eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر یک روز دود از شهر برود صبح که از خواب بیدار شدم، چیزی عجیب به نظر می‌رسید. پنجره را باز کردم و با تعجب دیدم که آسمان کاملاً آبی است. هیچ اثری از دود و آلودگی که هر روز روی شهر سایه می‌انداخت، دیده نمی‌شد. ساختمان‌های دوردست را به‌وضوح می‌شد دید و خورشید با نور درخشانش به همه جا سلام می‌کرد. وقتی از خانه بیرون رفتم، نفس عمیقی کشیدم. هوا آن‌قدر تازه و تمیز بود که انگار در یک باغ بزرگ قدم می‌زدم. مردم در خیابان‌ها لبخند می‌زدند و با انرژی بیشتری راه می‌رفتند. صدای پرندگان که مدت‌ها در میان صدای ماشین‌ها گم شده بود، دوباره به گوش می‌رسید. در مدرسه، همه درباره هوای پاک صحبت می‌کردند. یکی از دوستانم گفت که امروز راحت‌تر نفس می‌کشد و دیگری گفت که برای اولین بار کوه‌های دوردست را از داخل شهر دیده است. معلم ما گفت که هوای پاک فقط برای طبیعت خوب نیست، بلکه به سلامتی و شادی انسان‌ها هم کمک می‌کند. آن روز فهمیدم که چقدر به هوای پاک نیاز داریم. اگر فقط یک روز نبودن دود می‌تواند این‌همه تغییر ایجاد کند، تصور کنید اگر همیشه از هوای شهرمان مراقبت کنیم، زندگی چقدر زیباتر خواهد شد. از آن روز تصمیم گرفتم بیشتر به محیط زیست اهمیت بدهم؛ زیرا هر نفس پاک، هدیه‌ای ارزشمند برای همه ماست نویسنده shaghayegh jvd#. ========================== باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم گاهی برای همان کوچه‌های باریک تنگ می‌شود... جایی که فاصله‌ها کوتاه‌تر بود، و دل‌ها به هم نزدیک‌تر...(: 🌜 باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 11 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= صدای نرم و گیرایش توی گوشی پیچید: ـ حالا چرا یهو این‌قدر باحجاب شدی؟ چادر بدقوارهٔ زندان را بیشتر دور خودم پیچیدم و از پشت شیشهٔ پُر از لکِ سالن ملاقات، زل زدم به چشم‌هاش. غم خانه‌کرده در چشم‌هاش با شوخی‌هاش در تضاد بود. دل به دلش دادم و با اشاره به چادر گفتم: ـ بس‌که جنسش مزخرفه، تا ولش می‌کنم، سُر می‌خوره تا نوک پام. خندید، اما خنده‌اش شبیه هر چیزی بود به‌جز خنده: ـ دیگه چیزی نمونده. یه کم دیگه طاقت بیاری، از این‌جا میارمت بیرون. لحنش همان لحن محکم همیشگی نبود. مطمئن بودم خودش هم حرف‌هاش را باور ندارد، ولی من ترجیح دادم باورش کنم و دل‌خوش کنم به همان وعدهٔ توخالی که همیشه داده بود. برای عوض کردن حال‌وروزمان موضوع اختر را پیش کشیدم و گفتم: ـ به خاطر اختر ازت ممنونم. خودش را زد به آن راه: ـ اختر؟ اختر کیه؟ نمی‌شناسم. از این‌که مبادا فهمیده باشد علت درگیری‌های من و اختر چه بود، خجالت می‌کشیدم، اما کسری کار کمی برایم نکرده بود و باید درست‌وحسابی از او تشکر می‌کردم. گفتم: ـ شاید خودت ندونی، کسری، ولی با این کارت جون من رو خریدی. اگه آزار و اذیتش ادامه پیدا می‌کرد، تصمیم داشتم یه تیغ پیدا کنم و خودم رو خلاص کنم. کسری جدی شد و گلایه‌مندانه گفت: ـ اگه از اولش به من گفته بودی، هرگز نمی‌ذاشتم کار به این‌جاها بکشه. ـ نمی‌خواستم بیشتر از این توی زحمت بندازمت. ـ زحمت چیه؟ من وکیل تو هستم و برای این کار دارم از پدرت پول می‌گیرم. ـ برای ماجرای اختر چی؟ برای اون هم پول گرفتی؟ مکثی کرد و گفت: ـ یعنی به ما وکیل‌ها نمیاد یه کاری هم واسهٔ دل خودمون انجام بدیم؟ زمان ایستاد و با این حرف، قند توی دلم آب شد. دلش؟ یعنی به خاطر دلش پی ماجرای اختر را درآورده بود؟ یعنی من هم توی دلش جایی داشتم؟ کسری داشت تعریف می‌کرد که چطور با پول زیر زبان چند زندانی را کشیده و فهمیده اختر آن بلا را سرم آورده. بعد از آن هم رفته و پروندهٔ قدیمی اختر را دوباره به جریان انداخته و با قبول کردن وکالت شاکی‌اش، بالاخره توانسته پس از سال‌ها او را محکوم و از این زندان به زندان دیگری منتقلش کند. حرف‌هاش را می‌شنیدم، اما دلم هنوز پیش جملهٔ آخرش جا مانده بود و داشت برای خودش داستان‌های عاشقانه می‌بافت. کسری که متوجه حواس‌پرتی‌ام شده بود، مشکوک نگاهم کرد. ضربه‌ای به شیشه زد و پرسید: ـ کجا سیر می‌کنی؟ اصلاً حواست به حرفهام هست؟ خجالت در جانم نشست. دستی به پیشانیِ عرق‌کرده‌ام کشیدم. حس می‌کردم همهٔ حرف‌های دلم از سینه بیرون آمده و روی پیشانی‌ام و درست مقابل چشم‌های کسری نوشته شده‌اند. سراسیمه از روی صندلی بلند شدم تا فوراً آن‌جا را ترک کنم. من‌ومن‌کنان گفتم: ـ بله... بله... حواسم هست... من دیگه باید برم... به هر حال ازت خیلی ممنونم... لطف بزرگی در حقم کردی. خواستم گوشی را سر جایش بگذارم و فرار کنم که کسری به گوشی اشاره کرد. مجدداً آن را روی گوشم گذاشتم. کسری گفت: ـ می‌گم حواست این‌جا نیست، می‌گی نه. هنوز کلی از وقت ملاقات مونده. کجا داری میری؟ به ناچار دوباره روی صندلی نشستم و منتظر بقیهٔ حرف‌هاش شدم، اما کسری دوباره ساکت شده بود و بی‌حرف زل زده بود به من. سرم پایین بود و روی نگاه کردن به چشم‌هاش را نداشتم. آن‌قدر این سکوت کش آمد که فکر کردم کسری آن‌جا را ترک کرده است. سرم را که بلند کردم، نگاه اشک‌آلود کسری، تیری شد و به قلبم نشست. کسری فوراً نگاه دزدید و با دست، تریِ چشم‌هاش را گرفت. غصه مثل سونامی به قلبم زد و در حالی‌که قلبم توی حلقم می‌تپید، ملتمسانه نامش را صدا زدم: ـ کسری؟! کسری مجبور شد نگاهم کند و این بار دیگر نتوانست قطرهٔ اشک تازه‌ای را که گوشهٔ چشمش متولد شده بود پنهان کند. ـ خسته‌ام مهتاب! خیلی خسته! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍀 | *بوی صبح می دهی و گنجشک ها در خنده هایت پرواز می کنند حسودی ام می شود به خیابان ها و درخت هایی، که هر صبح بدرقه ات می کنند حسودی ام می شود به شعرها و ترانه هایی که می خوانی خوشا به کلماتی که در ذهن تو می چرخند! * ========================= باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓️ دوشنبه // 11// خرداد// 1405 // 🔹 چالش نوشتاری : «سایه‌ی امن» ============================== 👈امروز، روز جهانی است.👉 روزی برای قدردانی از پدر و مادر؛ آدم‌هایی که بی‌ادعا، با عشق و صبوری، امنیت و آرامش را به خانه می‌آورند. حالا نوبت شماست بنویسید: ▪️ اگر بخواهید پدر یا مادر را در یک الی دوجمله نهایتا یا یک تصویر زیبا توصیف کنید، چه می‌گویید؟ گاهی یک آغوش، یک جمله‌ی ساده، یا یک دلگرمیِ به‌موقع، آدم را به ادامه دادن و ساختن می‌رساند. 👈«سایه‌ی امنِ خانه»* 👉 ⬅️ قالب: دل‌نوشته، روایت کوتاه، متن ادبی یا گزارش خلاقانه ⬅️ حال‌وهوای متن: کوتاه، صمیمی، الهام‌بخش، قابل انتشار ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin منتظر تراوشات قلم‌تان هستیم. ✨ =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
پدر و مادر، یعنی همان سایه‌ی امنی که در آغوششان، دنیا دیگر ترسناک نیست. قدردانِ تمامِ لحظاتی هستیم که با عشق، به ما امنیت دادند.» ✨😊 🌹🌹 ✍🏻:فریبا ریکی از استان خراسان رضوی شهرستان سرخس روستای ابراهیم آباد🌹🌹
پدرومادر دو گوهر نایاب هدیه‌ای هستند از طرف خداوند تا هستند قدر بدانیم درفش
پدر و مادر دو بال پروازند که میتوانی با آنها به اوج انسانیت و کمال پرواز کنی،،،🦋 صبا
تقدیم به وجود مقدس و مهربان مادر آسمان دل او چون ستاره رنگ رنگ زندگی با مادر یعنی یک خواب قشنگ لیلا کیانپور استان چهار محال و بختیاری
دو شاخه گل رز پدر و مادر دو شاخه گل رز هستند زیبا و لطیف و دلنواز * شاعر : کامران شایگان*