محاکمه
دوستی دارم خیلی برایم عزیز است. وقت بی وقت دستی به سرورویش می کشم.
اینقدر بهش وابسته هستم که حتی نیمه شب هم بلند می شوم نگاهش می کنم.
خودش هم این را فهمیده بعضی وقتها برایم نازمی کندویا باهم لجبازی می کند.
دیروز از دستش خیلی عصبانی شدم وقتی خواستم سوارش بشم چنان درهایش محکم گرفته بود که باز نشود .یا اینکه وسط جاده به پت پت افتاد ومجبورشدم تا پمپ بنزین مسافتی را پیاده بروم.وقتی غذایش رادرباک ریختم بازهم لجبازی کرد آنهم سراینکه بی خودی بوق زدم و کمی سرعت داشتم.
چون ازش دلخور شدم داخل پارکینگ پارکش کردم. چند روزی سراغش نرفتم.
خواب چشمانم را گرفته بود روی هم افتادند دیگر به جهان ارتباطم قطع شده بود.
صدای چرخهای ونفس اصغر «اسم ماشینم»را شنیدم که در کنارم دراز کشیده بود.
خواستم بلندشوم چرخهایش مانع شدند و به دستهایم دستبندزدومرا به میز محاکمه برد.
قاضی «جاده »و وکیل مدافع «چراغ راهنما» ومنم متهم ردیف اول.
به جایگاه رفتم .
وکیل مدافع اصغر شروع کرد :ویراژ رفتن روی آسفالتهایی خیابان های درحال استراحت و رفتن به جاده های پرخطر.
قاضی اضافه کرد رعایت نکردن قوانین تمام.
خواستم حرف بزنم که قاضی گفت ساکت شما غیر از اینها شاکی خصوصی دارید.
نگاه کردم اصغر در جایگاه روی چرخهایش ایستاده بود.
شروع کرد به حرف زدن وهراز گاهی هم چراغهای جلوش روشن و خاموش می شد.
آقای قاضی من از دستش عاجز شدم وقت بی وقت مزاحم استراحتم می شود از دردی دستمال رویم کشیده رنگم ازبین رفته.
چنان پایش را روی پدال گاز فشار میدهد و ویراژ می رود از ترس لاستیک هایم می سوزند وبویشان آزارم میدهند.
آقای قاضی من ازدست این امنیت جانی ندارم.
قاضی شروع کرد به خواندن حکم:«شما بخاطر مزاحمت برای جامعه حق رانندگی کردن ندارید.واصغر به پارکینگ ماشینها منتقل می شود ودیگرحق دیدنش را ندارید.
فریاد زدم نه من نمی توانم ازش دست بکشم قول میدهم دیگر قوانین را رعایت کنم .
همینطور فریاد می زدم بدنم یخ کرد وچشمانم را بازکردم.
همسرم پارچ آب را روی صورتم ریخت.
مرد چقدر درخواب داد بیداد می کنی؟
کابوس دیدی بلندشو.
بعد از چند لحظه که بخودم آمدم فورا رفتم پیش اصغر گوشه پارکینگ آرام خوابیده بود.
روز بعد تا سوارشدم خواستم گاز بدهم یادم به خوابم افتاد.دیکر قوانین را رعایت می کردم و بی جهت بوق نمی زدم .
اصغرهم خوشحال از اینکه من سربه راه شدم و هیچگاه دیگر به پت پت نیفتاد.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
جاده
سالیان سال ماشین نداشتم، پول داشتم آخری هایش، اما از رانندگی می ترسیدم چون در تصادفات بیشتر راننده آسیب می دید. از بس سر راه می ایستادم برای ماشین نزدیک بود دیگر زیر پایم علف سبز شود. سر راه دهانم پر از دعا بود و چشمانم پر از امید. این آخری هایش دیگر ماشین هم گیر نمی آمد. احساس نیاز کردم که راننده شوم و ماشین بگیرم، ماشین اولیه معمولا پراید است. اول هایش می ترسیدم اما این ترس بهتر از انتظار بیهوده برای ماشین آمدن بود. حالا من دیگر پیاده نیستم و سواره شدم. خدا نگه دار انتظار... بدی اش این است که همه انگار ماشین دار شده اند و کنار خیابان آدمی پیاده نیست بحث کرایه نیست بحث هم صحبتی است.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_8_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 8 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
- رعنا جان، نه کبری درس خواند نه خدیجه، هر دو شوهر کردند و از زندگیشان هم راضیاند.
با اعتراض گفتم: ننه، تو از کجا میدونی؟ خدیجه که آن سر روستاست، زیاد هم خانهاش نمیری. میدونی که خوشبخته؟ کبری واقعاً خوشبخته؟
- مگه آدم از زندگی چه میخواد؟ هر دو دارند زندگی میکنن. صداشون هم در نمییاد.
کمی ساکت شدم دوباره گفتم:
- خدیجه ماه به ماه اینجا نمییاد. میدانم امشب هم که نیامده شوهرش نگذاشته بیاد.
یعنی ننهام نمیدانست؟ خدیجه آن قدر محدود و دست و پا بسته است که با کوچکترین عذر و بهانه تحت شکنجههای روانی شوهرش قرار میگیرد که اولینش این است که خانهی آقام نیاید. یعنی نمیدانست که خدیجه چند ماه چند ماه خانهمان نمیآید و شوهرش اجازه نمیدهد در هیچ مراسم و عروسی شرکت کند. شاید کبری این مشکلات را ندارد اما از جاهای دیگر دلش خون است. شوهری دارد که هست و نیست. میرود بیابان و دو ماه به دوماه پیدایش نمیشود و کبری هم از خدا خواسته خانه آقاجانم پلاس میشود.
یادم میآید وقتی علیاصغر برادرم میخواست روی ماشین ده چرخ مشهدی عنایت کار کند، همزمان مجید به خواستگاری کبری آمد. او هم همان موقع روی همان ماشین کار میکرد. اما وقتی مجید با ما فامیل شد علیاصغر هم مسیرش عوض شد. به هیچ عنوان دلش نمیخواست با مجید یکجا باشد. اما نمیدانم با چه ترفندی صاحب ماشین ده تن، مجید را به یکی از دوستانش معرفی کرد و گفت: یک ماشین دو تا شاگرد نمیخواهد. معامله قوم و خویش بود دیگر. هر چه بود مجید غریبهتر بود و آقا عنایت که فامیل دور پدرم محسوب میشد، دوست نداشت مجید روی ماشینش کار کند.
ننه جانم با تأنی از جا برخاست و در جوابم گفت: پاشو ننه، پاشو من کاری به زندگی خدیجه و کبری ندارم. وقتی شکایتی ندارند پس راضی اند.
- از کجا میدونی؟
- خوب دیگه، اگر مشکلی بود خودشان به من میگفتن.
- نه.
- پاشو دختر، خدیجه و کبری دست و پایشون به بچههایشان بنده. زندگی میکنن. خدیجه سه تا بچهی قد و نیم قد داره. کبری هم همین طور.
- تو هم باید بری دنبال زندگیت. سکوت کردم و خودم را به دست تقدیر سپردم.
بساط شام برپا بود. اصلاً نمیدانم کی این بساط فراهم شد. عمه شهربانو، علیمراد و بچههایش سخت مشغول خوردن بودند. کبری و شوهرش مجید و دو تا دخترش یک طرف دیگر سفره دیزی میخوردند. کاسه آبگوشت دست به دست میگشت. تاجگل خواهر کوچکتر از من، با رحیم و حجت دو تا برادر کوچکم با سر و صدا غذا میخوردند و نخودی میخندیدند. پدرم با لذت نگاهشان میکرد و لقمه به دهانشان میگذاشت. کبری کنار الهام دختر چهارسالهاش برایم جا باز کرد. یک کاسه پر از آبگوشت جلویم گذاشت و گفت: بخور رعنا... سپس با تعجب گفت: چته؟
- هیچی.
... هیچی ام نبود.
دلم گرفته بود. دلم هوای علیاصغر را کرده بود. کاش اینجا بود! دلم هوای خدیجه را کرده بود. هوای بچههایش. کاش اینجا بود. کاش بچههایش هم بودند! خندهام گرفت. چقدر ای کاش ای کاش میکنم!
حالا کبری هم با بچههایش اینجاست. چه کار برایشان کردهام. خیلی هم بهشان توجه دارم؟ نه بابا هرکس درگیر کار خودش است. حالا که کبری و بچههایش و عمه شهربانو و ایلش اینجا هستند من توجهی به آنها دارم؟ مثل اینکه دارم الکی بهانه میگیرم.
با اکراه شروع به خوردن کردم. لامصب از گلویم پایین نمیرفت که!
علیمراد دست از غذا کشید و به پشتی گرد و قلمبه تکیه داد. رحیم پسر سه سالهاش همان که بهخاطر شیطنت خروسها نوکش زده بودند روی زانوانش نشسته بود و هنوز داشت جای زخم سطحی را نشان پدرش میداد واوف اوف میکرد. حسن برادر دیگرش که دو سال از رحیم بزرگتر بود به زانوی پدرش تکیه داده بود و آب و تاب جریان حملهی خروسها را تعریف میکرد و گفت: بووا ... یه خروس پدرسگی بود که نگو.
علیمراد با ناخنهای بلندش مشغول خلال کردن دندانهایش بود. به رحیم تشر زد: زشته بووا... فوش نده... میگم سَگو بیاد بخورد تا...
چشمم به کبری افتاد. داشت برای الهام لقمههای ریز میگرفت و به دهانش میگذاشت و زیر لب به مجید شوهرش که درست روبهرویش نشسته بود غر میزد. ننهام دلش سوخت و یواشکی گفت: خودت هم یک چیزی بخور. همهاش نده به تیلههای مجید، بخورن هار شن
وضعیت خندهداری بود. میدیدم که کبری خواهرم خودش را وقف دخترانش میکند. الهام ماشاءالله هزار ماشاءالله، سه برابر من غذا خورد. رقیه دختر یک سالهی کبری با کاسهی آبگوشت بازی میکرد. هالهی زردرنگی از آبگوشت دور دهانش نقش بسته بود. رحیم نگاهش کرد و گفت:
- بووا، رقیه رنگ مرغو شده... بگو سَگو بیاد رقیه رو هم بخوره.
و از دیدن شکل رقیه، با حسن خندیدند.
رقیه یک سال داشت شیرین و بامزه بود. مثل کبری تپل و چاق بود. الهی بمیرم کبری با هفده سال سن دو تا دختر کوچک را تر و خشک میکرد.
نمیدانم کبری چه فکری کرده بود، باید در این سن درگیر دو تا بچه باشد. فقط بلدند بزایند. مخصوصاً که دوست دارند پسردار شوند. همهاش میزایند به امید پسر، خوب زور که نیست. شاید خدا دلش نخواهد پسر دهد. تند تند و پشت سر هم. اصلاً بگو ببینم پسر میخواهد چه گلی به سرتان بزند! مادرم تعریف میکرد. خالهای داشت به نام کشور، البته من یادم نمیآید ها! شاید قبل از به دنیا آمدن من، طفلی ده تا زایمان کرده بود تا بلکه تقی به توقی بخورد و یکی از بچههایش به خاطر پدر بزرگوارشان پسر شود. اما نشد که نشد و بالاخره خاله کشور در زایمان آخرش حسرت پسردار شدن را به گور برد. شوهر بیچاره ماند با ده تا دختر.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
📣 اطلاعیه انتشارات شاولد!
🥰 به اطلاع نویسندگان محترم میرسد، انتشارات شاولد برای شرکت در بیستوچهارمین دوره جشنواره قلم زرین امکان معرفی آثار را برای ۵ نویسنده اول که زودتر اقدام کنند فراهم کرده است.
✍ نویسندگانی که کتاب آنها در سال ۱۴۰۴ در یکی از موضوعات زیر منتشر شده است میتوانند اعلام آمادگی کنند:
- داستان و رمان بزرگسال
- داستان کودک و نوجوان
- شعر بزرگسال
- شعر کودک و نوجوان
- پژوهش و نقد ادبی
📌 شرکتکنندگان باید ۲ نسخه از کتاب خود را برای ارسال به دبیرخانه جشنواره در اختیار انتشارات قرار دهند.
⏳ مهلت اعلام آمادگی و ارسال کتاب تا ۱۲ اردیبهشت میباشد.
به دلیل محدودیت ظرفیت، فقط ۵ نویسنده اول امکان معرفی از سوی انتشارات شاولد را خواهند داشت.
شرایط و اطلاعات:
⚠ صرفاً نویسندگانی میتوانند از طریق انتشارات شاولد معرفی شوند که کتابشان را با این انتشارات چاپ کردهاند.
------------------------------
اعلام درخواست به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
در صورت تمایل، لطفاً هرچه سریعتر اعلام کنید.
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 سهشنبه // 8// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #ولادت_امام_رضا(ع)
===============================
😍 دوستااان عزیز،
فردا 🌸 9 اردیبهشت 🌸 روز ولادت امام رضا (ع) هست و ما هم گفتیم چه بهتر از این که از همین امشب یک چالش صمیمی و پر از حال خوب داشته باشیم.
✨ موضوع چالش این هفته:
تبریکهای شما برای ولادت امام رضا (ع)
به هر زبونی که دلتون میخواد؛ رسمی، محاورهای، شاعرانه، خیلی کوتاه، خیلی طولانی… هر چی که از دل میاد.
✍ میتونید بنویسید:
- یه پیام تبریک ساده و خودمونی
- دلنوشتهای از حس و حال حرم
- دعای قشنگی که همیشه تو دلتونه
- یا حتی یه جمله کوتاه که حال آدمو خوب میکنه
از همین الان پیامها و متنهاتون رو بفرستید تا فردا، به مناسبت ولادت امام مهربونیها، توی کانال منتشر کنیم.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای قشنگتون هستیم!
نویسندگان شاولد
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مهمان امام رضا (ع)
از جنگ خسته بودم و دلم پر از آشوب. زیر آتش بمباران، مدتی بود از امام رضا خواسته بودم که ما را بطلبد. گوشی موبایلم زنگ خورد؛ دوستم از مشهد بود و با نگرانی پرسید: «چرا هنوز آنجا ماندهای؟ امن نیست!» اصرار میکرد و نگران حال ما بود. شب آماده شدیم و راهی مشهد شدیم.
در راه، جتهای جنگی را در آسمان دیدیم و دلم سخت اندوهگین بود. هوا سرد و مهآلود بود و صبح که به مشهد رسیدیم باران نمنم میبارید. در خانهٔ دوستم، کنار امامزادهٔ یاسر ناصر که او در اختیار ما گذاشته بود، ساکن شدیم. ماه مبارک رمضان بود و خادمان امامزاده وقتی فهمیدند از تهران آمدهایم، با مهربانی از ما استقبال کردند و پافشاری میکردند که چند روز مهمانشان باشیم.
دلم برای حرم تنگ بود و دوست داشتم زودتر بروم پابوس امام رضا. فردای آن روز با خانواده به حرم رفتیم؛ برای اولین بار با درماندگی آمده بودم تا برای کشورم و مردمم دعا کنم و از شر همهٔ ظالمان رهانیده شویم. فضای حرم بارانی و ملکوتی بود. دختری کنارم نشست که او هم از تهران آمده بود؛ دعا میخواند و با مهربانی مرا دلداری میداد. هیچوقت نتوانسته بودم آرامش حرم را اینقدر عمیق درک کنم، تا اینکه با دلی شکسته پا به حرم گذاشتم.
نویسنده: #زهرا_باقری_موحد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به هوای حرمت حس حسادت دارم
از خودم از همه من حس شکایت دارم روزگاریست که از حال جهان بیخبرم
من از این بیخبری حس ندامت دارم
تو غریبی و منم غربت یک لحظه تلخ
من به چای حرمت حس خسارت دارم دستهایم شده خالی از گرفتاریها
این گرفتاری و من ؟حس اسارت دارم
ای که در امنیت و علم پدید آمدهای
تا تو هستی همه جا حس شجاعت دارم آخرین صبح نفس باز به یاد حرمت
من به زیر لحدم حس سلامت دارم
ای رضا تا به کجا از تو نویسم که غزل گرچه گفتم ولی..... حس خجالت دارم مصرع و پنجره فولاد و توسل همه خوب
دل به دل راه که نه حس رفاقت دارم
شاعر: #محیا_سازنده
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آقاجون خوشحالم که در کشوری زندگی می کنم که برکت وجود شما را مثل مدال به سینه داره!
گنبد بارگاه شما مثل خورشید برای ما روشنی وگرما میده!
تولدتون رو به امام زمان
وبه همه ی عاشقان و مشتاقان زیارت شما تبریک میگم.
انشالله بزودی قسمت همه بشه
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub