ای مشرقیترین
خورشید عالم تاب
با ید بیضایی روشن کن
قلبهای خاکستریمان
غبار حیران را پاک کن
ز چهره غمناک زائرانت
که از جادههای منتهی
کوی آهو گذشتند و پی رهایی
قدم به وادی زرنگارت گذاشتند
#ثریا_کریمی
عیدتان مبارک
🌻🌻🌻🌻🌻
ولادت آقا شمسالشموس آقا امام رضا علیه السلام رو خدمت تکتک اعضا تبریک و تهنیت میگویم.
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت25
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 9 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
ـ نوچ! هر طوری حسابوکتاب میکنم، این قتل نمیتونه بهتنهایی کار اون باشه. به نظر من که یه همدست داشته.
با تمسخر نگاهم کرد و باز نیش زد:
ـ منظورم همدستی بهجز خودته. آم... مثلاً...
تعمداً مکث کرد و من از تصور اسامیای که در ذهن بیمارش داشت به آنها فکر میکرد، نفس در سینهام گره خورد.
ـ مثلاً پدرت...
قلبم تیر کشید و انگار سقف اتاق یکباره بر سرم آوار شد. تمام صورتم داشت سوزنسوزن میشد. حس میکردم هزاران زنبور به صورتم حمله کردهاند و نیشهای زهرآگینشان را در تنم فرو میکنند.
با تفریح، زوال تدریجی روح و روانم را تماشا میکرد و حاضر نبود دست از شکنجه بردارد.
ـ شاید هم مادرت...
دیگر بیش از آن نتوانستم تحمل کنم. دستهایم را تکیهگاه بدنم کردم و با شتاب از روی ویلچر بلند شدم و فریاد زدم:
ـ خفه شو!
اما او نهتنها خفه نشد، بلکه سناریوی سیاهش را بیشتر پر و بال داد. انگشتانش را بالا گرفت و یکییکی شمرد:
ـ یک بار بهطور خلاصه پرونده رو مرور میکنیم:
یک! تو درست در آستانهٔ ازدواج، متوجه خیانت وحید میشی.
دو! ماجرا رو میذاری کف دست خانوادهات.
سه! همگی خراب میشید سر دختر بیچاره.
چهار! تو بهخاطر عشقت باهاش درگیر میشی.
پنج! برادرت با چاقو قلبش رو میشکافه.
شش! برای اینکه از شر جنازه خلاص بشید، پدرت باغچه رو میکنه و با کمک مادرت دفنش میکنه.
اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد. حمله کردم به میز و هرچه رویش بود، وحشیانه پرت کردم روی زمین و بدون آنکه به موقعیت خودم در برابر او فکر کنم، بلندتر فریاد زدم:
ـ گفتم خفه شو...
او هم هر دو دستش را تکیهگاه بدنش کرد و صورتبهصورتم ایستاد و گفت:
ـ بهجای داد زدن، خوب گوش کن! هنوز هفتمی رو نگفتم. مورد هفتم از همه تمیزتر اجرا شده.
نفسنفس میزدم و از دلشورهٔ مورد هفتمی که هنوز به زبان نیاورده بود، خیس عرق شده بودم.
ـ زنگ زدنت به پلیس و لو دادن شوهرت عالی بود.
خشکم زده بود. واقعاً این مردک احمق این مزخرفاتی را که بلغور میکرد، باور داشت؟ تکیهاش را از میز گرفت و به حالت نمایشی برایم دست زد:
ـ براوو دختر! انصافاً برای مدتی خوب تونستی ذهن پلیس رو از اصل ماجرا منحرف کنی، اما...
طاقتم طاق شد. با هر دو دست محکم روی میز کوبیدم و با آخرین توان تارهای صوتیام داد زدم:
ـ من اون دختر رو نکشتم...
دستش را پشت یکی از گوشهایش گذاشت و ادای نشنیدن درآورد.
اشک به سرعت نور به چشمانم حمله کرد، اما با تمام قدرت پسش زدم و بلندتر فریاد کشیدم:
ـ من اون دختر رو نکشتم.
هر دو زل زده بودیم به چشم هم. چشمهای من در تصرف طوفانی از اشک بود و چشمهای او غرق در دریای خون. چشمانم باز مغلوب اشکها شدند.
وقتی اولین قطره از چشمم چکید، رنگ نگاهش تغییر کرد و آرام شد. آهی بلند از اعماق سینهاش کشید. خم شد و کاغذهایی را که من پخشوپلا کرده بودم جمع کرد و روی میز گذاشت. یکی از برگههای سفید را جدا کرد، همراه یک خودکار جلویم گذاشت و با لحنی آرام و صدایی که از بغضی فروخورده مخدوش شده بود، گفت:
ـ حالا شد! همین رو بنویس.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📌 میانبر دسترسی به پارتهای رمان «لالههای سپید»
🌷 برای راحتی دوستانی که تازه به کانال ما اضافه شدهاند، لینک دسترسی سریع به پارتهای رمان ✨ «لالههای سپید» ✨ در این پیام قرار داده شده است تا بتوانید داستان را بهترتیب دنبال کنید.
📚 این رمان بهصورت پارتبهپارت و رایگان در کانال منتشر میشود.
🔖 میانبر پارتها:
پارت ۱: https://eitaa.com/shavaladpub/1870
پارت ۲: https://eitaa.com/shavaladpub/1891
پارت ۳: https://eitaa.com/shavaladpub/1911
پارت ۴: https://eitaa.com/shavaladpub/1932
..........…
پارت 25: https://eitaa.com/shavaladpub/2414
✨ برای از دست ندادن پارتهای جدید، کانال را دنبال کنید.
---------------------------------
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
---------------------------------
🌸 نوش نگاهتان 🌸
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱
------------------------------------
🔥 تا اینجای رمان لالههای سپید همراه ما بودین…
حالا نوبت شماست!
✨ نظرتون درباره داستان و قلم فوقالعاده خانم سهیلا سپهری عزیز چیه؟
احساساتتون، حدساتون، نقداتون… همهش برامون مهمه!
📩 توی پیوی برامون بفرستید؛
مشتاقانه منتظر خوندن نظراتتون هستیم!
------------------------------------
نقد رمان به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاهِ خراسان، شاهِ ایران
زیارت را میگویند باید «طلب شوی»
یا به قولی، او باید تو را بطلبد.
و واقعاً آن سفر، من را طلبید.
یکی از دوستان عزیز تماس گرفت و گفت:
«من برای سفر به مشهد میتوانم دو همراه داشته باشم؛ شما میتوانید با من همراه شوید.»
و من، بدون مکث، گفتم:
«چه چیزی از سفر مشهد و زیارت بهتر؟ بله، به امید خدا همراه شما خواهم بود.»
و این سفر، سال گذشته بود؛
به دیدار و زیارت امام مهربانی،
همراه دو دوست صمیمی و گرامی.
فاصلهٔ هتل تا حرم را میشد پیاده رفت و من، یک شب که دوستان خسته و مشغول استراحت بودند، رفتم تا تنها و پیاده سلامی دوباره به آقا کنم.
بعضی مغازهها، با اینکه نیمههای شب بود، باز بودند، ولی انگار از شلوغی روز کاسته شده بود. رسیدم به حرم و باز اشکِ دیدار امانم نداد. زیارتنامه خواندم و رفتم تا پارچههای سبز را برای تبرک به نزدیک ضریح برسانم؛ ولی مثل همیشه کنار ضریح شلوغ بود و من فقط از دور، با آقا درد دل کردم و برای خانواده و خویشان و دوستان دعا کردم.
به خادمی که نزدیکتر از من به حرم بود گفتم:
«لطفاً این پارچه را برایمان متبرک کنید.»
و او هم آن را به خانم جلوتر از خودش داد.
ولی هرچه منتظر ماندم، پارچهٔ سبز به من بازنگشت و ناچار به حیاط رفتم تا از درِ دیگری به دنبال پارچهٔ سفرکرده بگردم که خادم گفت:
«پارچهٔ شما دیگر پیدا نمیشود، نباید این کار را میکردید.»
و من، ناامید از یافتن پارچه، ایستاده بودم که ناگهان خود را نزدیک حرم یافتم و کمکم دستم به ضریح آقای مهربانی رسید.
زیارت آن شب، یک زیارتِ خاص شد برایم.
پارچهٔ من گم شد، تا خودم پیدا شوم...
ایران، با داشتن تو ـ ای مظهر مهربانی ـ همیشه خواهد ماند.
امام رضا(ع)
مرا ببر کبوترِ حرمنما
زین دلِ پریشان، تو مدد نما
عکس و متن: #فریبا_کریمی (زائر حرم نور)
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub