_فروردین 1405_
✍️ چالش نویسندگی: «شاهراهی که جهان را نگه میدارد»
تنگهای باریک در نقشه جهان، اما گرهخورده با سرنوشت اقتصاد، سیاست و قدرتهای بزرگ. جایی که عبور نفت، عبور قدرت است؛ و هر تصمیمی میتواند نبض جهان را تندتر یا کندتر کند.
فرض کنید شما نویسندهای هستید که باید لحظهای حساس از آینده یا حالِ تنگه هرمز را روایت کنید؛ لحظهای که نگاه جهان به این گذرگاه دوخته شده است.
آیا این روایت از نگاه یک ملوان است که در دل دریا شاهد تنشهاست؟
از دید یک تحلیلگر که پشت میز نقشهها را بررسی میکند؟
یا شاید از زبان خودِ تنگه هرمز که قرنهاست عبور قدرتها را دیده است؟
در قالب یک متن کوتاه (روایت، داستانک، یادداشت ادبی یا تحلیلی) بنویسید:
اگر روزی سرنوشت جهان به تصمیمی در تنگه هرمز گره بخورد، آن لحظه چگونه خواهد بود؟
حداکثر ۳۰۰ کلمه
مهلت ارسال: تا دوشنبه 10 فروردین 1405
✅بهترین آثار در گروه منتشر میشود.✅
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
من زنده ام
هر روز شاهد عبور نفت کش ها وکشتی های تجاری بود.
با بعضی دوست شده بود.
انهاگاهی هنگام عبور برای او سوت ممتدی می کشیدند.
بعضی هم انگار نه انگار که بخاطر او راه طولانی آنها کوتاه می شد.
بعضی هم گستاخانه بدون اجازه از او عبور کرده و قدرت نمایی می کردند.
بارها دیده بود مردان نامردی را که بر روی ناوها به حریم او تجاوز می کردند.
انگار می خواستند بگویند: تو مرده ای!
آبی آسمانی کرانه اش را آلوده می کردند.
یکبار هم ناوی بد قیافه به نام« وینستن »با دو موشک از خلیج فارس که او همچون گردن بندی بر سینه اش می درخشید،
به طرف هواپیمای مسافری کشورش دو موشک شلیک کردند.
چه تلخ بود
آن روز چقدر گریه کرد وقتی اجساد زنان و کودکان را شناور بر دامانش می دید!
اما گویا اتفاقی افتاده است،مدتی از عبور نفت کش ها وناوها خبری نیست.
جوانانی را می بیند که مرتب با قایق های کوچک ولی تندرو به او سرکشی می کنند.
دیگر کسی بدون اجازه حق عبور از او را ندارد.
یکبار وقتی نفتکش یا ناوی بی توجه به اخطار شیر مردان کشورش قصد عبور از او را داشت؛در آتش خشم آنان سوخت!
اشک در چشمانش حلقه زدن این بار هم گریه کرد،ولی نه از غصه،گریه اش از شادی واحساس قدرتمندی بود.
نفت کش ها به او می گویند:همه جا حرف توست و نامت سرفصل تمام خبرهاست.
با او مهربان شده اند،
حالا بیشتر احساس اقتدار می کند از اینکه او
تنگه ی هرمز است همان گلوگاه اقتدار خلیج همیشه فارس ایران!
#زهرازرگران
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خاکش که سرو پرور،گوهر عطاست ایران
مهرش اگر بتابد مس کیمیاست ایران
دنیا مریض و چرکین ،باکی برایمان نیست
خاکش دوای دردست ،دارلشفاست ایران
آزادگان ایران، رزمندگان اسلام
اینجا زمین شیران، بابالرضاست ایران
در مکتب دلیران پس ترس جا ندارد
در راه میهن و دین جانها فداست ایران
ابلیس! اگر چه ایران، شد هم نبردِ سختت
این را بدان ستمگر! دست خداست ایران
هرجا قدمگذاری ، هرجا نظرکنی تو:
هم پایدارتر شد، هم در نواست ایران
#آیناز_بویری
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تنگۀ تا ابد تنگ
هرمز، تنها اسمش تنگه بود اما هرگز برای هیچ کشتی و قایقی تنگ نبود. تنگۀ ما، تا همین دیروزها فراخترین بود، امنترین بود اما درست از زمانی که دشمن دهان گشادش را باز کرد و یاوه پشت یاوه برای ایران و ایرانی بافت، تنگ شد. آنقدر تنگ که حتی ماهیهای خلیج فارس هم وقت عبور از تنگه، احتیاط میکنند. ناو و کشتیهای دشمن که دیگر جای خود دارد. اکنون تنگۀ ما هم درست مثل خلق ما تنگ است. خلق ما هم تا دیروزها تنگ نبود. ما ایرانیها، در همه جای جهان معروفیم به روی باز و گشاده. ما حتی اگر دستمان هم تنگ باشد، گشادهدستیم و راه بر کسی نمی بندیم اما همۀ اینها برای همان دیروزها بود. دیروزهایی که هنوز بچههای بیگناه و معصوم ما را پشت نیمکتهای مدرسهها نکشته بودند. دیروزهایی که یگانه رهبر ما را شهید نکرده بودند. دیروزهایی که هموطنان روزه دار ما را سر سفرههای افطار به خاک و خون نکشیده بودند. دیروزهایی که سفرۀ هفتسین ما را سیاهپوش نکرده بودند. آری! امروز خلق ما هم همچون تنگۀ ما تنگ است. نه تنها امروز که فردا و فرداها ... تنگۀ ما برای دشمنان ایران و ایرانی تا ابد تنگ است و دوستی با قاتلین هموطنان بیگناه ما، تا ابد ننگ!
#سهیلاسپهری
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
در تبوتاب بودم...
درتبوتاب بودم که آخر چه خواهد شد؟ روز و شب، وقت و بیوقت، مستمر، بدون وقفه، خستگی ناپذیر و دائم در حال فعالیت بودم. دریغ از یه پاپاسی. آخه مگه میشه من به این مهمی، چنین با ابهت، با این همه تلاش؟! کار راه انداز همه بودم و اما کسی قدرم را نمیدانست. مثل طلبکاران میآمدند و با غرور از کنارم رد میشدند. انگار که خودشون همه کاره بودن، اما خبر نداشتن که بابا دولتی ایشون زلفها پریشونه. خلاصه سرتون درد نیارم که همش سکوت کردم و تحمل، اما تا کجا...
روزها پی حوادثی که به گوش میشنیدم، خلقم تنگ وتنگتر میشد و در خودم فرو رفته و مچاله میگشتم. حرف از تجاوز بود. زانوی غم بغل گرفتم. آه از نهادم بلند شد. حرف از شهادت حرف از نامردی و حرف از غیرت بود. بابا دست ور دارید از من و این وادی پر صلابت.
خبری آمد خبری در راه است. گفتن که میخوان به تو همسایههات هجوم بیارن، رگ غیرتمان باد کرد. همسایه ها را جمع کردیم و جلسه فوقالعاده گرفتیم که بابا چه کنیم چه نکنیم؟!
جای درنگ نبود. باید تصمیم را بیان و عملی میکردم. گفتم دگر سکوت جایز نیست. من دیگر کسی را راه نمیدهم کسی دیگر جرات دارد از کنار من رد بشود. اول هزینه بعد عبور. چشمهایشان گشاد شد، بابا چه فکری؟! مرحبا! احسنت به این درایت!
گفتم:« بلی من تکهای از این سرزمین پرغرورم.»
خلاصه همه دنبال من هستن که دل به دست اورند، اما دلی که شکست قابل اصلاح نیست جای شما دگر نیست کنار ما ای ددمنشان ، خوار و خسان. آری من تنگه هرمزم، هرمز همیشه بیدار و هوشیار. خلقم تنگ است تا ابد برای شما.
پابرجا و با صلابت.
✍#ثریاکریمی
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تنگه
ایرانیان پیشین پی بردند که در نقطه ی مسلط تری از تنگه ی هرمز قرار دارند و با این اندیشه فراتر از هزار سال بر خاورمیانه حکم فرمایی کردند. گذشت زمان و دسیسه ها باعث شد که ایرانیان این نکته را از یاد ببرند و محدوده ی حکم فرماییشان کمتر شد و تنگه ی هرمز یک تنگه ی معمولی شد و کسانی که کمتر بر آن تسلط داشتند و بیگانگان نبضش را در دست گرفتند. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. ترامپ و نوچه اش نتانیاهو قصد ضربه زدن به ایران و ایرانی را داشتند غافل از این که ایرانیان را به یاد این نکته ی جغرافیایی و تاریخی انداختند که بر نقطه ی مسلط تری از تنگه ی هرمز قرار دارند. از این موقعیت استراتژیک و سوق الجیشی و سرکوب دیگر دارند استفاده می کنند که نبض خاورمانه در دستشان باشد و بگو اصلا نبض جهان...
#حسینعلی_ساسانی
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خلیج فارس
ناوامریکایی ویکتوریا
جرج رو به پیتر کرد گفت :
حواست کجاست نوبت تو
جرج یک اسب سیاه وحرکت داد و گفت :
گرسنه ام ، حوصله بازی ندارم
غذای دیشب دیدی ؟ یه بچه ام سیر نمیشد
پیتر که چشم به صفحه شطرنج داشت
گفت :
خوب غذا و آب جیره بندی شده. ما وسط
دریا هستیم ،معلوم نیست تا کی
تو این وضعیت باشیم ؟
ایرانیا با بستن تنگه هرمز قدرت برتری
جنگ را دست گرفتند
سالها کشتیها بدون. هیچ هزینه ای،
از این تنگه رد میشدند، خود ما باعث
شدیم این وضعیت پیش بیاد
جورج از جا بلند شد ،سیگاری از روی میز
برداشت و روشن کرد و گفت :
پس چرا اینا تسلیم نمیشند،خسته شدیم
پیتر گفت : داره ازشون خوشم میاد
قبلاً راجب تمدن ایران یه کتاب خونده
بودم. ولی الان داریم خودمون قسمتی
از تاریخ ایران میشیم،در خلیج فارس!
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن )🇮🇷
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📊 روزشمار جایزه ادبی شاولد؛ آمار داغ و رقابت تنگاتنگ!
🎉 110 اثر تا امروز رسید!
✍️ 41% از آثار در بخش واقعگرایانه
🌍 فارس پیشتازه؛ تهران، مازندران و اصفهان در تعقیب
📈 میانگین سنی: 36 سال | تجربه نویسندگی: 6 سال
⏳ 49 روز گذشته... 11 روز تا پایان مهلت ارسال باقیست!
📅 مهلت ارسال اثر: 20 فروردین 1405
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize
📌 برای ادامهی گزارشها و شنیدن روایتهای تازه، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
محافظ جزیره رنگین (هرمز)
نقاش کوچولو با مداد رنگی های که پدرش برایش از فروشگاه ساحلی خریده بود، جنگجویی قوی کشیده بود، پدرش گفت پسرم چطور این فکر به مغزت خطور کرد که این نقاشی را بکشی، نقاش کوچولو گفت ، پدر این فرمانده کسی هست که از دریای ما محافظت می کرد و شهید شد، پدر گفت پسرم چرا حالا به فکرت رسیده که این نقاشی را بکشی ، نقاش کوچولو گفت برای اینکه من هم دوست دارم بزرگ که شده ام از جزیره رنگین هرمز محافظت کنم چون از بچه های مدرسه شنیده ام که دشمنان می خواهند ما نتوانیم از زمین و خاک و دریا محافظت کنیم برای همین الان این نقاشی را کشیده ام تا دشمن بداند من گول نمیخورم و همه بچه های ایران باهوشند و از کشورشان دفاع می کنند، وقتی نقاش کوچولو این حرف ها را می زد اشک در چشمان پدرش حلقه زده بود و گفت پسرم ما الان هم فرمانده های شجاع زیاد داریم که از کشورمان دفاع می کنند .نقاش کوچولو گفت آرزو دارم که یک لباس نظامی داشته باشم، تا وقتی آن را می پوشم مثل یک فرمانده به نظر بیایم ، چون او دوست داشت وقتی با پدرش به دریا می رود آن را بپوشد، و محافظ دریا باشد. بخاطر همین بعد از رسیدن به ساحل با پدرش به یک فروشگاه لباس نظامی رفتند و یک لباس اندازه او پیدا کردند اما لباس کمی بزرگتر بود که مادرش چون خیاط خوبی بود آن را اندازه او کرد ، وقتی او آن را پوشید مادرش خیلی خوشش آمد گفتند وااای چه لباس قشنگی ، نقاش کوچولو اسلحه ایی که با آن بازی میکرد هم به دست گرفت ، پدرش دستی به سر او کشید و گفت حتما دشمنان را دستگیر خواهی کرد و پیروز خواهیم شد و کشور ما ایران همیشه پیروز است .
#زهرا_باقری_موحد🇮🇷
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub