تنگه
ایرانیان پیشین پی بردند که در نقطه ی مسلط تری از تنگه ی هرمز قرار دارند و با این اندیشه فراتر از هزار سال بر خاورمیانه حکم فرمایی کردند. گذشت زمان و دسیسه ها باعث شد که ایرانیان این نکته را از یاد ببرند و محدوده ی حکم فرماییشان کمتر شد و تنگه ی هرمز یک تنگه ی معمولی شد و کسانی که کمتر بر آن تسلط داشتند و بیگانگان نبضش را در دست گرفتند. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. ترامپ و نوچه اش نتانیاهو قصد ضربه زدن به ایران و ایرانی را داشتند غافل از این که ایرانیان را به یاد این نکته ی جغرافیایی و تاریخی انداختند که بر نقطه ی مسلط تری از تنگه ی هرمز قرار دارند. از این موقعیت استراتژیک و سوق الجیشی و سرکوب دیگر دارند استفاده می کنند که نبض خاورمانه در دستشان باشد و بگو اصلا نبض جهان...
#حسینعلی_ساسانی
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خلیج فارس
ناوامریکایی ویکتوریا
جرج رو به پیتر کرد گفت :
حواست کجاست نوبت تو
جرج یک اسب سیاه وحرکت داد و گفت :
گرسنه ام ، حوصله بازی ندارم
غذای دیشب دیدی ؟ یه بچه ام سیر نمیشد
پیتر که چشم به صفحه شطرنج داشت
گفت :
خوب غذا و آب جیره بندی شده. ما وسط
دریا هستیم ،معلوم نیست تا کی
تو این وضعیت باشیم ؟
ایرانیا با بستن تنگه هرمز قدرت برتری
جنگ را دست گرفتند
سالها کشتیها بدون. هیچ هزینه ای،
از این تنگه رد میشدند، خود ما باعث
شدیم این وضعیت پیش بیاد
جورج از جا بلند شد ،سیگاری از روی میز
برداشت و روشن کرد و گفت :
پس چرا اینا تسلیم نمیشند،خسته شدیم
پیتر گفت : داره ازشون خوشم میاد
قبلاً راجب تمدن ایران یه کتاب خونده
بودم. ولی الان داریم خودمون قسمتی
از تاریخ ایران میشیم،در خلیج فارس!
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن )🇮🇷
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📊 روزشمار جایزه ادبی شاولد؛ آمار داغ و رقابت تنگاتنگ!
🎉 110 اثر تا امروز رسید!
✍️ 41% از آثار در بخش واقعگرایانه
🌍 فارس پیشتازه؛ تهران، مازندران و اصفهان در تعقیب
📈 میانگین سنی: 36 سال | تجربه نویسندگی: 6 سال
⏳ 49 روز گذشته... 11 روز تا پایان مهلت ارسال باقیست!
📅 مهلت ارسال اثر: 20 فروردین 1405
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize
📌 برای ادامهی گزارشها و شنیدن روایتهای تازه، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
محافظ جزیره رنگین (هرمز)
نقاش کوچولو با مداد رنگی های که پدرش برایش از فروشگاه ساحلی خریده بود، جنگجویی قوی کشیده بود، پدرش گفت پسرم چطور این فکر به مغزت خطور کرد که این نقاشی را بکشی، نقاش کوچولو گفت ، پدر این فرمانده کسی هست که از دریای ما محافظت می کرد و شهید شد، پدر گفت پسرم چرا حالا به فکرت رسیده که این نقاشی را بکشی ، نقاش کوچولو گفت برای اینکه من هم دوست دارم بزرگ که شده ام از جزیره رنگین هرمز محافظت کنم چون از بچه های مدرسه شنیده ام که دشمنان می خواهند ما نتوانیم از زمین و خاک و دریا محافظت کنیم برای همین الان این نقاشی را کشیده ام تا دشمن بداند من گول نمیخورم و همه بچه های ایران باهوشند و از کشورشان دفاع می کنند، وقتی نقاش کوچولو این حرف ها را می زد اشک در چشمان پدرش حلقه زده بود و گفت پسرم ما الان هم فرمانده های شجاع زیاد داریم که از کشورمان دفاع می کنند .نقاش کوچولو گفت آرزو دارم که یک لباس نظامی داشته باشم، تا وقتی آن را می پوشم مثل یک فرمانده به نظر بیایم ، چون او دوست داشت وقتی با پدرش به دریا می رود آن را بپوشد، و محافظ دریا باشد. بخاطر همین بعد از رسیدن به ساحل با پدرش به یک فروشگاه لباس نظامی رفتند و یک لباس اندازه او پیدا کردند اما لباس کمی بزرگتر بود که مادرش چون خیاط خوبی بود آن را اندازه او کرد ، وقتی او آن را پوشید مادرش خیلی خوشش آمد گفتند وااای چه لباس قشنگی ، نقاش کوچولو اسلحه ایی که با آن بازی میکرد هم به دست گرفت ، پدرش دستی به سر او کشید و گفت حتما دشمنان را دستگیر خواهی کرد و پیروز خواهیم شد و کشور ما ایران همیشه پیروز است .
#زهرا_باقری_موحد🇮🇷
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
وقتش رسیده
«در آینده این ملت ایران است که آنها را تحریم خواهد کرد ...»
سالها از روزی که این جملهی مدبرانه بر زبان مبارک حضرت آقا جاری شد، گذشته. آری دقیقا یازده سال. اما با وجود این فاصله، تاریخ هنوز یادش نرفته که خیلیها به این جمله قهقهه زدند و با تمام حماقتشان بر طبل تمسخر کوبیدند.
این عدهی خوشخنده خود را ایرانی میدانستند؛ اما نبودند، بلکه غربزده یا بهتر بگوییم فلکزدههایی بودند که سرشان از زیر برف خارج نمیشد و ایران را با اقتدار رهبرش نمیدیدند و یا قبول نداشتند. برای همین هم شک داشتند روزی بیاید که همهی حرفهای عزتمندانهی آن مرد فرزانه در مورد سیادت ایران بر دنیا، محقق شود.
اکنون دقیقاً همان روز است. روزی که آقا فرموده بودند؛ «وقتش که بشود ...»
وقتش رسیده که ایران مقتدر ما با یک تنگهی راهبردی پهنهی وسیعی برای خواری و ذلت ابرقدرتنمایان و گور قدرت پوشالی آنها شود.
تنگهای که روزی برخلاف دیگر کشورهای «تنگهدار» از کشتیها حقالعبور دریافت نمیکرد، اکنون قدرت در مشت اوست و بر آن است که پوزهی کثیف بدخواهان ایران را بر خاک ذلت بمالد.
اجنبیها که تکلیفشان روشن و پایانشان اسفلالسافلین است، اما بدا به روزگار آنهایی که از روی همین خاک بلند شدند و به نام و نان رسیدند، اما پشت به آن کرده و یا زیرپوستی مصلحتاندیشی نمودند.
آری! امروز تنگهی هرمز پرچمدار عزت ایران است و کلام آقای بصیر و بادرایتمان را با واو به واوش بر جهان و جهانیان دیکته میکند.
#زهرا_ملکی
====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
هرمز افتخار ایران
«هرمز»؛ نامی که در رگهایش، طنین موجهای خروشان و صدای بادهای آشنای خلیج فارس میپیچید. برای او، این نام تنها یک
صدا نبود، بلکه هویت بود؛ هویتی که از خاک ایران سرچشمه میگرفت و در آبهای نیلگون تنگه، امتداد مییافت. او خود را چونان تنگه هرمز میدید: نقطهای حیاتی، شاهراهی که نبض تجارت جهانی در آن میتپید، اما در عین حال، بخشی جداییناپذیر از پیکر بزرگ ایران.
کشتیهای غولپیکر که از فراز آبهایش میگذشتند، فقط باربری نبودند؛ آنها سفیران نامش بودند. هر موج که به ساحل میخورد، قصهای از مقاومت و صلابت را زمزمه میکرد. آبهای زلالش، بازتاب آسمان آبی ایران بود و عمقش، رازهای هزاران سال تاریخ را در خود پنهان کرده بود. او نگهبان این آبها بود، پاسدار این راه.
هرگز اجازه نمیداد که نامش، تنها در دفترهای تاریخ و نقشههای جغرافیایی محبوس شود. «هرمز» زنده بود، در نفس هر ایرانی، در استقامت هر دلاور، در شکوه هر پرچم سه رنگ ایران که برفراز آبهایش به اهتزاز درمیآمد. او نمیگذاشت دشمنان، حتی برای لحظهای، گمان کنند که میتوانند او را از وطنش، از ایران، جدا کنند. زیرا او خود، بخشی از ایران بود؛ امتدادی از خاکش در آب، و نمادی از اقتدارش در جهان. نامش «هرمز» بود، و افتخارش، ایران.
#بهتری_درفش
=======================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
«چشمهای همیشه باز مرتضی»
پنج شبانه روزی میشد که نتوانسته بود پلکهایش را رویهم بگذارد. هرچه بچههای تیم امداد میگفتند برو دو ساعت بخواب تا انرژی بگیری و بتونی بهتر کار کنی، زیر بار نمیرفت؛ خیلی سریع، خود را به هر ساختمانی که جنگنده یا موشکهای آن منطقه ازشهر، مورد هدف قرار میدادند، میرسانید تا اولین نفری باشد که به هم محلهایهایش کمک میکند.
آن روز قبل از ظهر، بعد از آواربرداری و نجات دختر بچهٔ پنج سالهٔ آقاسبحان، همسایهشان، گوشهای از ساختمانِ نیمه خرابه، نشست تا نفسی تازه کند. به دیوار تکیه داد و درحالیکه خیره به ساختمان روبهرویی بود، چشمانش بسته شد. سریع پلکهایش را باز کرد و زیر لب گفت: «لاتؤخذه سنة و لانوم» و سعی کرد بیدار بماند.
طولی نکشید که دوباره جنگندههای آمریکایی حمله کردند. آرمان و ارمیا صدایش زدند که: «آقا مرتضی، چرا نشستی؟! پاشو پناه بگیر.» تکان نخورد که نخورد. عجیب بود. مرتضی، همیشه با سرعت جت، از جا می پرید تا هرکاری از دستش برمیآمد، انجام دهد. آرمان دوباره صدایش زد. دریغ از واکنشی کوچک! نگران شد، خودش را از لابهلای آوارها به مرتضی رسانید. وا رفت. مرتضی از پشت سر سالم بود، اما از روبهرو وضعیت، فرق داشت؛ خون شقیقهٔ چپ او، روی صورتش جاری بود و پیراهن و شلوار مرتضی رنگ خون گرفته بود. چشمهایش هنوز باز بودند و نگاه آرام او، پر از معنا بود. گویی به آرمان نهیب میزد که: «چرا معطلی؟! مگه صدبار نگفتم برای نجات مردم، باید ثانیه رو غنیمت بدونیم؟!»
✍🏻 #آسیه_سلطانی_نجف_آبادی
==================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دختر ایران
من دختر ایرانم، سرمه بر چشم از خاک گلگون هرمز کشیده ام و پیراهنم از موج های نیلگونی است که هزاران سال،
جنازه ی جهان خواران را به قعر خود فرستاده است.
هرمز رگ گردن مادر من است؛ رگ گردن ایران.
امروز که سایه سنگین آهن پاره های غرب بر سفره ی آبی من افتاده است، من نه نگرانم و نه هراسان؛ من منتظرم.
سرنوشت این آب ها به پوتین های برادرم روی عرشه و به دعاهای شبانه من گره خورده است.
ما نه تشنه جنگیم و نه شیفته آشوب، اما یاد گرفتیم که خانه حرمت دارد.
هرمز آینه غیرت ماست، بگذار جهان بداند تا وقتی چادرهای ما در باد این ساحل می رقصند و تا وقتی خون سیاوش ها در رگ این مرز جاری است.
هیچ قدرتی نمی تواند قفل این دروازه ها را به روی صاحبان اصلی اش ببندد. آنها می آیند تا شاهرگ مادرم را بزنند، اما نمیدانند که که نبض من با خون کسانی میزند که برای وجب به وجب این صخره ها جان داده اند.
نبض جهان اگر می زند به حرمت ایستادگی ماست.
من پیرترین شاهد این مرزم و اگر روزی تمام دنیا بخواهد حق نفس کشیدن را از ریه های این سرزمین بگیرد و حرمت این خانه را لگدمال کند. من و برادرانم با همان اراده ای که آوارها را کنار میزنیم، راه ستم را خواهیم بست.
من دختر ایران، فقط چادرم را به کمر
می بندم و رو به اقیانوس پلک می بندم.
همین یک پلک بستن من برای تاریک شدن تمام جهان کافیست.
آری؛ هرمز، ملک پدری من، پاره تن من و امضای ابدی اقتدار من است.
ومن دختر ایران هرگز از پاره تنم نمیگذرم.
#مریم_فرامرزی
=================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🇮🇷کانال اطلاع رسانی پژوهش سرای اسدالله اسدی🇮🇷:
💎 #چالش_نویسندگی
به نام خدا
شب، سنگینتر از همیشه روی تنگه افتاده بود. هوا بوی فلز میداد؛ بویی که ماهیگیران قدیمی همیشه میگفتند نشانهٔ رسیدن روزهای سخت است. موجها آرام اما عصبی میخوردند به صخرهها، انگار دریا خودش هم میدانست که چیزی در راه است.
مدتها بود که خبرهایی از دور میآمد؛ از دشمنی که چشم به این گذرگاه باریک دوخته بود، گذرگاهی که قرنها مثل قلبی کوچک اما حیاتی میتپید. میگفتند آنها میخواهند از دل آبها عبور کنند، میخواهند به بستر نفتی برسند که زیر سینهٔ دریا پنهان شده است؛ گنجی تاریک و سنگین که سالهاست همه دربارهاش زمزمه میکنند.
در ساحل، نور فانوسهای نگهبانها لرزان بود. مردی جوان کنار موجشکن ایستاده و به افقی نگاه میکرد که با هر ثانیه تاریکتر میشد. باد صدای موتورهای دور را میآورد؛ صدایی که انگار از اعماق شب بیرون میخزید. جوان انگشتانش را مشت کرد. قلبش میان سینه میتپید، نه از ترس، که از سنگینی مسئولیتی که روی شانههایش نشسته بود.
«اگر آنها وارد تنگه شوند…» جمله را با خودش نیمهتمام گذاشت. نیازی به ادامه نبود. همه میدانستند این آبراه چقدر برای زندگی مردم مهم است؛ چقدر نفسها و چراغهای این سرزمین به آن گره خورده است. دشمن نمیخواست فقط عبور کند؛ میخواست ریشهٔ نفتی دریا را به چنگ بگیرد، انگار میخواست قلبی را از سینه بیرون بکشد.
باد شدت گرفت. موجها بلندتر شدند و انگار فریاد میزدند. گویی خودِ دریا داشت به مردم هشدار میداد. نگهبانها یکییکی روی بلندیها رفتند. نورهایی قرمز در دوردست ظاهر شد؛ نقطههایی سرد، نامهربان، و بیهیچ نشانی از زندگی.
شب به نیمه نرسیده، صدای اولین برخوردها آمد. لرزشی خفیف در زمین دوید. پرندگان از لانهها پریدند. دریا تیرهتر شد. انگار همهچیز میخواست نفسش را حبس کند. تنگه هرمزاین گذرگاه باریک که همیشه آرامتر از آنچه باید نشان میدادحالا در میان موجها میلرزید.
نه از ترس، نه از شکست؛ از غمی که فقط سرزمینهایی حس میکنند که برایشان چشم سوء نیتی دوخته شده.
در دل آن تاریکی، نگهبانان در سکوت آماده شدند. هیچکس چیزی نگفت. هیچکس گریه نکرد. فقط چشمهایی که در نور آتشها برق میزد، گواهی میداد که مردم این خاک میدانند گاهی حتی دریا هم تنها میشود و محتاج دستهایی است که کنارش بایستند.
آن شب، آسمان ستاره نداشت. تنگه میدانست که شاید سختترین لحظاتش شروع شدهاند؛ اما هنوز موج میزد، هنوز میجنگید، هنوز میدرخشید.
مثل قلبی که نمیگذارد خاموش شود، حتی اگر جهان برای تصاحبش صف کشیده باشد.
نویسنده: #آیناز_میرحاصلی
مدرسه:عدالت
دهم انسانی یک
💎 #چالش_نویسندگی
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت تنگه هرمز
نویسنده: #ستایش_فخربراتی
رشته: یازده تجربی
دبیرستان: عدالت
منم هرمز نه آن جزیره کوچک که این آبراه پر تلاطم قرنهاست که نبض جهان را در دست گرفتهام گاه آرام و گاه سهمگین شن و ماسهام شاهد عبور امپراتوریها غارتها تجارتها و جنگها بوده است بر شانههایم نفت حیاتی جهان را حمل کردهام و در دل آبیام هراس قدرتهای بزرگ را دیدهام
حالا سال 1405 است دیگر تنها شاهد نیستم بلکه در مرکز درام جهانی قرار گرفتهام خبری در راه است تصمیمی که شاید جهان را زیر و رو کند از فراز آسمان پهپادهای بیصدا گشت میزنند و زیر آب ناوشکنهای غولپیکر چون عقربهای فلزی کمین کردهاند بادبانهای قایقهای کوچک میان غولهای آهنین چون برگهای پاییزی میلرزند
صدای امواج دیگر نجوای آشنای قرون نیست پژواک هشدارها و تهدیدهاست هر کشتی که از من عبور میکند حامل بار نه تنها نفت بلکه اضطراب جهانی است در رگهای من جریان حیات اقتصادی میلیاردها انسان جاری است و کوچکترین تلاطمی قحطی و آشوب را در دورترین نقاط زمین رقم خواهد زد
آن لحظه فرا میرسد خبری بر مانیتورها نقش میبندد جنگ صلح بنبست جهان نفسش را حبس کرده است در تنگه هرمز نه فقط آب که سرنوشت بشریت جریان دارد و من هرمز تنها گواه این لحظهی نفسگیرم آیا این بار نیز جهان از این گذرگاه حیاتی با سربلندی عبور خواهد کرد یا در دل طوفان تصمیمات قدرتمندان غرق خواهد شد.
===================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub