تو نیستی و این باران
چه بیهوده میبارد
چرا که خیس نخواهیم شد
باهم
@shearosama
#عزیز_نسین
ترجمه: مژگان دولت آبادی
من خاطرات زیادی از تو ندارم اما
زیاد به تو فکر میکنم
و از هر خیابانی که میگذرم
قبلاً در حال فکر کردن به تو از آن گذشتهام
@shearosama
#لیلا_کردبچه
شوق دانشمند و شاعر عصر صفوی به #دانش: شوق مباحثه و مطالعه چنان مرا بیقرار داشت. که التفات به لذات نداشتم. در شبها از کثرت بیداری من والدین را ترحم آمده مرا نصیحت و التماس به استراحت میکردند و سود نداشت.
@shearosama
محمدعلی #حزین
عشق این است که جغرافیایی نداشته باشد
و تو تاریخی نداشته باشی
عشق این است که تو
با صدای من سخن بگویی
و با چشمان من ببینی
و هستی را با انگشتان من کشف کنی
@shearosama
#نزار_قبانی
امیدوارم در پاییزی تو را دیدار کنم که زیباترین سال عمرش را میگذراند.
@shearosama
#حسین_شکربیگی
هدایت شده از قلمدرد| مهدی پورمحمدی
ای کاش یک نفر بداند من خوابم نمیآید اما خستهام...
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
.
حقیقت آیینهای بود که از آسمان و
از دست خدا به زمین افتاد و شکست!
هرکس تکهای از آن را برداشت،
خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست...
حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود.
@shearosama
🔸 برگرفته از کتاب "فیه مافیه" مولوی
#مولانا
#مولوی
.
📚 کارآفرینی که ایمیل نداشت
روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت.
در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد.
در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه مدیر گفت:
اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان را برایتان ارسال کن.
مرد گفت: من ایمیل ندارم.
مدیر گفت: شما میخواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم.
مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد.
از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خود خرید میکرد و در بالای شهر میفروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد.
تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم وارد تجارت های بزرگ و صادرات شد.
یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ در حال بستن قرداد به صورت تلفنی بود، مدیر آن شرکت گفت:
ایمیلتان را بدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم.
مرد گفت: ایمیل ندارم.
مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی میشدین.
مرد گفت: احتمالا سرایدار شرکت مایکروسافت بودم......!!
@shearosama
گاهی نداشته های ما به نفع ماست. 👌
#داستان
#داستان_کوتاه
عمارت شعر و سماع
. 📚 کارآفرینی که ایمیل نداشت روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آن
نتیجه:ازپایین جنس بخریم ببریم بالا بفروشیم😁
🌿 🪴 🌿
رفتی و همچنان به خیال من اَندَری
گویی که در برابر چشمم مُصوری
فکرم به منتهای جمالت نمیرسد
کز هر چه در خیال من آمد نکوتری
مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت
تا ظَن برم که روی تو ماه است یا پری
تو خود فرشتهای نه از این گل سِرشتهای
گر خلق از آب و خاک تو از مُشک و عنبری
ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
کز تو به دیگران نتوان برد داوری
با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان
بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری
تا دوست در کنار نباشد به کام دل
از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری
گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست
زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری
سعدی به وصل دوست چو دستت نمیرسد
باری به یاد دوست زمانی به سر بری
@shearosama
#سعدی
.
پدرم همیشه می گفت: به زندگی بعد از مرگ اعتقاد داشته باش.
اما من با این مردم به مرگ قبل از زندگی
اعتقاد پیدا کردم و هر روز میمیرم
بی آنکه زندگی کرده باشم ...
@shearosama
#حسین_پناهی