شاولد/ مهارت نویسندگی
📚 آغاز پروژه سوم کتاب مشارکتی شاولد کتاب: «وطن ما ایران» گاهی تاریخ در یک روز متوقف میشود؛ روز
*آیا هنوز دارید به «شروع کردن» فکر میکنید؟ * 🤔💭
دوستِ عزیز؛ اگر پستِ بالا را دیدهاید و هنوز تردید دارید، یادتان باشد: *کتابِ شما خودش نوشته نمیشود.*
ما در «قلمتراش»، شما را از *فضایِ رویاها به واقعیتِ چاپ میبریم.* این فقط یک ثبتنامِ ساده نیست؛ یک *تعهدِ دوجانبه * است برای اینکه #نویسنده شوید:
🔹 * ۳ ماه همراهی و پشتیبانیِ مستمر* : در این بازهی زمانی، قدمبهقدم کنار شما هستیم تا داستانتان ناتمام نماند.
🔹 ۲۰ بار نقد و اصلاح تخصصی: * متنِ شما را آنقدر صیقل میدهیم که استانداردِ لازم برای چاپِ رسمی را کسب کند.
⚠️ ظرفیتِ در حال تکمیل است.
❌*اگر میخواهید همین امسال نامتان روی جلدِ کتابِ خودتان بدرخشد،* این فرصتِ طلایی را به تعویق نیندازید.❌
📩 همین حالا به ادمین پیام دهید تا ثبتنامتان را قطعی کنیم:
🆔 @Shavaladpubadmin
📞 09200757039
باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
هدیه ما به زمین
گاهی وقتی میشنویم یک نفر ظالم است
خیلی برایمان دور از ذهن است که ما
هم ممکن است ظالم باشیم
ولی همه ما داریم به زمین که گهواره و
تنها خانه ما برای زیست است. ظلم
میکنیم ،با تولید زباله بیشتر و بیشتر
با دود ماشین ها و کار خانه ها با همه
توان داریم میتازیم برای نابودی
زمین یعنی خانه خودمان ،ما همه
سوار یک کشتی هستیم بنام زمین
امروز که به خانه برمیگشتم در
ایستگاه اتوبوس این تصویر را
گرفتم ، درخت توت ، محصول
شیرین خود را به زمین. هدیه
کرده بود و کنارش ته سیگارهای
افراد بی توجه به زمین ،انداخته
شده بود !!
میدانید ته #سیگار چه آسیبی به
خاک میزند و تا شعاع چندین
متر ،وقتی در زمین فرو میرود
نمیگذارد هیچ گیاهی سبز
شود !!
ای بشر دو پا. چه میکنی
با خانه ات زمیییین زیبا !!!🌿
#فریبا_کریمی
==========================
باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
اگر یک روز دود از شهر برود
صبح که از خواب بیدار شدم، چیزی عجیب به نظر میرسید. پنجره را باز کردم و با تعجب دیدم که آسمان کاملاً آبی است. هیچ اثری از دود و آلودگی که هر روز روی شهر سایه میانداخت، دیده نمیشد. ساختمانهای دوردست را بهوضوح میشد دید و خورشید با نور درخشانش به همه جا سلام میکرد.
وقتی از خانه بیرون رفتم، نفس عمیقی کشیدم. هوا آنقدر تازه و تمیز بود که انگار در یک باغ بزرگ قدم میزدم. مردم در خیابانها لبخند میزدند و با انرژی بیشتری راه میرفتند. صدای پرندگان که مدتها در میان صدای ماشینها گم شده بود، دوباره به گوش میرسید.
در مدرسه، همه درباره هوای پاک صحبت میکردند. یکی از دوستانم گفت که امروز راحتتر نفس میکشد و دیگری گفت که برای اولین بار کوههای دوردست را از داخل شهر دیده است. معلم ما گفت که هوای پاک فقط برای طبیعت خوب نیست، بلکه به سلامتی و شادی انسانها هم کمک میکند.
آن روز فهمیدم که چقدر به هوای پاک نیاز داریم. اگر فقط یک روز نبودن دود میتواند اینهمه تغییر ایجاد کند، تصور کنید اگر همیشه از هوای شهرمان مراقبت کنیم، زندگی چقدر زیباتر خواهد شد. از آن روز تصمیم گرفتم بیشتر به محیط زیست اهمیت بدهم؛ زیرا هر نفس پاک، هدیهای ارزشمند برای همه ماست
نویسنده shaghayegh jvd#.
==========================
باشگاه نویسندگان:
بله https://ble.ir/shavaladpub
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم گاهی برای همان کوچههای باریک تنگ میشود...
جایی که فاصلهها کوتاهتر بود،
و دلها به هم نزدیکتر...(:
#شب_بخیر🌜
باشگاه نویسندگان:
بله https://ble.ir/shavaladpub
🌱 #پارت40
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 11 خردادماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
صدای نرم و گیرایش توی گوشی پیچید:
ـ حالا چرا یهو اینقدر باحجاب شدی؟
چادر بدقوارهٔ زندان را بیشتر دور خودم پیچیدم و از پشت شیشهٔ پُر از لکِ سالن ملاقات، زل زدم به چشمهاش. غم خانهکرده در چشمهاش با شوخیهاش در تضاد بود. دل به دلش دادم و با اشاره به چادر گفتم:
ـ بسکه جنسش مزخرفه، تا ولش میکنم، سُر میخوره تا نوک پام.
خندید، اما خندهاش شبیه هر چیزی بود بهجز خنده:
ـ دیگه چیزی نمونده. یه کم دیگه طاقت بیاری، از اینجا میارمت بیرون.
لحنش همان لحن محکم همیشگی نبود. مطمئن بودم خودش هم حرفهاش را باور ندارد، ولی من ترجیح دادم باورش کنم و دلخوش کنم به همان وعدهٔ توخالی که همیشه داده بود.
برای عوض کردن حالوروزمان موضوع اختر را پیش کشیدم و گفتم:
ـ به خاطر اختر ازت ممنونم.
خودش را زد به آن راه:
ـ اختر؟ اختر کیه؟ نمیشناسم.
از اینکه مبادا فهمیده باشد علت درگیریهای من و اختر چه بود، خجالت میکشیدم، اما کسری کار کمی برایم نکرده بود و باید درستوحسابی از او تشکر میکردم. گفتم:
ـ شاید خودت ندونی، کسری، ولی با این کارت جون من رو خریدی. اگه آزار و اذیتش ادامه پیدا میکرد، تصمیم داشتم یه تیغ پیدا کنم و خودم رو خلاص کنم.
کسری جدی شد و گلایهمندانه گفت:
ـ اگه از اولش به من گفته بودی، هرگز نمیذاشتم کار به اینجاها بکشه.
ـ نمیخواستم بیشتر از این توی زحمت بندازمت.
ـ زحمت چیه؟ من وکیل تو هستم و برای این کار دارم از پدرت پول میگیرم.
ـ برای ماجرای اختر چی؟ برای اون هم پول گرفتی؟
مکثی کرد و گفت:
ـ یعنی به ما وکیلها نمیاد یه کاری هم واسهٔ دل خودمون انجام بدیم؟
زمان ایستاد و با این حرف، قند توی دلم آب شد. دلش؟ یعنی به خاطر دلش پی ماجرای اختر را درآورده بود؟ یعنی من هم توی دلش جایی داشتم؟
کسری داشت تعریف میکرد که چطور با پول زیر زبان چند زندانی را کشیده و فهمیده اختر آن بلا را سرم آورده. بعد از آن هم رفته و پروندهٔ قدیمی اختر را دوباره به جریان انداخته و با قبول کردن وکالت شاکیاش، بالاخره توانسته پس از سالها او را محکوم و از این زندان به زندان دیگری منتقلش کند.
حرفهاش را میشنیدم، اما دلم هنوز پیش جملهٔ آخرش جا مانده بود و داشت برای خودش داستانهای عاشقانه میبافت. کسری که متوجه حواسپرتیام شده بود، مشکوک نگاهم کرد. ضربهای به شیشه زد و پرسید:
ـ کجا سیر میکنی؟ اصلاً حواست به حرفهام هست؟
خجالت در جانم نشست. دستی به پیشانیِ عرقکردهام کشیدم. حس میکردم همهٔ حرفهای دلم از سینه بیرون آمده و روی پیشانیام و درست مقابل چشمهای کسری نوشته شدهاند.
سراسیمه از روی صندلی بلند شدم تا فوراً آنجا را ترک کنم. منومنکنان گفتم:
ـ بله... بله... حواسم هست... من دیگه باید برم... به هر حال ازت خیلی ممنونم... لطف بزرگی در حقم کردی.
خواستم گوشی را سر جایش بگذارم و فرار کنم که کسری به گوشی اشاره کرد. مجدداً آن را روی گوشم گذاشتم. کسری گفت:
ـ میگم حواست اینجا نیست، میگی نه. هنوز کلی از وقت ملاقات مونده. کجا داری میری؟
به ناچار دوباره روی صندلی نشستم و منتظر بقیهٔ حرفهاش شدم، اما کسری دوباره ساکت شده بود و بیحرف زل زده بود به من. سرم پایین بود و روی نگاه کردن به چشمهاش را نداشتم. آنقدر این سکوت کش آمد که فکر کردم کسری آنجا را ترک کرده است. سرم را که بلند کردم، نگاه اشکآلود کسری، تیری شد و به قلبم نشست. کسری فوراً نگاه دزدید و با دست، تریِ چشمهاش را گرفت. غصه مثل سونامی به قلبم زد و در حالیکه قلبم توی حلقم میتپید، ملتمسانه نامش را صدا زدم:
ـ کسری؟!
کسری مجبور شد نگاهم کند و این بار دیگر نتوانست قطرهٔ اشک تازهای را که گوشهٔ چشمش متولد شده بود پنهان کند.
ـ خستهام مهتاب! خیلی خسته!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍀 | #یک_برگ_شعر
*بوی صبح می دهی
و گنجشک ها
در خنده هایت پرواز می کنند
حسودی ام می شود
به خیابان ها و درخت هایی،
که هر صبح بدرقه ات می کنند
حسودی ام می شود
به شعرها و ترانه هایی که می خوانی
خوشا به کلماتی
که در ذهن تو می چرخند!
*
#مریم_ملک_دار
=========================
باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓️ دوشنبه // 11// خرداد// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
🔹 چالش نوشتاری : «سایهی امن»
==============================
👈امروز، روز جهانی #والدین است.👉
روزی برای قدردانی از پدر و مادر؛
آدمهایی که بیادعا، با عشق و صبوری، امنیت و آرامش را به خانه میآورند.
حالا نوبت شماست بنویسید:
▪️ اگر بخواهید پدر یا مادر را در یک الی دوجمله نهایتا یا یک تصویر زیبا توصیف کنید، چه میگویید؟
گاهی یک آغوش، یک جملهی ساده، یا یک دلگرمیِ بهموقع، آدم را به ادامه دادن و ساختن میرساند. 👈«سایهی امنِ خانه»* 👉
⬅️ قالب:
دلنوشته، روایت کوتاه، متن ادبی یا گزارش خلاقانه
⬅️ حالوهوای متن:
کوتاه، صمیمی، الهامبخش، قابل انتشار
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin
منتظر تراوشات قلمتان هستیم. ✨
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
پدر و مادر، یعنی همان سایهی امنی که در آغوششان، دنیا دیگر ترسناک نیست. قدردانِ تمامِ لحظاتی هستیم که با عشق، به ما امنیت دادند.» ✨😊 🌹🌹
✍🏻:فریبا ریکی از استان خراسان رضوی شهرستان سرخس روستای ابراهیم آباد🌹🌹
#چالش_روزانه_شاولد
پدرومادر دو گوهر نایاب هدیهای هستند از طرف خداوند تا هستند قدر بدانیم
درفش
#چالش_روزانه_شاولد
پدر و مادر دو بال پروازند که میتوانی با آنها به اوج انسانیت و کمال پرواز کنی،،،🦋
صبا