10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صف پمپ بنزین در ایتالیا
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
صف پمپ بنزین در ایتالیا ✅️@shebrahimiii | رِسانو
...
یاد حرف اقای شهیدمونافتادم کهگفت:«ملت ایران هم میتونه شمارو تحریم»
#مبهم
✅️@shebrahimiii | رِسانو
عضو دفتر سیاسی انصارالله یمن:
سلاحهای تجهیز ارتش یمن را از کجا میآوریم؟ از انبارهای ارتش عربستان و مزدورانش.
غنمیتهای بدست آمده از عربستان، برای ده سال جنگیدن ما کافی است.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گر پدر رفت، پسر هست هنوز
✅ @shebrahimiii | رِسانو
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ایرانپیشرو
دشمن هرچه بسوزد، واقعیت این است: خیلیها از کشورهای دنیا برای درمان به ایران میآیند؛ امکانات پزشکی ما را فقط چند کشور بهصورت یکجا دارند. این را از دکتر زرین کیهانیدوست، فوقتخصص دانشگاه انگلیس، بشنوید که دنیا را دیده است.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علیرضا دبیر:
ما در بین کشتیگیران در ردههای سنی مختلف یک بینماز نداریم....
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
گر پدر رفت، پسر هست هنوز ✅ @shebrahimiii | رِسانو
دیروز یابو گفت مجتبی ماشه را کشیده !!!
کشیدن ماشه (Trigger Pull) در اصطلاح نظامی و امنیتی یعنی رسیدن به نقطه غیرقابلبازگشت برای یک عملیات تهاجمی!!!
کفتارها تازه دارند میفهمند که منظور امام مجتبی از نقطه ی بی بازگشت یعنی چی؟!!!
#سید
✅ @shebrahimiii | رِسانو
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انتشار تصاویر خط تولید پهپادهای رزمی- انهدامی ارتش برای اولین بار
✅️@shebrahimiii | رِسانو
🧠🌱#نبض_ذهن | قصههایی شبیه ما هستند
📖 قسمت ششم: گاهی پشت لبخندم، خستگی پنهانه…
ساعت شش عصر بود و علی، مثل همیشه، با لبخند وارد خانه شد.
کفشهایش را کنار در گذاشت، سلام کرد و وقتی همسرش از آشپزخانه پرسید: «روزت چطور بود؟» با همان لحن همیشگی جواب داد:
«خوب بود، مثل همیشه!»
همسرش لبخندی زد و دوباره مشغول کارش شد.
اما هیچکس نپرسید چرا علی چند ثانیه بیشتر از همیشه به دیوار روبهرو خیره مانده بود؛ چرا وقتی نشست، دستهایش را روی صورتش گذاشت و قبل از آنکه کسی برگردد، دوباره لبخند زد.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
🧠🌱#نبض_ذهن | قصههایی شبیه ما هستند 📖 قسمت ششم: گاهی پشت لبخندم، خستگی پنهانه… ساعت شش عصر بود و ع
علی بلد بود حال دیگران را خوب کند.
در محل کار، وقتی همکارش اشتباهی میکرد، با شوخی میگفت:
«پیش میاد، مگه قراره همهمون ربات باشیم؟»
وقتی دوستی از مشکلاتش حرف میزد، ساعتها گوش میداد و آخرش چیزی میگفت که کمی از سنگینی دلش کم شود.
حتی در جمع خانواده هم معمولاً همان کسی بود که بقیه را میخنداند.
اما مدتی بود که خودش دیگر نمیدانست آخرین بار چه زمانی از ته دل خندیده است.
صبحها با عجله از خانه بیرون میرفت، کارهایش را انجام میداد، جواب پیامها را میداد، به حرفهای دیگران گوش میکرد و هر بار که کسی میپرسید «خوبی؟» بیدرنگ میگفت:
«آره، چرا نباشم؟»
انگار گفتنِ «خستهام» برایش سختتر از تحمل کردن خستگی بود.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
علی بلد بود حال دیگران را خوب کند. در محل کار، وقتی همکارش اشتباهی میکرد، با شوخی میگفت: «پیش میا
نه اینکه کسی مجبورش کرده باشد همیشه قوی بماند؛ خودش کمکم این نقش را پذیرفته بود. فکر میکرد اگر یک روز بگوید حالش خوب نیست، شاید دیگران نگران شوند، شاید نتواند مثل همیشه به کارهایش برسد، یا شاید کسی نداند با ناراحتی او چه کند.
پس لبخند میزد و ادامه میداد.
حتی روزهایی که دلش میخواست چند ساعت هیچکس از او چیزی نخواهد.
آن شب، بعد از شام، پسر کوچکش کنارش نشست. دفتر نقاشیاش را باز کرد و با هیجان گفت:
«بابا، ببین امروز چی کشیدم!»
علی به نقاشی نگاه کرد؛ خانهای با پنجرههای آبی، یک خورشید بزرگ و سه آدم که دست هم را گرفته بودند.
پرسید: «اینها کین؟»
پسرش گفت:
«من و تو و مامانیم. اینم خونهمونه.»
علی لبخند زد و موهایش را بههم ریخت.
پسرک چند لحظه به صورتش نگاه کرد و ناگهان پرسید:
«بابا، تو همیشه میخندی. پس چرا بعضی وقتا وقتی فکر میکنی کسی نمیبینتت، اینقدر ناراحتی؟»
علی ساکت شد.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
نه اینکه کسی مجبورش کرده باشد همیشه قوی بماند؛ خودش کمکم این نقش را پذیرفته بود. فکر میکرد اگر یک
نه چون جواب نداشت؛ چون برای اولین بار کسی چیزی را دیده بود که خودش مدتها سعی کرده بود پنهانش کند.
خواست مثل همیشه با شوخی از کنارش بگذرد، اما این بار نتوانست.
دستش را دور شانههای پسرش انداخت و آرام گفت:
«بعضی وقتا آدم خسته میشه، قهرمان کوچولو. حتی وقتی همهچیز ظاهراً خوبه.»
پسرش پرسید:
«پس چرا به کسی نمیگی؟»
علی جوابی نداد.
چون خودش هم نمیدانست.
شاید عادت کرده بود همیشه شنونده باشد، نه کسی که حرف میزند. شاید میترسید اگر نقاب لبخندش را کنار بگذارد، دیگران او را همان آدم همیشگی نبینند. شاید هم آنقدر گفته بود «خوبم» که کمکم خودش هم یادش رفته بود میتواند جواب دیگری بدهد.
آن شب، وقتی پسرش خوابید، علی کنار همسرش نشست.
تلویزیون روشن بود، اما هیچکدام تماشایش نمیکردند.
علی مدتی سکوت کرد و بعد گفت:
«راستش… این روزها خیلی خستهام. بیشتر از چیزی که نشون میدم.»
✅️@shebrahimiii | رِسانو