کاش، در سکوت تو معنا بود
کاش، در نبودنت رازی بود
کاش، در دل غم حکمت بود
کاش، در دوری تو یادی بود
کاش، در عشق تو یک یاری بود
کاش، در عمر تو نامم بود
کاش، در طوفان تو آرامشی بود
کاش، میان این همه کاش و ولی
یک ندا ، فرمان حتما میداد .
نام اثر :بامداد سفر
#اسما جامی (روشنا)ّ
----------------------------------
تو را میان جمع می نگرم
اما افسوس که سخن نمی شود
نگاهم میکنی گاهی،لاکن بی دوام است
گاهی صدایت با سلامی مختصر
گاه با رد شدن، عطر تنت دل می برد
هرچند خوشم با عشق بی تکلیف تو
من با چنین دردی، با خدای خود خشنودم
امید است، مرا وصل این جانان من
تا به پایان برسد ،قهوه تلخ این جوان !
#اسما جامی(روشنا)
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
«سالهای پایانی خدمتم در دبستان شهید صافی بود؛ روزی که دوازدهم اردیبهشت، همزمان با روز معلم، باران بهاری میبارید. هوای مدرسه با عطر باران آمیخته شده بود. بچهها با چترهای رنگارنگشان زیر باران بازی می کردند.وقتی به وسط حیاط رسیدم، هر کدام از گوشهای به سمت من دویدند. چهرههایشان پر از اشتیاق بود که زیر چترشان پناه بگیرم.
وقتی دورم حلقه زدند، با آن چترهای رنگی و خندههایشان، منظرهای بینظیر و پر از احساس شکل گرفت. گوشی موبایلم را به یکی از دانشآموزان دادم تا چند عکس از این لحظه بگیرد. آن عکسها، آنقدر زیبا و ماندگار شدند که هر سال در هفته معلم، آن را در پروفایلم میگذارم تا یاد آن روز خوب و دوستداشتنی زنده بماند. خاطرهای که با هر بار نگاه کردن، دوباره دل را گرم میکند.» 🌧️📸🍃
✍پروین امیدواری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت32
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 23 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
کسری دادهایش را زد، توبیخهایش را کرد و بالاخره آرام گرفت. خودم را به خواب زده بودم و منتظر بودم صدایم کند، اما پلکهایم ناخودآگاه میپریدند و حتماً بیدار بودنم را لو میدادند.
هُرم نگاهش را حس میکردم. درست مثل آفتاب داغِ وسط یک ظهر تابستانی، گرمم میکرد و قلبم را به سروصدا میانداخت. بهخاطر ضربان تند قلبم، نفسم هم تندتر شده بود و با هر دم، مولکولهای عطر سرد و تلخ همیشگیاش وارد جریان خونم میشدند و در سلولبهسلول بدنم خانه میکردند. عطری که روزی با خودم قرار گذاشته بودم تا ابد از آن متنفر باشم و حالا هر بار بیش از پیش، مست همان رایحه میشدم. راست میگویند که مرز بین عشق و نفرت، به باریکیِ یک تار مو است.
دلم برایش تنگ بود و بیشتر از آن نتوانستم خودم را از دیدنش محروم کنم؛ اما باز کردن چشمهایم مصادف شد با فریاد دوبارهٔ کسری.
قبل از آنکه بفهمم دلیل فریاد مجددش چیست، ناگهان دستهای گل لالهٔ سپید را از دست پرستار بهداری قاپید و مقابل چشمان حیرتزدهام، توی سطل زبالهٔ گوشهٔ اتاق پرت کرد.
این کار را با حداکثر سرعت ممکن انجام داده بود تا من گلها را نبینم، اما دیر شده بود و من دیده بودمشان؛ لالههای سپیدی که هر دو میدانستیم از طرف چه کسی فرستاده شدهاند.
چشمم دیگر هیچچیز بهجز آن گلهای بینوا را نمیدید. گلهایی که سوزن آمپولهای داخل سطل زباله، گلبرگهای ظریفشان را زخمی کرده بودند و گازهای خونآلود، سپیدیشان را لکهدار.
نگاه گرفتن از لالهها مثل جان کندن بود برایم. درست از شب کشته شدن لاله، دیدن و لمس کردن و بوییدن لالهها برایم آرزو شده بود. نه اینکه نتوانم این آرزو را برآورده کنم، نمیخواستم. حتی اگر میتوانستم، پاککنی برمیداشتم و هر خاطرهای از لاله را از ذهنم پاک میکردم.
کسری هنوز داشت پرستار را توبیخ میکرد:
ـ از این به بعد، هر چیزی از طرف هر کسی برای خانم آذرسا فرستاده میشه، باید قبلش با من هماهنگ بشه. بشنوم و ببینم چیزی بدون هماهنگی به دستش رسیده، با کارتون خداحافظی میکنید خانم. مفهوم بود؟
چشمهایم از تهدید کسری گشاد شدند. نمیدانستم واقعاً تا این حد نفوذ دارد که بتواند چنین کاری انجام دهد یا صرفاً تهدید توخالی میکند. هرچند همین حضور بیمانعش در بهداری زندان، تأییدی بر نفوذش بود.
پرستار بیچاره منومنکنان گفت:
ـ ببخشید، ولی من فکر کردم حتماً خوشحال میشن. نمیدونستم...
کسری با بیرحمی، کلامش را برید:
ـ از این به بعد جای کسی فکر نکنید، خانم!
پرستار با دلخوری چشمی گفت و خواست اتاق را ترک کند، ولی کسری ولکنش نبود:
ـ این نکته رو به بقیهٔ همکاراتون هم گوشزد کنید.
با این رفتار پرعتاب، یاد اولین باری افتادم که کسری را دیدم؛ روزی که بازی بدی را با من راه انداخت و چند بار اشکم را درآورد تا حرفش را به کرسی بنشاند و از من اعتراف صریح بگیرد که مرتکب قتل نشدهام.
آن روز آنقدر از او نفرت پیدا کرده بودم که اگر همان چاقوی آلتِ قتاله دم دستم بود، حتماً میکشتمش.
از مرور اتفاقات آن روز و مقایسهاش با رفتار امروزش، خندهام گرفته بود؛ اما بعد از آن سکته، عملاً با لبهایم نمیتوانستم بخندم. پس هرچه خنده در دلم داشتم، توی چشمهایم ریختم و زل زدم به ابروهای گرهخوردهٔ کسری.
کسری پوفی کرد، شقیقههایش را ماساژ داد و با تشر گفت:
ـ نخند، مهتاب! از دستت خیلی عصبیام و ممکنه چیزی بگم که ناراحتت کنه.
لازم نبود چیز دیگری بگوید. در این مدت آنقدر شناخته بودمش که بدانم امروز، آن کسرای همیشگی نیست.
خندهام بهسرعت پر کشید. دیگر نخندیدم، اما دلم لبریز از غم شده بود و هر آن ممکن بود این غم از چشمانم سرریز شود.
دقیقهها در سکوتی آزاردهنده میگذشتند و صدایی جز چکیدن قطرههای سرم شنیده نمیشد.
غرق در سکوت اتاق شده بودم که کسری ناگهان از جا برخاست. با قدمهای بلند خودش را به در رساند، با سروصدا آن را بست، کلید را در قفل چرخاند و به در تکیه داد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📣 درج خبر رونمایی از کتاب شعر طنز "سالاد طنازی" از شاعر طنزپرداز شیرازی "پروین جاویدنیا" در خبرگزاریهای
گیتی آنلاین، اعتلای ایران، خزانه خبر:
🔸️مراقب باشید! سالاد طنازی، جای سالاد شیرازی را میگیرد!»
📌https://gitionline.ir/?p=145203
🔸️«وزنِ طنز، طعمِ شیراز؛ کتابی که قواعد سالاد را تغییر میدهد»
📌https://etelayeiran.ir/خبر/«وزنِ-طنز،-طعمِ-شیراز؛-کتابی-که-قواعد-سالاد-را-تغییر-می%E2%80%8Cدهد».html
🔸️«سالاد طنازی» پروین جاویدنیا رونمایی شد؛ طعمی نو در آشپزی واژگان
📌https://khazanehkhabar.ir/اخبار/گزارش/«سالاد-طنازی»-پروین-جاویدنیا-رونمایی-شد؛-طعمی-نو-در-آشپزی-واژگان
─┅࿇࿐ྀུ༅𖠇🤍𖠇࿐ྀུ༅࿇┅─
🌍 خبرنامه شاعران
https://eitaa.com/khabarnameshaeranshiz
=====================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📚 آغاز پروژه سوم کتاب مشارکتی شاولد
کتاب: «وطن ما ایران»
گاهی تاریخ در یک روز متوقف میشود؛
روزی که سرنوشت یک ملت ورق میخورد و نام انسانهایی بزرگ در حافظه زمان حک میشود.
۹ اسفند ۱۴۰۴
روزی که جنگ تحمیلی سوم آغاز شد.
روزی که دوباره واژههایی چون ایثار، مقاومت، شجاعت و شهادت معنا گرفتند.
سربازانی که با ایمان ایستادند، مردمانی که در خیابانها با پرچم ایران گرد هم آمدند و فریاد حقطلبی سر دادند، و دلهایی که در برابر ظلم سر خم نکردند.
انتشارات شاولد پس از تکمیل موفق دو جلد کتاب مشارکتی در یک ماه اخیر و ارسال آنها برای دریافت مجوز، اکنون با افتخار پروژه سوم کتاب مشارکتی را آغاز میکند.
📖 عنوان کتاب: «وطن ما ایران»
در این کتاب قصد داریم مجموعهای از آثار نویسندگان را درباره این روزها و ارزشهای برخاسته از آن گردآوری کنیم؛ آثاری درباره:
- اخلاق و شخصیت رهبر
- شهدا و فرهنگ شهادت
- خاطره از رهبر
- تحلیل و نگاه عقلانی به رویدادها
- شجاعت و همبستگی مردم ایران
- تجمع مردم در خیابانها و دفاع از وطن
- ایراندوستی و دینداری
و دیگر مفاهیم مرتبط با این دوران.
✍ قالب آثار میتواند شامل:
روایت، داستانک، یادداشت ادبی یا تحلیل کوتاه باشد.
💳 هزینه مشارکت در کتاب:
فقط **399 هزار تومان**؛ و در ازای اون یک نسخه چاپی از کتاب هم تقدیم نویسنده میشه.
-----------------------------
📩 ارسال اثر و عکس جلد:
@Shavaladpubadmin
منتظر همراهی شما هستیم.
🌿 انتشارات شاولد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#شاولد_نوشت:
این کتاب فرصتی است برای ثبت نگاه و قلم شما به روزهایی که در حافظه تاریخ باقی خواهند ماند.
🌿 همچنین دوستانی که علاقهمند بودند در دو جلد قبلی کتابهای مشارکتی اثرشان چاپ شود اما به دلیل تکمیل ظرفیت موفق نشدند، اکنون میتوانند در این پروژه همراه ما باشند.
🌍 پس از چاپ، این کتاب برای جشنوارهها و رویدادهای فرهنگی مختلف ارسال خواهد شد تا صدای قلم نویسندگان ایرانی به گوش جهانیان برسد.
چه زیباست اگر یکی از آثاری که در این کتاب ثبت میشود، از قلم شما باشد.
منتظر همراهی شما نویسندگان عزیز هستیم.
انتشارات شاولد