eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
938 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️ فکر می‌کنید نویسنده‌ها با استعداد به دنیا می‌آیند⁉️ «استعداد آغاز راه است؛ این تمرین و پشتکار است که نویسنده می‌سازد.» کینگ اگر همیشه آرزو داشته‌اید کتابی بنویسید... اگر بارها نوشتن را آغاز کرده‌اید اما نیمه‌کاره رها شده است... وقت آن رسیده که رؤیای نویسنده شدن را به یک اثر واقعی تبدیل کنید. ✏️ دوره تخصصی «قلم‌تراش | سطح ۱» در این دوره فقط اصول را یاد نمی‌گیرید؛ بلکه قدم‌به‌قدم 👣 با تمرین ، بازخورد و همراهی مدرس ، اثری خلق می‌کنید که شایسته دیده شدن باش در ، آنچه پرورش می‌دهیم استعداد نیست؛ مهارت نویسندگی است. آنچه در انتظار شماست: ۱۲ جلسه آنلاین (۲۴ ساعت آموزش تخصصی) ✅ آموزش کاملاً تمرین‌محور ✅ کشف و تقویت سبک شخصی نویسندگی تا ۲۰ مرحله نقد، بازنویسی و صیقل اثر ✅ آماده‌سازی حرفه‌ای متن برای انتشار 🎁 مهم‌ترین خروجی دوره در پایان دوره، تنها با چند جزوه یا یک گواهی خداحافظی نمی‌کنید... 👈 اثر شما پس از طی مراحل نقد، بازنویسی و ویرایش، در قالب یک منتشر می‌شود. 📅 شروع اولین دوره از همین هفته است. 👥 هر دوره تنها با ۷ تا ۱۵ هنرجو برگزار می‌شود تا مدرس بتواند برای هر اثر، زمان کافی جهت نقد، بازنویسی و ارائه بازخورد اختصاصی اختصاص دهد؛ 💰 این دوره تا پایان سه‌شنبه: ۵,۹۹۰,۰۰۰ تومان ⏳ از چهارشنبه شهریه دوره‌های بعدی به ۶,۹۹۰,۰۰۰ تومان خواهد یافت. 📩 *مشاوره و ثبت‌نام:* @Shavaladpubadmin =========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 29 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= موقع خداحافظی آقا ناصر یواشکی توی گوشم طوری که اطرافیان متوجه نشوند گفت: رعنا! لحنش تند بود. کمی ترسیدم. آقا ناصر ادامه داد: خیلی مراقب باشی ها. فقط خانه‌ی پدرت باش جایی نروی ها! یعنی چه؟ چگونه مراقب خودم باشم. جایی نروم! خدایا، منظورش چیست؟ مگر می‌شود خانه‌ی پدرم باشم و جایی نروم. من که نفهمیدم. فقط گفتم: باشه. خودم هم نمی‌دانم چرا یه هویی تغییر شخصیت می‌داد. عجیب بود. حرکات و رفتار‌‌هایش یک جور خاص بود. حس می‌کردم برخی رفتارهایش شبیه محمد‌علی شوهر خدیجه است. اما نمی‌خواستم باور کنم. خودم به خدیجه گفته بودم که آقا ناصر اصلاً قابل مقایسه با شوهرش محمد علی نیست. همه‌اش می‌ترسیدم سرنوشتی مثل سرنوشت خدیجه پیدا کنم. با این‌که تا آن لحظه در کنار خانواده، مادر شوهر و آقا ناصر خیلی بهم خوش گذشته بود اما همین یک جمله کافی بود که همه‌ی شادی‌هایی را که تا غروب توی قلب و ذهنم انباشته بودم، تخریب شود و این چنین حالم را بگیرد و مرا زیر و رو کند. موقعی که ماشین آقا ناصر از باغ خارج شد بی‌اختیار دمغ شدم. هنوز در حال تحلیل و بررسی جملاتش بودم. دوست داشتم همان لحظه با کسی حرف می‌زدم. درددل می‌کردم و از اخلاق و رفتار آقا ناصر برایش می‌گفتم. دوست داشتم کبری به این زودی نمی‌رفت تا راهنمایی‌ام کند. کمکم کند و مرا از این تنگنا نجات دهد. هر چه بود او بهتر و بیش‌تر مردها را می‌شناخت. کبری خیلی اجتماعی بود و از هر چیزی سر در می‌آورد. ننه‌ام در حال جمع‌آوری وسایل بود. در همان حال گفت: رعنا، چته؟ خوب بیا کمک. ایستاده بودم و هنوز داشتم ورودی باغ را نگاه می‌کردم، همان جاده خاکی کوتاهی که آقا ناصر چند دقیقه پیش با ماشینش از آن عبور کرده بود. - چته؟ هنوز هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای برای سوال ننه نداشتم. تاج‌گل که خسته از بازی و شیطنت روی فرش ولو شده بود گفت: رفتن دیگه رعنا، چرا مات شدی؟ ای کاش می‌دانستند که چرا من این گونه مات و متحیر به پشت سر آقا ناصر چشم دوخته‌ام! ای کاش فکرم را می‌خواندند و مرا از این بهت و حیرت خارج می‌کردند! به خودم آمدم و بی‌خیال شدم. اصلا جدی نگرفتم و چند دقیقه بعد فراموشم شد. به کمک ننه جان شتافتم. ظرف‌های نشسته از ناهار ظهر را جمع کردیم. فرش را تکاندیم. حجت و محمود با آقام زودتر رفتند. عمه شهربانو و بچه‌هایش با علی‌مراد که مرتب بد و بیراه می‌گفت و نق می‌زد، ایستاده و منتظر بودند تا ما هم وسایل را برداریم و همراهشان برویم خانه‌. علی‌مراد رحیم پسر کوچکش را بغل کرده بود و می‌گفت: حالا می‌ریم بوا. حالا می‌ریم. و خطاب به دو تا پسر دیگرش که هنوز توی باغ دنبال هم گذاشته بودن فریاد زد: هوی کره خرا، جَر نکنین، بیین بریم، شو شد. عمه شهربانودوباره مانتوی خردلی رنگش را روی بلوز و دامن بلندش پوشید و با یک لنگه دمپایی دنبال پسرهایش گذاشت. پسرها زرنگ‌تر بودند و مثل قرقی به سمت درب باغ رفته و پا به فرار گذاشتند. خنده‌ام گرفته بود. تاج‌گل گفت: وووی ماشاء‌ا... عمه مجبوری این قدر بزایی! عمه شهربانو که با یک لنگه دمپایی برگشته بود و غش‌غش می‌خندید گفت: نوبت تو هم می‌رسه... بعد از گفتن این حرف به همراه دو تا پسر دیگر و علی‌مراد از درباغ خارج شدند. وسایل را توی فرغون گذاشتیم. ننه جان دسته‌های فرغون را گرفت و به راه افتادیم. از درب باغ که خارج شدیم به کمک تاج‌گل دو تا لنگه بزرگ درب‌ها را کنار هم آورده و قفل بزرگ و پهنی روی آن زدیم. فصل (6‌) فصل پاییز با همه‌ی زیباییش به پایان رسید. هوا سرد سرد بود. دیگر می‌چسبید بروی کنج اتاق و بچسبی به بخاری. از چندی قبل علی نفتی با تانکر نفتش به روستا آمده و آقام چند تا بیست لیتری خریداری کرده بود. هیزم هم به قدرکافی داشتیم. توی قالی‌خانه بخاری علاء‌الدین می‌گذاشتیم. اتاق مهمان را هم با هیزم که توی شومینه می‌ریختیم گرم می‌کردیم. سرمای روستا تقریبا تا اردیبهشت ماه ادامه پیدا می‌کرد. یادم به حرف مادر آقا ناصر افتاد. مثل اینکه گفت: تا پایان زمستان ملیحه خانم و شوهر و پسرانش به نمی‌دانم کجا، یادم رفته... به مغزم فشار آوردم. اسم قشنگی داشت ها، اصلا ولش کن چه فرقی می‌کند. بالاخره یک کشور خارجی است، ما را چه کار به این چیزها. یادم می‌آید آقا ناصر گفت که یک برادر و یک خواهر دیگر هم دارد که ایران نیستند. الله اکبر! خدایا، آن‌ها دیگر کجا هستند؟ چه خانواده عجیبی هستند! تعدادشان کم است اما همین کم هم، همه‌اش پخش و پلای این کشور و آن کشور هستند... نمی‌دانم دلشان برای هم تنگ نمی‌شود؟ به نظر من که دوری از خانواده خیلی سخت است. من که تحملش را ندارم. اخی طفلی مادر آقا ناصر... ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💢 ۱۲ دوازدهمین کافه کارآفرینی صعود 🔸شتاب‌دهنده شاولد با همکاری موسسه سلامت روان حاجات برگزار می‌کند. 💠 دورهمی صمیمی با مدیران عامل و کارآفرینان برتر استانی 💠 رونمایی از مستند کارآفرینان برتر 📆 سه‌شنبه ۳۰ تیر ماه ۱۴۰۵ ❗️❗️با توجه به ظرفیت محدود، ثبت‌نام متقاضیان حضور در رویداد صرفاً تا زمان تکمیل ظرفیت انجام خواهد شد. لذا خواهشمند است در اسرع وقت نسبت به ثبت‌نام اقدام فرمایید. شماره تماس: ۰۹۳۰۵۹۹۲۰۷۵ آیدی: @Daneshbonyanshiraz - باشگاه کارآفرینان جنوب کشور تماس با ما | بــلــه | ایــتــا
شاولد/ مهارت نویسندگی
💢 ۱۲ دوازدهمین کافه کارآفرینی صعود 🔸شتاب‌دهنده شاولد با همکاری موسسه سلامت روان حاجات برگزار می‌کند
. 📩 از تمامی کارآفرینان، مدیران و صاحبان ایده دعوت می‌شود در دوازدهمین کافه کارآفرینی صعود، کنار جمعی از فعالان اقتصادی و کارآفرینان برتر استان حضور داشته باشند.🌷 .
| از علاقه تا نویسندگی حرفه‌ای 📖 نویسنده شدن، یک استعداد ذاتی نیست؛ مهارتی است که با آموزش، تمرین و بازخورد حرفه‌ای ساخته می‌شود. اگر رؤیای انتشار کتابتان را دارید، «قلم‌تراش» نقطه شروع شماست. ✨ #چاپ_کتاب =========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: 📲 ایتا: eitaa.com/shavaladpub 📲 بله: ble.ir/shavaladpub
📌هم اکنون ..... 🔹کافه کارافرینی صعود پارک سلامت روان حاجات.... باحضور آقای حاجات... https://eitaa.com/shavaladclub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 31 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= شیر آب را کم کردم و قفل در را باز کردم. دستی در را هل داد و پاکتی را گذاشت توی دست‌های خیسم. بی‌اراده گرفتمش، بی‌آن‌که بدانم چه کسی پشت در بود. دوباره چفت در را انداختم و نشستم کف حمام. چشم‌هایم را از قطرات آب پاک کردم تا بتوانم پاکت را درست ببینم. پاکت را پشت و رو کردم؛ نه اسمی داشت و نه نشانی. جوری مهر و موم شده بود که انگار توی آن بمب هسته‌ای کار گذاشته‌اند. چیزی برای بریدن چسب‌های دور پاکت نداشتم. با ناخن افتادم به جانش و بالاخره، به هر جان‌کندنی بود، یک طرفش را باز کردم. حسی به من می‌گفت چیز مهمی درون پاکت است. به همین دلیل خیلی مراقب بودم که خیس و خراب نشود. وقتی کاملاً باز شد، دست بردم توی پاکت و هر چه در آن بود، بیرون کشیدم. تعدادی عکس توی دستم آمد و یک تیغ از لای عکس‌ها افتاد کف حمام. توجهی به تیغ نکردم. حتی فکر نکردم چرا یک نفر باید برای من توی حمام تیغ بفرستد. همهٔ حواسم به عکس‌ها بود. اولین عکس، عکس یک پسربچه بود. پسربچه‌ای غریبه که نمی‌شناختمش، اما مردی که او را در آغوش گرفته بود، آشناترین مرد زندگی‌ام بود. دلم برایش تنگ شده بود. عکس را به لبم نزدیک کردم و پیشانی پدرم را روی عکس بوسیدم و رفتم سراغ عکس بعدی. هر چه حس خوب از دیدن عکس‌های جوانی‌های پدرم گرفته بودم، با دیدن آن عکس پرید. من این چشم‌های نیمه‌بازِ خیره به آسمان را هم می‌شناختم. با وحشت عکس‌ها را پرت کردم گوشهٔ دیوار. عکس‌ها روی سرامیک‌های چرک‌مردهٔ حمام پخش شدند و پیش چشمم به نمایش درآمدند. نمی‌دانم کدام آدم مریضی از جنازهٔ لاله در سردخانه و روی میز تشریح پزشکی قانونی عکس گرفته و برای من فرستاده بود. عق زدم و هر چه توی معده‌ام داشتم، ریختم کف حمام. عکس‌ها به قدری فجیع بودند که حتی در کابوس‌هایم هم مثلش را ندیده بودم. در تمام مراحل شناسایی جسد و بازجویی، کسی شکاف بزرگ روی قلب لاله را به من نشان نداده بود. همان شکافی که می‌گفتند من با چاقو ایجاد کرده‌ام. هر چه بیشتر به سینهٔ متلاشی‌شدهٔ لاله نگاه می‌کردم، حالم بدتر می‌شد و مطمئن‌تر می‌شدم که دستی بزرگ و قدرتمند چاقو را چنان در قلب دختر بیچاره فرو کرده که حتی استخوان‌های قفسهٔ سینه‌اش هم آسیب دیده بودند. چطور پزشکی قانونی و قاضی متوجه نکته‌ای به این مهمی نشده بودند؟ یا شاید هم نخواسته بودند متوجه شوند. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏰ شمارش معکوس آغاز شد... تنها چند ساعت تا پایان اعتبار تعرفه‌های فعلی چاپ کتاب باقی مانده است. 📚 از فردا، هم‌زمان با افزایش هزینه‌های چاپ و کاغذ، تعرفه‌ها به‌روزرسانی می‌شوند. همین امروز سفارش خود را ثبت کنید. 🌿 🚨 امشب آخرین فرصت ثبت سفارش با تعرفه‌های فعلی است. با توجه به افزایش هزینه‌های چاپ و کاغذ، از فردا تعرفه‌های چاپ کتاب به‌روزرسانی خواهد شد. ⏳ اگر قصد چاپ کتاب دارید، تنها چند ساعت تا پایان این قیمت‌ها فرصت باقی است. =========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: ایتا: eitaa.com/shavaladpub بله: ble.ir/shavaladpub