eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 27 فروردین 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= اصلاً ننه‌ام چه می‌گوید؟ عقل کودکانه‌ام قادر به بررسی موضوع نبود. مهمان‌های ما که اغلب از شهر می‌آیند بیش‌تر از خویشان پدرم هستند، یکی هم عمه شهربانوست. غریبه که نیستند بخواهم دست و رویم را بشویم و لباس عوض کنم. سابقه ندارد چنین کاری کنم. ننه جان، هنوز مشتاقانه به من می‌نگریست با تعجب گفتم: مگر چه خبر است! با وجودی که سن دوازده سیزده سالگی را پشت سر گذاشته بودم اما به نظر خودم عقلم کامل نبود. آن زمان مفهوم زندگی برایم فقط پشت دار قالی نشستن بود و زدن گره روی گره و غرق شدن در نقش و نگارهای رنگارنگ قالی. تابستان هم گهگاهی چیدن میوه‌های باغ آقام. بیش‌تر از پنج کلاس درس نخواندم. نه این‌که خودم بخواهم ‌ها. توی ده تا کلاس پنجم بیش‌تر نبود. برای گذران سال‌های تحصیلی بالاتر،می بایست به شهر می‌رفتیم که آقام اولین مخالف سرسخت این قضیه بود. تاج‌گل هنوز پشت دار بود و آوازی آرام را زمزمه می‌کرد. دستور مادرم را اطاعت کردم. سر حوض، آبی به سرو صورتم زدم. خنکای دلپذیر غروب تابستان که جای خود را به گرمای پرحرارت داده بود، خستگی را از تنم بیرون کرد. به وجد آمدم. مادرم دوباره جارو به دست جلویم سبز شد. جارو را زیر آب شست و چند بار تکان تکان داد و گفت: دورت بگردم به تاج‌گل هم بگو تمام کند بیاید بالا... نیم‌ساعت از اذان مغرب گذشته بود که عمه شهربانو با سه چهار تا بچه‌ی قد و نیم قدش پا به حیاط گذاشت. با ورود آن‌ها انگار زلزله پنج ریشتری آمد. هنوز وارد نشده هر کدام از سوراخی سربرآورد. و فریاد و هیاهویشان خانه را از سکوت درآورد، مثل این‌که لشکر مغول آمده باشند. عمه شهربانو مانتویی شده بود. مدت زیادی نبود که به شهر مهاجرت کرده بودند و این اولین بار بود که این طور می‌دیدمش. خنده‌ام گرفت. بعد از دو سه ماه... چه زود! عمه‌ام جلو آمد و با مهربانی صورتم را بوسید و گفت: رعنا جان، حالت خوبه؟ - خیلی ممنون عمه جان! - ان شاء ا... خوشبخت بشی عمه جان! یعنی چه؟ البته عمه‌ام خیلی مهربان بود، اما به نظرم مهربان‌تر شده بود. در ماه چندین بار می‌دیدمش، که توی این فاصله‌ها نیاز به روبوسی نبود.‌ عمه که بوسیدم موج نرمی از پودر و ادکلن تندش را به مشامم رساند. آزار‌دهنده بود. ‌بی‌اختیار سرم را به عقب بردم. بوی تند مواد آرایشی حالم را یه جوری کرد، نه این‌که بدم بیایدا... نه... اما انگار دوزش کمی زیاد بود. بچه‌های عمه، همه پسر بین 3 تا 11 سال بودند، ماشاالله شیطان و شلوغ ، هیچ کدام پیدایشان نبود. بی‌شک دو سه تایشان رفته بودند سراغ مرغ و خروس‌ها.پسربزرگش هم چسبیده بود به درخت بی برگ انار وسط باغچه وتلاش می کرد انار درشتی را که دستش هم به آن نمی رسید از شاخه جدا کند. سر و صدای‌ بیچاره‌ مرغ و خروس ها می‌آمد. به اتفاق عمه جان از پله‌های سیمانی بالا رفتیم. در اتاق میهمان را باز کردم. مادرم تند و تند تعارف می‌کرد و تاج گل نیشخند می‌زد و من هم حرص می‌خوردم و با ایما و اشاره به تاج گل می‌فهماندم که چیزی نگوید و بلند نخندد، ممکن است عمه بفهمد. - بفرما ... بفرما شهربانو جان... علی مراد تو خوبی؟ علی‌مراد چشمان ریز و سیاهش را به ننه دوخت و گفت: ها خاله زینت، شکر خدا! عمه شهربانو با آن حرکات تند و تیز و تکان دادن سر و گردن گفت: مرسی، و من و تاج گل یواشکی‌ خندیدیم. اما با چشم غرّه‌ای که از ننه‌ام دیدیم خنده‌مان را مهارکردیم و وارد اتاق مهمان شدیم. دور تا دور اتاق را چند پتو‌ی ملافه گرفته شده‌ی تمیز انداخته بودیم و کنار هر دیوار دو تا پشتی بزرگ نهاده بودیم. توی طاقچه‌ی کاهگلی اتاق یک جفت لاله‌ی قدیمی سبزرنگ به چشم می‌خورد که در کنار آن یک آینه با چهارچوب رنگ خورده خودنمایی می‌کرد. هر دو جهیزیه مادرم بود که از خدا بیامرز بی‌بی صدیقه به ارث رسیده بود و ننه جانم مثل چشمانش از آن‌ها نگهداری می‌کرد. عمه شهربانو مانتوی خردلی رنگش را درآورد و خطاب به من گفت: - عمه جان، رعنا، قربان دستت! بلافاصله ادامه داد: گفتم با (‌این‌ها) می‌خواهیم بیاییم زشته. دیروز با علی‌مراد رفتیم خیابان و این مانتو را خریدیم. رنگش قشنگه؟ با این‌که اصلاً از رنگش خوشم نیامده بود و آن رنگ و مدل را در شأن و مقام خواهر پدرم که سن و سالی ازش گذشته بود نمی‌دیدم گفتم: خوبه، خوبه، مبارکت باشه عمه! عمه نشست و مانتو را به سمتم گرفت و گفت: بیا بزنش سر آن میخ. سپس به میخ فرورفته تو دیوار اشاره کرد. مانتو را از دست عمه گرفتم‌. نگاهم به ناخن‌های بلندش که کمتر ازش دیده بودم و لاک سرخابی رنگی روی آن‌ها زده بود مات ماند. مانتو را که عمه جان یک شیشه ادکلن روی آن خالی کرده بود به میخی که بر دیوار سیمانی فرو رفته بود آویزان کردم. یک‌هو یادم به حرفش افتاد که گفته بود: با این‌ها می‌خواهیم بیاییم زشت است. این‌ها؟ این‌ها دیگر کیستند؟ مگر چه کسی می‌خواهد بیاید؟ شاید ... چه کسانی؟ پس باید کمی مهم‌تر از خودمان باشند. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
توقفِ شعله‌ها، تداومِ اقتدار ‌ لحظه‌ی امضای آتش‌بس، لحظه‌ی عقب‌نشینی نیست؛ بلکه لحظه‌ی تحمیلِ اراده است. وقتی غبارِ نبرد فرونشیند، تاریخ نه به امضاها، که به قامت‌های استواری می‌نگرد که زیر بارانِ آتش خم نشدند. و پایان این کارزار، نه یک اتفاقِ تصادفی، که فرودِ پتکِ واقعیت بر سرِ محاسباتِ غلطِ دشمن است. وقتی دشمنی که با تکبرِ تکنولوژیک و سودایِ درهم‌شکستنِ ایران پا به میدان گذاشت، حالا پشت میزِ مذاکره به دنبال راهی برای خروج آبرومندانه می‌گردد، این یعنی آتش‌بس در حقیقت سندِ شکستِ پروژه‌ی فشار است. ‌در ذهن رهبران، این یک معامله‌ی ساده روی کاغذ نیست؛ بلکه محاسبه‌ی دقیقِ عزت در برابر تجاوز است. لرزش قلمِ دشمن در لحظه‌ی امضا، گویای این حقیقت است که آن‌ها نه در پی صلح، که از سرِ استیصال به پناهگاهِ دیپلماسی گریخته‌اند. رهبر ما به افق‌های دورتری می‌نگرد؛ به روزی که سایه‌ی هیچ تهدیدی بر سرِ این خاک سنگینی نکند. ‌مردم، با سینه‌هایی مالامال از غرور و چشم‌هایی که هنوز سوگوارِ قهرمانانشان هستند، میان امید و هشدار ایستاده‌اند. امید به تماشای طلوعی در امنیتِ کامل، و هشداری همیشگی که دست‌ها نباید از روی ماشه‌ها برداشته شود؛ چرا که صلح با دشمنی که زبانِ زور را می‌فهمد، تنها با تکیه بر مشت‌های گره‌کرده پایدار می‌ماند. ‌نخستین جملات این توافق تاریخی باید چنین طنین‌انداز شود: «این آتش‌بس، پایانِ نبرد نیست، بلکه آغازِ بازخواستِ متجاوز است. ما نه برای ترس از جنگ، که برای اثباتِ اقتدارِ صلحِ عادلانه، فرمان به توقفِ شلیک می‌دهیم؛ مشروط بر آنکه آخرین سربازِ متجاوز، خاکِ منطقه را با خفت ترک کند.» ‌من موافق توافقی هستم که بوی اقتدار بدهد، نه تسلیم. صلحی که در آن، متجاوز به زانو درآمده باشد، تنها صلحی است که ارزشِ امضا کردن دارد. ایران، همیشه ثابت کرده است که پاسخِ گلوله را با سرب، و پاسخِ عقلانیت را با تدبیر می‌دهد. ========================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
📚✨ خبر ویژه برای همراهان عزیز انتشارات شاولد ✨📚 نویسندگان گرامی، با سپاس از استقبال گرم و حضور الهام‌بخش شما در پروژه «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه می‌دارد»، امروز خوشحالیم که یکی از زیباترین بخش‌های این مسیر را با شما در میان بگذاریم. به پاس همراهی شما عزیزان، **پشت‌جلد کتاب را با امضای نویسندگان شرکت‌کننده مزین کردیم**؛ نشانه‌ای از اتحاد، خلاقیت و روح جمعی که این اثر را منحصر‌به‌فرد کرده است. هر امضاء، یادگاری است از قلمی که برای تنگه هرمز نوشت و صدایی که به این شاهراه جهانی جان بخشید. 🥰 این تصویر موکاپ رسمی کتاب همراه با امضاهای شماست. در این اثر ارزشمند، نام و امضای نویسندگان زیر ثبت خواهد شد: 1. الهام فروزانی 2. بهتری درفش 3. زهرا باقری موحد 4. زهرا زرگران 5. سارینا الهی‌پور 6. سارینا صادقی 7. سیده زهرا حسینی سنگچال 8. فاطمه زهرا بانشی 9. فاطمه قنبری 10. فائزه فلاح فرامرزی 11. فریبا کریمی 12. لیلا گونانی قره بلطاقی 13. محدثه قاسمی 14. مریم عباسیان 15. مژگان کشانی 16. مطهره سادات سیدی 17. مهدی عرفانیان 18. مهدی میرابی مقدم 19. میترا لطف‌آبادی عرب 20. یگانه عزتی 21. فاطمه صادقی 22. شهلا غلامی 23. محدثه شفیع‌خانی 24. محیا سازنده 25. فاطمه عبداللهی 26. آریانا شمسی 27. عاطفه یزاف 28. هاجر جانثار 29. زهرا ملکی 30. فاطمه زارع مویدی 📌 نکته بسیار مهم: باتوجه به استقبال کم‌نظیر شما عزیزان، فرآیند دریافت آثار رو به پایان است. کتاب در روز شنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۵ بسته می‌شود و تنها دو روز دیگر برای ارسال اثر و ثبت‌نام باقی مانده است. اگر تمایل دارید نام و امضای شما نیز در کنار دیگر نویسندگان در این کتاب جاودانه شود، همین حالا اقدام کنید. 📩 ارسال اثر @Shavaladpubadmin 09200757039 ---------------------------------- ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⚠نویسندگان عزیزی که نامشون برای چاپ کتاب ثبت شده!⚠👆 لطفا یک عکس با کیفیت از امضا و نام و نام خانوادگیتون با کیفیت بالا ارسال کنید تا در پشت جلد کتاب براتون به عنوان اثر و امضاء نویسندگان ثبت و طراحی کنیم!🥰🙏🏻 ---------------------------------- ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدا “رقص روی خلیج “ ماندگار خواهد بود در سینه ی تاریخ، سیاهی روایت از بی‌وطنی آنانی که به پایکوبی شبانه برخاستند روی خون های مقدسی که همنژاد اصیل چشم هایشان بودند هم قبیله ی اشک های بهاری شان و همزبان دردهایی به رنگ خاک در سرزمینی از مهر و آتش و نخل و آب. ‌بر ویرانی وطن خویش می لرزم و در آوار دیوارهای بلند سرخابی اش گنجشک به گنجشک فرو می ریزم حتی اگر که پوشیده باشد کف خیابان از خار. … این آزادی من است. سپیدی ابرآلود لاله ها غبار سرخ ستاره ها و سکوت علاج ناپذیر گهواره های آرزومند اگر چه پشت لالایی مادرانه ی پروانگان با زخم هایی همسال باران پنهان مانده است دریازادگان اما تن به انزوا نخواهند داد. بگذار موشک ها برقصند روی شعله هایِ آه زنانِ وطنم شکوفه بدهند بر شانه های درختان کودکانم سبز شوند در گندمزارهای آسمان گریزی از مرگ نیست سروها هنوز پایدارند و این، حقیقت شادی من است. مرزهای آزادی از میان قلب های ما می گذرند حکایت تاریخ وارونه نخواهد بود قلم های سرخ درون جامدادی مینابی دخترکان چندی ست بدل به آئینه شده اند. اینک نوبت پایکوبی سروهاست روی دامن بلوطی خلیج با ضرب دمادمِ دمّامِ خورشید. فروردین ۱۴۰۵ ==================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چقد بی خبرم ده روز از خبر شهادت علیرضا روی دریا توسط آمریکا گذشته است. امروز، تصمیم گرفتم همراه بچه ها خانه بمانم. دیگر حوصله شلوغی های چند روز پیش را نداشتم. حتی، وقتی رضا بعد از بیست روز از دریا می رسیدخانه، بهترین جای تفریح دنیا برای من و بچه هام همین چاردیواری بود. خودش به درس بچه ها می رسید. ماشین بازی، پلیس بازی و بالا بلندی که دیگر خوراکش بود. به من می‌گفت:《تو استراحت کن خانوم》 نگرانی آن روزهای من فقط همسایه پایین بود، که بیچاره از سرو صدای ما آن چند روز اذیت می‌شد. ولی بعد رضا از همسایه حلالیت می‌گرفت. اما، امروز خانه حتی ساکت تر از روزهای است که رضا ماموریت بود.چون آن موقع امید داشتم که رضا چند روز دیگر برمی گردد. اما الان دیگر برگشتی در کار نبود. بلند شدم به رسم عادت زیر کتری را روشن کردم. تا چند دقیقه دیگر مهدی از خواب بیدار می شود، مثل پدرش سحرخیز و چای خور حرفه ایست. سمت یخچال می روم. باید صبحانه را آماده کنم. اما، تقویم روی یخچال مانع می شود. خودم درستش کرده بودم. روزهای مهم را نوشته بودم، تا جلوی چشمم باشند. مثل تاریخ تولد بچه ها، تاریخ رفتن و آمدن رضا، سالگرد ازدواج، واکسن رعنا. ای وای چند روز دیگر واکسن دوسالگی رعناست. با حسرت روی همه آنها دست کشیدم. سفره صبحانه را چیدم. بچها هنوز بیدار نشدند. رفتم بهشان سر بزنم، دیدم رعنا خواب است. اما سارا و مهدی نیستند. صداشان کردم. صدا را از اتاق دیگر شنیدم که گفتن:《ما اینجایم.》 داخل اتاق دیگر سر کمد لباس‌های پدرشان بودند. وقتی وارد اتاق شدم انگار بمب زده بودند. تمام لباسها و وسایل پدرشان را کف اتاق ریخته بودند. آمدم سرشان داد بزنم که، دیدم مهدی جلو آینه قدی اتاق ایستاده،لباس دریانوردی پدرش را پوشیده و به زور می خواهد خودش را اندازه لباس کند. یاد روزی افتادم که خودم جلوی همین آینه لباس علیرضا را توی تنش مرتب می‌کردم. صدای سارا من را به خودم آورد. مامان:《میای کمکم کنی.》 سارا تمام آرم و نشان های لباس پدرش را کنده بود. یکی یکی می گذاشت روی دفتر نقاشی و دورکشی،و بعد هم رنگ می‌کرد. گفت:《میخوام با اینا برچسب درست کنم بزنم روی دفترم.》 لابه لای درجه های افتخار علیرضا جانم درجه ای را دیدم که تا ده روز پیش ازآن خبر نداشتم. انگار بعد تو خیلی چیزهاست که من خبردار می شوم. نشان خادمی حرم امام رضا جان بود. به صورتم چسباندم و نفس کشیدم. عطر حال و هوای سه سال پیش را می داد،که با هم مشهد رفتیم. نگران نباش عزیزم، لباست که اندازه پسرت شد به جای تو می رود دریا. دخترت هم یادگاری هایت رو جمع می کند. منم به یادت می‌روم حرم کشیک. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 29 فروردین 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= ـ لطفاً دستبندش رو باز کنید. این جمله را همان بازپرس آشنایی گفت که بعد از حدود دو ماه دوباره می‌دیدمش و می‌دانستم نامش یدالله محمدی است. امروز با لباس شخصی به اتاق بازجویی نیامده بود و اسمش را از روی اتیکت روی لباسش خوانده بودم. در حال حاضر چشمهایم تنها عضوی از بدنم بودند که درست کار می‌کردند. بقیۀ اعضای بدنم را یا سکته از کار انداخته بود و یا خودم زده بودم ناکارشان کرده بودم. چند روز مانده به ترخیصم از بیمارستان بالاخره توانسته بودم سروان عطایی را راضی کنم آینه‌ای به دستم برساند. پدر و مادرم ابداً زیر بار نرفته بودند و من مجبور شده بودم دست به دامان زندانبانم بشوم. آن روز که با ایما و اشاره درخواستم را به او فهماندم، سروان دلش سوخت و آینۀ کوچکی از کیفش درآورد و به دستم داد. نمی‌دانم بخت بد من بود یا او که همان موقع بیسیمش خش‌خش کرد و مشغول دادن گزارش شد. فرصتی که مدتها دنبالش بودم، بالاخره فراهم گشت و من توانستم خودم را توی آینۀ جیبی نه چندان تمیز سروان ببینم. با دیدن دختری که به جز چشمهایش هیچ شباهتی به من نداشت، ماتم برد. نمی‌دانم! شاید هم در آن لحظۀ مرگبار، من برای بار دوم سکته کردم. آن صورت کج و معوج و آن لبهایی که به طرز وحشتناک و زننده‌ای به یک طرف کج شده بودند، صورت من بود یا گریم یکی از آن عجوزه‌های توی فیلمهای ترسناک؟ برای لحظاتی چند، مبهوت ماندم. ضربان قلبم را حس نمی‌کردم. دستانم نه نبض داشتند و نه توان. وقتی دوباره جریان خون را در رگهایم حس کردم، آینه را جلو کشیدم.لکه‌هایش را پاک کردم و با دقت بیشتری به جادوگر توی قاب نگاه کردم. خیالم راحت شد. نه! این من نبودم. چشم و ابرویش شبیه من بود، درست ... ولی من نبودم. چه بسیار دختران کمان ابرو که چشمهای شهلایشان طعنه به نرگس می‌زد و انبوه مژگان سیاه و برگشته‌شان هر بیننده‌ای را مفتون می‌کرد. شباهت زیاد داشتیم اما او، من نبودم! از مرحلۀ انکار که گذشتم، ناباوری یقه‌ام را چسبید. با یک دست آینه را نگه داشتم و با دست دیگر صورتم را لمس کردم. آینه صادقانه داشت می‌گفت که خط‌به‌خط صورت و لبهایم به دست سرانگشتانم مشق می‌شوند اما ابداً چیزی در صورتم حس نمی‌کردم. لمسها را محکمتر کردم و باز هم هیچ سلولی در صورتم چیزی از لمس به مغزم مخابره نکرد. کار به جایی رسید که عملاً داشتم به خودم سیلی می‌زدم. سیلی‌هایی که مطمئناً می‌بایست درد زیادی را برایم به ارمغان می‌آوردند اما دریغ از سر سوزنی احساس درد یا سوزش یا هر چیز دیگر. وقتی ابرهای سیاه انکار و ناباوری از چهرۀ کریه واقعیت کنار رفتند، وقتی حقیقت مثل خورشید در برابر چشمانم عیان شد، همه چیز را از دست رفته دیدم. ناگهان خشم در وجودم به غلیان افتاد و مثل یک سونامی بر همۀ احساسات توی قلبم تاخت و بی چک‌و‌چانه پیروز میدان شد. دیگر افسار کارهایم دست خشم بود و عقلم را آگاهانه بایکوت کرده بودم. در یک چشم بر هم زدن، آینه را کوبیدم به گوشۀ تخت. آینه پر سروصدا شکست و ترکش‌هایش به اطراف پراکنده شدند اما بزرگترین تکه هنوز توی دستم مانده بود. سروان عطایی با شنیدن صدای شکستن آینه، سراسیمه بیسیمش را کنار گذاشت و به طرفم دوید اما دیگر برای هر کاری دیر شده بود و خنجر آختۀ آینه، تنها رگ اتصال من به دنیا را قطع کرده بود. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا