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒█████▒▒▒▒▒▒| ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒| ایتا شاولد https://eitaa.com/shavaladpub
بهار پرتقال دو درخت پرتقال در حیاط. داریم کارشان. عجیب. است. هرساله یکی. غوغا میکند از شکوفه و یکی کمتر تلاش میکند برای شکوفه دادن ، می‌دانستید عطر شکوفه های پرتقال هم مثل شکوفه های. نارنج بسیار معطر است ،چند شکوفه چیدم برای چای. افطار ، امسال یک اسفند ماه خاص داریم ، بهارپشت پنجره امریکا به کشورمان حمله کرده ,رهبرمان شهید شده ،هر روز در شهرها هموطنان شهید می‌شوند ،ایران با اقتدار دفاع می‌کند ماه رمضان است روزهای آخر این ماه عزیز ،خدایا باهمه این سختی‌ها دلمان پر از نور عشق تو است ، یاریمان کن ای معبود بی همتا عیدیمان. را نابودی ستمگران قرار بده الله اکبر... چایم را با عطر بهار پرتقال می‌نوشم و برای وطنم دعا میکنم ... ( سرباز وطن ) اسفندماه ۱۴۰۴ =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شیارهای دودی این پا و ان پا کرد. نمی‌دانست چه کار کند و چه بگوید؟ قار و قور شکمش هم بالا رفته بود. چشم دوخت به گاری پدر که چندتا نان خشک و پلاستیک فرسوده از توی گونی‌ها چشمک می‌زدند. پشیمان شد که حرفی بزند. دوباره با چشمهای مشکی‌اش به کوچه نگاهی کرد. گنجشک هم پر نمی‌زد. نگاهی به کفشهای پاره- پوره‌اش انداخت. انگشت بزرگش هر از گاهی با تکان گاری سرک می‌کشید. سوز سرما هر لحظه بیشتر می‌شد. کلاه قرمز پشمی‌اش را روی گوشش کشید. نگاهی به دستهای پر از ترک و خشک پدر انداخت. پر از شیارهای دودی رنگ، دسته گاری را هل می‌داد. بغضش پرتر شد. اشک از گوشه چشمش بر روی شقیقه‌های کرکی‌اش راه پیدا کرد. فین‌ و فونش به راه افتاد با سر آستینش پاک کرد. پدر صدا زد: « بَبَم سردته! میخوای کُتُمُ بدمت بگیری دورت؟» جواد گفت:« نه بُوا، حالوم خوب، کی می‌ریم خونه؟» می‌دانست که هیچی در خانه ندارند و نه مادری که با غذای گرم و آغوش پرمهرش او را در بغل بگیرد، اما باز بهتر از تحمل کردن این هوای سرد بود. مشتری هم نبود. پدر گلویش خشک شده بود از بس داد زده بود. پدر گفت: - بریم خونه؟ الانه که بارون بگیره. دستی به لبه گاری کشید و گفت: « ها بریم. بُوا! چرا ننم باید سرطان بگیره؟! من ننم می‌خوام!» مرد می‌دانست پسرش گرسنه است. با خودش زمزمه کرد: «خدایا امروزم شرمنده‌ام نکن!» - ننت پیش خُدان. دوستش داشت! اشک از گوشه چشم پرچروک آقا سیف‌الله جاری شد. همان‌طور که داشتند برمی‌گشتند، به سر چهارراه رسیدند. پیرزنی با پالتو خزدار تا چشمش خورد به گاری داد زد: -هی گاریچی! نون خشکی! بیا اینجا! -خانوم من! الان اومدم. گاری را باشتاب هل داد. پلاستیک داری یا نون خشک؟ - نه آقا پلاستیک کجا بود؟! اشاره کرده به پلاستیک توی دستش: - بیا این دو دست غذا رو بگیر، برو با بچه‌ات بخور. غذا گرفتم برای نوه‌هام مثل‌که خونه نیستن. سیف‌الله نگاهی به آسمان کرد و با لب‌های خشک و ترک خورده‌اش گفت: - خدایا شکرت! جواتی خدا رسوند. ================= بید لرزان با عصبانیت ژاکتش را از کمد بر می‌دارد و درش را محکم می‌بندد... خیره می‌شوم به دست‌هایش. دست‌هایش چون بیدی ‌بی‌قرار می‌لرزد. و دل من بی‌قرارتر. با خودم می‌گویم: «چه اتفاقی افتاده؟ نکنه چیزی شده و من ازش خبر ندارم.» هوفی می‌کشد و چنگی به موهای ژولیده‌اش می‌زند. نگاهمان به هم گره می‌خورد. سرم را چون آونگ ساعت چند بار تکان می‌دهم. بی توجه از کنارم رد می‌شود. با این کارش مضططرب‌تر می‌شوم. چهارچوب در می‌ایستم و با بغض نشسته در گلو خیره به چشمانش می‌شوم. - حمید معلومه چیکار می‌کنی؟ می‌خوای منو دق‌مرگم کنی! بگو ببینم چی شده؟! چند روز دمقی! باز هیچ نمی‌گوید. دستم را می‌گیرد و به سمتی می‌کشد و از چهارچوب در بیرون می‌رود. ژاکتش را به کول انداخته، کفشش را پا کرده-نکرده، راهی پله‌ها می‌شود. به سمتمش می‌دوم. - حمید تو رو خدا، چرا منو نمی‌بینی؟! بگو ببینم مشکلی پیش اومده. روی پله می‌نشیند. چشم‌هایش را می‌بندد. انگار می‌خواهد برای سال‌ها بخوابد. دست به چشمش می‌کشم. - ولم کن ستاره دست از سرم بردار. می‌فهمی حالم خرابه... از گوشه چشمش قطره‌ای درشت بر گونه‌هایش جاری می‌شود و راه پیدا می‌کند به شقیقه‌هایش. جلویش می‌ایستم و با سر انگشتان نحیفم که لرز به جانش افتاده، رود جاری شده از چشمش را پاک می‌کنم. دست‌هایم را می‌گیرد. می‌بوید و بوسه ای بر آن می‌نشاند. با دو دستم صورتش را قاب می گیرم - حمید بگو چی شده عزیزم؟! - من دیگه بابا نمی‌شم. تو مامان نمیشی ستاره‌ی من. جواب آزمایش اومد. بغضم پر می‌شود و سرش را در آغوش می‌گیرم. می‌گویم تو برای من ... ================= بغض چنگی انداخت به موهای فرش و آن را زیر مقنعه ابی‌اش چپاند. هوفی کشید. بغض مثل تاری سد راه نفس شده بود. -پرستاری شغلی پردردسریه. دیگه خستمه، دلم میخواد یه دل سیر بخوابم. اگه بدونی دیشب چه بر سرم اومده؟ محسن پاهایش را عقب و جلو کرد و آرنج خواباند روی میز پرستاری، گفت: - می‌دونم اما تو حرف گوش نمی‌کنی! چقده گفتم دست وردار از این کارات تا آخر کارت کشید به دادیار و قاضی... من ورزشکار با این سابقه درخشانم، شدم اسیر دادگاه، پاسگاه... زن چشمهایش را بست و گردن خم کرد و ولو شد روی صندلی کنار لبه میز پرستاری... - من عاشق شغلمم اما بد سرم اُوردن. از مهر و محبتم سو استفاده کردن... آخر کارم می‌کشه به قبرستون و گلزار ارواح. محسن: «نمی‌زارم هستم باهات اما چرا؟!...» - کاش زمان به عقب برمی‌گشت. گفت دخترمه من، چمیدونستم؛ قبض حسابداری رو داد و بردش. خوابم میاد یه خواب عمیق... نویسنده: =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
*ظرف رطب را از یخچال در آوردم مقداری را در بشقاب چینی با سلیقه چیدم ،دوباره صدای جیغ و سوت و هلهله می آید... دستم را هراسان از ظرف رطب بیرون می آورم و سرم را برمیگردانم نه صدای سوت کتری روی اجاق است ما افطار را با چای گلاب و رطب باز میکنیم خیلی می چسبه! چای را در دو لیوان بزرگ میریزم . بوی عطر گلاب در آشپزخانه مستطیلی کوچک می پیچید بعد کوکو سبزی ها را در ماهیتابه برمیگردانم نان گرم و تازه و کاهو هم داریم چند دقیقه ای تا افطار مانده از صدای پدافند ها دوباره دلشوره میگیرم روسری ام را روی سرم می اندازم و به سمت پنجره میروم ،ساکنین آپارتمان روبرویی هم پشت پنجره ها به آسمان نگاه میکنند و به اینطرف و آنطرف سر می‌چرخانند به غیر از دسته ای پرنده سرخوش و مست در آسمان نیمه ابری چیزی نمی بینم تلویزیون را روشن میکنم ، باز میز و نیمکت های خونی باز خون دل خوردن های ایرانی ! باز رژیم کودک کش شیطانی می‌خواهی کنی ما را روانی اما کور خواندی !چای سرد شده با رطب دیگر صفایی ندارد افطار را با نمک باز میکنم با نمک اشک های گرم و پیوسته . * نویسنده : =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub