🍎 #پارت_33_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 16 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
رفتم زینب را توی بغلم گرفتم. ماشاء ا... خیلی خوشمزه و بانمک بود. چشمان سیاه و مژههای پر داشت، درست مثل خدیجه، اما پوستش برعکس پوست مادرش گندمی بود. بر عکس لیلا که چهرهای زیباتر و پوستی مهتابی داشت.
محمدعلی گرم صحبت با آقا ناصر شد. رفتم چسبیدم به خدیجه تا ازش حرف بکشم. توی اتاق پر از سر و صدا بود. البته این یک امر عادی بود. کمتر شبی بود که به خانهمان برای شبنشینی مهمان نیاید. بیشتر وقتها مادرم قلیان چاق میکرد و جلوی مردهایی که مسن بودند میگذاشت.
صدای قلقل قلیان و دود تنباکو کمی آزاردهنده بود. اما دیدم که آقا ناصر هیچ عکسالعملی نشان نداد.
- خدیجه چه شد که آمدین اینجا؟
خدیجه در حالی که مرتب شوهرش را نگاه میکرد که حواسش به سمت او نباشد به تندی گفت: والا چی بگم رعنا! نمیتوانم اینجا حرف بزنم. میترسم محمد علی صدایم را بشنود.
گفتم: این قدر سر و صدا توی اتاق هست که کسی صدای تو را میشنود؟ چقدر تو سادهای!
خدیجه با ترس گفت: کاش به بهانهای برویم ایوان.
در میان دود و سر و صدا و داد و بیداد و شیطنتهای بچههای کبری که بر سر یک عروسک پارچهای دعوایشان شده بود من و خدیجه پا شدیم. خدیجه نگاهی به سمت شوهرش کرد. حدسم درست بود. محمدعلی داشت نگاهش میکرد و با نگاه میپرسید کجا؟
خدیجه به سرعت گفت: بروم دست و دهان زینب را بشویم. سپس رو به من کرد و گفت: رعنا جان، لیلا را با خودت بیاور.
از در اتاق که بیرون رفتیم دختر اولی خدیجه که اسمش فاطمه بود پشت سرمان ریسه رفت و گریهکنان به دنبال مادرش دوید. نگاه محمدعلی هنوز پشت سرمان بود و عذابمان میداد. آمدیم اتاق قالیخانه تا خدیجه راحتتر بتواند حرف بزند. بچهها را زمین گذاشتیم. خدیجه گفت: آخی و نفس راحتی کشید. و لبه نیمکت پشت دار نشست. سه تا بچه ولو شدند کف اتاق و هر کدام کنجکاو به سمتی رفتند. وقت زیادی نداشتیم و خدیجه میبایست سریع به اتاق برمیگشت و گرنه به قول خودش با عکسالعمل شدید شوهرش روبهرو میشد.
- تو همیشه آخر ماه میآیی، چه شده است آن هم همین امشب که آقا ناصر آمده آمدهای؟
خدیجه با ترس نگاهی به درب اتاق انداخت و گفت: خوب مگر امروز چندم شهریور است؟
- بیست و نهم...
- آهان راست میگویی ها.
- به من نگفتی چرا امشب آمدی؟ طوری شده است؟
-نه نترس... امروز صبح با محمد علی رفتیم درمانگاه واکسن زینب را بزنم. خاله خجسته را دیدم گفت: امشب میخواهد بیاید خانه ننه. گفت: تو هم بیا. گفتم: اگر محمد علی اجازه داد میآییم. نمیدانستم آقا ناصر هم میآیند.
- خودمان هم نمیدانستیم.
- رعنا جان، خیلی دلم برایت تنگ شده بود. خیلی دلم میخواست دوباره آقا ناصر را ببینم. ماشاءا... مقبول است. و با لحنی استفهامآمیز گفت: مثل محمدعلی که نیست؟ با تعجب نگاهش کردم.
خدیجه افزود: خدا کنه که نباشه. معلوم است مثل محمد علی نیست. اگر بود از نگاهش میفهمیدی. رعنا جان، محمد علی بلای آسمانیه. جرات نمیکنم قدم از قدم بردارم. لحظه لحظهی مرا زیر نظر داره. کسی جرأت نداره خانهمان بیاد. تو خودت این قدر که خانهی کبری میروی و با مجید راحتی خانهی من هم مییای؟ خدیجه بیآنکه منتظر جواب من باشد خودش گفت: نه، کی آمدی! ننه و آقام چند بار آمدن؟ همش به من میگه: من اشتباه کردم تو را گرفتم. تقصیر از مادر و خواهرم بود. آنها مرا مجبور کردن تو را بگیرم. من حدیث دختر خاله پدرم را میخواستم.
- اهان همان خالهاش که شیراز هست؟
- ها رعنا، همان که چشمان عسلی داره.
- خوب میگرفتش.
- من چه میدانم، مثل اینکه حدیث هم محمد علی را میخواسته ولی پدرش اجازه نداده...
- خوب بعدش؟
- هیچی... پدرش گفته بود دخترم را توی ده نمیدهم. محمد علی هم تا سه سال پای حدیث نشست تا بلکه پدر و مادرش راضی شوند، که نشدند، نه حدیث به ده آمد و نه محمد علی توانست خودش را جمع و جور کند و به شهر برود و به خواستههای پدر حدیث، که ازش خانه و ماشین میخواستند عمل کند. حدیث هم سه سال صبر کرد و به پای محمد علی نشست، بعد از سه سال شوهرش دادند رفت اصفهان. همان ادم ایدهآلی که ماشین داشت، خانه داشت، با کلاس بود.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🌱 #پارت54
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 17 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
نمیدانم چرا، اما بسته را در مشت فشردم و اجازه ندادم لیلا از من بگیردش. چنان آن را حفظ کرده بودم که انگار یک معتادِ نشئهام و جانم به آن گردِ سفیدِ رنگ بسته است.
هرچقدر من برای داشتنش حریص بودم، لیلا همانقدر برای پسگرفتنش بیاراده بود. در واقع، همهٔ چنگ و دندان نشاندادنهایش سوری و زرگری بود. لیلا کارش را خوب بلد بود و میدانست چطور باید طعمه را با پای خودش به دام بیندازد.
وقتی مقاومت مرا دید، بالاخره پا پس کشید و گفت:
«باشه بابا! مالِ تو. نمیخواد خودت رو بکشی.»
نفسِ راحتی کشیدم و با پیروزی، بسته را توی دستم مشت کردم. لیلا این بار واقعاً قصدِ رفتن کرد و گفت:
«واسه گلِ روی اون آشنای دستودلبازت، این دفعه مهمونِ من باش؛ ولی خیال نکنی من حاتم طاییام و سفرهٔ خیرات براتون باز کردمها! اگه مزهاش رفت زیرِ دندونت و مشتری شدی، باس پولش رو تماموکمال بدی وگرنه لیلا بیلیلا. ملتفت شدی؟»
سرم را بالا و پایین کردم. لیلا لبخندی پُر از رضایت گوشهٔ لبش نشاند و ادامه داد:
«مطمئنی نمیخوای طرزِ استفادهاش رو یادت بدم؟»
خیالش را راحت کردم که بلدم چطور از آن استفاده کنم و بالاخره رفت.
من ماندم و افیونی که وسوسهاش مثل افعی دورِ ارادهام چنبره زده بود و داشت ذرهذره زهرش را به جانم میریخت و از خود بیخودم میکرد.
گوشهٔ بسته را با دندان باز کردم و کلش را خالی کردم کفِ دستم. سرم را نزدیک بردم و نفسم را حبس کردم. کافی بود با یک نفسِ عمیق، همهٔ ذراتِ آن گردِ شیطانی را نفس بکشم و وارد ریههایم کنم.
مغزم به خواب رفته بود؛ شاید هم خودش را به خواب زده بود تا من کارم را بکنم. لابد آن بیچاره هم از اینهمه تلاشِ نافرجام خسته شده بود. عمری خودش را به آب و آتش زده بود و افسارِ زندگیِ مرا دست گرفته بود و اجازه نداده بود قدمی خلافِ شرع و عرف و وجدان بردارم که آخرش کارم برسد به اینجا؛ به پشتِ میلههای زندان، با مشتی شیشه در دست و در انتظارِ فردایی که برایم چوبهٔ دار را تدارک دیده.
چرا نباید این چند صباحِ باقیمانده از عمرم را مثل دیوانهها زندگی میکردم؟
تا بهحال چه سودی از عاقلانه زندگیکردن برده بودم جز کوهی از بدبختی که بر سرم آوار شده بود؟
بغضی تلخ از قلبم جوشید و تا گلویم بالا آمد. نه! بس بود هرچه گریسته بودم. دیگر گریه نمیکردم. این چند روزِ باقی، مالِ من بود. دیگر نوبتِ من بود که به ریشِ دنیا بخندم و تقدیرِ سیاهم را به سخره بگیرم.
سرم را نزدیکتر بردم و بینیام را چسباندم به گردِ سفید و چنان نفس کشیدمش که گویی دارم آخرین نفسهای عمرم را میکشم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub
•
سلام 😊✋🏻
✨ به خانوادهی «باشگاه نویسندگی و انتشارات #شاولد» خوش آمدید ✍️📚🎶
خوشحالیم که امروز همراهان تازهای به جمعِ دوستداران شعر، موسیقی ،کتاب و دنیای واژهها پیوستهاند؛
اینجا جاییست برای الهام، نوشتن، آرامش و رشد در کنار دلهایی که با هنر نفس میکشند 🌱🖋
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش» ✨🎼
=======================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
هدایت شده از شاولد/ مهارت نویسندگی
📚 تعرفه جدید چاپ کتاب – انتشارات شاولد
اگر تصمیم دارید کتاب خود را منتشر کنید، حالا میتوانید با پکیجهای جدید و شفاف انتشارات شاولد این کار را انجام دهید. ما سه سطح خدمات طراحی کردهایم تا متناسب با نیاز و بودجه شما باشد.
✨ پکیج اقتصادی
مناسب برای شروع و اولین تجربه چاپ کتاب
• داستان – ۷۰ صفحه (قطع رقعی): ۸,۱۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۷۰ صفحه (قطع رقعی): ۹,۱۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۹,۱۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۱۰ نسخه کتاب
✨ پکیج حرفهای
مناسب برای چاپ جدیتر و تیراژ بیشتر
• داستان – ۱۰۰ صفحه (قطع رقعی): ۱۱,۲۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۱۰۰ صفحه (قطع رقعی): ۱۲,۲۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۱۲,۲۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۳۰ نسخه کتاب
✨ پکیج VIP
ویژه نویسندگانی که میخواهند کتابشان حرفهای معرفی شود
• داستان – ۱۵۰ صفحه (قطع رقعی): ۲۲,۳۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۱۵۰ صفحه (قطع رقعی): ۲۳,۳۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۲۳,۳۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۷۵ نسخه کتاب
🎁 خدمات ویژه پکیج VIP
• ساخت تیزر ویدیویی ۱ دقیقهای
• تولید پادکست صوتی معرفی کتاب
• QR Code اختصاصی برای معرفی اثر
📩 برای دریافت مشاوره و ثبت سفارش چاپ کتاب با ما در ارتباط باشید.
آیدی ادمین در ایتا:
@Shavaladpubadmin
شماره تماس:
📞 09200757039
مشاهده نمونه کارها در سایت:
🌐 www.shavaladpub.ir
=========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
هدایت شده از شاولد/ مهارت نویسندگی
رویای نویسنده شدنِ شما، در «انتشارات شاولد» به واقعیت تبدیل میشود! ✍️📖
آیا مجموعهای از اشعار یا داستانهای کوتاه دارید و به دنبال راهی حرفهای برای چاپ آن هستید؟
ما در انتشارات شاولد، مسیر چاپ کتاب را برای شما هموار کردهایم. با پروژه «چاپ کتابهای چندنویسندگی»، فرصتی طلایی برای دیده شدنِ آثار شما فراهم شده است.
✅ چرا با ما چاپ کنید؟
▫️ تخصص در چاپ کتابهای مشترک (هر جلد با حضور ۷ نویسنده/شاعر)
▫️ تجربه موفق: چاپ ۴۰ جلد کتاب در ۴ سال
▫️ کیفیت محتوا: ژانر شعر و داستان (۷۲ صفحه در هر جلد)
▫️ سرعت بالا: اخذ مجوز و چاپ در ۳ ماه
قیمتهای ویژهی ما برای این دوره:
🔹 ۳ نسخه: ۹۹۰,۰۰۰ تومان
🔹 ۵ نسخه: ۱,۴۹۹,۰۰۰ تومان
🔹 ۷ نسخه: ۱,۷۹۹,۰۰۰ تومان
🔹 ۱۲ نسخه: ۲,۵۹۹,۰۰۰ تومان
🔹 ۲۰ نسخه: ۳,۸۹۹,۰۰۰ تومان
شما هم میتوانید در یکی از جلدهای جدید انتشارات شاولد، نام خود را به عنوان نویسنده ثبت کنید و صاحب کتاب شوید.
📩 برای مشاوره و ثبت سفارش، همین حالا با ما در ارتباط باشید:
آیدی ادمین در ایتا:
@Shavaladpubadmin
شماره تماس:
📞 09200757039
مشاهده نمونه کارها در سایت:
🌐 www.shavaladpub.ir
=========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
.
#مهربان باش کاین عمر گران میگذرد
هر چه با هر که کنی بر #تو همان میگذرد
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
📸 #قابِ_شاولد | میزبانی از استادِ پیشکسوتِ هنر خاتم و ادب
در این چندروز انتشارات شاولد افتخار میزبانی از استاد گرانقدر و هنرمندِ و #شاعر خوشذوقِ شیرازی جناب آقای #حسن_داناپور را داشتیم.
«۱۶ تیرماه، زادروز این هنرمندِ فرهیخته را از صمیم قلب تبریک میگوییم و برایشان عمری با عزت آرزومندیم.» 🎂✨
✅ افتخارات بینالمللی:
کسب مقام نخستِ مسابقات جهانی خاتمکاری #مونترال_کانادا (۱۹۷۴) در رقابت میان ۴۸ کشور؛ دستاوردی که در #روزنامههای معتبری چون #کیهان و اطلاعات و روز نامه های انگلیسی بازتاب یافت.
✅ میراث معنوی:
عضو گروهِ ۸ نفرهی اساتیدِ برجسته برای طراحی و اجرای نمای داخلی ضریح مطهر #امام_رضا (ع).
✅ فعالیت ادبی و هنری:
شاعر و #نویسنده کتاب «خاتم شیراز»؛ اثری ارزشمند که در این دیدار با مهر به مجموعه شاولد اهدا شد.
حضور این استادِ فرزانه در کنار دکتر فرهادی و جناب آقای بییار، نویدبخشِ حفظ و ترویج این هنر فاخر برای نسلهای آینده است. 🇮🇷
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
🍎 #پارت_34_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 18 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
- خوب این وسط گناه تو چیه؟
- رعنا گناهم اینه که انتخاب مادر و خواهرش هستم.
اشک به چشمان قشنگ خدیجه آمد.
-خوب تو چه میگی؟
- هیچی ...لام تا کام جوابش را نمیدهم. چی بگم! بگم محمد علی تو هم انتخاب خانواده منی. من که تو را نمیخواستم. مجبور شدم.
- بهش بگو.
- نمی شود. جرأت نمیکنم جوابش را بدهم. میخواهی از اینی که هست بدتر شود؟
- اصلا جواب نمیدی؟
- فقط یک بار بهش گفتم خوب مرا نمیگرفتی؟
- محمد علی چه گفت؟
- فکر میکنی چه گفت؟ گفت: هر وقت دلت خواست میتونی بری. من چه جوری میتونم از بچههام دل بکنم؟
راست میگفت. الهی، بمیرم برایش. مجبور بود توی این زندگی، زندگی که نه، جهنمی که محمد علی به خاطر غرور و خود خواهیهای خودش برایش ساخته بود بسازد و دم نزند. خیلی دلم سوخت. من نمیدانم روی چه اساسی ننه و عمه شهربانویم میگویند: خدیجه از زندگیاش راضی است...
حال، خدیجه صبور است، خانمی میکند، حرف نمیزند و به خاطر حفظ آبرویش چیزی نمیگوید. سکوت میکند که مبادا ننه یا آقام بفهمند و ناراحت شوند. سکوت میکند تا بچههایش آسیب نبینند. سکوت میکند تا احترام محمدعلی پیش خانوادهام حفظ شود، و هزار دلیل دیگر برای زیستن و ماندن؛ یعنی هر کسی سکوت کند راضی است؟ حتم دارم کبری هم حرفهایی برای گفتن دارد.
به خدیجه گفتم: حالا فقط به خاطر حرف خاله خجسته آمدی؟
- نه، میخواهیم برای برادر محمد علی گردو بفرستیم دبی. آمدیم گردو هم ببریم.
- مگر آقا کریم از دوبی آمده؟
- نه نیامده، ولی محمد علی گفت تا فصل گردو هست از پدرت گردو بخریم برای کریم بفرستیم.
خاله خجسته که گفت: بیا خانهی ننه، دلم بیدار شد. گفتم: بیام هم ببینمتان هم گردو بخریم. الهی شکر که آقا ناصر هم آمده و دیدیمش.
- خدیجه جان، زندگی را برایت خیلی سخت کرده؟
خدیجه سرش را پایین انداخت. بچهها مشغول بازی با گلولههای نخ قالی بودند. خدیجه گفت: مشکلم که یکی دو تا نیست. حالا دیگه میخواد مرا ببره شیراز زندگی کنیم.
با خوشحالی گفتم: وای این که خیلی خوبه!
- چه خوبی؟ من اینجا دلم خوشه که شماها هستید. حداقل گهگاهی میبینمتان، اگر شیراز رفتیم دیگه چه میشه! من آنجا غریبمرگ میشم.
- وای خدا نکنه خدیجه، این حرفها چیست میزنی؟ دلم ریش میشه. چشمان زیبا و درخشان خدیجه هنوز پر از اشک بود. با بغض گفت: باغش را فروخته. خانه را هم برای فروش گذاشته.
با امیدواری گفتم: این که عیبی نداره. خوب من هم دیر یا زود میام شیراز. عمه هم شیراز است، غریب که نیستیم. به همدیگر سر میزنیم.
- با این اخلاق محمد علی با این تکبر و افادهاش! حالا هم نمیدانم خورشید از کجا طلوع کرده آمده از آقام گردو بخره.
باخنده گفتم: خوب معلومه دیگه، مثل گردوی باغ آقام که گردو پیدا نمیشه.
خدیجه هم خندید و دندانهای سفید و زیبایش را به نمایش گذاشت و افزود: قالی را پسفردا میبُریم. محمد علی گفته: دیگر دار نزن تا از اینجا بریم. ممکنه نیمه کاره بمونه.
دخترها بر سر گلولههای نخ قالی دعوایشان شده بود. نخها به هم ریخته و توی هم گره خورده بود. صدای محمد علی بر جا میخکوبمان کرد.
-خدیجه، خدیجه، کجایی؟
خدیجه به سرعت به سمت در رفت و گفت: اینجام محمدعلی، چه کارم داری؟ صدای غضبناک محمدعلی نزدیکتر شد. تو اینجا چه کار میکنی؟ بیا گردوها را کمک پدرت توی گونی بریز.
- چشم، چشم، آمدم!
خدیجه بیتوجه به بچهها که بر سر گلولههای نخ به هم پریده بودند، برای اجرای اوامر شوهرش به سمت ایوان دوید. گفتم الان چادرش زیر پایش گیر میکند و دور از جان با سر به زمین میخورد. به محض اینکه گردوها داخل گونی قرار گرفتند عزم رفتن کردند. کاش به خدیجه گفته بودم فردا میخواهیم برویم خرید عروسی، اگر شد بیاید. اما نمیآمد. شوهرش نمیگذاشت.
آقا ناصر آخرین مهمانی بود که از خانهمان رفت. البته تا شیراز که راهی نبود، او رفت و دل مرا هم با خودش برد. اما دلم قرص بود که صبح علیالطلوع میآید.
قرار است فردا برویم خرید. خرید عروسی. عروسی من!
در روستایمان رسم داشتیم اگر دختر با پسری برای خرید عروسی میرفتند تعداد زیادی از اقوام و خویشان نزدیک همراهیشان میکردند و سلیقههایشان را ابراز میکردند تا عروس خانم و آقا داماد چیزی بخرند.
ساعت هشت صبح فردا،دوباره ،خانه مملو از مهمان بود. خاله خجسته و خاله نازگل، خالههایم که در روستا زندگی میکردند و دخترانشان و عمه زهرا و عمه شهربانو که خودش را صبح علی الطلوع رسانده بود، فقط خاله اقدسم تهران بود که صد درصد اگر اینجا بود حتما همراهیمان میکرد.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎