به نام خدا
امروز که آخرین باری بود که به دیدار دندانپزشکم رفتم با خودم عهد می بندم که واقعا بعد از هر وعده ی غذایی و خوردن شیرینی مسواک یزنم
واقعا الان نیاز دارم برای ادامه زندگیم وام بردارم. هم اکنون هم درد بی حسی دارم و درد جیب
البته در دوران عمر گهربارم زیاد به دندانپزشکی مراجعه نکردم، هربار که رفتم قسم خوردم مسواک بزنم اما عمر عهد و پیمانم بیش از سه روز نبوده و دوباره به همان شیوه ی نادرست زندگی ام برگشتم.
خوب یادم است وقتی ته دیگ را در دهان گذاشتم و با تمام قدرت گاز زدم و صدای آخ آن تا چند حیاط آن طرف رفته بود و صدای شکستن دندانم به گوش دندان پزشکم رسیدم همان جا یک خانه پیش خرید کرد تا با پول دندان من یک آپارتمان دیگر به مایملکش اضافه کند شاید در دهانم دندان نمی دید، آپارتمان و ماشین بالقوه می دید تا به بالفعل تبدیلش کند
تا به حال ضرب المثل دندان طمع تیز کردن را به این وضوح با چشمانم ندیده بودم دندان هایش به خوبی با من حرف می زد و می گفت چقدر دلش برای دندانهایم تنگ شده
بله کار تمام شد و کارت کشیدم چقدر دوست داشتم رمز کارت را فراموش کنم ولی خب به محض قرار گرفتن در مقابل دستگاه پز مثل عروسک کوکی رمز را گفتم
بله زمان زیادی از این ماجرا می گذرد ولی همچنان قلبم تیر می کشد و خاطره اش هم خودم و هم جیبم را آزار می دهد. حالا هم که روز دندانپزشک است ولی واقعا چرا روز بیمار دندانپزشک نداریم ما که حاصل زندگي را دو دستی تقدیم می کنیم. عجب ما مظلومیم ها
ولی با این حال و اوصاف تبریک ویژه به این عزیزان که حداقل ما را از درد دهشتناک دندان نجات میدهند.
روزتان مبارک.
#مطهره_سادات_سیدی
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آبنبات پر دردسر
شب آخرین روز عید یعنی 13به در بود که بعد از کلی بازی و آتیش سوزندن خسته و کوفته یه آبنبات توی دهنم گذاشتم و روی مبل دراز کشیدم.توی فکر فردا و مدرسه پیک شادی حل نکرده بودم که خوابم برد،چشم هام رو باز کردم توی اتاق خودم وتوی تختم بودم،حتما بابا مثل همیشه بغلم کرده و آورده توی تخت.یهو ذوق ذوق بدی رو توی دهنم حس کردم و هرچه هوشیارتر میشدم دردبدی توی لپ چپم احساس میکردم.از گوشه ی چشمم لپ باد کردم رو میدیدم،برق رو روشن کردم توی آیینه از دیدن صورت ورم کرده ام هم ترسیدم هم خنده ام گرفت.
ساعت 3شب بود و ترس بیدار کردن بابا رو داشتم اما وقتی از درد گریه ام گرفت ناچار بابا رو بیدارکردم و اون هم فوری من رو به درمانگاه شبانه روزی سر محل رسوند.درمانگاه توی زیرزمین داروخانه بود پله هارو پایین رفتیم و به نسبت اون وقت شب بازهم شلوغ بود.از هر اتاق صدای گریه و ناله میومد غیر از اتاق دندانپزشکی و من خوشحال از این که اوضاع اون تو چقدر خوب وآروم و بی درده.خیلی زود در اتاق باز شد و یه مرد که دستش روی لپش بود بیرون امد،قد و هیکلش کم از رستم دستان نداشت چند قدم جلو آمد و یهو بیهوش وسط درمانگاه افتاد.چند نفر زیربغلش رو گرفتن و بردنش اتاق تزریقات من که از دیدن این صحنه پشتم لرزیده بود و سرم پایین و چشمم به در اتاق بود که یه جفت دمپایی آبی با جوراب طوسی دیدم،کم کم چشمم رو بالا بردم و روپوش چرک سفیدی که پراز لکه های خون قدیمی و جدید بود،هرچی چشمم بالاتر میرفت قلبم شدیدتر میزد در نهایت یه جفت دستکش سفید بایه آمپول آهنی بزرگ و صورت یه پیرمرد کم مو که ضخامت شیشه های عینکش از ذربین آزمایش علوم منم کلفت تر بود،دیدم. از پشت عینک یه چشمش بزگ و اون یکی کوچیک دیده میشد.با صدای کلفت گفت:نفر بعد.
بابا دستم رو گرفت و از روی صندلی بلند کرد،با خودم فکر میکردم اون آقاهه که هیکل هرکول رو داشت غش کرد.خدا به داد من برسه که هیکلم از یه پوست روی استخون و یه ملاقه خون تشکیل شده.با قدم های سنگین به سمت قتل گاه میرفتم.
وقتی بابا دستم رو ول کرد تا کاغذ نوبت رو به خانم منشی بده منم وقت رو غنیمت شمردم و دوتا پا داشتم دوتا دیگه غرض گرفتم و پا به فرار گذاشتم.چنان پله هارو 3تا یکی بالا میرفتم که به کل درد دندون فراموشم شده بود و پشت اولین ماشین قایم شدم.بابا که پشت سرم با عجله امد بود مرتب اطراف رو نگاه میکرد و اسمم رو صدا میزد.میترسیدم خودم رو نشون بدم چون میدونستم بابا خیلی عصبانیه و دوساعت دیگه باید بره سرکار و اصلا نخوابیده و حتما با پس گردنی من رو میبره پیش دکتر.ناچار با قیافه ی آویزون از پشت ماشین بیرون آمدم و بابا وقتی من رو دید برعکس انتظاری که داشتم خنده ای کرد و گفت:نترس بیا از داروخانه یه مسکن برات بگیرم تا فردا ببرمت یه دکتر خوب
#لیلا_گونانی
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
توجه، توجه!! ⚠️
حواستون باشه دستتون نسوزه،
کتابهای جدیدمون رسیدن!!
داغه داغ؛ تازه از تنور چاپ دراومده!! 🥰📚
=======================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سلامی هر چند از درد و از سر این الم، به آن پاک سرشت درد پیشه!
آخر تو که بودی؟! آنی که هم رنج میدهی هم سرآغاز آن راحتی؟!
برای دیدنت باید بگیرم آن وقت معلوم نه ساعتی کم و بیش نه ساعتی پس و پیش...
اگر چه آرزوی دیدنت را ندارم و نداشتم، اما ناگزیرم به دیدار همچو ماه دلفریبت.
با آن زبان شیرین مرا نرم و مطیع می کنی و با چشمهای محسور کنندهات مرا خواب!
ناگهان در پوششی دیگر چشم میدوزی به آن بینوا و به هر اسباب متوسل میشوی برای جدا کردنش از من دلتنگ.
آری گرانی و گرانبها! دست به آچار بردنت یکتا و بینظیر...
نه رحمی نه شفقتی! تا دل میبری، می کنی ناگهان از من دل و تیشه به ریشهی آن میزنی، اما من ناغافل با تو انس گرفته و به حرفهایت اعتماد میکنم که با آن حرکت، دل میشکانی و اشکم را جاری...
چه میشود کرد جزیی از زندگیام شدهای با اینکه نمیخواهمت.
ناگزیرم به آن سنانهای بیتاب دستور اکید دهم که مراقب خود باشید وگرنه به این نامهربان سروکارتان می افتد.
غالی و عالی، ولیکن ناگزیر میشوم در دستهایت و به فرمانت آرام گیرم که تو من باخته از الم و درد را آرام و بیدرد کنی.
مرسی که هستی.
دوستت دارم.
روز دندان پزشک رو تبریک میگم به تمام این غالیان و عالیان...
مانا باشید و برقرار
✍ #ثریاکریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دندان پزشکی
همان روزی که با دنداندرد رفتم مطب، از همان لحظهی اول دلشوره افتاد به جانم. دندانپزشک گفت دهانم را بشویم و کاور کفش بپوشم؛ عکسها را از کیفم درآوردم و به او دادم. بعد هم نشستم روی صندلی، اما هرچه صندلی بالا میرفت، اضطراب هم در وجودم بالا میرفت.
حس میکردم همهچیز مرا نگاه میکند؛ چراغ سرد بالای سرم، دستگاههای فلزی، انبرکها… انگار هرکدامشان شخصیت داشتند و منتظر بودند کاری کنند. هنوز حتی درمان شروع نشده بود، اما افکارم مثل سایه دنبالم
میآمدند و ترسم را دوچندان میکردند. آخرش قبل از اینکه دندانپزشک حتی دهانم را باز کند، از شدت اضطراب بلند شدم و با وجود درد، از مطب بیرون زدم و فرار کردم.
همان لحظه یاد خاطرهی عجیب دیگری افتادم؛ روزی که علیرضا دندان شیری جلویش کجش شده بود و اذیتش می کرد.
من هم بیخبر، یکهو دندانش را کشیدم. حتی فرصت «اعتراض» هم پیدا نکرد. اما وقتی تمام شد، خندید و گفت: «راحت شدم خاله! جنایتکار!»
بعد از آن ماجرا همیشه حس میکردم دندانها از من کینه گرفتهاند. انگار میخواستند اَدبم کنند که دیگر بیوسایل دندانپزشکی دستکاریشان نکنم.
وقتی بالاخره دوباره رفتم مطب و دندانپزشک خواست دندان خرابم را بکشد، تازه فهمیدم چرا اینقدر برایم سخت بود. دندانم بدقلقی میکرد و از جایش بیرون نمیآمد. من هم در دل، با زبان بیزبانی به او التماس میکردم:
به خدا دیگه اون کار رو تکرار نمیکنم… تو فقط از خر شیطان بیا پایین تا این کابوس تموم بشه!»
انگار میفهمید، چون با ریشهاش میجنبید و طوری تکان میخورد که انگار قلقلکم میدهد و میخواهد حرص مرا دربیاورد. بازیِ اعصابش طول کشید، تا اینکه بالاخره با انبرک و صدای وزوز دستگاه، دندانپزشک کار خودش را کرد و من از شر آن دندانِ لجباز و مزاحم خلاص شدم.
#بهتری_درفش
==================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آریانا : «اعترافات یک بیمار در آستانهی حفاری»
من همیشه فکر میکردم دندانپزشکها آدمهای خیلی مهربانیاند؛ تا روزی که فهمیدم «لبخند»شان نه از خوشاخلاقی، بلکه از دیدن تعداد دندانهایی است که باید تعمیر شود!
همین هفته رفتم مطب. منشی، مثل مأمور بانک که میداند حسابم خالی است، نگاهی به من انداخت و گفت: «فرم رضایتنامه رو پر کنید.»
گفتم: «برای چی؟»
گفت: «برای اینکه بعداً نگید بهتون نگفته بودیم!»
نوبت من شد. وارد اتاق شدم. دکتر با لبخند گفت: «راحت باشید!»
و من همانجا فهمیدم که قرار است دقیقاً *برعکس* راحت باشم.
دکتر چراغ را انداخت توی صورتم، دهانم را باز کرد، بعد پنج دقیقه سکوت کرد و آرام گفت:
«خب… از کدوم دندون شروع کنیم؟ اینجا همهشون دعواشونه!»
بعد ابزارها را آورد. دستگاهها را که دیدم، حس کردم قرار است در اعماق دهانم تونل مترو خط جدید افتتاح کنند. مخصوصاً وقتی دریل را روشن کرد… صدایی ازش بلند شد که اگر ساختمان روبهرویی را هم خراب میکرد، تعجب نمیکردم.
میانه کار، با دهان کاملاً باز و پر از ابزار، دکتر پرسید:
«درد نداره؟»
خواستم بگم «نه دکتر! فقط حس میکنم روح از بدنم جدا شده»
اما چیزی که از دهانم خارج شد این بود:
«غَغَغَغَغ…»
آخر کار، آینه داد دستم و گفت: «لبخند بزنید!»
لبخند زدم، دیدم دوتا دندانم مثل تازهواردهای مهاجر توی دهان برق میزنن.
گفتم: «هزینهاش چقدر شد؟»
گفت: «فقط یک لحظه قلبتون رو آماده کنید…»
از مطب که بیرون آمدم، حس کردم قهرمان یک نبرد تاریخیام.
به این نتیجه رسیدم که دندانپزشکی تنها جایی است که آدم شجاع وارد میشود، فیلسوف بیرون میآید و بعد از دیدن فاکتور، شاعر میشود!
---
آریانا : رفتم به مطبِ دکترِ دندون،
با ترسِ فراوان، لرزون و بندون!
گفتا: «بشین، یه لحظه نفس کن،
هیچی نمیشه، فقط یه دریل میچرخون!»
چراغ و دریل روشن شد همزمان،
من حس گرفتم شدم سیمرغ تو فنجون!
پرسید وسط کار با لبخند داغ:
«درد نداره؟» گفتم: «غَغَغَغَغَغَغَغُون!»
پُر کرد و کشید و گفت: «تمومه!»
ولی فاکتور آورد، شد درد زبون 😅
از مطب اومدم بیرون با شکوه،
لبخند زدم، دندونم شد قندون🍬
---
#آریانا_شمسی
============================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
صندلی اعتراف
نشستم خیره بر در، با دلی سرشار از وحشت
که آمد دکترم، آن مظهرِ اجلال و پُردولت
سرش از دوریِ مو چون کفِ دست، نور میتابید
زند بر ماه تهمت، آنهمه صافی، همه هیبت
رخش جدی و ترسناک است، چونان نقش منفیها
که تسلیمم به هر تقدیر، در آن ساعت ضربت
بگفتم: «یا علی! خوردم به تورِ جانیِ تاریخ»
که مته میکشد بر رخ، برای قتلِ من منت!
خدایا او گرفت بر دست، داس و تبر و تیشه
که بشکافد دهانم را، به قصدِ حفر با لذت!
نشان داد بر من تنها، دندانهای نیشش را
بگفتم: «نازنین دکتر، بکن بر من کمی رحمت»
نگاهی تیز و برنده بر این مفلوکِ بیچاره
که لرزیدم به خود از ترس، با صد آه و با ذلت
ولی تا گفت: «مریم جان، نترس این درد کوتاه است»
به یکباره فروکش کرد، طوفانِ غم و محنت
صدا چون نغمهی بلبل، ولی جثه چو بهداد است
عجب پارادوکسِ سختی، میانِ صوت و این قامت!
اگرچه دستِ او تا عمقِ حلقم رفته، اما باز
دلم گرم است از آن مهری که دارد در دلش شدت
به قربانِ سرِ صافش که آیینه اخلاق است
که زیرِ آن رخِ سنگی، نهفته چشمهی الفت
مبارک باد روزِ او که با دستِ هنرمندش
ببخشد خنده بر لبها، به رغمِ هیبت و صولت
#مریم_فرامرزی
====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بعدازظهرتابستانی گرم، که ازشدت حرارت اززمین واسمان بخاربرمی خواست، دچاردندان درد وحشتناکی شدم، که طاقتم راطاق کرده بود.
به دندان پزشک تجربی که مهارتش مثال زدنی بود،مراجعه کردم. امپول بی حسّیم راکه زد، مشغول قالب گیری دندان مصنوعی یک خانم میانسال هیکلی شد.
ازدرد، چشمهایم نیمه بازبود، خوب که نگاه کردم، دیدم همسرخانم محکم دوتاپای زنش رابادست فشارمی دادودخترش دوتادستانش را.
دکتر،مدام تکرارمی کردو می گفت :
-خواهش می کنم تحمل کن! این دفعه کارم وخراب نکن .بهت گفتم دیگه باراخرکه قالب می گیرم. خنده ام گرفت، به سختی لبخندزدم. امازن، دریک حمله برق اساباتمام قدرت روی دستهای دکتروهمسرش بالا اوردو قالب، روی دست دکترجاخوش کرد. بوی نامطبوع، کل محوطه راگرفت. درد دندان فراموشم شدوهمه مراجعین تاعادی شدن اوضاع باوجودگرمای طاقت فرساازمطب خارج وبه بیرون مطب پناه بردند.
بیست وسوم فروردین ،روز دندان پزشک مبارک!
#سید_زهرا_حسینی
======================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دندان
سه بار برای دندان به دندان پزشک مراجعه کردم در چندین سال. بار اول شد سیصد هزار تومان. پول زیادی بود اما سال ها بعد نسبتا کم به نظر می رسد. بار بعد شد چهار و نیم میلیون تومان. پول زیادی بور اما سال ها بعد کم به نظر می رسد. بار بعد که رفتم دکتر برای دندانم ذهنم روی شش یا هشت میلیون بود. زیر دست دندان پزشک کابوس می دیدم که نکند بشود ده میلیون. از زیر دست دکتر که خارج شدم باز درد دندان داشتم.
چه قدر می شود؟
ناقابل بیست میلیون سر راست.
درد دندان از یادم رفت. درد گرانی دندان درمانی رهایم نمی کند.
#حسین_علی_ساسانی
====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
🌱 #پارت17 🌷 #لالههای_سپید نویسنده: سهیلا سپهری – 22 فروردین 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شا
🌱 #پارت18
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 24 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
پدرم جلو آمد، نگاهی به سروان عطایی کرد و گفت:
ـ میشه چند دقیقه ما رو با دخترم تنها بگذارید؟
سروان، سرد و محکم جواب داد:
ـ خیر! معذورم.
صورت پدر سرخ شد، اما چیزی نگفت. کنارم نشست، سرم را در آغوش گرفت، موهای پریشانم را با دست شانه زد و با انگشت روی لبهای بیحسم کشید و گفت:
ـ غصۀ هیچی رو نخور دخترم. فعلاً تمام انرژیت رو بذار تا هرچه زودتر از روی این تخت بلند شی. بقیهاش با من. مطمئن باش نمیذارم ببرنت زندان. قبل از اینکه از اینجا مرخص بشی، وحید رو وادار میکنم بیاد توی دادگاه و حقیقت رو بگه. من نمیدونم چطور این اتفاق افتاده، اما نمیذارم خودش قسر در بره و همهچیز رو بندازه گردن تو.
حرفهای زیبایی که پدر میزد، در آن برهۀ زمان برای من دستنیافتنیترین آرزوها بودند. تمام امیدم را از دست داده بودم. اگر سر سوزنی هم امید ته قلبم مانده بود، با این سکتهٔ ناغافل و چهرهای که هنوز نمیدانستم دقیقاً چه بلایی سرش آمده، به باد رفته بود.
مادر هم خودش را به ما رساند، اما قبل از اینکه دهان باز کند، سروان عطایی گفت:
ـ ببخشید وسط بحث خانوادگیتون میپرم، اما من کاملاً در جریان پروندهٔ دخترتون هستم. ماجرا به این سادگیها نیست. آقای وحید مولایی برای ساعت وقوع قتل دو تا شاهد معتبر داره. الکی که تبرئه نشده. از طرفی، پزشکی قانونی درگیری مقتول با قاتل رو تأیید کرده و مقداری از پوست و ترشحات پوست مقتول زیر ناخنهای دختر شما پیدا شده. این مدارک بهتنهایی برای اثبات قتل کفایت میکنه. اگر دختر شما بیگناه باشه، تنها چیزی که میتونه بهش کمک کنه، اثبات ساعت وقوع قتل و پیدا کردن شاهد برای اون زمانه.
مادرم فوراً سینه سپر کرد و گفت:
― دخترم تمام شب پیش ما بوده. من و پدرش و برادرش شاهدیم.
سروان گفت:
ـ شهادت اقوام در چنین مواردی که پای جون یک انسان درمیونه، از نظر قاضی بیاعتباره.
مادرم داد زد:
ـ یعنی چی که بیاعتباره؟ دختر من اون شب خونه بوده. چه کسی جز خانوادهاش میتونه این رو شهادت بده؟ همسایهها یا بقال سر خیابون؟
سروان گفت:
ـ آروم باشید خانم. من قصدم کمکه. راستش من قاضی نیستم، اما حس میکنم کسی که قلبش نتونسته این فشار رو تحمل کنه و به این روز افتاده، نمیتونه قاتل باشه. اما خب، قاضی با احساس من و شما کاری نداره؛ با شواهد و مدارک کار داره و طبق اونها رأی صادر میکنه.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub