eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
892 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
286 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
کسانی‌ که امروز به 📘 روی می‌آورند؛ ‌در آینده دیگران به آن‌ها روی خواهند آورد ... ========================== 🖌 باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
📘 🎙 ⬅️ کتاب صوتی پله پله تا اوج اثر زیگ زیگلار اگر به دنبال کتابی هستید که هم انگیزه ببخشد و هم راهکارهای عملی برای پیشرفت در زندگی ارائه دهد، این کتاب صوتی انتخابی ارزشمند است. نسخه صوتی این کتاب جذاب‌تر است، چون لحن و انرژی محتوا اثر بیشتری می‌گذارد....😊
01-steps-to-the-top-podcast.mp3
زمان: حجم: 20.4M
🔹کتاب صوتی پله پله تا اوج اثر زیگ زیگلار ✅ قسمت اول ========================= 🖌 باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 6 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= طبق توصیهٔ لیلا، گوشی را روی حالت سکوت گذاشته بودم. پتو را روی سرم کشیده و زل زده بودم به صفحهٔ گوشی. به کسری پیام داده بودم که هر خبری شد، زنگ نزند و با پیام مرا مطلع کند. کسری فقط یک «باشه» در جوابم نوشته بود و بعدش دیگر هیچ خبری از او نشده بود. ساعت روی موبایل خبر از گذشتن چندین ساعت می‌داد اما برای من انگار زمان متوقف شده بود. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید اما جرأت نداشتم به کسری پیام بدهم. می‌ترسیدم کسری برایم حامل همان خبری باشد که تا سر حد مرگ از آن می‌ترسیدم. زیر پتو هوا کم بود و نفسم به شماره افتاده بود اما هیچ میلی برای نفس کشیدن در هوای تازه نداشتم. با خودم قرار گذاشته بودم اگر به خاطر تلفن من اتفاق بدی برای محمد بیفتد، همان‌جا از بی‌نفسی بمیرم. نمی‌دانم چقدر به تاریکی زل زدم که عاقبت در آن غرق شدم و خواب چشم‌هایم را ربود. برخلاف کابوسی که در بیداری کشیده بودم، خوابی سپید و رویایی دیدم. من بودم و محمد و کسری و دشتی پر از لاله‌های سپید. موهایم مثل شب عروسی بلند بود؛ آن‌قدر بلند که روی دشت راه گرفته بود. کسری مدام خم می‌شد، لاله می‌چید و روی موهایم می‌کاشت. محمد هم از ته دل و واقعی می‌خندید؛ مثل همان وقت‌هایی که وحید وارد زندگی‌مان نشده بود. غرق در شیرینی رویایم بودم که قلبم لرزید و زلزله افتاد وسط دشت رویاهایم. رویا تکه‌تکه شد و مثل قاصدکی اسیر باد، هر تکه‌اش به سویی پرواز کرد. نه محمد برایم ماند، نه کسری و نه حتی یک شاخه لالهٔ سپید. باز من ماندم و سیاهی و گوشی کوچکی که داشت روی قلبم می‌لرزید. چشم‌هایم را باز کردم اما چیزی جز تاریکی عایدم نشد. وقتی موبایل دوباره لرزید، نور کم‌جانش هم خیمهٔ زیر پتو را روشن کرد، هم ذهن خواب‌آلود مرا. کابوس هنوز هم در بیداری منتظرم بود. موبایل را در مشت گرفتم و با دیدن یک پاکت بازنشده روی صفحه، قلبم فرو ریخت. کسری بالاخره پیام داده بود. قلبم چنان در سینه می‌کوبید که حس می‌کردم کل بند از صدایش بیدار خواهند شد. با انگشتان لرزان پیام را باز کردم. کسری کوتاه و مختصر نوشته بود: «نگران نباش! برادر کله‌خرت پیش منه.» با همین چند کلمه، قلبم سبک شد و خیالم راحت که بلایی که از آن می‌ترسیدم بر سرم نازل نشده، اما نگرانی هنوز بیخ گلویم را چسبیده بود. به ساعت دریافت پیام دقت کردم. همین چند دقیقه پیش ارسال شده بود. فوراً دست به کار شدم و به کسری پیام دادم: - «ازت ممنونم که نذاشتی با وحید درگیر بشه.» بلافاصله جواب پیامم رسید. نوشته بود: - «من گفتم محمد پیش منه، نگفتم که با اون بی‌همه‌چیز درگیر نشده.» پیامش برایم مفهوم نبود. ای کاش می‌توانستم تماس بگیرم اما حیف که نمی‌شد. به ناچار پیام دادم: - «حالش خوبه؟» پرسید: - «حال کی؟» داشت گریه‌ام می‌گرفت. نوشتم: - «کسری، تو رو خدا واضح و صریح بهم بگو محمد حالش چطوره؟» پیام بعدی کسری کمی طول کشید و من در آن چند ثانیه هزار بار مردم و زنده شدم. کسری پیام داده بود: - «جات خالی! هرچند دو به یک نامردی بود اما دوتایی با محمد حسابی از خجالت شوهرت دراومدیم.» ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رویای نویسنده شدنِ شما، در «انتشارات شاولد» به واقعیت تبدیل می‌شود! ✍️📖 آیا مجموعه‌ای از اشعار یا داستان‌های کوتاه دارید و به دنبال راهی حرفه‌ای برای چاپ آن هستید؟ ما در انتشارات شاولد، مسیر چاپ کتاب را برای شما هموار کرده‌ایم. با پروژه «چاپ کتاب‌های چندنویسندگی»، فرصتی طلایی برای دیده شدنِ آثار شما فراهم شده است. ✅ چرا با ما چاپ کنید؟ ▫️ تخصص در چاپ کتاب‌های مشترک (هر جلد با حضور ۷ نویسنده/شاعر) ▫️ تجربه موفق: چاپ ۴۰ جلد کتاب در ۴ سال ▫️ کیفیت محتوا: ژانر شعر و داستان (۷۲ صفحه در هر جلد) ▫️ سرعت بالا: اخذ مجوز و چاپ در ۳ ماه قیمت‌های ویژه‌ی ما برای این دوره: 🔹 ۳ نسخه: ۹۹۰,۰۰۰ تومان 🔹 ۵ نسخه: ۱,۴۹۹,۰۰۰ تومان 🔹 ۷ نسخه: ۱,۷۹۹,۰۰۰ تومان 🔹 ۱۲ نسخه: ۲,۵۹۹,۰۰۰ تومان 🔹 ۲۰ نسخه: ۳,۸۹۹,۰۰۰ تومان شما هم می‌توانید در یکی از جلدهای جدید انتشارات شاولد، نام خود را به عنوان نویسنده ثبت کنید و صاحب کتاب شوید. 📩 برای مشاوره و ثبت سفارش، همین حالا با ما در ارتباط باشید: آیدی ادمین در ایتا: @Shavaladpubadmin شماره تماس: 📞 09200757039 مشاهده نمونه کارها در سایت: 🌐 www.shavaladpub.ir ========================= 🖌 باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☘️ .کاش زندگی روفو میشد... .ساده و صاف اتو میشد.... .لحظه ها میشکافتند و بازهم دوخت ..... ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
📖 اگر عظمت فرد دیگری را تحسین میکنید،آنچه میبینید عظمت خودتان است،اگر این ویژگی را نداشتید توجه شما به آن جلب نمیشد. هر چیزی که شما را به شوق می آورد، جنبه ای از وجود شماست. هیچ چیز وجود ندارد که به فکرتان برسد و نباشید. هر آنچه در دیگران قضاوت یا محکوم کنیم،در نهایت بخش ناخواسته یا طرد شده خودمان است. ما نقطه ضعف های خود را به دیگران نسبت میدهیم و مطالبی را به دیگران میگوییم که در واقع باید به خودمان بگوییم. اگر طالب عشق بیشتری هستید به خود عشق بورزید،اگر خواهان پذیرفته شدن هستید خود را بپذیرید. 📚 نیمه تاریک وجود ـــ دبی فورد ========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
🔹 | ✒️ 🇮🇷 نویسنده ، و متفکر ایرانی (۱۳۰۲–۱۳۴۸) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📚 از برجسته‌ترین معاصر ایران و خالق آثاری اثرگذار چون «مدیر مدرسه»، «نون والقلم» و «غرب‌زدگی»؛ نویسنده‌ای که نثر صریح، جسور و اجتماعی‌اش تأثیری ماندگار بر ادبیات و اندیشهٔ معاصر ایران گذاشت. 📖 ✦ تکه‌ای از «مدیر مدرسه»: ✨ «آدم وقتی تنها شد، تازه می‌فهمد که چه‌قدر محتاج حرف زدن است؛ محتاج آن‌که یکی باشد تا بشود با او درد دل کرد، یا دست‌کم سکوت را با او قسمت کرد.» ========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 7 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= تاج‌گل به سرعت روسری‌اش را پوشید و چادر نمازش را دورش گرفت و به سمت باغمان رفت. من واقعاً نمی‌دانستم چه کار کنم. سختم بود تنهایی به اتاق بروم و کنار آقا ناصر بشینم. مانده بودم چه کار کنم. کبری هم دو دل بود، با استیصال گفت: - کاش علی‌اصغر این جا بود! اصلا رعنا جان، تو چای دم کن، من هم استکان‌ها را آماده می‌کنم بعد با هم می‌رویم تو اتاق. بچه‌ها را هم می‌بریم... انگار که لولو خوره آمده بود. تا چای آماده شود، ننه جان سراسیمه با تاج‌گل آمدند توی حیاط. چرا همه دستپاچه بودند، مگر چه کسی آمده بود. بنده خدا! آدمی از جنس خودمان، مثل خودمان، شبیه خودمان از جایی آمده، مثل همه‌ی مهمان‌ها، مثل علی‌اصغر، مثل علی‌مراد... آمده و توی اتاق مهمان نشسته است. ‌برایش چای می‌بریم، میوه می‌بریم، مثل همه‌ی مهمان‌ها. کبری سینی چای را آماده کرد و با مادرم به اتاق رفتند. مقداری سیب و انگور و هلو شستم و توی میوه‌خوری گذاشتم دو تا بشقاب و دو تا کارد هم کنارش قرار دادم و منتظر نشستم. این دفعه تاج‌گل آمد و این‌ها را هم برد. هنوز تاج‌گل نرفته بود که دوباره کبری مثل جنی که مویش را آتش زده باشند به ایوان آمد و به تندی گفت: چادرت را بپوش، روسری‌ات، روسری‌ات را درست کن، مثل شلخته‌ها شده‌ای. بیا، بیا بریم توی اتاق که آقا ناصر احوالت را می‌گیرد. سپس موذیانه لبخندی زد و گفت: معلوم است خیلی دلش برایت تنگ شده. چادر و روسری‌ام را مرتب کردم و شانه به شانه کبری وارد اتاق شدم، تا به اتاق برسم حس کردم قلبم آمد توی دهنم. - سلام... آقا ناصر تمام قد از جا بلند شد جلوی من. از خجالت سرم را پایین انداختم. - حالت چطوره رعنا خانم؟ رعنا خانم! شنیدن نامم از دهان آقا ناصر سراسر وجودم را لبریز از لذت کرد. خیلی شیرین و دلچسب بود و خیلی به دلم نشست‌. ننه با خوش‌زبانی گفت: خدا مرا بکشد آقا ناصر، بفرمایید بنشینید. خجالتمان می‌دهید. رعنا جان، بنشین. بیا، بیا کنار آقا ناصر، بیا کنار شوهرت. شوهرت! از شنیدن کلمه‌ی شوهر حس کردم مسؤولیت سنگینی را به دوشم گذاشتند. آقا ناصر نشست. سینی چای و ظرف میوه هنوز دست نخورده بود. چقدر آقا بود! چقدر با معرفت! یک جعبه شیرینی و یک دسته گل آورده بود. مادرم روبه‌رویش نشست من هم کنارش نشستم. ننه جان به گل‌ها و شیرینی اشاره کرد و گفت: آقا ناصر زحمت کشیدین؟ چرا ما را شرمنده کردین؟ - قابل شما و رعنا خانم نداره. موقع تلفظ رعنا خانم، به آرامی سرش را به سمت من گرداند و نگاهم کرد. جلوی ننه جان آب شدم. از یادآوری افکار گذشته‌ام سخت پشیمان بودم. چقدر زود قضاوت کرده بودم. شکر خدا که پشیمان نشده است. شاید گرفتار بوده. اصلا صبر می‌کنم. شاید خودش زبان باز کند و دلیل غیبتش را بگوید. درست هم این‌جا ننه جان به دادم رسید. استکان چای را از توی سینی برداشت و به دست آقا ناصر داد و گفت: خودتان که نمی‌خورید، بفرمایید از دست من بگیرید. خانه‌ی خودتونه. قابل شما نداره. وای که ننه‌ام چقدر تعارف بلد بود و من بلد نبودم. ننه جان ادامه داد: قابل دانستید. کاش مادر و حاج آقا رو هم آورده بودین... جاشون سبزه. و با گله‌گی گفت: کم‌پیدا شده بودید. دلمان شورتان را می‌زد و در حالی که خنده‌ی ملیحی می‌کرد گفت: - گفتیم شاید پشیمان شده‌اید و دیگر رعنا جان را نمی‌خواهید. ننه جان بعد از گفتن این حرف قاه قاه خندید و کبری و آقا ناصر را هم به خنده واداشت. اما من فقط لبخند زدم آن هم از حرص و ناراحتی. دلم نمی‌خواست ننه‌ام مرا در برابر آقا ناصر کوچک می‌کرد. مگر روی دستشان مانده‌ام؟ مگر عیب و ایرادی دارم؟ پشیمان شود که بشود. آقا ناصر چایی را از دست مادرم گرفت و گفت: دست شما درد نکنه. حاج خانوم، راستش حال آقام خوب نبود. از سال‌ها قبل که ناراحتی قلبی داشتن و یک بار هم قلبشونو عمل کردن، تازگی‌ها مشکل ریه هم پیدا کردن. عمه جانم تهران زندگی می‌کنه. گفت برای داداش وقت دکتر گرفته‌ام یک سر بیاوریدش این‌جا. البته خودمان می‌دانیم بهترین دکترها شیراز طبابت می‌کنند. همین جا زیر نظر دکتر هست. ملیحه هم گفت‌: حالا عمه زحمت کشیدن‌، اشکالی نداره. سری هم به دکترهای تهران می‌زنیم. هم دل عمه را نشکسته‌ایم هم آقام را دکتر برده‌ایم. ببینیم دکتر تهرانی چه نظری داره؟ ننه که با دقت به حرف‌های آقا ناصر گوش می‌داد‌،گفت: آخی بنده خدا! مریضی‌شون خیلی سخته؟ - مریضیه دیگه. همه‌مان ناراحت شدیم. ولی چون نمی‌دانستیم چه نوع بیمای‌ای هست دیگر سوال نکردیم. فقط ننه و کبری با هم گفتند: خدا شفاشون بده. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub🍎