🔹مردِ عمل وشجاعت
ازعمر و استعدادهای جوانی استفاده کنید. با اراده و عزم راسخ خود به طرف #علم و عمل و کسب دانش و بینش حرکت نمایید، که زندگی زیر چتر علم و آگاهی آنقدر شیرین و انس با کتاب و #قلم🖌 و اندوختهها آنقدر خاطره آفرین و پایدار است که همه تلخیها و ناکامیهای دیگر را از یاد میبرد.
#امام_خمینی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی یه چشمبههمزدنه…
اگه سختش کنیم از دستمون میره.
یه کم آرومتر، یه کم مهربونتر با خودت،
همهچیز موقته…
جز لحظههایی که قشنگ زندگی کردی🌿
#شب_بخیر_شاولدیهایعزیز
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بالای آسمون این شهر یه خداییه که هر غیر ممکنی رو ممکن میکنه!!!
صبحتون بهاری 🌱🪴🌱
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
هیچ نویسندهای از روز اول نویسنده نبوده.
همه چیز از یک جرقه ⚡️شروع میشه.
از یک نگاه.🌝
از یک احساس🌸
از چند خط ساده📝
از یک موسیقی🎻
از یک لبخند☺️
از یک غم😢
از یک موفقیت🏆
از یک عشق❤️
از یک نامه💌
درست مثل گلهایی که روزی غنچه بودن.
================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
هدایت شده از شاولد/ مهارت نویسندگی
تحفهای🎁 برای نویسندگان و شاعرانِ 🖋️ گرانقدر کانال
🔹همراهان گرامی:
نیک میدانیم که در روزگارِ گرانیِ #کاغذ، چاپِ اثر، دغدغهایست بزرگ....
⬅️ #انتشارات_شاولد (یکی از فعالترین 5 انتشاراتی جنوب کشور) به مناسبت #عید_غدیر، طرحِ 👈« تخفیف روی تخفیف » 👉را پیشکشِ قدوم شما میکند.
💌این یک #دعوتنامه است برای حضور در پروژههای ماندگار #فرهنگی؛با شرایطی که نظیرش را کمتر دیدهاید:
❌ تخفیف ویژه و مضاعف بر پکیجهای جشنواره، تنها تا شنبه۱۶ ام خرداد.❌
امید که #قلمهایتان سبز و نامتان بر تارکِ کتابهای این سرزمین درخشان بماند.
⌛️ فرصت محدود است! همین حالا برای مشاوره و رزرو اقدام کنید:
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
—————————————————
📍 کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا: https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت42
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 16 خردادماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
شانههایم از ترس پریدند. نگاهی به اطرافم کردم و با دیدن گره کور ابروهای مأمور زندان، تازه یادم افتاد کجا هستم. چادر را روی سرم کشیدم و به زحمت موهای بازیگوشم را زیرش مهار کردم.
وقتی از جدال با چادر فارغ شدم، جای خالی کسری، آن طرف دیوار شیشهای چون خار در چشمم فرو رفت. کسری بیخداحافظی رفته و مرا در برزخ رها کرده بود؛ بیآنکه دلیل حال پریشان و خستگیهای آن روزش را به من بگوید. گوشی را سر جایش گذاشتم و با قدمهایی سنگین سالن را ترک کردم. جلوی بند که رسیدم، ناگهان یادم افتاد خیلی وقت است چیزی به اسم تلفن اختراع شده. فوراً دست به دامان نگهبان شدم تا اجازه بدهد برگردم و از تلفن عمومی زندان به خانه تلفن بزنم.
نگهبان بیآنکه در برابر آن همه عجز و نابه خم به ابرو بیاورد، درخواستم را رد کرد و گفت:
- «مگه چند دقیقه پیش تو سالن ملاقات نبودی؟»
گفتم:
- «چرا... بودم... اما...»
در را به رویم بست و با بیرحمی تمام گفت:
- «پس دیگه اما بی اما.»
با حالی پریشان خودم را به تخت رساندم و نشستم. لیلا زیرچشمی نگاهم کرد اما چیزی نگفت. از وقتی فهمیده بود کسری وکیل و به قول خودش آشنای دمکلفت من است، توقعات عجیب و غریبی از من و در واقع از کسری داشت. خبر نداشت که اگر کسری کوچکترین بویی از کارهایش میبرد، او را میفرستاد همان جایی که اختر را فرستاده بود.
هر چقدر به او میگفتم که کسری اهل خلاف نیست، به خرجش نمیرفت و فکر میکرد این من هستم که در کارش موش میدوانم تا نرخ را بالا ببرم.
با حالتی عصبی ناخنهایم را میجویدم که لیلا طاقت نیاورد و پرسید:
ـ «ها چته؟ کشتیهات غرق شدن؟ همیشه که میرفتی دیدن آق وکیلتون، شنگول برمیگشتی. امروز چرا این ریختی اومدی؟»
بعد هم بدون اینکه منتظر من باشد، خودش جواب خودش را داد و با خندهای موذیانه گفت:
ـ «معلومه بد زده تو برجکت. پنچر پنچر شدی.»
از روی تخت پایین پریدم و پیش پایش زانو زدم و گفتم:
ـ «لیلا؟ من باید به خونه تلفن بزنم. خیلی واجبه.»
لیلا شانهای بالا انداخت. به در زندان اشاره کرد و گفت:
ـ «تلفن عمومی اون وره عزیزم.»
میدانستم که خوب متوجه منظورم شده اما دارد تلافی نه گفتنهای من به درخواستهایش را سرم در میآورد. زمزمهوار گفتم:
ـ «یه تلفن برام جور کن. خواهش میکنم.»
لیلا کنارم زد و توپید:
ـ «من خواهش مواهش سرم نمیشه. تلفن برات جور کنم، چی به من میرسه؟»
دهانم را بستم و ساکت شدم. چیزی نداشتم در ازای این لطف به او تقدیم کنم.
لیلا اطراف را پایید و گفت:
ـ «یه بستۀ کوچولو دارم اون طرف گیره. اگه بتونی برام ردش کنی ...»
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌸🌱🌸
🌱
🌸
سلام، روزت بخیر.دوست شاولدی من 😊
🌱امروز یه قول به خودت بده:
اینکه خودت رو برایِ چیزهایی که دیگه دستِ تو نیست، سرزنش نکنی.
آدما بزرگ میشن، تجربه کسب میکنن و تغییر میکنن.
اشتباهاتِ دیروزت، درسهای امروزته؛ نه زنجیرِ پاهات!
رها کن بره…
امروز رو با امید و توکل نفس بکش.
================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
🔹چالش نوشتاری: «یک قدم کوچک»
=========================
👈امروز فقط برای یک روز، یک قول کوچک بده.👉
قولی ساده که بتواند حالِ یک نفر را بهتر کند یا حتی حالِ خودت را.
🔺حالا نوبت شماست بنویسید:
▪️یک کار کوچک یا یک قدم کوچک که قول میدهید امروز انجام دهید تا لبخندی روی لبِ کسی بنشیند؛
شاید برای پدر و مادر،
یک دوست،
یا حتی کسی که مدتهاست از او خبری نگرفتهاید؛
مثل فرستادن یک پیامک، یک تماس کوتاه، خرید یک شاخه گل، یا حتی یک دعای خوب از ته دل.
یا
▪️برای خودتان کاری انجام دهید که مدتها عقب افتاده است؛
مثل نوشیدن یک چای با آرامش،
خواندن یک صفحه کتاب،
دیدن یک فیلم خوب،
یا انجام کاری که مدتها به تعویق افتاده است.
این قدم کوچک چه احساسی در شما یا دیگران ایجاد میکند؟ ⁉️
گاهی یک کار کوچک میتواند روزِ کسی را روشن کند و حتی انگیزهای شود برای شروع یک حالِ خوب در دیگران. 👈 «یک قدم کوچک، یک تغییر خوب» 👉
⬅️ قالب:
دلنوشته، روایت کوتاه، متن ادبی یا گزارش خلاقانه
⬅️ حالوهوای متن:
کوتاه، صمیمی، امیدبخش، قابل انتشار
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin
منتظر ارسال تجربه و روایت هاتون برای امروز هستیم .🤚🏻
===========================
باشگاه نویسندگان:
https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روز_شاولد
امروز بالاخره بعد از چند ماه، کتابی که خریده بودم و روی میز مانده بود را باز کردم و فقط ده صفحه خواندم. شاید کم به نظر بیاید، اما شروع دوبارهی لذت کتاب خواندن، حس خوبی به من داد. این قدم کوچک، شروعی برای بازگشتن به علاقهام بود.
#یک_قدم_کوچک
سحرمحمدی
===========================
باشگاه نویسندگان:
https://eitaa.com/shavaladpub