#داستان_زندگی_ترانه
#پارت_نود_نه
من ترانه هستم.... سی و سه سالمه... اهل یکی از شهرهای شمالی ایران زمستون سال شصت و هشت بعد از دوتا پسر بدنیا میام....
جلوی حامد هم که هربار حرف از طلاق میزدم بشدت جبهه میگرفت و هیچ جوره قبول نمیکرد که جدا بشیم..... روزها و هفته ها میگذشتن...... من علائم اعتیاد رو توی حامد میدیدم ولی سند و مدرکی نمیتونستم گیر بیارم...... کم کم دیگه باشگاه کمتر میرفت. اداره هم بهش گفته بودن صبحها با تاخیر ...میای باید مثل قبل سر وقت
بری و بیای... گیسو سه ماهه بود که یه روز داشتم لباس های حامد رو مینداختم تو ماشین.... خیلی اتفاقی جیبهای لباسشو گشتم که یه وقت پولی دستمالی چیزی تو جیبش نباشه که یه بسته پیدا کردم..... کنجکاو شدم ببینم چیه... بازش کردم... مواد مخدر بود.... یه جورایی دیگه مطمئن شدم که حامد اعتیاد داره.... اون بسته ی مواد رو برداشتم و قایمش کردم و منتظر شدم شب بشه حامد بیاد خونه.... حامد که اومد بسته رو گرفتم تو دستم و رفتم نشستم جلوش... حامد دراز کشیده بود گیسو رو گرفته بود رو دستهاش تو هوا داشت باهاش بازی میکرد و همزمان از من میپرسد غذاچی پختی؟ گرسنمه.... زودتر سفره بنداز دارم غش میکنم از گشنگی... ولی من به حرفاش محل نمیذاشتم..... منتظر بودم به موقعیتی فراهم بشه قضیه رو مطرح کنم.وقتی دید من بی تفاوت ،نشستم پاشد .نشست گفت : ترانه... صدامو میشنوی...؟ گفتم بله میشنوم... بعد مشتم رو بردم جلو و دستمو باز کردم و گفتم تو توی دست منو میبینی؟ با دیدن بسته تو دستم یهو چشماش چهارتا شد..... گفت : این کجا بوده...؟ چی هست اصلا؟
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#جبران_ناپذیر
#پارت_نود_نه
من ملیحه ۵۷ساله و اهل مشهد هستم
از سرو صدای من مریم هم از خواب بیدار شد و توی جای خودش نشست…..
مریم گفت:مامان هنوز خوابه؟؟؟
گفتم:اره آبجی!!!فکر کنم بخاطر قرص مسکن دیشبه….بزار یه کم بیشتر بخوابه…..
مریم فرز از جاش بلند شد و در حال جمع کردن رختخوابها گفت:نه بیدارش کن،نکنه حالش خوب نیست که این همه خوابیده؟؟؟؟
مامان صورت خودش همون نیمه شب با پتو پوشونده بود رفتم سمتش و پتو رو کنار زدم و دیدم پوست صورتش مثل گچ سفیده…..دستمو روی صورتش کشیدم و گفتم:مامان خوبم!!!مامان جان!!!…(بچه بودم و تشخیص نمیدادم)…..
بعد دستشو گرفتم دیدم یخ کرده….از ترس ول کردم که دستش افتاد…..
یهو یه جیغی با تمام وجودم زدم و تکونش دادم و گفتم:ماماااااااااان…….!!!
مامان با تکونهای من از پهلو به پشت شد و گردنش همون سمت موند…..
بقدری بلند جیغ کشیده بودم که مریم و دختر بهمن شوکه اومدند سمت مامان….
من با اون جیغ افتادم و از حال رفتم…..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_افسون
#قضاوت_ممنوع
#پارت_نود_نه
سلام افسون هستم ازیه خانواده ی۶نفره که دوتابرادردارم یه خواهر
یه روزکه ازخواب بیدارشدم میخواستم برم دستشویی دوقدم که برداشتم دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشمام روبازکردم تو بیمارستان بودم..خواهرنجمه بایه خانم مسن بالاسرم بودانقدربی جون بودم که رمق نداشتم چشمام روبازنگه دارم گلسا خواهرنجمه دستام روگرفت به زور گفتم بچه هام گفت آروم باش بچه ها رو هم میاریم برات،اون روزدیگه چیزی نفهمیدم فرداش که هوشیارترشدم متوجه شدم عملم کردن ویه مقدارازرودم رو برداشتن.نجمه برام تعریف کردکه اون روزی که من بیهوش میشم سرکاربوده اما تمام فکرش پیش من بوده وچندباری بهم زنگ میزنه وقتی میبینه جواب نمیدم مرخصی میگیره میادخونم(نجمه کلید اپارتمان روداشته)وقتی واردخونه میشه میبینه بیهوش جلوی دستشویی افتادم زنگ میزنه امبولانس من رو میرسونه بیمارستان وبخاطرشرایط بدجسمیم دکترمیگه بایدفوری جراحی بشه..نجمه شماره ی خونمون روداشته وقتی زنگ میزنه پدرم گوشی روبرمیداره....
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_نود_نه
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
چند ثانیه ایی طول کشید تا نهال گفت:الو،صدای نهال توی فضا پیجید انگار که توی یه اتاق خالی یا سرویس بهداشتی و یا حموم باشه..صدامو کلفت و مردونه و دورگه کردم و گفتم:الو..نهال جان سلام،نهال گفت:سلام..کاری داشتی؟گفتم:چرا جواب پیامهامو ندادی..نهال گفت:اکبر من الان موقعیتی نیستم که صحبت کنم ،…قطع کن بعدا خودم تماس میگیرم…گفتم:باشه.ولی حتما زنگ بزن که منتظرم…تا بعداز ظهر چشمم به گوشی بود و زنگ نزد..چند بار هم مهربان زنگ زد که خیلی سرد باهاش حرف زدم..مهربان گفت:اگه کار داری مزاحم نمیشم فقط میخواستم بگم برای رزرو تالار نمیریم…گفتم:مهربان!!واقعا خجالت نمیکشی؟؟کفن بابای من خشک نشده تو به فکر عروسی هستی!!واقعا ک…اینو گفتم و بدون خداحافظی قطع کردم….میخواستم طوری باهاش حرف بزنم و برخورد کنم که خودش تقاضای طلاق بده…. هر چقدر که به مهربان بی محلی میکردم و جواب تماسهاشو نمیداد به همون نسبت و شاید ده برابرشو به نهال پیام میدادم و زنگ میزدم....
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_عباس
#فراز_و_نشیب_زندگی
#پارت_نود_نه
سلام اسمم عباس بزرگ شده ی یکی ازروستاهای غرب کشور
هرچی بیشترمیگشتیم کمترازخواهرم نشونی پیدامیکردم حتی شوهرشم ازش بی اطلاع بودبامادنبالش میگشت..سودا انقدر گریه کرده بود بیقراری میکردکه نزدیک غروب بردمش درمانگاه روستابراش سرم زدن..حال اون لحظاتمون قابل توصیف نیست سارینا یه نوزاد چهل روزه بود که از شیرمادر تغذیه میکرد ومعلوم نبوداز صبح چی خورده،،اخرشب تصمیم گرفتم برم پاسگاه اطلاع بدم اماداییم میگفت صبرکن غریبه که نبرده ولی من انقدرعصبانی بودم که دیگه تحمل صبرکردن نداشتم وبادیدن حال روز سودا بدتر بهم میرختم...ساعت ازیک شب گذشته بودکه زنگ خونه ی داییم رو زدن وقتی در رو بازکردن،دختر خواهربزرگم بچه بغل وارد حیاط شد. بادیدن سارینا من وسودا گریه میکردیم بچه روبهمون دادگفت دایی عباس اینم دخترت اما مادرم گفت بهت بگم تودیگه برای مامردی کسی که نمک نشناس باشه جای توخانواده ی مانداره دست زن بچه ات روبگیربرای همیشه ازاین روستابرو،،از این همه گستاخی داشتم شاخ درمیاوردم مگه من چکارکرده بودم بازنی که دوستش داشتم ازدواج کردم....
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_رعنا
#تاوان_سادگی
#پارت_نود_نه
اسمم رعناست ازاستان همدان
رویا گفت اگرسعید بفهمه خواستگارداری خودش رومیکشه به اون بدبخت رحم کن،تو دلم گفتم خبرنداری ازوقتی واقعیت روبهش گفتم سه روزازش خبری نیست..خلاصه من به عمه گفتم قصدازدواج ندارم واونم به خانواده مجیدخبرداد..ولی بی بی کوتاه نمیومدواصرارداشت من حتما با مجید حرف بزنم شایدنظرم عوض بشه..داشتم اماده میشدم برم کلاس که متوجه شدم برام اس امد..سریع اس بازکردم ازطرف سعید بود..نوشته بودهروقت تونستی باهام تماس بگیر..چقدر دلم براش تنگ شده بود..موقع رفتن عمه گفت رعنابی بی ول کن نیست ازکلاس،،زود بیا شاید باز امدن..گفتم عمه من یه بارجوابم رودادم مطمئن باشیدنظرم عوض نمیشه،توماشین نمیتونستم به سعیدزنگ بزنم میترسیدم راننده به عمه بگه،،وقتی رسیدم شماره سعیدروگرفتم ولی جواب نداد..میخواستم بهش اس بدم که خودش زنگ زد..بااینکه خیلی خوشحال بودم ازشنیدن صداش ولی خیلی سردگفتم کارم داشتید گفتید زنگ بزنم..گفت سه روزنمیگی من مردم یازنده نبایدیه حال بپرسی..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_مونس
#عاقبت_بخیر
#پارت_نود_نه
اسمم مونسه دختری از ایران
مادرم واقاجان باتعجب نگاه من کردن گفتن مونس چرااینقدربی اعتمادیماامدیم کارت رودرست کنیم..لیلاخندیدگفت اخه پروانه ام همین وعده روبهش داده بود.اقاجان گفت روزی که من دنبال مونس رفتم عمارت منصوری قول شرف دادم درحق مونس دیگه کوتاهی نکنم وسرقولم هستم..لیلا گفت خداروشکر مونس کلی غمخوار پیدا کرده وهمه خندیدیم..اون روز از کنار مادرم تکون نمیخوردم وساعتها باهم حرف زدیم..ولی ازبرادرهام هیچی نمیپرسیدم اصلا برام مهم نبودن ودوست نداشتم چیزی ازشون بدونم..خلاصه شب خواستگاری رسید..مادرم کمک لیلاکارهاروکرداقاجان هم کلی میوه وشیرینی خریده بود..اقای منصوری وزری هم نزدیک غروب بودامدن وجمع ماشادترشد..اقای منصوری واقاجان باهم خوش بش میکردن انگارسالهاست هم رومیشناختن..زری من رو صدا کرد تو اتاقم گفت مونس بیابرات لباس اوردم..ویه کت دامن قهوه ای خیلی شیک بایه روسری ساتن کرم رنگ که گلهای ریزقهوه ای داشت بهم دادگفتبپوش
باذوق ازش گرفتمش غرق بوسه اش کردم گفتم همیشه بهترین لباسهاروبرام میاریدومن روشرمنده میکنید....
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_لیلا
#درس_عبرت
#پارت_نود_نه
سلام اسمم لیلاست...
صبح با نگار راهی دانشگاه شدیم..نگار میفهمید کلافم و مدام میپرسید چی شده؟ نمیخواستم فعلا تا نفهمیدم طرف کیه نگار چیزی بدونه .کلاس اولی که تموم شد گوشیمو روشن کردم که چند تا پیام از اون فرد ناشناس اومد و تو همش نوشته بود کجایی عزیزم؟شمارشو گرفتم که ببینم طرف کیه؟!بعد دو بوق سریع جواب داد گفت جانم؟منم هول شدم زود قطع کردم، با خودم گفتم صداش اصلا آشنا نبود یعنی کی میتونه باشه؟!اون روز سر کلاس ها اصلا حواسم به درس نبود.عصر با بی حوصلگی رفتم موسسه، امروز اصلا حال و حوصله درس دادنم نداشتم واسه همین بی خبر ازشون یه تست آزمایشی گرفتم و خودم بیکار پشت میز نشستم..اون مرد ناشناس هی پیام میداد که چرا قطع کردی؟ خب بیا با دلم راه بیا و دوست شیم..از صراحت کلامش خیلی تعجب کرده بودم، اون حتما منو میشناخت..!تو همین فکر ها بودم که در کلاس رو زدن، استاد صالحی بود گفت بعد کلاس کارم داره برم تو اتاقش..امتحان که تموم شد یذره تمرین حل کردمو کلاس رو تموم کردم..رفتم اتاق استاد صالحی، بهم خسته نباشیدی گفت و بعدش دوتا چایی آورد، تشکری کردم و گفتم کارم داشتید؟
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_پروین
#چشم_هم_چشمی
#پارت_نود_نه
سلام اسم من پروین هست متولد سال چهل هستم...
مادرم میگفت پروین توروخدا کمتر منو اذیت کن بیا بشین غم تو آخر منو میکشه...ولی من فقط به فکر پسرم بودم حتی حاضر بودم دوباره به این زندگی نکبتی برگردم ولی فقط پیش پسرم باشم آقاجون شب خیلی دیر اومد..رفتم دم در ولی وقتی با دست خالی دیدمش دودستی زدم به سرم گفتم آقا جون بچرو ندادند؟؟ گفت دخترم حشمت خونشون نرفته مادرش و حتی اهالی اون خونه خبر ندارند که حشمت بچه رو کجا برده صدای گریه ام بلند تر شد گفتم..الان طفلک کجاست، گرسنه است.. کجا خوابیده اصلا بدون من چیکار میکنه... اون شب اونقدر گریه کردم که آقا جون و مادرمم همراه با من گریه کردن و هیچی نخوردیم..من دوتا خواهر کوچکتر از خودم داشتم که اون روزها برای یکیشون خواستگار میومد..آقاجونم به مامانم گفت فعلا خواستگار راه نده تا تکلیف پروین مشخص بشه ..یک هفته بعد دوباره آقاجون رفت به سمت روستا شون نگم براتون که توی یک هفته چه اتفاق هایی برای من افتاد از غم دوری پسرم هزیان میگفتم شعر می خوندم به سرم می زدم بلند بلند گریه میکردم ولی هیچ چیزی دلمو آروم نمیکرد.. بعد از یک هفته آقاجونم رفت به سمت روستا شون دوباره من دلواپسی گرفتم و کل اتاق راه رفتم وقتی آقاجونم برگشت باز دست خالی بود...
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_ترلان
#عاقبت_به_خیر
#پارت_نود_نه
من ترلان هستم یه دختر آذری
سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم
با شنیدن این حرف غصهام چندین برابر شد و پژمرده یه گوشه کز کردم و چشم دوختم به سیامک که توی اتاق خوابش برده بود.حسین گفت؛ خودت میدونی که فقط یه کم از پول پیش خونه برامون مونده، نصفش رو من برمیدارم تا کارهای ماشین رو ردیف کنم و نصف بقیه اش رو میدم بهت که با محمد داداشت بچه رو ببری بیمارستان واسه عمل..اواخر تابستون بود و زمان ثبت نام مدرسهی بچهها رسیده بود بود،بچههارو ثبت نام کردم و بعدش گذاشتمشون پیش خانوم و با سیامک و محمد و با دل نگرانی راهیه تبریز شدیم..با تمام استرسهایی که داشتم و حسین هم پیشم نبود، عمل با موفقیت انجام شد و عمل بعدی موند برای دو سال دیگه.محمد بعد از عمل برگشت و من تنها موندم تا زمانیکه دکتر، سیامک رو مرخص کنه فکرم همش پیش بچهها بود و هر روز از بیمارستان زنگ میزدم خونه عمهخانوم از خانوم حال حسین و بچه هارو جویا میشدم.ولی حال حسین اصلا خوب نبود..تو بیمارستان تنها بودم و روزها به سختی میگذشت تموم درد و غم دنیا رو دلم هوار شده بودمدام فکر میکردم و غصه میخوردم پول کافی نداشتیم و خونه نصفه کاره مونده بود هم ماشین و هم عمل سیامک هزینه زیادی برداشته بود...
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد