@majidikadkani ...شیر و گرگ و.m4a
5.57M
@sheardarmani
۳_ حکایت شیر و گرگ و روباه از مثنوی معنوی
👇👇👇
۱ اسفند ۱۴۰۱
☝️☝️☝️
⬆️"حکایت شیر و گرگ و روباه"⬆️
۱_شیر و گرگ و روبهی بهر شکار
رفته بودند از طلب در کوهسار
۲- تا به پشت همدگر بر صیدها
سخت بر بندند بند و قیدها
۳_هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف
صیدها گیرند بسیار و شگرف
۴_گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود
لیک کرد اکرام و همراهی نمود
۵_چونک رفتند این جماعت سوی کوه
در رکاب شیر با فر و شکوه
۶_گاو کوهی و بز و خرگوش زفت
یافتند و کار ایشان پیش رفت
۷_هر که باشد در پی شیر حراب
کم نیاید روز و شب او را کباب
۸_چون ز که در بیشه آوردندشان
کشته و مجروح و اندر خون کشان
۹_گرگ و روبه را طمع بود اندر آن
که رود قسمت به عدل خسروان
۱۰_گفت شیر: ای گرگ این را بخش کن
معدلت را نو کن ای گرگ کهن
۱۱_نایب من باش در قسمتگری
تا پدید آید که تو چه گوهری
۱۲_گفت ای شه گاو وحشی بخش تست
آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
۱۳_بز مرا که بز میانهست و وسط
روبها خرگوش بستان بی غلط
۱۴_شیر گفت ای گرگ چون گفتی؟ بگو
چونک من باشم تو گویی ما و تو
۱۵_گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید
پیش چون من شیر بی مثل و ندید
۱۶_گفت پیش آ ای خری کو خود بدید
پیشش آمد پنجه زد او را درید
۱۷_چون ندیدش مغز تدبیر رشید
در سیاست پوستش از سر کشید
۱۸_ گرگ را بر کند سر آن سرفراز
تا نماند دوسری و امتیاز
۱۹_فانتقمنا منهم است ای گرگ پیر
چون نبودی مرده در پیش امیر
۲۰_بعد از آن رو شیر با روباه کرد
گفت این را بخش کن از بهر خورد
۲۱_سجده کرد و گفت کین گاو سمین
چاشتخوردت باشد ای شاه گزین
۲۲_وان بز از بهر میان روز را
یخنیی باشد شه پیروز را
۲۳_و آن دگر خرگوش بهر شام هم
شبچرهٔ این شاه با لطف و کرم
۲۴_گفت: ای روبه، تو عدل افروختی
این چنین قسمت ز کی آموختی؟
۲۵_از کجا آموختی این، ای بزرگ؟
گفت: ای شاه جهان، از حال گرگ
۲۶_گفت: چون در عشق ما گشتی گرو
هر سه را بر گیر و بستان و برو
۲۷_روبها چون جملگی ما را شدی
چونت آزاریم؟ چون تو ما شدی
۲۸_ما تو را و جمله اشکاران تو را
پای بر گردون هفتم نه بر آ
۲۹_چون گرفتی عبرت از گرگ دنی
پس تو روبه نیستی شیر منی
۳۰_عاقل آن باشد که عبرت گیرد از
مرگ یاران در بلای محترز
۳۱_روبه آن دم بر زبان صد شکر راند
که مرا شیر از پی آن گرگ خواند
۳۲_گر مرا اول بفرمودی که تو
بخش کن این را که بردی جان ازو
۳۳_پس سپاس او را که ما را در جهان
کرد پیدا از پس پیشینیان
۳۴_تا شنیدیم آن سیاستهای حق
بر قرون ماضیه اندر سبق
۳۵_تا که ما از حال آن گرگان پیش
همچو روبه پاس خود داریم بیش
۳۶_امت مرحومه زین رو خواندمان
آن رسول حق و صادق در بیان
۳۷_استخوان و پشم آن گرگان عیان
بنگرید و پند گیرید ای مهان
۳۸_عاقل از سر بنهد این هستی و باد
چون شنید انجام فرعونان و عاد
۳۹_ور بننهد دیگران از حال او
عبرتی گیرند از اضلال او
مثنوی معنوی مولوی، دفتر اول
@majidikadkani
۱ اسفند ۱۴۰۱
@majidikadkani پشت این در.m4a
1.9M
۴_ شعری نیمایی با عنوان پشت این در از زنده یاد فریدون مشیری
👇👇👇
"پشت این در"
صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پی در پی؛
از در تنگ قفس،
چنگ خون آلوده ی خود را درون می برد؛
پنجه بر جان یكی زان جمع می افكند و
او را با همه فریاد جانسوزش برون می برد.
مرغكان را یك به یك می كشت و
در سطلی پر از خون سرنگون می كرد؛
صحن دكان را سراسر غرق خون می كرد.
*
بسته بالان قفس،
بی خیال،
بر سر یك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند؛
تا برون آرند چشم یكدگر را
بر سر هم خیز بر می داشتند.
*
گفتم: ای بیچاره انسان!
حال اینان حال توست!
چنگ بیداد اجل، در پشت در،
دنبال توست.
پشت این در، داس خونین، دست اوست.
تا گریبان تو را آرد به چنگ؛
دست خون آلود او در جست و جوست.
بر سر یك لقمه
یا یك نكته، آن هم هیچ و پوچ،
این چنین، دشمن چرایی؟
می توانی بود دوست.
زنده یاد فریدون مشیری، معاصر
@majidikadkani تلگرام
@sheardarmani
۱ اسفند ۱۴۰۱
آه صاحب درد majidikadkani1@.m4a
2.58M
۵
آه صاحب درد
چون زلیخا حشمت و اعزاز داشت
رفت یوسف را به زندان بازداشت
با غلامی گفت: بنشان این دمش
پس بزن پنجاه چوب محکمش
بر تن یوسف چنان بازو گشای
کاین دم آهش بشنوم از دور جای
آن غلام آمد بسی کارش نداد
روی یوسف دید دل بارش نداد
پوستینی دید مرد نیک بخت
دست خود بر پوستین بگشاد سخت
مرد هر چوبی که میزد استوار
نالهای میکرد یوسف زار زار
چون زلیخا بانگ بشنودی ز دور
گفتی آخر سختتر زن ای صبور
مرد گفت ای یوسف خورشید فر
گر زلیخا بر تو اندازد نظر
چون نبیند بر تو زخم چوب هیچ
بی شک اندازد مرا در پیچ پیچ
برهنه کن دوش، دل برجای دار
بعد از آن چوبی قوی را پای دار
گرچه این ضربت زیانی باشدت
چون ترا بیند نشانی باشدت
تن برهنه کرد یوسف آن زمان
غلغلی افتاد در هفت آسمان
مرد حالی کرد دست خود بلند
سخت چوبی زد که در خاکش فکند
چون زلیخا زو شنود آن بار آه
گفت بس، کاین آه بود از جایگاه
پیش ازین آن آه ها ناچیزبود
آه آن باد این ز جایی نیز بود
گر بُود در ماتمی صد نوحهگر
آه صاحب درد آید کارگر
گر بوَد در حلقهای صد غم زده
حلقه را باشد نگین ماتم زده
تا نگردی مرد صاحب درد تو
در صف مردان نباشی مرد تو
هر که درد عشق دارد، سوز هم
شب کجا یابد قرار و روز هم؟!
"عطّار کدکنی نیشابوری"
@sheardarmani
۲ اسفند ۱۴۰۱
@majidikadkani گل آفتابگردان.m4a
1.76M
۶
غزل برای گل آفتابگردان
نفست شکفته بادا و
ترانه ات شنیدم
گل آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!
به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره،
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رصد کنی ز هر سو، ره آفتاب خود را.
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است تو را درین میانه.
تو همه در این تکاپو
که حضور زندگی نیست
به غیر آرزوها
و به راه آرزوها،
همه عمر،
جست و جو ها.
من و بویه ی رهایی،
وگرم به نوبت عمر،
رهیدنی نباشد
تو و جست و جو
وگر چند، رسیدنی نباشد.
چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!
استاد شفیعی کدکنی
@sheardarmani
۲ اسفند ۱۴۰۱
۲ اسفند ۱۴۰۱
4_5809650215161954319.m4a
4.51M
@sheardarmani
۷
چارپاره ی عزت آزادگی از زنده یاد اخوان ثالث
👇👇👇
۲ اسفند ۱۴۰۱
☝️☝️☝️☝️
چارپاره ی "عزت آزادگی" از زنده یاد اخوان ثالث مشهدی، تقدیم به خوبان:
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان، بر پرده هاي برفها، باد
روان، بر بالهاي باد ، باران
درون كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
آواز سگها:
زمين سرد است و برف آلوده و تر
هواتاريك و توفان خشمناك است
كشد -مانند گرگان- باد، زوزه
ولي ما نيكبختان را چه باك است؟
كنار مطبخ ارباب، آنجا
بر آن خاك اره هاي نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه
عزيزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده هاي سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخواني
چه عمر راحتي دنياي خوبي
چه ارباب عزيز و مهرباني
ولي شلاق! اين ديگر بلايي ست
بلي ، اما تحمل كرد بايد
درست است اينكه الحق دردناك است
ولي ارباب آخر رحمش آيد
گذارد چون فروكش كرد خشمش
كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
شمارد زخمهامان را و ما اين
محبت را غنيمت مي شماريم
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
زمستان سياه مرگ مركب
آواز گرگها:
زمين سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاريك و توفان خشمگين است
كشد - مانند سگها - باد، زوزه
زمين و آسمان با ما به كين است
شب و كولاكِ رعب انگيز و وحشی
شب و صحرایِ وحشتناك و سرما
بلایِ نيستی، سرمایِ پر سوز
حكومت می كند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم كنامی
شكاف كوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی كوچك، كه بتوان
در آن آسود بی تشويش، گاهي
دو دشمن در كمين ماست دايم
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه
برون: سرما، درون: اين آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه
وَ اينك، سومين دشمن كه ناگاه
برون جَست از كمين و حمله ور گشت
سلاح آتشين، بي رحم ... بي رحم
نه پاي رفتن و ني جاي برگشت
بنوش اي برف! گلگون شو، برافروز
كه اين خون، خون ما بي خانمانهاست
كه اين خون، خون گرگان گرسنه ست
كه اين خون، خون فرزندان صحراست
درين سرما ، گرسنه، زخم خورده
دَویم آسيمه سر بر برف چون باد
وليكن عزت آزادگي را
نگهبانیم، آزادیم . . . آزاد
☺️🌺🌿🌷
@sheardarmani
۲ اسفند ۱۴۰۱
شعر راز majidikadkani@.m4a
936.8K
۸
راز
آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
اهنگ خاک می کرد.
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد.
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد.
زنده یاد فریدون مشیری
https://shereno.com/6/32/521.html
روی کلمه ی شاعران کلیک کنید و ...
@sheardarmani
۳ اسفند ۱۴۰۱
خارهاخوارنیستند majidikadkani@.m4a
1.26M
۹
"خارها، خوار نیستند"
خارها
خوار نیستند
شاخههای خشک
چوبههای دار نیستند
میوههای کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند.
پیش از آن که برگهای زرد را
زیر پای خویش، سرزنش کنی
خشخشی به گوش میرسد:
برگهای بیگناه،
با زبان ساده اعتراف میکنند؛
خشکی درخت
از کدام ریشه آب میخورد!
زنده یاد قیصر امینپور
@sheardarmani
۴ اسفند ۱۴۰۱
زاغ و کبک majidikadkani@.m4a
2.51M
۱۰
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار »
https://ganjoor.net/jami/7ourang/7-3/sh53
بخش ۵۳ - حکایت زاغی که چند روز در قفای کبکی دوید و از رفتار خود بازمانده به وی نرسید.
زاغ و کبک
زاغی از آنجا که فراغی گزید
رخت خود از باغ به راغی کشید
زنگ زدود آینه باغ را
خال سیه گشت رخ راغ را
دید یکی عرصه به دامان کوه
عرضه ده مخزن پنهان کوه
سبزه و لاله چو لب مهوشان
داده ز فیروزه و لعلش نشان
نادره کبکی به جمال تمام
شاهد آن روضه فیروزه فام
فاخته گون جامه به برکرده تنگ
دوخته بر صدره سجاف دو رنگ
تیهو و دراج بدو عشقباز
بر همه از گردن و سر سرفراز
پایچه ها برزده تا ساق پای
کرده ز چستی به سر تیغ جای
بر سر هر سنگ زده قهقهه
پی سپرش هم ره و هم بیرهه
تیزرو و تیز دو و تیزگام
خوش روش و خوش پرش و خوش خرام
هم حرکاتش متناسب به هم
هم خطواتش متقارب به هم
زاغ چو دید آن ره و رفتار را
وان روش و جنبش هموار را
با دلی از دور گرفتار او
رفت به شاگردی رفتار او
باز کشید از روش خویش پای
در پی او کرد به تقلید جای
بر قدم او قدمی می کشید
وز قلم او رقمی می کشید
در پی اش القصه در آن مرغزار
رفت بر این قاعده روزی سه چار
عاقبت از خامی خود سوخته
ره روی کبک نیاموخته
کرد فرامش ره و رفتار خویش
ماند غرامت زده از کار خویش
@sheardarmani
۴ اسفند ۱۴۰۱
رهاوی از استاد شفیعی کدکنی.m4a
1.24M
۱۱
رهاوی
کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی
کز چه در آن تنگناشان باز، شادی های شیرین است.
کمترین تصویری از یک زندگانی،
آب،
نان،
آواز،
ور فزون تر خواهی از آن، گاهگه پرواز
ور فزون تر خواهی از آن، شادی آغاز
ور فزون تر، باز هم خواهی، بگویم باز؟
آنچنان بر ما به نان و آب، اینجا تنگ سالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود
استاد محمدرضا شفیعی کدکنی
----------------------
@sheardarmani
۴ اسفند ۱۴۰۱